بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی »

اردوی جهادی

        

 آرام نفس بکش ! آرام ..آرامتر ......

    گاهی حال و روزت به جایی کشیده می شود که دلت میخواهد عاشق شوی .... عاشق ! .. دلت میخواهد کسی بیاید قلبت را باز کند و یک مُشت حس ِ خوب حقیقت را روی آن بپاشد ....  آن وقت است که به نفس نفس می افتی ....

   حس ربیع الاول دارم  ! یک حس ِ ناب ِ خیس .... انگار که کسی آمده باشد و بلیط کربلا را روی چشم هایت گذاشته باشد ! انگار که گفته باشند امروز عطر گل ها ، خیابان منتهی به امامزاده صالح را پر کرده است ...

حس کنی امروز ، آسمان را شسته اند و چشم ها ، عجیب بوی باران بدهد ... .

   سر چهار راه همه دستفروش ها را ببینی که گل های نرگس هایشان را می بوسند و روی چشم هایشان میگذارند و گریه می کنند !

ببینی در مسجد ، نمازگزاران روی پاهای مادران سجده کرده اند و ذکر می گویند  !

     و می بینی  آنقدر دود اسپند بلند شده است که یقین کنی خبری، مهمانی یا ....در راه است ! آن وقت بی اراده لب هایت تکان میخورد و میگویی : اللهم عجل عجل عجل ..... و لکنت میگیری !

بهتر بگویم ، حس میکنی در کنج امامزاده ، کسی قرآن به سر گرفته است ! 

شک میکنی ، نکند امشب ، شب قدر اوست ؟ مگر می شود ؟

چقدر امروز همه چیز برایت عجیب است ، فقط امروز ؟ امشب ؟ ..این شب ها ....

    وقتی همه چیز عجیب میشود ، قبل تر ها که ناشی بود ، نمیفهمید چه خبر است  ... نمیفهمید این انقلاب محیط ، از کجا آب میخورد ! این خیابان که تا دیروز همان خیابان بوده ..این دست فروش ها ..این آسمان ...این مهر و تسبیح سجاده ...پس این روزها چه شده که همه چیز خوشمزه شده است ؟

این شب ها کم کم دارد میفهمد چه اتفاقی  دارد می افتد ، می فهمد... خوب میفهمد  .... کار ، کار عشق است !

    بوی جهادی که بپیچد دیگر هیچ هیچ نمیفهمد ..... می آید و دیوانه ات میکند ، آنقدر دیوانه می شوی که هر روز را صدبار تسبیح میکنی ! باز کم میاوری ....میشماری ...می شماری تا غرق شوی در لحظات جهادی ! ...

   جهادی ، یک خاصیت عجیبی دارد ! یک میان بُر عالیست برای کندن از شهر ! یک  قطار عمودی رو به آسمان ! انگار که گیت ورودی هم نداشته باشد و تو با هر مقدار گناه هم که بار کرده باشی ببرندت ! یک فرصت کوتاه کوتاه  تا بفهمی چقد لذیذ است عاشق شدن !

   یک دریچه به آسمان تا آغوشش را ببینی .... اینکه ببینی چقدر کیف دارد فقط و فقط برای « او » باشی ! چقدر کیف دارد دفتر اعمالت را برادری و قول بدهی که دیگر فقط میخواهی برای او باشی و خط بزنی بد بودن هایت را  ....

   چقدر کیف دارد بفهمی همه این ها که اسیرش شده ای ، فقط بال هایت را زخمی کرده ... چقدر کیف دارد پریدن را تمرین کنی ، وقتی او دارد تو را میبیند و منتظر پروازت است .... چقدر کیف دارد او را روبرویت ببینی و حواست پرت شود  بی آنکه بلد باشی آداب پرواز را ، اما به شوق او بال بال بزنی ......

  انگار که رنگ روحت با هر خصوصیت اخلاقی َت تیره و تیره تر شده باشد ، حتی با هر فکر و حس ِ بد وجودت ، در روح تو به معنای حقیقی عینیت پیدا کرده  و حالاااااا تو چقدرررر محتاج تطهیری.... کاش باورت میشد ریحان ! روح ، چقدر لطیف است و چقدر مراقبت می خواهد !  و تو خوب میدانی تا طاهر نشوی از هجوم این رنگ های تیره ، بالت جان ِ پرواز نخواهد داشت .....  

    در جهادی ، یادت می آید که شرط ورود به عالم عاشقی ، این است که کارهایت را فقط  و فقط برای خدا  باید انجام دهی تا او  کیف کند ! کیف ..کیف .....

آنگاه وجودت بال می گیرد .... نهایت لذت را می چشی ... دلت می سوزد برای خود ِ شهری َت که برای همه  چیز پوچ ِ شهر و تعلقات ِ هوشمند ش ، تا به حال اسیر شده است ....

دلت میخواهد ، یک سجاده را فقط برای کیف های نابت  در شهر ، از کویرهای کرمان به تهران بیاوری ...دلت میخواهد عاشق بمانی ! 

مخلص کلام اینکه جهادی بستر عاشقیست .....

جهادی ؛ عاشق می کند ....

 

و حالا بعد از یکسال حسرت ِ تام ، لحظه لحظه هایم را سجده میکنم تا باز تصاویر ممتدی که از پشت پنجره ی قطار تهران - کرمان (بخوانید زمین به آسمان ! ) میگذرد را ببوسم ..... ببوسم .... همه آن کویر را .... همه همه ی آن مقدمه ی عاشقی را !

    جهادی ...جهادی .... جهادی .... جهادی !


- « سفر جهادي سفر خودسازي است نه سازندگي
گندم را براي كاه نمي‌كارند گرچه كاه هم گير مي‌آيد و
مسافرت جهادي را براي خودسازي می‌روند گرچه خانه‌اي هم ساخته مي‌شود
و شرط اول در خودسازي نديدن خود است .... »

-   میدانم هنوز ضعیفم ...آنقدر ضعیف که به یک جهادی ِ رفتن ِ مادی محتاجم ! خوش به حال ِ آن حواس هایی که در شهر پَرت نیست و هنوز که هنوزه هم ، همه کارهایشان رویش یک مُهر خالصانه - قربه الی الله-  حک می شود ، خوش به حال حال حال حال ِ آنها  ! 

-  سفیر کویرهای کرمانیم ..... مسافر کپرهای دشت مهران ..... میهمان غروب های داغ عاشقی جهادی ...عشق آنجا خودش می آید ! ... عشق ...عشق .... جهادی عشق است  ! برای جهادی رفتن باید التماس کرد ...التماس !  ....

-  تا چند روز دیگر عازم بهشت  ِ روزهای جهادی هستیم ، دعایمان کنید .....

- بدانید که این جهادی رفتن ها ، پایین ترین مرتبه های جهادیست ! به هوش باشید که بیهوده دلتان آب نیافتد  ! .....طالب جهادی رفتن ، باید جهاد شناس باشد ! باید بفهمد الان موعد کدام یک از مراتب جهادیست ....   زیر سایه مادر و پدرها و یا در جوار همسر و یا ....جهادی زنده است ! ...... کسب حداکثری رضایت آنها .... و ..... 

انشالله که همه جهادهایمان را با جانمان شناخته باشیم و در آن نفس نفس بزنیم .....  آمین

 + جهادی نوشت

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 


برچسب‌ها: گروه جهادی خادمان وارثان زمین, اردوی جهادی, خاطرات اردوی جهادی
+تاريخ سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:45 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی »

پرده ی اول :

زبانت روزه است ؟ چادر سرت میکنی ؟ .... عبا و لباده می پوشی ؟ .... گرمت می شود ؟ سخت است ؟ دلت میخواهد گاهی یواشکی سر همین تکالیف دنیایی َت بگویی الهی اشکو الیک ؟!!

" روزه در گرما جهاد است " ، بایست ! آنقدر این حدیث را نخوان لطفا !!! ، آنقدر دیوار های شهر را پر کرده اند از این حدیث که آدم یادش می رود در دلش بگوید : < قابلی نداشت خدا ! > ؛ مگر بنا نیست بگوییم " هر چه از دوست رسد خوش است ! " هرچه بیشتر بهتر ......فکر میکنم این جمله ، تفسیر همه ی احادیثی است که ائمه علیهم السلام برای مسلمین کم طاقتی چون ما در باب روزه روایت کرده اند ، یعنی هر چه خواسته ، برایتان خوش باشد چون اجرش سخاوتمندانه است مثل جهاد  ؛ حالا نمی شود برای چند وقت حواس ِ نفسمان را از اجر و پاداش پرت کنیم ؟!

اینکه عرق کنی ، گرمت بشود ، تشنه ی تشنه شوی و ..... (البته کاش حداقل ، روزه مان از همه ی ابعاد حقیقتا صحیح و کامل بود ! )  تازه با زبان روزه بدخلق و زود جوش و بی حوصله هم بشوی ؛ فکر کردی هنر است ؟ روزه ای که پشتش رنجاندن دیگران باشد چه فایده ای دارد ؟

    من می گویم اگر چادر سرت کرده ای به اندازه کافی داری از آن بهره هم می بری ! آنقدر که چادر و این پوشش حجاب ، برای تو فایده دارد ، که دیگر با آن بی حساب ِ بی حسابی ! پس اینقدر لطفا سر حجابت منت نگذار ....ایضا برای باقی تکالیف الهی َت ..

راستی نمیخواهد آنقدر به رخ اقایان هم بکشی که " شما نمیدونید ما چه جهادی میکنیم توی این گرما با این حجاب ! " ، نه خواهر من ! این حجاب بیشتر از این ها دینش را به تو ادا کرده .... !

وقتی کلافه می شوی کاری ندارد ؛ لبه ی انگشتر عقیق و یا گوشه چادرت را بگیر و ببوس ! بگو فقط برای تو ! قابل تو را هم ندارد ای خدا ..... ! معجزه میکند این عاشقی ها ! شعار نیست ، یعنی نباید شعار باشد .... یک کولر گازی دو موتوره در وجودت روشن می شود ، هرچه هم افتاب بیشتر بتابد ؛ تو بیشتر دلت خنک می شود ! فقط کافی است که تعبیر ها را برای خودت عوض کنی ........................................

تو که روزه ات جهاد نیست ، عملت رو هیچ هیچ بدون ریحان ! چون بالواقع هیچ ِ هیچ هست ..... روزه ی رانندگانی رو ببین که چندین ساعت زیر آفتاب ِ مستقیم ، توی ترافیک داغ و شلوغ ..... یا آن کارگر هایی که ... یا نانوایی که ... یا آن پلیسی که .............................................

راستی یادم رفت بگویم گرما ، گرما نچشیده ای ! بد نیست از خوزستان هم خبری بگیری ! از آب و هوای داغ ِ جنوب و روزه داران شاغلش ! از شهری که تا اواخر آذر ماه کولر های گازی شان به راه است ، و ما ادراک گرمای مرداد ماه خوزستان ؟!

راستی چرا اینقدر با خدا حساب و کتاب میکنی ؟

یاد زری خاتون ِقلعه گنج ِمنطقه محروم کرمان در اردوی جهادی تابستان می افتم ، وقتی از روزه داری َش در روزهای داغ میگفت ؛ من مانده بودم که وقتی چنین بنده ای با این شدت فقر و کپر نشینی با آن داغی ِ هوای کرمان ، اینگونه روزه میگیرد من با چه رویی می توانم به خدا بگویم من هم روزه دارم !!

زری خاتون را یادت بماند ....زری خاتونی که برایم میگفت به مسئولین بگو اینجا را لوله کشی آب کنند ؛ چون ماه مبارک رمضان آب های ذخیره شان که تمام شود تا چند روزی از ماه مبارک آب برای نوشیدن ندارند !!!

اردوی جهادی - کپر

روزه و صیام تو در برابر خیلی ها هیچ است ! همین بس که خجالت بکشیم از نوع ِ روزه گرفتن و نداری مان ...همین بس است ، شاید در این شب های آخر ماه مبارک ، بواسطه همین یکم خجالت کشیدنمان حداقل چیزی خالصانه در پرونده ماه رمضان ۹۲ مان نوشته شد .... شاید ...........................


پرده ی دوم :

سحر جمعه است ، گوشه های خاص و دنج حرم را دوست دارم ، بالاخره در حرم َش آن گوشه ام را می یابم ، یک خواب ِ آنی به سراغم می آید تا چشمانم را می بندم صدای خانم عرب کناری ام حواسم را پرت میکند ؛ چیزی می پرسد ، وقتی به زبان عربی پاسخش را میدهم از اینکه میتواند با زبان ِخودش با من سخن بگوید انگار صمیمی تر میشود و میخواهد مکالمه ادامه داشته باشد ...

از عربستان سعودی زائر امام رئوف شده است ، از پشت پوشیه فقط چشمانش را می بینم اما آنقدر باهم گرم می شویم که درد ِ دلش جان میگیرد و بی دلیل دلم میخواهد اشک هایش را از پشت پوشیه ببوسم !

نمی دانم چه می شود که بحث مان کشیده میشود به وضعیت موجود شیعه در عربستان سعودی ....

اسمش فاطمه است ، زنی میانسال ! شیعه ای که با تمام درد ، از لحظه لحظه ی زندگی َش می گوید ! از فشار ِ سیاست های آل سعود و سختی ای که دولت و محله های اطراف و وهابیون بر شیعه ها می آورند ....

از غربت می گوید ... غربت ! از غربت ِ شیعه ...غربت غربت ....... انگار که یاد حرف اقا مصطفی چمرانم می افتم که هر جا شیعه ای دیدید به او محبت کنید که ۱۴۰۰ سال است که شیعه یتیم است ! هیچ وقت با این وضوح درک نکرده بودم یا حداقل به آن ؛ به این شکل عمیقا فکر نکرده بودم که حقیقتا زندگی شیعیانی که در این بحران ها نفس می کشند چقدر طاقت فرساست و البته که چقدر اجر و قرب دارد .... و ما با این همه زمینه های حاضر و مساعد چه کرده ایم ؟! .... چقدر عقبیم ؟!

بیشتر از وهابی ها میگفت ، که چقدر در مدارس برای فرزندانشان شبهه پراکنی می کنند و چقدر باید حواسشان به فرزندانشان باشد که با تفکرات ِ شیعه تربیت شوند و مصون بمانند از این همه حملات ِ روانی دشمن ... میگوید با اینکه با اهل تسنن هم همسایه اند و با آنها عهد اخوت دارند ، اما باز حس غریبگی میکنند ...

میگفت اینجا - مشهد - بهشت است برایش ... بهشت ِ بهشت .... ! میگفت اینجا ، حضور امام حس می شود ! اینجا حس میکنی در آغوش امامی ! .... میگفت اینجا امام ؛ زائر دارد .... آدم زائر ها را که می بیند خداروشکر میکند ...اما بقیع ....! بقیع .....

انگار پشت همه ی کلمه هایش یک بغض ِ تازه نفسی کاشته شده است ، با هر دردی که سخن میگوید هم قلب ِ من و هم چشمان او می لرزد ...

به او گفتم من حتی تحمل همان چندروز بی حرمتی ای که در مدینه منوره دیدم را نداشتم ؛ شما چگونه این وضع را تحمل میکنید ؟! گویی که دست گذاشته باشم روی همان نقطه داغ داغ داغ قلبش !

انگار که خودش و زندگی خودش را یادش رفته باشد و فقط غربت ائمه بقیع برایش تداعی شده باشد .....

از پشت همان پوشیه ، سرش را میچرخاند در رواق ؛ بزرگی و جلال و آینه کاری اش را می بیند و یا یک حسرتی میگوید میشود روزی برای سیدنا حسن بن علی علیه السلام هم بارگاهی ساخته شود ؟

از حبیبش رسول الله صلوات الله علیه برایم میگوید ، چقدر می چسبد وقتی یک عرب زبان ، نام ائمه را بر زبانش جاری میکند ، نمیدانم چرا ؛ اما حس میکنم فطرتمان با زبان عربی یک حس ِ دیگری دارد ...یک حس خاص ! انگار یکجور دیگر نام ائمه علیهم السلام به آدم میچسبد ؛ وقتی زنی ...نفسی ....با آن لهجه فصیح عرب زبانش ، نام رسول تو را بگوید آن هم با نهایت احترام و اکرام و خضوع .... نه مثل ِ بعضی ما که انگار .................................................... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

سخنش به خانوم حضرت زینب سلام الله علیها هم میرسد ... آنقدر حرف هایش و لحنش درد و بغض داشت ، که زینب و طیبه هم که کنارم نشسته بودند با اینکه درست متوجه نمیشدند او چه میگوید گریه شان گرفته بود !

بعد میگوید : هر کجا و هر زمانی که شیعه نباشد آن امام معصوم ما ، غریب است ! غریب .... اللهم عجل لولیک الفرج را یکجور دیگر زمزمه میکند ....! لکنت میگیرم برای آمین گفتن !!

آخر میترسم وقتی پرده ها کنار برود بگویند امام رضا علیه السلام غریب است

حتی میان این همه شیعه ایرانی ...میترسم .... از شیعه نامیدنمان اما شیعه علی ع نبودنمان میترسم ....

دختران محجبه کوچکش کنارش نشسته اند ، از تعداد فرزندانش می پرسم ، از حسش نسبت به پوشیه زدن ، از نوع حجاب ، از خیلی چیزها ، که تک تک جواب هایش برایم نور و جان داشت !

مکث میکند و با یک تلخی خاصی از من می پرسد در ایران روزه امری واجب است ؟ حجاب چطور ؟

مکث میکنم و با یک فخر ِ خاصی می گویم : " نعم نعم عزیزتی ، هذا امر ُ واجب فی بلدی علی الناس ! "

با گله پشت سرهم واگویه میکند ، پس چرا در اماکن عمومی افراد میخورند ؟ چرا با این حجاب های نامناسب و خلاف ادب به محضر سیدنا مولانا امام علی بن موسی الرضا علیه السلام وارد حرم شریف میشوند و......................... بغض میکند !

بعد می گوید چرا ایرانی ها با ما اینطور برخورد می کنند ؟ چرا از عرب ها خوششان نمی آید ؟ مگر ما شیعه نیستیم ؟ ما در کشورمان آن طور تحقیر می شویم ....اما ناراحتمان نمیکند ، چون آنها دشمن اسلام هستند ، ما مقاومت میکنیم ، تحمل میکنیم ..... اما در اینجا دلمان میشکند ! پس ما کجا برویم که دلمان گرم باشد کنار خواهران و برادران شیعه مان هستیم .....

دست هایش را گرم میگیرم و از روی همان پوشیه ، پیشانی اش را می بوسم و میگویم ... همه ایرانی ها اینطور نیستند ! همان عده ی قلیل ِ ...... چه بگویم !؟ می گویم شما شیعه ی علی علیه السلام هستید ....

مقاومت کنید ...او می آید ، او می آید ........

آمین هایش ، تا مغز استخوان آدم فرو میرود ......

شماره ام را برایش مینویسم و می گویم هر وقت طهران آمدید ، آنجا ما در خدمتت هستیم .

یک فی امان الله جانانه روی صورتش جا میگذارم ، پوشیه اش را برمیدارد و با من خداحافظی میکند .

.

.

.

.

.

بعد یک لحظه فکر میکنم ، چقدر دریچه دیدمان نسبت به دینداری کوچک است !

آنها شیعه اند و ماهم شیعه ..... خواهران و برادران شیعیان ما در چه وضعیت غیرقابل تصوری در حال مقاومت اند و منتظر ظهور ..... وما چه کرده ایم در قبال شیعه بودنمان ؟ !

و ما اینجا ....اینجایی که مملکتمان شیعه است و راحت و بی هیچ دغدغه ای هرقت دلمان تنگ شود حسین مان را نجوا میکنیم یا .........................................

چقدر ما بدهکاریم به خدا ...

چقدر نعمت هایی را داریم که حتی ازشان بهره نبرده ایم  چه برسد به شکرگزاری برای داشتن شان !!

میترسم

می ترسم از روزی که کسی می آید قرآن را برایم باز میکند و آیه ای از نور منفجر می شود روی چشم هایم که :

" ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم " ( آیه آخر  سوره مبارکه تکاثر )

در آن روز همه شما از نعمت هایی که داشتید بازپرس می شوید ...

در آن روز همه شما از نعمت هایی که داشتید....

در آن روز همه شما از نعمت ها ....

 

 


برچسب‌ها: ماه مبارک رمضان, روزه داری در گرما, وضعیت شیعه در عربستان, روزه داری در روستاها
+تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 3:29 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»

 

 

الله اکبر  ... الله اکبر ...الله اکبر ... الله اکبر ...

 

در تلاطمُ چند کپر،در وسط ِ یک کویر ِ بی جان،درسروصدای خسته ی بچه ها،منتظریم تادنبالمان بیایند ...

بالاخره میرسند ، در مینی بوس جمع می شویم و حالا باید به محل ِ اسکان برگردیم ...

    نزدیک ِغروب است .... آخَر میدانی آنجا غروب که میشود ؛ انگار دلت بی اختیار شِیهه می کشد ! یک حس ِ عجیب ُ غریب ، یک حس عمیق ُ قریب !

     یکی از آقایون ِ جلوی مینی بوس ، سرش را  از پنجره بیرون می کند و حالا در آتش ِ رنگ های داغ ِ آسمان ، الله اکبر ِ کِش داری را برای اذانش در آغوش ِ آسمان نجوا میکند .... آخ ....بخوان.. بخوان ای که ذکرهایت ، دل می برند ... دل .... دل ...   چقدر جان دارد این اذان ... اذان .... اذان .......................... دلم میخواهد تمام آن اشهد هایش را باز و باز زمزمه کند تا تمام ِ تمام کویر روی آسمان سجده کند !

    دلم میخواهدلا اله الا الله َش اینقدر کش بیاید و روی الله َش بماند تا همه غَش کنند ! غَش ... ...راستی ؛ ای موذن ، نمی خواهی خودت برای اذانت گریه کنی ؟ میدانی چند وقت بود گوش هایم عادت کرده بود به فرکانس های بی جان ِرادیو برای شنیدن ذکر های خدا .....؟ 

 +من میگویم کسی که اذان شناس باشد  ، دیگر روضه میخواهد چکار ؟ با اذان هم میشود گریه کرد ...با اذان هم  میشود یاد خیلی چیزها افتاد .................

- یادم باشد به او بگویم در خانه مان ، اذان هایش را بلند زیر گوشم زمزمه کند .... دلم میخواهد ذکر ها جان داشته باشند ...چقدر خوب که با صدای او عاشقی یادم بیاید ! دلم میخواهد بنده ی خدا باشد .... مُذکر ِ خدا ...

- ریحان ! هیچ وقت دلت با اذان اینقدر ، نلرزیده است ، اذان میگویند و تو جانت ، جان میگیرد ... انگار شراب طهوریست که دارد سیرابت میکند ...

میدانم که تشنه ای ....تشنه ...لَه لَه میزنی ....شهر ، آدم را تشنه میکند ! شهر آدم را ، بیچاره میکند ! شهر گوش های آدم را سنگین میکند .....شهر ....شهر ....شهر ، بوی زمین میدهد ! بوی تعفن ِ زمین .... ( کسی زیرگوشم با طعنه میگوید : خوب بلدی با کلمات ، حرف های شعاری بزنی ! میگویم : " ... کاش .... هیچ ! " )

شهر ، به دلت خیانت میکند ! میگذارد اَشهَد هایت را هر روز و هر روز بی جانتر بگویی ....میگذارد بیشتر با مردم ، هجو بگویی .... بشنوی ... ! روزمرگی های شهر نشینی َت ، روح ِ تمام ذکرهایت را بلعیده !

شهر ، زبانت را بی مزه کرده است ! آنقد که یادت رفته چقد لا اله الا الله ِ خدای تو خوشمزه است ....

شهر ، ذره ذره ابعاد سجاده را از تو میگیرد ... حتی اذان گفتن را از لبان ِ تو ... از چشمان ِ تو.... باورکن !

و حالا تو محتاج ِ محتاج ....

برگشته ای به شهر ، دلت لکنت گرفته از ذکر گفتن !

یادته ریحان ؟

آن اوایل در سحر های جهادی ، زیر پتویت آنقدر جا به جا میشدی تا باز خوابت ببرد ؛ اما از بلندگویی صدای اذان محزونی پخش میشد که برای اولین بار میشنیدی آن اذان حزن بار را و تو دلت میخواست برای آن لحن و آن فضا پیش خدایت جان دهی ..دلت میخواست نذر کنی که ای خدا میشود هر سحر عاشقانه باشد ؟ میشود وقتی بلند میشوم باز بچه هایی را ببینم که هر کدام شان ، تسبیحش را درسجده اش دارد هزینه میکند و من خجالت بکشم ...خجالت بکشم .... آنقدر خجالت بکشم تا این چشم هایم بهشان بَر بخورد که دیگر نخوابند ؟ میشود خدا ؟

در شهر ...در تهران ...دلت برای سحرها تنگ میشود ! در شهر ، خوابِ آدم سنگین میشود .... اعمال آدم سنگین میشود ! آنقدر گند میزنی که روی کارنامه ات مینویسند بیدارش نکنید.....عاشق نیست !

محتاج ِمحتاج میشوی .... برای همین دنبال بهانه ای.... هراسان دنبال جایی میروی که برایت از کربلا بگویند ! نقطه حساس دلت را میدانی....سفینه النجات خودت را میشناسی ....هیس! آخ ..آخ از سرزمین ِ ک ر ب ل ا ....

دلت برای ابعاد جهادی تنگ می شود ! دلت برای آن همه خوبی که مُشت مُشت روی صورتت میریخت تنگ میشود ....آخ ...آخ .... چقدر تو از جهادی یاد گرفته ای ریحان ! راستی این جهادی ها ، نذر که بوده که این چنین زیر ُرویت کرده ؟

اذان میگویند..

اذان ...

چقدر در تهران وقتمان کم است که نمازهایمان را با یک اقامه ی ساده شروع میکنیم ! چقدر دلمان نسبت به اذان های شهر بی تفاوت شده است ! به نماز اول وقت !؟ ........به .... نماز اول وقت ، یعنی اجابت ِ مستانه ی عاشقی ....

چه میشود یکبار که صدای اذان را شنیدیم از تاکسی پیاده شویم ، از اتوبوس بپریم پایین ، چشم بدوزیم به گنبد مسجدی و برویم در آغوشش ؟ چه میشود ادای عاشقی دربیاوریم ؟ ... چه میشود یکبار هم کاری کنیم خدا به ملائکش بگوید " کیف کنید از بنده ام ..... "

چه میشود با تکبیره الحرام نماز ، یک اذان و اقامه ، با ذکرهای جاندار روانه ی دل بیچاره ی خودمان کنیم که دارد میمیرد ...میمیرد ....

آخ .... دلم جهادی میخواهد ...

همان جهادی ای که زیر آسمان زیر چادرهای برزنتی َش در دل ِ تاریکی، یک نماز جماعت دلچسب ، میخواندیم.... آن نمازها بود که در زیر چادرهای گل گلی مان، گریه داشت حتی وقتی که هیچ روضه ای پشتش نبود ، " السلام علیکم و رحمه الله وبرکاته " را که تمام میکرد امام ، هق هق ها بلند میشد ...باور کن !

باید بوده باشی تا حرفم هایم را بچشی عزیزدلم .....

 نماز در  چادر زیر آسمان - جهادی نوشت

 دلم اذان میخواهد

 لا اله الا الله ...

لا اله الا الله ...

لا اله الا الله ...

....

....

صدای گریه می آید ...

خوشبحال دلی که فهمیده لا اله الا الله یعنی هیچ دلبری به سان ِ او نیست ...

صدای گریه می آید ...

  


+ دلم میخواهد عاشق شوم ...کسی در درونم می گوید : سحر سحر سحر ، فرهادت میکند !

+ گاهی فکر میکنم ما همینجوری نمازهایمان تهی است از عاشقی ...چقدر بی رحمیم که از سر وتهش هم میزنیم ! میترسم وقتی شب اول قبر از نمازم بپرسند .... میترسم از اینکه خودم را نمازگزار میدانم و خیالم از این بابت راحت است ... میترسم ....

+ نه ! ....اگر او که میگویند داریم به سرعت نور به ظهورش نزدیک میشویم بیاید و زیر برگه نماز خواندنم ، مُهر نزند من که دق میکنم .. دق .. میترسم ...می ترسم...

این روزها زیاد میترسم .....


برچسب‌ها: بزم تو مرا می طلبد آمدم ای جان, اذان, نماز, عاشقی
+تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 22:27 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»

 

 

    باورم نمیشد آنجا هیچ نشانی از بهار و عید نباشد ! هیج سفره و سبزه ای برپا نبود ، هیچ ماهی ِ قرمزی آنجا نفس نمی کشید ، سکه ای در آب تلالو نداشت ... آنجا هفت سین ، جز سین ِ سکوت و سکون چیزه دیگری معنا نمی شد   ...

    در یک کلام ، بوی عید در روستاهای منطقه ، خیلی وقت بود که زیر موتورهای آب ، داخل تنورهای داغ نان پزی ،لای شاخه های خرمای خشک شده کپرها ،  از بین رفته بود ...

   اما چون منی را گویی به سان ِ  یک طفل چند ساله ، بالا پایین می پریدم انگار که به قشنگترین سفره و میهمانی ِ عالم دعوت شده باشم ، بیقراره " عاشق شدن " بودم  ، دلم میخواست بهانه بدهم بدست دلم تا بیچاره اش کنم ؛ تا عاشقش کنم ....! نه فقط من ؛ که هر کسی آنجا بود و آن لحظه ها را می بویید هوس ِ عاشقی میزد به سرش و دیوانه اش میکرد ......

کویر بود ُ کویر بود ُ کویر ....سکوتُ سکوت ُ سکوت ....خاکُ خاکُ خاک .... خدا ُخدا ُخدا ..... 

آسمان بودُ یک صحن ِ بی نهایت برای آنکه آویزانش شوی و ابرهایش را ببوسی .....

باور کن آنجا آسمانش بهانه میداد بدستت تا حسابی سر به هوا شوی .....سر به هوا ...سر به هوا...! 

 

 اردوی جهادی - خاطرات اردوی جهادی - تحویل سال - سفره هفت سین در روستا

 

    روزهای جهادی - همان وقتی که برای اولین بار گروه مان پا گرفته بود و سفر به این منطقه را آغاز کرده بودیم  - بهشت ِ لحظه های من بودند و بعد از آن تمام لحظاتم را در برزخ نفس میکشم ! این روزها زیاد سرفه میکنم ...... حال ُ روز سینه ام خراب است ، رگ هایم تنگ شده اند ... دور افتاده ام از آن روزها !

   اما چه سود شرح حال آدمی چون من برای تو ؟! چون منی که تمام وجودش را در لحظه لحظه های جهادی ویران کرد و بعدش هم بی صدا رفت گوشه ای از روستا ، لای همان خاک و خُل ها ، گِلی را برای خودش سامان داد و وجودش را دوباره بپا کرد ! آجر به آجر ...  

  از شما چه پنهان دلم میخواهد باز یک سینی شکلات دستم بگیرم تا بعد از بَنگ ِ تحویل سال ،در روستا بچرخمُ غرق شوم در هجوم خنده های پر سر  وصدای بچه ها ... 

*آنها شکلات میخوردند و من عشق را نوش جان .....

 اردوی جهادی - خاطرات اردوی جهادی -تحویل سال - دلتنگی

  دلم برای صفای بروبچه های خاص جهادی ، برای گعده های شبانهَ ش ، برای هیئت های بی وقتَ ش ، برای سحر های ناب و دعاهای عهد دسته جمعی ، برای یاد گرفتن هایش ، برای لِه کردن هایش ،برای بزرگ کردن هایش و..... 

ساده بگویم دلم برای " جهادی و تمام ِ خوبی هایش" تنگ است

دلم برای رحمت ِ جاری خداوند  -سبحانه و تعالی  - تنگ است

 .

.

.


- فکر اینکه تحویل ِ سال در شهر خواهم بود  ، یک دَم مرا رها نمی کند ... کاش چراغ جادویی داشتم تا با گوشه ی چادرم نوازشش می کردم و آنگاه غول جادو بیرون می آمد و من هم آرام جلو میرفتم در گوشش با تمنایی جانسوز می گفتم : یک آرزو بیشتر ندارم ! فقط یک آرزو .... و بعد سه بار تکرار میکردم :

" تحویل سال امسال کنار بچه هایم در هوتبان باشم ...در کویر سجده کنم ، همین ! ، دلم دارد میمیرد "  

 

- گلایه نکنید بهانه گیری هایم را که سوگند اگر شما هم پای آن سفره های کویری نشسته بودید و  "یا محول حال " را زمزمه میکردید ، دیگر دلتان حالی جز آن حال را نمی طلبید .....  

- پر از حس ِ نیازم ... میترسم باز دلم بشکند ُ نتوانم جمعش کنم !

- اینجا" تحویل سال در بهشت " و اینجا " ساعت به وقت ِ تحویل "

   

  


برچسب‌ها: تحویل سال در بهشت, اردوی جهادی
+تاريخ دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:47 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»

 

 

   احساس میکنم بعضی وقتا باید روی خاک افتاد ! سجده کردن را نمیگم ها .... همان لحظاتِ نابی را میگویم که دلت میخواهد با تمام ِ تمام ِ وجودت روی خاک بیافتی .. ( در فیزیک بهش میگیم : سقوط آزاد ! بی وزنی ! سبکی ..... یا جاذبه و کشش بی حد ِ زمین !  )

 همان دَم که دلتنگی باشد و سکوت ....چشمهای تو باشد و یک دریا رحمت ِ خدا .....   ، همین افتادن ِ به خاک ، کفایتت میکند تا دلت را – دار و ندار ِدلت را – روانه ی عزیزت کنی ...... آن وقت محبوبت هم بنشیند به تیمار کردن ِ تار و پود دل ِ زخم برداشته ات ... آخ که چه کیفی میدهد !

 راستی چقدر زخم ها ، دل را قشنگتر می کنند ؛ نه ؟

 


 فاطمه ...فاطمه ...فاطمه ی 9 ساله .... همین !

  میدانی گاهی شاید فقط همین- فاطمه – در یک گوشه ی بیابان ؛ خودش یک قصه ی تام باشد ... و اینگونه فاطمه ها هر کدام خودشان زیر کپرها قصه هایی دارند که  هر روز داردبطور زنده (!) اجرا میشود و کسی دستش به آن نمی رسد... نمی رسد تا حتی مستندش کند و به رخ چشم های ناشکر شهرنشینان بکشاند تا بلکه کمی آب شوند  ! ...

فاطمه ها از محرومیت و ناعدالتی به نفس نفس افتاده اند و ما کمی اینطرف تر از فرط ِ سرکشی ِ وطغیان ِ نفس ِ پرتوقعمان به نفس نفس افتادیم ! چقدر فاصله و تفاوت است میان ِ نفس نفس زدن های آدم ها ....

  کوتاه میگویم. ... آخه خیلی خوب حوصله ی محدود ِ شهری ات را حفظم !  من ِ دیوانه ی شهری را هم که میبینی قلم میزنم ، نه برای آزرده خاطر کردن لحظات توست و نه یک متن تکراری ادبی مینویسم در وصف محرومان ؛ که البته بدرد هیچ شان هم نمی خورد این نوشتن ها و قلم زدن ها  !

   مینویسم فقط برای ........... ............................. اصلا برداشت آزاد است !


   فاطمه ی نه ساله ... کمی معلولیت جسمانی دارد ، روایت دختری است در جنوب کرمان، در منطقه ی محروم قلعه گنج ... روایت یک خراش و زخم است روی پاهایش از ماسیدن زنجیر آهنی روی پوست ِ کودکانه اش  !

 

 * عکس حذف شد .

حال عمومی اش نسبت به خیلی از بچه های معلول شهر بهتر است .... اما زیر کپر ، وقتی صبح ها آفتاب طلوع میکند ، کار مادر یا پدرش این است که پایش را با زنجیر به ستون ِ کپر محکم کنند  و تا شب دیر وقت ، فقط به موعد خواب ، زنجیر از پاهای فاطمه باز میشود تا بخوابد و صبح دوباره ...زنجیر ...پای فاطمه ...اسارت به جرم هیچ !

  وقتی دلیلش را جویا می شویم ؛ مادرش میگوید میترسیم بازش کنیم بلایی سر خودش بیاورد  .... بغض و کینه و هرچه احساس بد است در درونم فریاد میکند وقتی این حرفها را از روی نادانی یک مادر و خانواده می شنوم ! او را صبح تا شب زنجیر می کنند که نکند بیرون از کپر برود و تصادفی بکند یا بلایی سر خودش بیاورد!!! ..... چقدر درد دارد .... یک کودک نه ساله ، بخاطر محرومیت و ناآگاهی خانواده اش ، کودکیش را زیر یک کپر در کنار یک زنجیر دارد خفه میکند ...

 

* عکس حذف شد .

 

حتی سنگینی نگاهایش در یک عکس ِ بی جان  از میان شکافت کپری لُخت ، تنم را می لرزاند از اینکه  روزی فراموشم شود چیزاهایی  را که دیده ام وشنیده ام ...... مسئولیت ...مسئولیت .... میتوانی واج هایم را شعار گونه بخوانی ! ملالی نیست .... هیچ ملالی !

 

* عکس حذف شد .

 

   بچه های جهادی ، امروز برایش جوراب آورده اند ، با مهربانی پایش می کنند ...بچه های ما بغض میکنند ؛ اما فاطمه میخندد ! چه خوب که هنوزهجوم این همه ظلم بر قامت کودکی اش ، لبخند را از یادش نبرده ...

دلمان میریزد برایش .... اما آن جوراب ....حضور ما .... بازی کردن با او .... چه دردی را میتواند دوا کند ؟

 

* عکس حذف شد .

 


- از نعمات بیشمار جهادی ، همین یکی بس است برایمان ، که گاهی در اوج درگیری ها و مشغله های شهری مان وقتی خوب غرق شدیم  و غصه دار گشتیم ، کافیست فقط یک صحنه ی کوتاه ، از خاطرمان بگذرد .... که هستند کسانی که همین الان دارند با ما نفس میکشند که آرزویشان هست که فقط یک ثانیه جای ما باشند ... آن وقت هر چه مخیله ات را درگیر کرده ، پوچ میشود و  به جای گله و شکایت میروی سجاده ات را پهن میکنی مینشینی به دعا کردن بچه های بیابان .... و چقدر کیف دارد وقتی خود ِ خودت را فراموش کنی ..........

   حال؛ چه آسوده میشود برایت فراموش کردن غم هایی که خودشان را آویزان تو کرده اند !  انگار که غصه هایت کم کم  روی ِ سر  و صدا کردن هم نداشته باشند ، خودشان راهشان را میگیرند و میروند ...... و تو آماده می شوی برای یک سقوط آزاد !

 - یادآوری جهادی ، همیشه برایم یک سیلی محکم و آبدار است برای اینکه یادم بیافتد چقدر به شکرگزاری به درگاهش بدهکارم  .... چقدر بد است که این بدهکاری کلان گاهی ( بخوانید همیشه ! ) یادمان میرود ...آخر کسی که بدهکار باشد کارش به گله و شکایت  نمیکشد که ....

- چقدر جهادی برای لحظه های شهری خوب است ! همین یک تصویر را یکجای آن حافظه بلند مدتت ثبت کن ! جایت بودم همین الان از روی صندلی پا میشدم ، چشم هایم را از این صفحه های روشن ساخته بشر می بستم ، خلاصه اش میکردم به یک سجده ای با محتوی  الحمداللهی که از عمق وجودم دود کند و یک استغفاری که حالم را جا بیاورد....

- فقط میدانم خیلی بدهکاریم ... خیلی ...... خداوند خودش این طلبکار بودنمان را ببخشد ، وقتی حسابمان خالی خالی  است اما به رویمان نمیاورد و باز نعمتی در دستمان میگذارد و روانه مان میکند .... حیف که نابینا شده ایم !

- از زنجیری که برای خود دارم میبافم میترسم ! نه از زنجیر پای فاطمه ی معصوم .... باور کن !

 

- امام صادق علیه السّلام  : همواره به كسى نظر كن كه نصیبش از نعمتهاى الهى كمتر از تو است تا شكر نعمتهاى موجود را بجاى آورى و براى افزایش نعمت خداوند، شایسته باشى و قرارگاه عطیه الهى گردى

الحدیت - روایات تربیتى، ج‏1، ص81

 

* بعد نوشت : عکس های این پست به دلایلی حذف شد . 


برچسب‌ها: ناشکری و ناسپاسی, خاطرات اردوی جهادی, محرومیت, بی عدالتی
+تاريخ پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:18 نويسنده - کعبه ی دل - |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»

 

 

توی کلاس تربیت مربی ، یه سرود بود خطاب به امام زمان عج ، با بچه های راهنمایی تهران کار میکرد ، به ما میگفت قبل از اینکه برای بچه ها سرود امام زمانی رو بخونید ، تصور کنید که " او " رو بروی شماست ، تصور همین بودن کافیست برای وصل شدن ، بعد شروع کنید با بچه ها کار کردن ...

بعد خودش شروع کرد به خوندن و خطاب به بچه ها گفت :  فکر کنید " اون آقا " الان اینجا بود ...اصلا چشماتون رو ببندید ، یالا بچه ها بیاید حلقه بزنیم ، فکر کنید داریم دورش میگردیم ُبراش میخونیم ....

 

وای چه حسیه حتی تصورش ...دورش بگردی و براش بخونی .... چه احساسی ....  

چقدر فرقه بینه خوندنِ در حضورش ؛ با نبودنش !


 

باورت میشود ؟ ؟

در همان ابعاد کپر نشین ، همان جایی که از امکانات اولیه محروم هستند و ..... نه نه ! یه لحظه صبر کن قبل از خوندن ! اینو بگم که نه من اهل نوشتن ذکر مصیبتم (!) نه شما احتمالا حوصله خواندن ِ این دست واژه های گرفتار رو دارید ! ....

ولی چند دقیقه بگذار ، چشمانم چیزی را که دیده ، به روی ِ چشم هایت بیاورد ! بالاخره باید زکات چشم هایم را هم بدهم یا نه ! ...اگر روزی ِ چشم های تو هم باشد میخوانیش ، شک ندارم ..

 


 

  روی هم رفته میشود بیستُ یکی و دوتا کپر .... وسط ِ یک دشت ِ خشک ... تنها تفریح بچه ها ، دویدن میان خاک ها والبته تاپ بازی روی یک طنابی که به مدد یک تیرآهن برق مهیا گشته است !

 

تاپ بازی با تیربرق - اردوی جهادی - خاطرات جهادی - مسجد رفتن

    کاری ندارم که چرا در روزهای جهادی ، حس ِ حضور کسی ؛ نگاه کسی را با تمام وجودت میچشی ... شاید چون آنجا بیابان است و روایت داریم که " او " ............ یا اینکه شاید چون آنها - به برداشتی - مستضعفین فی الارض هستند و " او " حواسش به آنهاست یا ... ؟ نمیدانم ...دلیلش را واقعا نمیدانم اما " او " هست ... همه اقرار کرده اند ، هزاری هم من برایت مکتوب کنم ؛ تا حس ِحضور را نچشی درنمیابی ! نه اینکه باقی اوقات نباشد ها ، نه ! ... جهادی لحظات ِ نابی دارد که ......... بگذریم !

    یادم می آید سفر دوم جهادی که رفته بودم همون منطقه ، یکی از خانم های کپرنشین اومد جلو و گرم بغلم کرد و من هم متقابلا ... برگشت بهم گفت خواهر جان ، یادته پارسال بهم گفتی وقتی خیار میچینم صلوات بفرستم ؟ از پارسال دارم این کارو میکنم .... بعدشم بغض کرد و گفت خدا خیرتون بده ، شماها چقدر دلتون پاکه و از این دست حرفا ...

   و اون نمیدونست که چقدر حرفاش بیچاره بودنمونو به رخمون می کشید ؛ ( اینکه میگم بیچاره ، در حد یه واژه نخونیش ها ! به معنای واقعی ِ " بیچاره ! " ) اینکه ما یه حرف بهشون زدیم ، همون یه حرفو چسبیدن ُ عامل شدن خیلیه ها ! اما .. ما .. خودمون ............

    خودمَم نمیدونم سر چی اون حرفو بهش زده بودم ، اما به یک چیزی که یقین پیدا کردم اینه که روزیش بود ، و نکته اینجاس که هر روز چقدر روزی ِ چشمُ گوش ِ ما میشه و ما چقدر راحت از کفشون میدیم ! ...... چقدر حرف ها و نکته های ناب میشنویم اما ....انگار اصلا به اهمیت موضوع پی نبردیم که هِی فلانی خدا برای هر واج به واجش برنامه ریخته ، الکی نیس تو یهو از تلویزیون چیزی میشنوی یا رفیقت چیزی میگه یا .....

   دارم کم کم میترسم از اینکه بخوام بیشتر بدونم یا بیشتر یاد بگیرم ، احساس میکنم تا وقتی به دونسته هام عامل نشدم ، بیشتر دونستن برام خوب نیست ، مسئولیت دارم در برابرشون ... میگن اگه دانا باشید ولی عامل نباشید باعث کم توفیقی تون میشه ..... یه توقف لازمه ! یه توقف اجباری ...

 

کاری به این کارا ندارم ، حرف ِ من ، مثل یه شمع روبروی یه در ِ مسجده ! حرفم از مسجده !

   جهادی اول ، حرف ِ یکی از بچه های روستا رو یادم نمیره که آرزوش این بود که یه مسجد داشته باشن بین اون همه کپر و یه مُولّا ( روحانی ) ، با یه حسرتی بهم می گفت فقط محرم ها دو سه روز اینجا یه مولّا میاد ، باقی ایام سال نماز جماعت با مولّا نداریم!

اردوی جهادی - مسجد رفتن - خاطرات جهادی - عشق مسجد داشتن !

    توی اون روستا تازه مسجد درست کرده بودند ، همین بچه های جهادیمون ، بالاخره بعد از چند سال یک مسجد درست شده بود ، مغرب بود اولین باری که وارد مسجد شدم ، تقریبا اکثرا اهالی و دختران جوان رو تو صفوف نماز دیدم ، خیلی ذوق کردم ، خیلی صحنه ی قشنگی بود .... !

     این همون مسجدیه که بعدش میشستن به قرآن حفظ کردن ...میدونی اینجا کجاس ؟ این جا همون جایی که اگر فقط یکی از مشکلاتشون رو ما داشتیم ، کاسه صبرمون سریز میشد ! راز چیه که این " نداشتن ها " شده یه ریسمان قوی برای ارتباطشون با خدا  ؟ و این همه " داشتن ها " ؛مسجد و امکانات قرآنی و کتب متعدد دینی مارو نزدیک نمیکنه که هیچ بل ... آخ! ...

مسجد روستا .....حسرت ...

***

   * چون اینجای قلبم یه چیزی گیر کرده دوست دارم بگمش ...وگرنه نگفتن این حرفا شاید بهتر بود !

   دلم میخاد یه لحظه تصور کنی که اگه توی اون روستا بودی و تمام آرزوت یه مسجد بود ، آیا بعد از ساختن اون مسجد دلت می یومد یه نماز توی غیر اونجا بخونی ؟ توی غیر ِ زمین ِ آرزوهات سجده کنی ؟

    مگه میتونی غیر از مسجد نماز بخونی وقتی یقین پیدا کنی تبسم دلبرانه ی صاحب زمانت رو خریدی ؟

    مشکل اینجاس که ما اون کمبود رو درک نکردیم ، اهمیت موضوع که میگن بیت الله رو درک نکردیم ، مشکل اینجاس که ما درگیر یه سری چارچوب هایی شدیم که پاینش رو جایی محکم نکردیم !

   خب خیلی سنگینه که توی مسجد ، فقط پنج شش نفر اونم خانم مُسِن نمازگزار بیت الله باشن ، واقعا دلم میگیره .... حداقل توی محله ما اینطوریه ! .... و میگم پس امثال ِ ماها کجاییم ؟ ...

   من میگم چرا نباید خودمون رو " مقید " کنیم تا حداقل یکی از موعد های نماز رو قربه الی الله (!)، جانمازمان را برداریم و فکر کنیم (!) میریم به خانه ی محبوبمان ؟

   چه میشود حکم دهیم به نفسِ راحت طلبمان،حداقل نماز های مغرب مان را همیشه در مسجد بخوانیم ؟ خودم را میگویم یقینا اگر عشق ِ محبوب داشتم بی آنکه نیازی به " مقید کردن و جریمه کردن " خود بود باید قلبم تپش میگرفت وقتی ساعت نزدیک ِ اذان میشد ... اما ... افسوس ....

   من می گویم حالا ما که اینقدر پرت ِ پرت شده ا یم و هوای آلوده ی تهران به شـُش هایمان ساخته ، خُب خودمان را بزنیم به عاشقی .... بد میگویم ؟

   یقین دارم هستند کسانی که میان دو اذان قلبشان تنگ می شود برای ابعاد یک متری سجاده شان ، یقین دارم هستند قلب هایی که دوست دارند در مساجد به قلب صاحبشان اقتدا کند ، انگار که وقتی مسجد می روند ، دوره آقا میگردند ....

دورش میگردند ....

دورش ....

شاید هم دوره خدا میگردند ..... الله اعلم !


- داشتن یک مسجد تا حالا آرزوت بوده ؟ مستند ِ تازه مسلمانی که بخاطر اینکه نمازش را در مسجد بخواند یک ساعت رانندگی میکند را دیدی ؟

- چرا مسجد ها اینقدر خلوت شده ؟ چرا ما نباید خودمونو رو ملزم و مقید به مسجد رفتن کنیم ؟ چرا حداقل خودمونو رو نباید بزنیم به عاشقی ؟ چرا ؟

- داشتم فکر میکردم ممکنه اون یوم الحساب ، ازمون بپرسن چرا مسجد محله تون جای یه نفر رو پر نکردی ؟ ممکنه بپرسن ؟ ممکنه مسئول مستقیم خلوت بودن ِ مسجدها ما باشیم ؟

- دلم مسجد میخاد ... با محرابی که .......کی میرسد روزی که همدم ثانیه های ما آقا جانمان باشد ؟

السلام علیک یا صاحب الزمان عج الله تعالی فرجه الشریف

 

- اتمام حجت : امام صادق عليه السلام فرمودند: خانه هاى من در زمين مساجد است ، پس خوشا به حال بنده اى كه در نزد خود وضو بگيرد، سپس مرا در خانه خود زيارت نمايد. و توجه باشد داشت كه احترام زيارت كننده بر زيارت شوند ه واجب است .و در حديث ديگر آمده است : توجه داشته باش ! كسانى را كه در تاريكيها به مساجد مى روند، به نور درخشنده در روز قيامت مژده بده .

- روزهای سختی رو دارم میگذرونم . دعام کنید ...


برچسب‌ها: در حسرت مسجد داشتن, مسجدهای خلوت ِ شهر
+تاريخ پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۱ساعت 2:11 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»

 

تلنگر :  نمیدانم باید به تمنای چشم هایت بنشینم تا این بار واگویه هایم را از کویری که رحل ِ قرآنش رو به آسمان گشوده شده بود را بخوانی یا نه .... اما اگر سه دقیقه وقت ِ آزاد داری ، خواهشم را بپذیر ..... دلم میخواهد ، تصمیم بگیریم ... !!


پرده ی اول  " ماه مبارک رمضان ، مشهد مقدس  "

-         ریحانه ! میای بریم حفظ قرآن ؟

-         اممم .... بیشتر قرائت رو دوست دارم ! اخه حفظ فکر میکنم سخته الان ...

-         آره ؛ منم خیلی وقته دلم می خاسته برم حفظ ..اما هنوزم .... اصلا هربار نشده ... پایه میخوام !

-         میدونی این نیم کره مغزی ما ، فقط فرمولی جات و اعداد میتونه پردازش کنه ! حفظیات اصن جواب   نمیده !


پرده ی دوم "  ده روز بعد : جنوب کرمان ، اردوی جهادی "

  روز اول است  و منطقه و آدم هایش برایم تازه ، تا میرسم به روستا قریب به چهل نفر از فنچول ها میریزند دورم ، هنوز سلام و احوال پرسی نکرده و مرا نشناخته ، با همان پسوند خاله از هر جایم آویزان می شوند و متعاقبا تمام ِ وزن ِ ناچیزشان را روی من سوار می کنند وبه ماهیچه های در حال کتلت شدن اینجانب هم هیچ گونه اظهار لطف و رحمی نشان نمی دهند  ،  دست هایم را به شش جهت مختلف می کشند و  در همین مرحله ی شریف ابراز محبتشان است که بعضی از انگشتانم ، بی حس می شود !!  ...بگذریم ...

  غرض اینکه در همان لحظات ِ اول آشنایی ، آنقدر احساساتِ کودکانه شان را بی آلایش نثارم می کنند که قلبم درد میگیرد ؛ از فکر کردن به اینکه چقدر این بچه ها فقط محتاج ِ محبت هستند ... محتاج یک نفر که بنشیند کنارشان و فقط به حرف هایشان گوش دهد ..... آه ...

 اردوی جهادی ، خاطرات جهادی ، منطقه قلعه گنج ، بچه های روستا ، حافظارن قران در روستا

   کلاس را شروع میکنم ، بنا دارم در کنار ِ دیگر طرح درس هایم ، روی حفظ سوره های کوچک و محور معنایی و داستانی هر کدام از سوره ها  کار کنم ! میخواهم از سوره کوثر شروع کنم ،  میپرسم بچه ها خب کی سوره از حفظ بلده تا برام بخونه ؟

بلا استثناء همه دستاشون می رود بالا ...خیال میکنم از روی جو ِ کودکانه ، به تقلید یکدیگر ،همه له له میزنند برای جواب دادن ،بالاخره  با اشاره به یکی از این فنچولا میگویم تو بخون ...

و شروع میکند به خواندن : بسم الله الرحمن الرحیم ...إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ ، لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ ، خَافِضَةٌ رَّافِعَةٌ ....

...........

  .... درجا خیره میشوم به آنچه که دارم میشنوم ! دربُهت ِ تام ، سوره واقعه را تمام و کمال قرائت میکند ... انگار که هنوز باورم نمی شود ، میپرسم دیگه چه سوره هایی رو حفظی ؟

   و بعد ملتفت میشوم که چندین سوره ی بزرگ دیگر و جزء سی را نیز  اکثرشان از بَر هستند ... نمیفهمم ! گروه سنی بچه های من نـُه سال به پایین بود ..... !...نه !! اشتباه نگیرید ..  اینجا یک مهد ِکودک ِفوق مدرن قرآنی نیست که روی حفظ بچه ها کار کنند ها ، اینجا یکی از مناطق محروم کپر نشین جنوب کرمان است ..

اینجا " قلعه گنج " است  !

    آنقدر قشنگ می خوانند که ژست معلمی یادم می رود بی محابا ، می نشینم وسطشان تا فقط برایم قرآن بخوانند ... قرآن...قرآن ....  انگارکه قلبم را برداشته باشند و نوازشش کنند با آن صداهای کودکانه شان ...

اردوی جهادی ، خاطرات جهادی ، منطقه قلعه گنج ، بچه های روستا ، حافظارن قران در روستا  

   شب جمعه است... هوا دارد غروب می کند ، گویی روز اول جهادی به پایانش رسیده باشد اما هنوز وانت ها  ( بخوانید سرویس ایاب و ذهاب ! ) دنبالمان نیامده است  ، هیچ وقت نماز مغرب را در روستا نمی ماندیم ، چراکه هوا تاریک میشد و جاده  خاموش ... گفتند نمازتان را بخوانید وانت ها دیرتر می آیند...

   آخ که چه مسجد باصفایی بود در دل ِ کویر ! .. جان میداد برای صدا کردنش !

   نماز تمام شد ، گفتند روستائیان هر پنجشنبه کمیل میخوانند ، تا وانت ها می آیند بنشینید به خواندن ، خودمان صدایتان می کنیم ! ... ماهم از خدا خواسته که یک کمیل را روی صفحه ی کویر قرائت کنیم ، نشستیم ... مفاتیح را گشودیم و روی فرازهای جانانه ی کمیل زوم شدیم ... چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که مسجد پُر بود از صدای کمیلی که خانوم ها واقایان روستایی باهم میخواندند از روی حفظ !!

سرم را که بالا آوردم دیدم فقط ما مربیان هستیم که مفاتیح گرفته ایم ، آنها آنچنان چشم هایشان را بسته اند و دست هایشان را به حالت دعا گرفته اند و از حفظ (!) قرائت دسته جمعی میکردند که ... لرزیدم بدجور ! خیلی برایم سنگین بود من ِ شهرنشین ، کمیل های هفتگیِ کتابی َم را هر بار با چه بهانه هایی نمیخوانم ... و اینها در دورافتاده ترین و محروم ترین مکان ها ، اینچنین با کمیل ِ علی معاشقه میکردند ...دلم سوخت ... سوخت ... به حال خودم سوخت !

   دعا تمام شد ،اما  من  در بهت ِ آنچه که دیده بودم ،  هنوز سرم پایین بود که صدای گروهی از دختران و خانم های روستایی که گوشه مسجد حلقه زده بودند حواسم را پرت کرد ، با خودم گفتم بلند شوم بروم ، از فرصت استفاده کنم تا آموزه هایم (!) را روی قلبهایشان پیاده کنم ، این هم از خوش خیالی من بود که ........ تا نزدیکشان شدم چیزی دیدم که درجا خشکم زد ! ...

آنقدر که برای دقایقی قدرت تکلمم را از دست دادم ... میدانی نظاره گر چه صحنه ای بودم ؟! نه بالواقع وصف شدنی نیست ، حیف که قشنگی َش در جمله هایم اسراف میشود ... حیف ...

   میانشان سرگروهی بود که قرآن را باز میکرد واز تک تک دختران آیه به آیه می پرسید و بقیه از حفظ تلاوت میکردند ...گیر که میکردند ، چشم هایشان را می بستند و به ثانیه ای ادامه ایه را قرائت میکردند ....

   - ماندم .... یخ کردم ...یعنی چه ؟پرسیدم : قران حفظ میکنید ؟؟؟!!آخه  چطور ؟ .. چقدر حفظ شدید ؟ چرا ؟ ... سخت نیست ؟ ......

 حلقه ی جمع شان را گشودند و حالا در آغوششان بودم .. هرچقدر سوال های من تعجب داشت ، جواب هایشان سرشار بود از آرامش و قرار ...

    میگفتند تقریبا یک سال می شود شروع کرده ایم ... هر روز نیم صفحه حفط میکنیم ...تحت هر شرایطی  عهد کرده ایم که این نصف صفحه را حفظ کنیم ، شب ها بعد از نماز مغرب جمع میشویم باهم دوره میکنیم .... هم حفظ جدید را هم صفحات قبل را ...و جمعه ها از هم امتحان میگیریم .. .. میگفت حدود بیست نفر هستیم که باهم شروع کردیم و حالا به جزء ششم رسیده ایم ...گفتند کم کم باقی اهالی هم مشتاق شده اند و کم کم دارند حفظ میکنند و کوچکترها هم که سوره به سوره ....از حس ِ عاشقانشان نسبت به حفظ قرآن برایم گفتند .... آب شدم ! ..آب ...

  اردوی جهادی ، خاطرات جهادی ، منطقه قلعه گنج ، بچه های روستا ، حافظارن قران در روستا

   مانده بودم ! و این بُهت مرا - التماست میکنم - خلاصه به همین یک عبارت نوشتاری نکن ! 

   آنجا نه انها مجهزند به نرم افزار های گوناگون برای حفظ نه هزاران هزار کلاس حفظ قران .. ونه حتی استاد ِ قرانی را صاحب اند که روز به روز بهشان درسی بدهد  ...

و البته که آنها بی دغدغه نیستند و اوقات ِ شان از ماهم پر تر است .... صبح تا غروب یا سر زمین های کشاورزی اند یا پای نخل های خرما ، کار می کنند .... هنگام ِ کار هم ، قرآنشان را زمزمه ...!

  تمام ِ آنچه که ملتفتم شد از منشا این برکت تصمیم یک زوج بود ! ... فهمیدم یک زوج  در کمال گمنامی و اخلاص ،  از شهر امدند و یک ماه بین شان زندگی کرده اند ، و شده اند آیات روشن الهی برای اهالی یک منطقه دور افتاده ...با آنها پای سفره نشسته اند و پای نخل ها کار کردند ..... حفظ کردن را یادشان داده اند ، و دسته اخر هم یک سری قرآن با کتابچه هایی که کلمه به کلمه قران را با ترجمه اش دارد را هدیه کرده اند ، با یک دستگاه پلیر کوچک که تلاوت قران دران پخش میشود ! والسلام  گویی رسالت شان به اتمام رسیده باشد ، رفته اند بهشت دیگری را در یک منطقه دورافتاده ی دیگر بسازند  و حالا فقط هفته ای یکبار با سرگروه روستا تماس تلفنی دارند و پیگیر هستند  ...  

 تمام خدمت ِ خالصانه یک زوج ، دستمایه اش شده روستای دورافتاده ی کپرنشینی که  اهالی َش دارند میشوند حافظان قرآن کریم   ...

داشتم همین الان فکر میکردم

یعنی دیروز نیم صفحه ی دیگر حفظ شده اند

امروز هم نصف صفحه دیگر ...

فردا ...

 راستی من امروز چند آیه قرآن خواندم ؟ ؟ ؟

 


- اول متن گفتم دلم میخواهد تصمیم بگیریم .... ایده و کار و هدف زیاد هست ! میتوان در این قافله هرکدام یک نقش را از آن خود کنیم ... میشود شد همان زوج ِ گمنامی که روستا به روستا میروند و قران یاد میدهند .. یا میشود رفت دنبال حفظ و تدبر قرآنی که ......به همان میزان روشن میشود؛ نقشمان در زمان ظهورش .....

فقط کافیست تصور کنیم ، او  آمده  و حالا همه ی نقش ها تقسیم شده ، ۳۱۳ فرمانده هم تعیین شده اند و .... ما ... ما ......هیچ جا اسممان ثبت نشده تا حتی ............... واقعا ایا میشود این جمله ها را کامل نوشت ؟!

میترسم رسالت هایمان را جایی پشت ِ  کتاب ها ، قایم کرده باشیم تا فراموشمان شده باشد ، آخر هر روز راحت نفس میکشیم بی آنکه لحظه ای به نفس نفس بیافتیم ! می ترسم ... انگار نه انگار .....

 -خواهش عاجزانه :  دوست دارم کارهای خوبی که میشود انجام داد ازساده ترین و کوچیک ترینش تا ..... فکرها و ایده های ناب تان را در بخش نظرات بنویسید  ... حتی شده بی نام و نشان ! دوست دارم بفهمونم به خودم که کار خوب برای انجام دادن هست به تعداد ادم ها !! شاید نوشتن شما ، دنبالش عمل دیگری باشد و .....

- لینک های مفید ( در صورت آشنایی با لینک مفید قرآنی ؛ معرفی بفرمایید ) :  

 ۱.  رنگ آمیزی قرآن !  /    ۲.  قرآن در احادیث  /   ۳ . سایت تخصصی تدبر در قرآن / ۴ .تدبر قرآن

 

التماس دعای فرج


برچسب‌ها: اردوی جهادی, خاطرات جهادی, گروه جهادی, جهادی نوشت
+تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 1:13 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

      وبلاگ اختصاصی خاطرات ِ روزهای جهادی  ، با اهداف ِ مشخصی ، در آدرس ِ جدیدی تنظیم شد .

   این خاطرات به صورت کوتاه  و منتخب در این وبلاگ قرار داده می شود و به چند بخش طنزنوشت و دردنوشت های اردوی های جهادی تقسیم بندی شده است . 

    همچنین بخشی با عنوان ِ "  پای ِ درس ِ جهادی " در آن ، در نظر گرفته شده است ، که انشالله در آن گوشه ای از ابعاد ِ زندگی به سبک ِ جهادی و نکات ِ قابل تاملش ، ذکر خواهد شد .  

 امید است این کوتاه نوشت های ناچیز ، روزنه ی کوچکی باشد برای معرفی حرکت های ناب ِ جهادی به آنان که آشنایی ندارند با این دست عاشقانه ها .. .

 و همچنین انشالله  یادآوری و تذکری هرچند کوچک ، باشد برای جهادگران ، که بدانیم زندگی به سبک جهادی فقط مختص ِهمان چند روز سفر نیست ، بَل اینکه در پای ِ تخت و شهرهای خودمان نیز باید استمرار داشته باشد، ان شالله باهم بتوانیم گوشه ای از فرهنگ ِ جهادی گونه زیستن را حداقل میان خودمان بواسطه ی همین یادآوری ها زنده نگاه داریم .

  وبلاگ اختصاصی خاطرات جهادی

 

*  وبگاه اختصاصی خاطرات ِ جهادی ( کلیک کنید)

 


برچسب‌ها: وبگاه اختصاصی خاطرات ِ جهادی, روزهای جهادی, فرهنگ جهادی, زندگی به سبک جهادی
+تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 11:21 نويسنده - کعبه ی دل -

بسم الله الرحمن الرحیم

" خاطرات اردوی جهادی ( جهادی نوشت ) "

خاطرات جهادی - فرفره و بچه های روستا و یک عدد گوسفند محترم در اغوشم !

کاغذهای رنگی روبرویم پخش ِ زمین است ، فرصت ِ خوبی است برای پرسش و مرور هرآنچه که تا امروز با بچه ها کار کرده ایم . چشم هایشان روی کاغذهای رنگی مانده .... قیچی راه می رود در امتداد خطوط ِ موازی روی کاغذها ...بچه ها ذوق می کنند .... حواسم به مسیر ِقیچی نیست که ردِ نگاه بچه ها و لبخند های ممتدشان حواسم را حسابی پرت کرده ... سراسر غرق ِ هیجان اند از اینکه تا دقایق دیگری یک مربع رنگی 10 در 10 سانتی متر را صاحب خواهند شد (!)

ذهنم می پرد به تهران و بچه هایش......

راستی می شود آنها را هم به همین غایت ، به مدد ِ همین چند کاغذ ِ ساده رنگی اینچنین خوشحال کرد ؟

بچه های تهران ...بچه های هوتبان .... نمیدانم !

گوشه های مربع را یک در میان سوزن می کنم میچسبانم به سرچوبک ،سوال بعدی را می پرسم ... چند نفری با صدای بلند ، درون ِتونل ِگوش هایم ، جواب می دهند، پرده گوشم میلرزد !!

سرود می خوانیم .... دست می زنند .... ناهماهنگ و با فریاد صلوات می فرستنند ... میخندند ... میخندم ..... قرآن می خوانند .... گیر می کنند .... تکرار می کنم ... تکرار می کنند .... بغض میکنم ... می خندند ....

میشمارم فرفره ها را .... پونزده تا ! هنوز خیلی کم است ...

بچه ها نشسته و ایستاده دورم حلقه زده اند ، گاهی اوقات در هجوم مهربانی هایشان ، نفس کشیدن سخت می شود ...

"رقیه " وارد کلاس می شود ، درماندگی مرا که می بیند می نشیند کنارم ، در به سامان کردن فرفره ها یاری َم می دهد .... حالا جمعِ بچه ها ، جمع است ... بی مقدمه آقارضا می گوید : برای خاله ریحانه " محکم " صلوات .... یکی دیگر ادامه می دهد برای خودتون صلوات .... خنده ام می گیرد و هنوز درگیر استعمال آقا رضا از واژه " محکم " برای امر صلوات هستم که کسی میگوید برای پدرمادرهاتون صلوات ! ...

فرفره ها را میشمارم ... به گمانم کافیست ... نزدیک سیُ پنج و شش تایی شده ....

صلوات ها گویی به مذاق ِ بچه ها خوش امده که یکی از این فنچول ها ،با بهره گیری از تمام تارهای صوتی َش و ایضا تمام قوای حنجره اش در گوشم فریاد میزند برای خودتون صلوات ! ... البته که گوشم هایم در عین ناباوری هنوز شنوایی خودشان را از دست نداده اند و این است از معجزات ِاردوی های جهادی (!) که از هربلای ِ جانی در امانی به مدد ِ امداد های غیبی !

میگویم همه به صف ، ساکت بایستند ...دست به سینه تخت ِ دیوار ، می شوند ... خیره می شوند به دست های پر از فرفره ام ... !!! چقدر احساس ِ نیاز در چَشم هایشان موج میزند ....

خجالت می کشم .... خجالت ... از همین بچه های قد و نیم قد خجالت می کشم ..... تو هم بودی شرم میکردی ...باور کن ! ...این چیزا دلی نیست .... یک احساس ِ درد ِ مشترک است که مستقیم از شاهرگ ِ چَشم هایشان میریزد روی قلبت ! .. این همه نیاز ، تو را له می کند ....باور کن

آخ که کاش میشد تمام خانه هایشان را – ببخشید کپرهایشان را – پُر از کاغذ های رنگی کرد ! آخ خدا ... گاهی چقدر آروزهایم کودکانه می شود ....

به همه فرفره می دهم .. .. آقا رضا انگشت اشاره اش را میچسباند به فرفره ی بنفش رنگ ! ... میخندم ! این بشر کلا هر وقت میخواهد برای خاله اش ، تیپ بزند همین بلوز همیشگی بنفش رنگش را می پوشد ... در تمام جهادی ها، همین بلوز دوست داشتنی اش را دیده ام در پیکره ی باوقارش !

خاطرات اردوی جهادی - فرفره های جهادی - جنوب کرمان - روستای هوتبان


* راستی آن هنگام که وقتت را بی بها میفروشی به گردش در بازار و دغدغه ات میشود نوع ِ لباس و رنگ لباس َت که شاید چند صباحی رخساره شان برایت ، تکراری شده است،خوب است فکرت بچرخد به این جور جاها ......شاید نظرت عوض شد (ریحانه !)..... اصلا حواست کجاست دختر ؟ .... البته که می شود ،هم شعار گونه خواند کلمه هایم را ، هم ................... نمیدانم !


حالا یک دنیا کویر است و خشکی و یک آسمان ، بچه هایی که با شادی ِ تام با فرفره های ِ رنگی شان پخش شده اند ! آنقدر که وجود ِ شریف و عزیز ما را هم فراموش کرده اند ، انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش تمام جوارحشان را به ما چسبانده بودند و ابراز محبت می کردند ....

خاطرات جهادی - فرفره ها ی جهادی - کویر و بچه ها

باد ِ جنوب ِ کرمان می وزد ...

فرفره ها دارند میچرخند ...

بچه ها میخندند ....

اما اگر فرفره هایشان خراب شد ....................... ؟؟؟؟؟


- فقط یک یاداوری بود به خود ِ هیچم ! بعضی وقتا کوله پشتی مسئولیت هایمان سنگینی َش برایمان عادی می شود انگار ..ازبس به دوش کشیدیمَش و هیچ کاری نکردیم تا سبک تر قدم برداریم ! ...عادت کرده ایم به سنگینیَ ش ......آنقدر که فراموش کرده ایم کوله مان را خودمان ، با همین بند بند انگشتانمان پر کرده ایم از تذکر و مسئولیت ...

بعضی وقت ها دلم میخواهد کوله پشتی ام را بگذارم روی زمین زیپش را باز کنم ... محتوایاتش را یکی یکی بیرون بکشم تا همه چیز یادم بیافتد از پارسال تا حالا ! انسان فراموشکار است ... زود یادش میرود !

کالبد شکافی کوله هایمان هم ایده خوبیست برای تذکر به خودمان ! فکر کردن به تموم اونچه که بهت دادن و ازت گرفتن ! ...

- یک بخش کوچک بود از یک فقر ساده و یک نیاز بزرگ ! ... و چقدر حواسمان نیست به اسراف ...اسراف ...اسراف ! آنقدر که عادت کرده ایم به آن ! آب..... آب .................. کاغذ ...... وقت ........................... چقدر اسراف داریم !

- خب همین ها میشود یک غفلت ! ... نتیجه ی غفلت هم نریختن توی کاسته ! به قول استاد فیاض بخش ، بعضی چیزا رو باید تو کاست بریزن مث ِ .................اهلش میدانند ..... ! ... اللهم ارزقنا ..

- گاهی وقت ها باید دلت را به کوچه علی چپ بزنی تا حواسش هی پرت روزشمار محرم نشود ... باید حواس ِ دلت را پرت کنی ... وگرنه مقایسه این لحظه ها با پارسالت ....نتیجه اش میشود عجیب ترین و سخت ترین روزهای زندگی َت ! .... بعضی وقتا برای آنکه حالت خوب بماند مجبوری خودت را بزنی به کوچه علی چپ باور کن !

- گاهی اوقات دلتنگی ِ سرزمینی که تو را به کربلا رساند دلت را مچاله میکند ، آنقدر که فقط باید بیرون بریزی َش تا ............. .. شده با یاداوری یک خاطره .... به سادگی چرخیدن فرفره ها توی آسمان جنوب کرمان !

امسال نرفتم هوتبانم .... آقا رضایم را ندیدم ..... و بچه های دیگرم را .... دلتنگی مریضی میاورد !

*کسی عکسی دارد از رضای بزرگ شده ام ؟

 


لـب بـاز نكـردم به خروشـی و فغـانی
مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم

.

. 


برچسب‌ها: خاطرات اردوی جهادی, گروه جهادی, روستای هوتبان, آقارضا
+تاريخ یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱ساعت 1:37 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

خانم معلم شده ام ، پای تخته سیاه ، گچ به دست ، ایستاده ام ... شروع میکنم به نوشتن تمرین های ریاضی (!) بماند که در حین نوشتن چقدر خاطرات ِ کودکی َم میریزد روی چشم هایم !

.

.

.

تمرین ها که تمام می شود ، از تخته فاصله میگیرم ، میروم ردیف آخر کلاس .... در عین ناباوری می بینم همه از جاهایشان خیز برداشته اند به سمت ِ تخته ، چند نفری دفترهایشان روی دیوار پهن میشود و به طور عمودی شروع میکنند به نوشتن ، چند نفر دیگر هم نزدیک تخته ، خودشان پهن ِ زمین شده اند و تمرین ها را بی شیله پیله (!) وارد دفترشان می کنند...!

یادم می آید بچه که بودیم از معلممان برای هر گونه حرکت ِ اضافه ای جز - دست به سینه شدن - اجازه می گرفتیم ! ... حالا اینجا تمام نیمکت ها خالی شده و همه ی بچه ها به در ُدیوار و زمین کلاس چسبیده اند برای نوشتن تمرین ها ، بی آنکه از محضر شریف ِ اینجانبه (!) ، حتی نیمچه رخصتی کسب شده باشد و اینگونه ست که داغش بر دل ما میماند....

و حالا من ، تک و تنها در ردیف آخر کلاس ، در نمای یک خانم معلم شریف (!) جلوس نموده ام و شاگردان ِ جـِغله َم همه جا هستند جز روی نیمکت هایشان ...

اردوی جهادی ابستان 91 - منطقه قلعه گنج - کلاس درس و بچه ها

 

* قربان ِ چشم های کوچکشان بروم که گویی اکثرشان ، چشم هایشان ضعیف است و همه چیز را تار می بینند ...

عیان است که پدر و مادرهای روستایی ِپر دغدغه مندشان ، حواسشان به این چشم ها نیست و چه بسا حواسشان به خیلی چیز های دیگر ِبچه ها ....

کاش این حوالی هم ، مثل اهالی شهر که از مهد کودک و پیش دبستان ، معاینه چشم ِ همگانی برای کودکان ب ِ راه است اینجاهم از این بساط های سلامتی  (!) برپا بود ... اینجایی که درمانگاه دور است و هزینه هایش برای خانواده ها سنگین !

 - اجازه هست با صدای آهسته ای از بی عدالتی شکایت کنم ؟ مخاطبم هم همان مسئولین رده چندم استان هستند که گویی حسابی حواسشان پرت است ... !

بچه های اینجا ، چشم هایشان تخته کلاس را تار می بیند

 اما ...

اما درس خواندن را خیلی دوست دارند !

اما درس خواندن را خیلی دوست دارند !

اما درس خواندن را خیلی دوست دارند !

 

اردوی جهادی تابستان 1391 - منطقه قلعه گنج - کلاس درس و بچه ها


- امـام بـاقـر (علیه السلام ) : چون روز قيامت شود خداى تبارك و تعالى دستور دهد منادى در حضورش نـدا دهد كجايند فقراء گروه بسيارى برخيزند . خداوند گويد : بندگان من ! ، گويند : لبيك پـروردگـارا ؛ فـرمـايـد مـن شـمـا را بـراى خـوارى و پـستى فقير نساختم ؛ بلكه براى مـثـل امـروز انـتخابتان كردم ؛ در چهره مردم تامل و چستجو كنيد هركس به شما احسانى كرده نسبت به من كرده از جانب من بهشت را به او پاداش دهيد .

الكافى ج : 2 ص : 263

- امام صادق (علیه السلام ) : همانا خداى عزوجل دسته اى از مخلوقش را آفريده و ايشان را براى قضاء حـوائج شـيـعيان فقير ما انتخاب فرموده تا در برابر آن ، بهشت را به ايشان پاداش دهد پـس اگـر تـوانـسـتى از آنان باش.

الكافى ج : 2 ص : 193

 

*** گاهی اوقات از بعضی چیزها زود باید گذر کرد ... ماندن روی بعضی معناها ، برای بال های آدمی خوب نیست ! خطر دارد ... مثل واژه های پست قبل !

   از همه رفقا میخوام که بعد نوشت پست قبل رو هم بخونند . ممنونم !


برچسب‌ها: اردوی جهادی, خاطرات جهادی, منطقه قلعه گنج, کلاس درس و بچه های روستایی
+تاريخ چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:51 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

سفرنامه / حاشیه های اردوی جهادی تابستان ۱۳۹۱

 

پلان اول :

    فی الحال ؛ در یک حرکت ِ مستقیم الخط به سمتِ کوچه ی علی چپ ، معنویات ِ سفر را که فاکتور بگیریم ، در کُنج ِ خوشی جلوس خواهیم کرد و آن  ، جایی نیست بجز فرود بر سر ِ سفره های طویل محل ِ اسکان و وصف ماکولات ِ فراموش نشدنی آن ...

 -  یک درِ دیگِ بزرگ ، از دور دارد نزدیک می شود ، همه گشنه خیره شده اند به آن ظرف ِ مذکوره ،  وحالا در ِ دیگ ، در هجوم چشم های از حدقه بیرون زده ی ما ، معصومانه روی زمین ، جلوس می کند !!

 

 خاطرات اردوی جهادی تابستان 1391 - املت دسته جمعی

    فضای قابل توصیف ، وقتی زیباتر می شود که ملتفت می شویم ، یک نوشیدنی ِ گازدار تگرگی ، که تا به عمر شریفمان در طول اردوهای جهادی گذشته ، بر سر سفره ی جهادی رویت نکرده ایم ، به تعدد به ما چشمک ( خلاف آداب شرعی !! ) میزند  ..

   هنوز ناحیه فلسفه و منطق مُخ ِمان ، ترکیب ِ املت ِ دسته جمعی با نوشابه را پردازش نکرده  ، که در ثانیه ای برهم زدن ، دست های رفقا بی ملاحظه خم می شود میانِ املتو هر کس به میزان ِ کرمش ، به جان ِ املت میافتد ....

    اردوی جهادی تابستان 1391 - وعده ی ناهار - املت ونوشابه

 

و لذتی دارد آن دم که دستور توقف جویده های در حال نزول از  میانه حلقوم را صادر میکنم  به سبب فراموش کردن قرائت دعای قبل از سفره  ! بعد از مورد عنایت قرار دادن دوستان توسط کلمات ِ محبت آمیزشان به ساحت مقدسه و مکرمه اینجانبه  برای این دستور توقف ، دعا را باهم زمزمه می کنیم

اللهم ارزقنا ، رزقا حلالا طیبا واسعا

اللهم طهر بطوطنا من الحرام و الشبهه

اللهم اجعلنا من الشاکرین

***

+ تقصیر من نیست که کلام های جدی َم ، بی رخصت  و سرزده می ریزند اینجا ؛

اما کوتاه می گویم ، تأملش باشد با اَهلَش ...

    نه !! اشتباه نکن ! نَنشسته ام تا چند کلمه قلمبه را زنجیر ِ هم کنم و نه صف بندیه چند تا کلمس واسه ترتیب دادن ِ یک شعار ِ دسته اول و خوش قیافه که تحویلت دهم ! نه گوش کن ... ...

    بعد از جهادی ، باید همه چیزمان" جهادی " شود ....! سبک زندگی ِمان باید " جهادی زیستن " باشد .....میدانی آخر آن وقت لذت دینت را ، دَم به دَم ، سلول به سلول در  همه ابعاد حیاتت حس میکنی.....  

     وقتی سبک زندگی َت جهادی شود ، خوردن َت ، پوشیدن َت و ... جهادی شود ...  آنوقت حتی با خوردن یک سیب زمینی آبپر نیز می توانی نهایت ِ نهایت ِ لذت را بی تعارف ببری  ... آنان که تجربه کرده اند ، میفهمند عمق احساس ِ مرا ....  لذتی که هیچ گاه ، فلان شخص ِ به اصطلاح مُرفه ، در رستوارن های لوکس تهران با خوردن  بهترین ِ غذاها نخواهد برد ...باور کن که گزافه نمیگویم ! تجربه اش کردم .... وقتی کباب خوردن برایش شود یک تکرار و روزمرگی .............. دیگر لذتش را خفه کرده !

     و بدانید ما یک نوع لذتِ مرغوب و ناب را در جهادی تجربه می کنیم ! حال اینهایی را که گفتم تنها   باریکه ای از مصداق های لذت ِ پست ِ دنیایی بود چه برسد به لذات ِ  ...

تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ! 

 اردوی جهادی - منطقه قلعه گنج - وعده های غذایی جهادی - سیب زمینی آبپز

  میدانی عزیز دل ! آخر وقتی رخساره و ظاهر برایت بمیرد و باطن و معنا جان بگیرد ، دیگر سزاوار آنی که یک لذت ِ خاص را با تمام ابعادش ؛ با همه ی وجودت بچشی ..... وقتی رابطه دین و لذت برایت جا بیافتد ، لذت بردن برایت نمیشود یک چیز دست نایافتنی و سخت  ! .... آخ ...

   اصلا تو بخند به حرف هایم ............... همین برایم کافیست که ساده ترین و در عین حال قشنگ ترین لذت هایم را ، برای خودم جمله میکنم  .................

 


پلان دوم :

گویا یک قانون نانوشته است در امر شریف " خاله شدن ! " که همیشه چند فقره پسربچه ی شیطون و تُخس ، دوره ور ِ آدمی بپلِکد !

   در اینجا هم که صبحا مشغول کار با دختر بچه هام ، قسمت در ورودی را فاکتور بگیرم که با چه تدابیری ، مسیر را مسدود کرده ام ، از دو پنجره ی کلاس ،طفل های مذکر (!) نه فقط راس هایشان را ،بلکه تمام قامتشان را به پنجره ها میچسبانند و خیره میشدند به من .....

چه بگویم که کم کم دارم مُجاب می شوم این یک پدیده طبیعیست و باید با آن رفتاری مسالمت آمیز داشته باشم .... پنجره ها را هم که ببندم صورت هایشان به سان ِ صورت های له شده میچسبد بر پهنای شیشه  ..زین سبب مفتوح بودن را ترجیح دادیم !

  حیف نیست ازشان عکس ِ یادگاری نگیرم ؟  خودشان هم که واردند ، سریع ژست میگیرند برای لنز  بی احساس ِ دوربین  ...

 اردوی جهادی تابستان 1391 - خاطرات با بچه ها - پسربچه های شیطون از زاویه پنجره ی کلاس

 


پلان سوم :

 خدا نکند آدمی را جو بگیرد ....

 در بحبحه ی کلاس ، به ناگاه ، جو ناچیز - معلمی - بر ما مستولی شد ، ماهم روی صندلی تعبیه شده جلوس کرده و امر کردیم یکی از دانش آموزان تخته ی کلاس را پاک کند ! بماند که تلفات جدی پیش می آمد از جهت ِ هجومِ بچه ها تا بالاخره توافق شود یک نفر تخته را پاک کند ،

   القصه مشغول کاری شدیم  تا تخته تمیز شود پیرو  فرمایش ِمان ! سرم را برگرداندم  تا جویای احوال تخته شوم که به ناگاه دیدم یکی از بچه ها آن یکی را در آغوشش گرفته ، تا بلکه تخته با همه ابعادش تمیز شود ! ماهم که به میزان قابل توجهی از این جانثاری شاگردانمان به مرز خودزنی ( همان مازوخیسم ) رسیده بودیم ،در چشم برهم زدنی  دوربین را از کیفمان قاپیدیم تا از این صحنه ی  تاریخی ، تصویری را به یادگار برُباییم !

  اردوی جهادی تابستان 1391 - منطقه قلعه گنج - کلاس روستایی - تخته پاک کردن جالب دختربچه ها

 


- باختم ....باختی اگه فقط یکدرصد گمان کرده باشیم ،که جهادی میریم برای اینکه اونا محتاج ِ ما هستند .... خدا را ... خدا را .... خدارا .... که چند روز دیگر ، ما میشویم محتاج ِ همین وارثان ِ روی زمین ! ... مگر قرآن ، نه عوذ بالله ، جز راست می گوید ؟ باشد که شفاعتمان کنند انشالله ....

- ما صریحا ادعا می کنیم و قادریم اثبات کنیم هر چه ایمانِ شخص فزون تر شود میزان لذت بردنش از دنیا  نیز مرتفع تر خواهد شد ... عمیقا در ارتباط عجیبِ میان دین و لذت از زندگی مانده ام ، چیزی که به ظاهر  و نگاه عامه اینگونه است که دین محدویت لذت ایجاد می کند ....

    و البته معنای " لذت بردن " در فرهنگ لغت ِما چیز دیگریست همین بس که اهلش می دانند از چه سخن میرانم ! پس سخن کوتاه و السلام . 

 

+ امام صادق (عليه السلام)   می فرمایند : كجاست صبر كننده صاحب كرمى كه در اين چند روز اندك از سر دنيا بگذرد. به درستى كه مزه ايمان را نمى‏ يابيد شما و حرام است لذتِ ايمان بر شما تا زهد در دنيا نورزيد .

-پس اگر معصوم چنین میگوید ، پس  ما هنوز لذت دینداری را نچشیده ایم و  دین را شاید فقط محدودیت و حصاری برای بعضی لذات دنیوی دیده ایم ... پس عیان است که ما هنوز قدم در بندگی و زهد ننهاده ایم که اینچُنینیم .... تعارف که نداریم .... خداوند نازنین ، یاری ِمان کند انشالله  ...

 


برچسب‌ها: اردوی جهادی, خاطرات جهادی, گروه جهادی, اردوی جهادی تابستان 1391
+تاريخ پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ساعت 3:41 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

سفرنامه / اردوی جهادی تابستان ۱۳۹۱

دو سه روز از سفر گذشته است ، مسئول محترم گروه در جلسه شبانه میگوید : یک روستای جدید شناسایی شده که از همه روستاها محروم تر است و بناست نیرو اعزام شود - وضعیت روستا غیرقابل تصور بود - علاوه بر آن ایشان می گفتند اهالی اش بی سوادند و به شدت مشتاق یادگیری سواد... داوطلبی میخواستند برای سواد یاد دادن...

خاطرات اردوی جهادی - گروه جهادی - مناطق محروم - قلعه گنج - غروب دلگیر

گلدشت ، همان روستای مذکوره ....

بهشت بود ... نعمت بود برای ِ من ِ هیچ !

در یک کلام ، برایم - شهر پیامبر - تفسیر شد ! و عصرهایم وام دار - گلدشت - شد ... هر روز منتظر عصر بودم تا پشت وانت ،بعد از آن مسیر طولانی خاکی ، با یک احساس خاص ، در دریای محبت ِ خانم های روستایی ِ مشتاق ِ یادگیری سواد ، غرق شوم ..... و غروب هایش .... (ریحان هیس ! )

فعلا سکوت میکنم در مقایل غروب های عجیب ِ گلدشت ..... !

در وصف رخساره روستا همین قدر بگویم ، که بعد طی یک مسافت طولانی ، اواسط یک بیابان برهوت ، تقریبا ده کپر پراکنده خواهی دید و نهایتش تفسیر زندگی 20 خانوار به دور از کمترین امکاناتِ اولیه .. حتی آب ... و حتی تر برق ! را در بُهت ِ تمام به نظاره خواهی نشست ...... در وصفش همین قدر بگویم که در روزهای بعد ، هرکدام از بچه ها که به آنجا اعزام میشدند ، شبش آرام نبودند .. قرار نداشتند ... به وضوح احوالات ِهر کسی را بهم میریخت رفتن به آن روستا ...محرومیت تام ! به معنای واقع !


- داخل یکی از کپرها می شویم ، مریم خانم میزبان ماست ... یک خانم میانسال ِ مهربان ِ خونگرم ِ بیسواد ! مژده اینکه معلم ِسواد آمده را که مریم خانم میشنود سراسر ذوق میشود و میرود که بقیه خانم ها را خبر کند ...روی هم میشوند ده نفر خانم میانسال ِ آفتاب سوخته با تکلمی سخت ، که باید سواد یاد بگیرند ..

- چند تا بچه اطراف کپر بی حرکت خیره شده اند به ما ...بر خلاف باقی روستاها که کودکان نشاط و جنب و جوش خاصی دارند ، کودکان ِ اینجا بی روح اند ... سردند ... چشم هایشان را به دقت که بنگری هیچ نشانی از مهر یا گرمی نخاهی دید ... کودکان ِ اینجا ................. قلبم درد میگیرد ! چقدر دیدن ِ این چشم ها ، مسئولیت آدم را سنگین تر میکند ...

خدا نکند ، این چشم ها و نگاه ها ، در تهران از یادمان برود ... خدا نکند ....

گروه جهادی - خاطرات اردوی جهادی - مناطق محروم کشور - قلعه گنج - کودک روستایی - روستای گلدشت

دستمالی را برمیداریم میرویم سمت مدرسه ِ شان برای تمیز کردن صندلی ها ! مدرسه شان رو براه نیست ... ببخشید گفتم مدرسه ؟ نه اشتباه شد (!) مقصود همان یک کپر کوچک ِ تاریک بود که فرصت داشتم تا قبل از رفتن ِ روشنی هوا ، سریع و تند تند حرف هایم را با خنده ، برایشان واگویه کنم !

چند صندلی با چند لایه خاک ، و یک تخته سیاه همسطح با زمین ... که باید می نشستم روی زمین و حرف هایم را در آن بیابان با صدای بلند میخواندم آنها هم پشت من ... ...

مدرسه گلدشت :

مدرسه کپری روستای گلدشت - خاطرات اردوی جهادی - اردوی جهادی تابستان 1391

- شده بودم معلم ! الفبا رو بی قاعده با گچ ، باید میکشیدم بر تخته ...

زری خاتون ، دستم را گرفته بود با آن تکلم سختش برایم مدام سختی های بیسوادی اش را میگفت ... آخر هر جمله اش هم با یک سوزی " خواهر " خطابم میکرد ! ... همش میگفت : " خواهر ! خجالت... به حکم امام زمان ..به حکم خدا شرمنده ایم از بیسوادی ! .. " همین چند جمله را چندین بار مدام تکرار میکرد ... منم دستش را میفشردم و میگفتم :" زری خانم شما نیستید که باید خجالت بکشید ... " و بعد باقی حرف هایم را میخوردم و از اعماق وجودم برای مسئولین ِ– بی مسئولیت و بی تقوا – این مناطق طلب هدایت و استغفار میکردم !

- نشسته ام روی زمین خاکی ... وسط بیابان ... تخته سیاه و گچ های نیمه شکسته کنارم ریخته... خانم های روستایی روبرویم ، روی صندلی نشسته اند ، بچه های شیرخواره شان در کلاس پخشند و پر سر و صدا ..مدام گریه می کنند.. ..

اردوی جهادی - کلاس درس نهضت سواد - روستای محروم گلدشت - خاطرات یک جهادگر

دفتر و مداد میدهم به خانم ها .... و گویی برای اولین بار است قلم را میان انگشتانشان میگیرند ...

سوره حمد را میخوانم ، درس را شروع میکنم ، اول چند صفحه خط صاف و کج سرمشق میدهم ...حسابی گیجم ! حالم به سامان نیست ...

تا سرمشق ها را بنویسند ، میزنم بیرون از کپر ، گم میشوم در بیابان ...

بهتر بگویم در اعماق حس ِ عصر ِ پیامبر (صلي الله عليه و آله و سلم ) گم میشوم ! به سخره نگیرید احساس طفلانه ام را ... دست ِ خوده آدمی که نیست ، وقتی تصور کنی زندگی کردن آن دوران ، رخساره اش شبیه این حوالیست... تصور دوری نیست که .................. همحار است که میگوید : حس ِ پیامبر (صلي الله عليه و آله و سلم )...

آنوقت که گم شوی در شهر پیامبرت (صلي الله عليه و آله و سلم ) ، شاید صدای اذان های شهر مدینه هم به گوشت برسد ...

برمیگردم به کلاس ...

صداها را تکرار میکنم .. پشتم تکرار میکنند ... صدایمان در بیابان گم میشود ...

.

.

چند روزی گذشته ... هر روز دو سه حرف را هجی میکنم ! تارهای صوتی ام حسابی از کار افتاده اند... صدایم از یک میزانی بلندتر نمیشود ، هرآن احساس میکنم دیگر صدایم را از دست خواهم داد با این شکل هوار کشیدن برای به هیجان انداختن خانم ها در تکرار حرف های بی معنی ام ....

میگویم ب با َ چی میشه ؟ حالا همه باید جواب بدهند بَ ...بَ ... بَ .... اما ب ُ ب ُ ب ُ میشنوم ! مویه و جزع و فزع میکنم با خویشتن ...لبخند میزنم .... میخندیم دورهم ! خنده ، بیابان را برمیدارد !... باز میگویم ب با َ چی میشه ؟

بیابان ...سکوت .... کلاس درس سواد .... الفبا .... پوچ میشوم !

بزها آمده اند افتاده اند به بع بع ....

غروب که میشود از کپر میزنیم بیرون ... کاغذ را برمیدارم به حکم ِ تخته ی کلاس ، تا انجایی که نور موبایل همراهی میکند باز حرف ها را مینویسم تا بخوانند ... دیگر تاریکی مطلق است ... باورم نمیشود هر شب ، از غروب به بعد زندگی این اهالی تعطیل شود ! ... و حکما باید فقط بخوابند ... از تاریکی ! ... برق ..برق .... چگونه میشود ؟

تاریکی مطلق که میشود ، میگویند عقرب و مارها میریزند درون کپرهایمان .. از نیش مار بر پای فرزندشان میگویند .. وحشت وجودم را فرا میگیرد ... بیرون می ایستم تا وانت بیاید ... تاریکی مطلق است ... وانت دیر کرده .... موبایل هایمان ، هیچ کدام آنتن ندارند ...  من فقط چند ساعت اینجام اینچنین بهم ریخته ام ، اینان چگونه الفبای زندگی را اینجا بپا داشته اند ؟ ... آدم دیوانه می شود از هجوم این همه معناهای سخت ِ نا مفهوم بر صحن ِ ذهن شهر نشینش !

.

.

- چند روزی است که اخت گرفته ام با خانم های روستایی .... شده اند عزیران ِ من ..شاگردان زرنگ و تنبل و شیطون حسابی پررنگ شده اند ...

اولین کلمه را که مینویسیم : " بابا .... " سکوت میکنم و میگویم اولین کلمه ای که یاد گرفتید ، حالا دست بزنید ! مکث میکنند میخندند و به سان بچه های کم سن و سال ذوق میکنند و مینویسند و دست میزنند ...

دومین کلمه : " آب .... " سومین ... چهارمین.... برای هر کلمه ای که یاد میگیریم کف میزنیم ! میخندیم... باورشان نمیشود ...ذوقشان دیدنیست ...

 - ( گفتم : آب....بابا .....راستی چقدر کنار هم گذاشتن این واژه ها ، کنارهم درد دارد ....وقتی ............. کربلا... آخ ... )

اولین جمله : " بابا آب داد ...... " بیشتر دست میزنیم ! میگویم بلندتر ... هرچقدر با صدای بلندتری بخوانم حروف را ، بیشتر ترغیب میشوند و همراهی ام میکنند .... گلویم درد میکند ... ( باید یک قاشق ازعسل فاطمه را بخورم ، میگوید از کندوی بالای درخت ، یکی از اهالی روستا برایش اورده ... عجب عسلی ! )

اردوی جهادی - خاطرات اردوی جهادی - کلاس درس - تخته سیاه داخل کپر - مدرسه - اردوی جهادی تابستان 1391

روز آخر است ... باورم نمیشود ! سخت است ... خبر ندارند که اخرین جلسه درس سواد (!) است ، مکث میکنم ، سوره ی حمد را مثل همیشه باهم میخوانیم برای شروع کلاس ....

باز مکث میکنم و میگویم : " خانوما، اخرین جلسه ای هست که کنار شمام ... همین چیزایی که یاد گرفتید رو تمرین کنید برای همیشه .... میگویم میخواهم دو سه حرف دیگر را یادتون بدم تا همه باهم بتونیم بنویسیم : گلدشت "

اردوی جهادی - خاطرات جهادی - کلاس درس سواد -

برمیگردم که حرف ها را بنویسم روی تخته ... چشمهایشان دلم را میلرزاند ، اشک ... باورم نمیشد .... میگویم حواستان کجاس ؟ چرا گریه میکنید ؟ باورم نمیشود ..... همه بغض دارند ... حتی مریم خانم شیطون ، حواسش حسابی جمع است ... بی هوا با صدایی بلند میگوید بنویس : " من به گلدشت آمدم و رفتم .... " در می مانم از این حرفی که میزند ... بغضم را درجا با لبخند ممتدم قورت میدهم !

دیگر کسی حواسش به حرف هایی که دارم فریاد میکنم نیست ..... فقط به کسی فکر میکنند که به گلدشت آمد و رفت ... رفت .. رفت ....

میگویم بنویسید : من سواد دارم ... همه می نویسند....با اشک هایشان و بغضی که میانه گلوی مرا فشار میدهد ، کف میزنیم برای جمله ای که نوشته ایم...

- انگار نوشتن این جمله یک اعتماد به نفس عجیبی درون رگ هایشان را روانه میکند ....

تکرار میکنیم

میخوانیم باهم : من سواد دارم ......من سواد دارم ... بلندتر میخوانیم .... من سواد دارم ... کف میزنیم !

اما هنوز چشم هایشان سرخ است ... خیلی سخت کلمه هایم را روی تخته مینویسم ، چقدر سخت است ... سخت است ... جمله هایی که روانه ام میکنند از احساسات ِ ناب همین چند روزه ِشان ، مرا ویران میکند ...ویران .... وجودم شبیه یک خرابه میشود...... کلمه ها را مرور میکنیم ...

.

.

.

گفتم غروب گلدشت ؟ یادت هست ... ؟

غروب های عاشقی - اردوی جهادی - خاطرات اردوی جهادی - منطقه قلعه گنج

اینجا بوی پیامبر پیامبر (صلي الله عليه و آله و سلم ) را میدهد .. میخواهی به حرفم پوزخندی بزن ، بخوان و بی توجه رد شو و یا اگر میخواهی شده محض ِ دلخوشی من ، حرف هایم را باور کن .....

فکر کن حالا چگونه غروبش میتواند دیوانه ات نکند وقتی آسمانش آتش باشد ... ؟

گاهی حس میکردم دلم ظرفیت این همه حزن ِ غروب های گلدشت را نداشت ... چند کپر ... بوته ها .. گوسفندها ... چوپان ... چوپان ......... معلم ........... مدینه ... پیامبر (صلي الله عليه و آله و سلم ) .....

غروب ها ، همه ساکت میشدیم ...زل میزدیم به قرص ِخورشید که غرق میشد جایی میانه ی دل ِ آسمان ...

یادم نمیرود آن دعای فرجی که روز آخر رو به غروب حزن بار ِخورشید ، با خانم های روستایی خواندیم ... اشک هایشان را یادم نمیرود ...صفایی داشت آن دعای فرج خواندن .... یادم نمی رود لحظه های آخر خداحافظی را .... آغوش های محکم و زمزمه های زیر گوشم را ... غروب ِ آفتاب را ....بلندگویی که نوحه اش به آسمان رفته بود و ما سه نفری پشت وانت ، در سکوت خویش ، ناب ترین لحظات را تجربه میکردیم و از فاصله ی دوری همچنان دست هایمان را برای خداحافظی تکان میدادیم برایشان ....


و بدان ! عشق...عشق ....عشق میکردی آن دم که غرق ِ غروب میشدی و بعد برای خود ِ خودت ، زیر لب زمزمه میکردی :

بی تو ای صاحب زمان .... بیقرارم هر زمان .... ... آخ ......


- دلم پیامبر میخواهد ... همان که میگویند رحمه للعالمین است ...

- گلدشت .... بهشت بود ! بهشتِ نزول وحی .... آنجا دست نخورده بود ...

- عشق مثل عبادت کردن می مونه؛بعد از اینکه نیت کردی دیگه نباید به اطرافت نگاه کنی...

* یا عاشق نشو یا مردونه عاشق شو...میتونی ؟!!!


- قالَ امام علیٌّ (ع) : خداوند سبحان حقوق مردم را بر حقوق خود مقدم داشته است٬ پس هر کس حقوق مردم را ادا نماید٬ به ادای حقوق الهی می انجامد.

منبع : شرح غرر الحکم ٣/٣٧٠


برچسب‌ها: اردوی جهادی, خاطرات جهادی, گروه جهادی, اردوی جهادی تابستان 1391
+تاريخ دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 4:21 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

( سفرنامه / حاشیه های اردوی جهادی - تابستان ۱۳۹۱ )

* این پست صرفا جهت انبساط خاطر خوانندگان ، نوشته شده است و ارزش دیگری ندارد ! انشالله مباحث جدی تر در پست های آینده .... عذر و پوزش مرا بپذیرند بزرگواران .

 

+ صبح است ... با بچه های گروه جهادی ، رفته ایم بهشت ، بالا سر شهید ِ گروه که تا پارسال جهادگر بود و همراه لحظات ِ ناب ِ جهادی ... چقدر جوان بود .. چقدر ... اینکه بدانی با گروهی همراهی که شهید دارد ، انگار کارت را سخت تر میکند... ایضا مسئولیتت را ......

+ گلزار شهدا حسابی خلوت است ... صدای زیارت عاشورا حسابی در فضا پیچیده ،انگار فقط قدم زدن ، آرام میکند دل بیقرار آدمی را ...

+ از دیشب که به ناگاه و تصادفی معلوم شده است عازمم حسابی گیج ِ گیجم ! تا به خودم می آیم می بینم پشت گیت های راه آهن ، مرا هم جزو افراد مسافر دارند می شمارند ... افتاده ام در گروه جهادی ای که هیچ یک را نمیشناسم ...

+ از دیشب که معلوم شده عازمم ، خبرش کرده ام ، با هزار بند و بساط و مکافات بالاخره بلیت جورشده از مشهد خودش را رساند تهران ... صبح که تهران رسید ، راه آهن ، باید سوار میشدیم دوباره ... معرفت خرج کرد ... همحار را میگویم ! رفیق ِ کربلا رفته ام ...

+ 120 نفر آقا ... 2۳ نفر ماییم ... و یک منطقه محروم ! ... بهتر بگویم 14۳ نفر با دست های خالی اما با دلی پر از احساس برای فشردن دست های منتظر ِ مردمان روستایی رهسپار شده ایم !


اردوی جهادی پشت وانت - حاشیه های اردوی جهادی - پشت وانت

و بدانید ذهن اینجانبه هنوز درگیر یک کلام ساده است و آن کلمه ، کلمه ای نیست به جز " وانت " که اگر دقیق تر به آن نگرشی داشته باشیم میشود مقوله جذاب ِ " وانت سواری " !

بسیار بر ما سختی و مشقت رفت تا از یک زاویه قابل تامل ، نوشتن از این سفر جهادی را آغاز بنماییم ... خواستیم از خیر نوشتن این مقوله در گذریم اما دیدیم نمیشود که نمیشود ... و القصه اینکه بدانید و آگاه باشید ما همچنان آدم نشدیم !

اگر بدانی در این چندین سال و در طی این سفرهای جهادی ، چقدر دلمان غنج رفته برای لحظه ای نشستن پشت وانت ، و چقدر حسرت هایمان را قورت دادیم برای دَمی جلوس بر ترک وانت های سایپا (!) یا آن وانت های سفید ِ قراضه (!) قطعا من باب هم دردی کنارمان دقایقی جلوس خواهی کرد و های های با ما اشک خواهی ریخت...

روز اول ، اعزام به مناطق و عرصه ها بود و طفل درون ما هم از همه جا بی خبر... سر ساعت وقتی همه روبروی در ورودی تجمع داشتیم تا مینی بوسی چیزی به سراغمان بیاید ، چیزی عایدمان نگشت تا مسئول محترم تشریف فرما شدند گفتند سوار شید ! ماهم خیره مانده بودیم که اینجا به جز چند وانت چیزه دیگری نیست برای سوار شدن ! دقیقا همین لحظه بود که شعف و شادی غیر قابل وصفی در تمام رگ ها و مویرگ هایمان جاری گشت که البته سعی وافر نمودیم چیزی به روی خودمان نیاوریم و مثل یک دیپلمات با کلاس ، از پشت سوار وانت های مذکور شویم ...

اردوی جهادی - تابستان 1391 - خاطرات جهادی - وانت سواری

در عمر شریفمان ، اولین بار بود این چنین با این مشقات و این تعداد کثیر وجای قلیل پشت وانت سوار شدیم ! یک حالی میگویم یک حالی میشنوید ... پشت وانت ننشستید ، آن هم در جاده های ناهموار و خاکی و راننده با اعصاب (!) تا بدانید چه واگویه میکنم !

هوا داغ ِ داغ ... آفتاب هم چسبیده بر فرق سر و تابناک بر سیاهی چادرها ....و حالا بادی با سرعت 73 کیلومتر بر ساعت در حال نوازش ...و ما هم باید با حرفه ای غیر قابل وصف همه چیز خود را جمع جور کنیم که نکند باد آن را ببرد ، که البته ناگفته نماند در همین وانت سواری ها چه تعداد کلاه و چه لوازمی را بر باد دادیم و خسارت زدیم بر اموال جهادی !

اردوی جهادی - خاطرات جهادی - تابستان 1391 - وانت سواری - همه باهم بسیج سازندگی

و دیدیم آری اینجا در این اردو ، کلا تنها وسیله ی نقلیه ای که برای جابه جایی یافت میشود همین وانت شریف و عزیز است ! بنابراین تمام این ده روز رفت و آمد ما خواهران محترمه (!) با همین وسیله نقلیه محبوب صورت گرفت .

و امان از آن شب هایی که تعداد وانت ها کم بود و تعداد ما کثیر ....آنچنان که ما دو سه نفری مجبور بودیم ایستاده بچسبیم به میله های وانت تا بقیه بتوانند جلوس داشته باشند ... خدا میداند که لحظاتی تند تند اشهدمان را غلط و غلوط زیر لب زمزمه میکردیم تا بلکه....

و همان لحظه های شیرینی که از پشت وانت بر فرق آسمان میخواندیم " کربلا کوفه نجف ، سامرا ، شابدُل عظیم بیا بالا ! "

و یا همان موعد هایی که پاهایمان زیر دست و پای رفقا از جهت کمبود جا ، بالواقع لواشک میشد و بی حس .... انچنان که بعد از توقف ، توانایی حرکت دادن برخی از اندام هایمان را برای لحظاتی از دست میدادیم ..

و هیچ لذتی بالا تر از این نبود که دم به دم غروب خورشید جلوی چشم هایمان رخ میداد ... سکوت میشد ... آسمان آتش میگرفت ..رنگ ها پاشیده میشد بر صحن آسمان .... خورشید گم میشد .... هوا سیاهی مطلق میشد ... میشستیم به شمارش ستاره ها ...سر به هوا میشدیم .... دلمان هوایی میشد ... نوحه می آمد وسط ! چشم هایمان بازی شان میگرفت ! و قشنگترین لحظات سفرت به وقوع می پیوست .... همان دمی که نجوایت با امام حی ات شکل میگرفت ....

همان دم که در آن تاریکی مطلق ، در آن سکوتی که فقط صدای باد بود که در گوش ها میچرخید ، فرشته دست هایش را میکشید بالا و از تح دلش با صدای بلندی که در آن صوت باد گم میشد ، چندین بار داد میزد : اللهم عجل لولیک الفرج .... و همه ما پشت وانتی ها هم ، آمین های کشدارمان را روانه آسمان میکردیم ... عشق ...عشق ... عشق میکردیم ... ....

همان دم که مداحی برای شهید نجاری عزیزمون رو توی وانت میخوندیم و بغض خفمون میکرد ....

" توفیق ِ شهادت تو به ما گرچه ندادی / عشق ِ شهدا بر دل آلوده نهادی / ما تحت ِ لوای نظر لطف ولایت / خیبرشکنانیم در اردوی جهادی... (از اینجا بشنوید ) "

 


- برگشته ایم به شهر ... شهر ... شهر ... حرف برای گفتن از این اردو بسیار است ! توفیق باشد مینویسمشان ...

- نوای بلاگ ، مداحییه که در وصف شهید ِ گروه ، شهید نجاری خوانده شده است و ما شب ها موعد بازگشت به روستا آن را پشت وانت همخوانی میکردیم .....

ـ «دنيا خانه آرزوهايي است که زود نابود مي‌شود و کوچ کردن از وطن حتمي است. دنيا شيرين و خوش منظر است که به سرعت به سوي خواهانش مي‌رود و بيننده را مي فريبد، سعي کنيد با بهترين زاد و توشه از آن کوچ کنيد و بيش از کفاف و نياز خود از آن نخواهيد و بيشتر از آنچه نياز داريد طلب نکنيد»

امیر المؤمنین - خطبه 45 نهج البلاغه

- همسفران : خانم ها بزرگیان ، واشقانی ، نگهبان ، فیض اللهی ، فراهانی - همحار - زینب .ص - نرگس ر - نادیا - محدثه ص - نسترن - حکیمه - آمنه - ریحانه - صدیقه - فاطمه پ - فاطمه م -طیبه - ف مرادی - فرشته آ - زینب و - زهرا م

 

 


برچسب‌ها: اردوی جهادی, خاطرات جهادی, گروه جهادی, وانت سواری
+تاريخ سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:58 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

دلم ، تنگ است ... دلتنگم برای کوچک ترین معناهای جهادی .... دلتنگم برای چادرهایمان که خاکی میشد ...برای لحظات بی نظیر ِ جهادی ... برای اشک ریختن سر اتفاق های خوب ...برای خندیدن های لذیذ ...

دلم تنگ است ... تنگ ِ تنگ ... دلم برای خود ِ خودم ، که ثانیه ای در لحظات ناب ِ جهادی پیدایش میکردم ،تنگ است ....

همان دَم که نوع چیدمان و نشستن بچه ها مهم نیست ... وقتی موضوع نقاشی هم درکار نباشد ... وقتی همه چیز عشق باشد عشق ، طبیعیست که دلت برای همه چیز تنگ شود ...

اردوی جهادی - تابستان 1391 - نقاشی بچه های روستا


خدا نکنه به بعضی از کلمه ها حساس شی ... به بعضی از حرف ها ...

خدا نکنه به بعضی چیز ها عادت کنی ... به بعضی جاها ... مکان ها ...

خدا نکه بعضی از صحنه ها ، همیشه روبروی چشم هایت ، پخش زنده باشد ...

خدا نکنه وام دار بعضی از اوقات ِ زمانی شی .... مدیون ِ بعضی از سحر ها ...

.

.

... اما اگر چنین شد ...... نترس ! تکلیفت همین بس که فقط به خودت بگو " هـیـــــس .... ! "

بعدشم دستت رو بزار روی قلبت و واسش آروم " و ان یکاد .. "بخون ! یادت باشه آروم بخونی ...آروم ...شمرده شمرده ..

آخه شاید ....شاید .... شاید عاشق شده باشه ...

همین ، حرف ِ من تمام !

***

بدون من ِ دخترک منتسب به طفل ِ همیشه شیطون ، این مدت فقط نشسته ام به تماشا...

تماشا ...تماشا ...تماشای تموم اونچه محبوبم برام تا حالا خواسته ... داره برام میخاد ....

از ما بهترون گفتن هرچه از دوست رسد خوش است !

من درگیر تموم مقدساتم شدم ، تمومشون برام شدن یه حس ِ عجیب ... ساکت نیستم ، اما ساکت نشستم ... شیطونم هنوز ! اما عجیب آرومم ... هنوزم سرشارم از تحرک و جنب و جوش .... اما ... اما ........ دلم فقط پابست یجاست ...

دل کندن خیلی خسته .... خیلی ..............................

سخت - از اونچه دلم باهاش بود - دل کندم ! ... دل دل دل دل ...امان از دل .... دلم روانه خاک هاست ... دل که کنده بشه ، تازه یه چیزی میاد جاش ... حتما میارزه !

نیمه شبه ...دارم چمدون می بندم ...در عین ناباوری فقط چند ساعتی میشه معلوم شده -باید- برم ... چند ساعته دیگه هم - باید - برم .... عجیبه ... همه چیز ... گیجم !

اخه تازه چند روز پیش بود که برگشتم از سفری که ....... فقط تونستم در برابر عنایات و برکاتش سکوت کنم !

هنوز چمدونم ، بوی ضریح میده ... چمدونم رو دوس دارم ..... چقدر درد هامو ، شیطنت هامو ، خنده هامو ، شوخی هامو ....... با خودش اینو اونور برده ....


- از وابستگی هام دل کندم ....دارم میرم یه جای غریب ... غریب ...غریب .... آدماشم نمی شناسم حتی ...

- نیت کردم ...

بعضی وقتا برای اینکه نیت هاتو امتحان کنی لازمه یه کار سخت کنی ! بعضی وقتا هوا برمون میداره که نیت هامون خیلی خالصانست و زیرشم مینویسیم " فی سبیل الله " انجام شد ! ...

بعضی وقتا ... لازمه میزان مخلصانه بودن نیت هاتو به چالش بکشی ... بعضی وقتا لازمه برخلاف دلت بری جلو شاید چیزی بت دادن ... نفس آدم که چاق شه ، فاتحه نیت هاتم باید بخونی ....

" اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا "

- یکجای غریب ... در معیت انسان هایی بسیار غریب ...... به دعاتون برای بدرقه راهم بشدت محتاجم ! 

 

* اونجا آقا رضا نداره .... دلم برای آقا رضا خیلی تنگه ! :(


برچسب‌ها: اردوی جهادی, خاطرات جهادی, گروه جهادی, دل تنگی
+تاريخ سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 3:41 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 ( حاشیه ی جهادی ، صرفا جهت منبسط شدن خاطر عزیز جهادگران که دارند به روزهای عمل ! نزدیک میشوند ، نوشته شده است )

   در این عصر علم و تکلونوژِی قرن و بیست و چندم بشریت ! ، نامه رد و بدل کردن هم صفایی دارد ... آن هم نامه ای که با مدرن ترین شکل ممکن بدستت برسد (!) ... یعنی وقتی حواست پرت بازی با بچه ها باشد ، شب که برگشتی محل اسکان ، وقتی دست در کیفت میکنی که تازه بعد از چندین ساعات گوشی ات را نگاهی بیندازی ، کاغذ های تا شده را درون کیفت ببینی ، به غایتی ذوق میکنی که حد ندارد .... دیگر اس ام اس هایت  را نخوانده رها میکنی و میچسبی به کلمات کاغذ های مچاله شده در جیب های کیفت  ....

 نامه های بچه های روستا - اردوی جهادی - گروه جهادی خادمان وارثان زمین

   تای کاغذ ها را که باز کنی ، یک سری کلمات ناهماهنگ با غلط های املایی و معنایی و دستوری بسیار را  رویت خواهی کرد و ایضا قرائت میکنی که ترکیب همه ی اینها ، تمام ذوق و شوف طفلانه را درون رگ هایت به طور کاملا بهداشتی تزریق میکند ...

  نویسنده نامه ها از بچه های ابتدایی هستند تا دختران جوان روستا ، و اما دختری که مدام هر روز تمام مشکلاتش را شب برایم مینوشت و دست خواهرش به جیب کیف بنده میرساند ! .... خودش همیشه سر زمین میرفت اما دوست داشت دغدغه هایش رابنویسد برایم و  جواب بگیرد و این قابل ستایش بود ....

یادم می آید آن شبی که نامه اش را خواندم فقط خشکم زده بود .... ناراحت بود که وقتی سر زمین اربابش میرود نماز ظهرش فقط یکی دو ساعتی دیر میشود ! ... خیلی ناراحت بود ... و من مدام تهران و ادمهایش جلوی چشم هایم می آمد ....  چقدر آدم روحش در روستا بزرگ میشود ! زلال ِ زلال  ....

کاملا سادگی و فطرت پاک را در کلمه های زیر میتوانی بچشی ... و چقدر برکت است این تلنگرها ...

 نامه دختر جوان روستایی - گروه جهادی خادمان وارثان زمین - اردوی جهادی - دشت مهران

 

هیچ چیز برایم جذاب تر از نامه های بچه های ابتدایی نبود ! حتی چند نفرشان برای برادرم اینا هم نامه نوشته بودند !!!!!

در وصف همین نامه ی پایین ! اصلا کجای دنیا میتوان اینچنین کاغذ با چنین ابعاد و حاشیه ی زیبایی پیدا کرد با آن خطاطی منحصر بفردش  ؟  اصلا نوع برش نامه نشان از علاقه وافرش به گیرنده نامه دارد :دی الله اکبر از این همه عنایت !!!! 

    نامه دختر کوچیک - گروه جهادی خادمان وارثان زمین

 

و یا این یکی که برایم نوشته بود : " خاله ریحانه رفتی کربلا یاد من هم باش " ... هیچ چیزی بهش نگفته بودم ! نمیدونم از کجا و برای چی همچین جمله ای برام نوشت ....اما خوندنش کلی بهم چسبید !

 گروه جهادی خادمان وارثان زمین - نامه بچه های روستا

 

و یک نامه طولانی دیگر ! که جمله هایش سراسر پر بود از مهر ومحبت  ! سعی کنید به زور هم که شده با دستخطش انس و الفت بگیرید و بخوانیدش ! به جان ِ عزیز همین چند مورچه در قید حیات کوچه ی بقلی مان ، جمله بندی هایش دل می برد .... حداقل دل مارا بدون آداب ، سوی بیغوله فرستاد و رفت پی کارش ! .... آخر نمیدانی چقدر میچسبد بچه ها دعایت کنند ... اصلا هرچه داریم و حداقل هرچه دارم از دعای همین بچه های فنچوله (!) بوده ...  

قشنگ ،بی منت ، عمیق دعایت میکنند ... این را چشم های براقشان میگوید وقتی خیره میشوند در چشم های سرگردان ِ تو ....

 

 نامه های بچه های روستا - اردوی جهادی


 چند  نامه ای هم داشتم که بچه ها به محضر امام زمان عج الله تعالی فرجه شریف نوشته بودند ! که نکته قابل توجه در همه نامه ها واژه " ظهور " بود که الی ماشالله همه اشان هر کدام به قصد قربت با یک مدل - ظ - مکتوب کردند و بساط شادی و شعف ماهم جفت و جور شد ! ( به کلمه ظهور در نامه های پایین توجه کنید :دی )

 نامه به امام زمان - بچه های روستا - اردوی جهادی

نامه ی بچه ها به امام زمان عج - اردوی جهادی

نامه به امام زمان عج - اردوی جهادی -

 

و تامل برانگیز ترین نامه ی یکی از بچه ها ، که بالواقع حلقه اشک را در گودی چشمان ما خلق نمود نامه زیر می باشد که با تمام وجود و عشق از آقا دعوت کرده بود که به کشور ما تشریف فرما شوند ...

   بعد از خواندن نامه اش بماند لحظات مکثم و منفجر شدنم ، دخترک را نشاندم روبرویم  و تمام اهتمام خویش را به کار بردم که " بچع جون حرف و صبت سر کشور اینا نیس که !  " و ...القصه ... یک فصل مهدویت شناسی را شرحو بسط دادم برای طفل صغیر !! " .....  که البته نمیدانم عملیات ِ تفهیم این مطلب ِ عمیق ِ عرفانی به مخیله  کودک موفقیت آمیز بود یا خیر ....

اما غرض اینکه بسی نامه اش متفاوت بود و بدین سان بساط تعلیم خصوصی مارا فراهم اورد ! :دی


- إِلَهِی إِنْ کَانَ قَدْ دَنَا أَجَلِی وَ لَمْ یُقَرِّبْنِی مِنْکَ عَمَلِی فَقَدْ جَعَلْتُ الاعْتِرَافَ إِلَیْکَ بِذَنْبِی وَسَائِلَ عِلَلِی ...

وقتی می بینم داره زمان کوچ و رحلتم فرا می رسه و چیزی در بساط برای قرب و نزدیک شدن به تو ندارم چیزی نمی مونه مگه همین اعتراف به خطاها و معاصی که اینا رو وسیله ای و پلی برای رسیدن به تو قرار بدم ...

طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد / در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد ...

 

- امام الصادق(ع):  مَنْ لَمْ يُغْفَرَ لَهُ فِي شَهْرِ رَمَضانِ لَمْ يُغْفَرلَهُ اِلي قابِل اِلا اَنْ يَشْهَدَ عَرَفَةً ...

کسیکه در ماه مبارک رمضان بخشیده نشود باید منتظر ماند تا رمضان سال دیگر مگرآنکه عرفه را درک کند ...

 

-  منکه تمامی وسیله ها رو برای فرار از تو مهیا می کنم ...خودت برای این دل بی قرار ؛ جذبه ای ؛ جلوه ای ؛ محبتی ...

 

- مهمانی شروع شده بود و تو رو نمی دیدم ...امان از مهمانی که میزبان رو نبینی ؛ امان ...

حرص می خوردی که حواسم به همه چیز هست جز .... .. آخرش  اومدی کنارم و در گوشی گفتی: وقت پذیرایی محدوده ... چرا بازی می کنی ؟!!!

باید جدی شم .... راست میگفتی ....همش دارم بازی میکتم ...زودتر .... معلوم نیس چند تا ماه رمضون دیگه وقت داریم ؟ شایدم ....

 * حتما گوش کنید  ، سخنرانی حاج آقا پناهیان ، این هفته در تپه نورشهدا

- میچسبد وقتی بعد از نمازت باستی و برگردی بسمت چپ ، چشم هایت را ببندی ، خودت را رهاببینی در جنوب شرقی مسجد گوهرشاد و بیصدا بگی : السلام ای تمام وجودم .. ای مظهر مهربانیم ....

دل است دیگر ... دل هم زود به زود دتنگ میشود برای آقای مهربانی ها ... 

 


برچسب‌ها: جهادی نوشت, اردوی جهادی, خاطرات جهادی, نامه ی بچه های روستا
+تاريخ یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 3:10 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 گاهی پیش می آید که در طول یک مسیر فکر میکنی به چیزی و گاهی هم هست که در طول مسیری فرار میکنی از فکر کردن به چیزی ! این را شاید فقط کسی درک کند که خودش مبتلا به این تعقیب و گریز  جانفرسا باشد !

 اما گاهی هر کاری بکنی نمی توانی از دست ِ دلتنگی هایت فرار کنی ! بدتر از همه اینکه نمی توانی از دست خودت فرار کنی ! شاید جایی مثل بیــــن الحرمیـــــ ......................هیس !



 باید نشسته باشی رو بروی آقا رضا تا بدانی ، از چه حکایت میکنم ! باید با ادبیات آقا رضا آشنا شده باشی تا بفهمی اظهار و نظرهای مداومش در کلاس ها  ، یعنی چه  !

 

( سیر صعودی رشد آقا رضا به موازات قلیل شدن زلف های پریشونش در طول سه اردوی جهادی  ! )

 اردوی جهادی - آقا رضا

   

    آقا رضا ... امسال مدرسه ای شد ! همان دیدار اول ، بعد از رویت کله ی خالی از مویش ، سلول های فوقانی مغزی ام را به کار گرفته بود و یکریز از ذوق مدرسه رفتنش و محتویات درس هایش برایم میگفت ! یعنی خدا نصیبتان نکند ، مرا نشانده بود و یک به یک از درس " بخوانیم " و " بنویسیمش " برایم ذکر گرفته بود ....  و بی هیچ تواضعی هم مدام از خودش تعریف میکرد که خانوم معلمش  چقدر دوستش دارد و چقدر نمره بیست گرفته !

    و البته ناگفته نماند که  صادقانه اعتراف کرد که یکی دوبار با شیلنگ دستانش را تنبیه کرده همان خانوم معلم محبوبش ! وقتی آمد تبیهش را برایم بازگو کند چشماهایش تنگ شد انگار همان دم ، دردهایش به یادش امده بود .... دردم گرفت !

-  یادم می آید میگفت پشت کلاس درس ها می نشسته و درس گوش میداده  و خوب یادم می آید که تماما اعدادش را برعکس مینوشت ... !

-   سرشار است از هوش و خلاقیت و نظرهای عجیب وغریب و البته ادبیات خاص خودش ! امسال با اینکه تازه نوروز بود و میان سال تحصیلی اول ابتدایی اش آنقدر دستخط و دیکته اش خوب بود که من مانده بود در وجودیت این نیمچه بشر  !

- آمده بود بالای سرم و مخم را به کار گرفته بودو یکریز مثل ضبط صوت ناهوشمند (!)تکرار میکرد که : " خاله برایت نامه نوشته ام ! خاله برایت نامه نوشتم ..نامه نوشتم ... نامه نوشتم  " و محضه رضای خدا ُ یک دم هم سکوت نمی کرد ! عاقبت گفتم اقا رضا ، باشه دست درد نکنه.... ولی دست بردار نبود و  ادامه داد افاضات ِ بی دریغش را که : " خاله بخونم ...خاله بخونم ....خاله بخونم ....بخونم...بخونم ...بخونم .... !!  "

اینجانبه هم نفس عمیق میکشم و میان درس به بچه ها  ،میگویم : آقا رضا کچلم کردی ! باشه بخون ...

  ذوق قشنگی میکند و کاغذ تقریبا مچاله شده - البته تاشده از دیدگاه خودش-  را از جیب هایش بیرون میاورد و فِرتی میپرد روی تاقچه ی اتاقک و  ژست آقا رضایی به خودش میگیرد و شروع میکند به خواندن نامه اش ! ومن در می مانم که نامه اش را به جای آنکه مرا - خاله - خطاب کند میگوید - خواهرم - !! !!!!!!  ...  

 نامه خواندن آقا رضا - اردوی جهادی نوروز 1391

- چند تا از دخترا ، بعضی از عبارات نماز رو یادشون رفته بود و بلد نبودن ، منم تصمیم میگیرم که توی دفتر نقاشی هاشون کل نماز رو براشون بنویسم تا بچسبونن روی یخچالشون ، چون مطمئن بودم دستخط من رو نگه میدارن ، کم کم تعداد بچه هایی که باید براشون مینوشتم همینطور زیادتر میشد و من هی نفس عمیق میکشیدم  و به روح ِ پر فتوح ایده ی بلندپروازانه ای که داشتم هی و هی صلوات نثار میکردم تا اینکه خوشبختی هایم  به کمالش رسید  وبه ناگاه  آقا رضا کاغذ به دست آمد صاف جلوی چشم هایم و من آرام اشهدم را زیر لبانم زمزمه کردم  ، آقا رضا به رسم عادت ، یک جمله رو که با هدف راهپیمایی روی سلول های مخیم بود رو شروع کرد به تکرار کردن !  و از اون اصرار برای نوشتن نماز من برایش و از من انکار که بچع جون بیا برو فوتبالتو بازی کن ! الان برای تو ضروری نیس یادبگیریش ! ...( اخه نوشتن اون همه عبارت ، بعد از اون همه نوشتن واقعا برام سخت بود !  خلاصه برای اولین بار موفق به پیچش آقا رضا شدم با کمترین تلافات ِ ممکن ! )

   مشغول ادامه درس شدم با دخترا که دیدم در کمال تعجب آقا رضا گوشه ی کلاس به حالت سجده ُ مشکوک میزد ! در واقع از سکوت ِ آقا رضا تعجب کرده بودم ! نزدیک شدم ودر نهایت تعجب ، فقط به کاری که اقا رضا داشت میکرد خیره شدم .... یک حال ِ عجیب ! باور کنید اون لحظه بهش غبطه خوردم ! ... دیدم با همون سواد نیم سال اول ، اول ابتداییش نشسته و داره با همون دستخط جالبش ، نماز رو با عبارات عربیش از روی دفتر یکی از دخترا مینویسه ! ینی تبارک الله به اراده ی این نیمچه بشر ! مردم چه اراده هایی دارن به خدا !

 نوشتن نمازتوسط  آقا رضا - اردوی جهادی نوروز 1391

  

  و البته ناگفته نماند که این سفر هم ، آقا رضا بیخیال ما نشد و با نهایت اقتدارما را مینشاند تا نظاره گر صحیح وضو گرفتن جوارحش باشیم  که البته ایشان لطف مینمود و کلا حین وضوگرفتن دوش میگرفت  و ما حسابی مستفیض می شدیم از عملیات آبفشانی اش !

 

  وضو (دوش ) گرفتن آقا رضا - اردوی جهادی 1391

 

-          شروع کلاس را که با دعای فرج آغاز میکردیم ، من  همیشه نگران رگ های ناحیه ی کناری گردن ِ نحیف ِ آقا رضا بودم ، آنچنان رگ گردنش از شدت قرائت دعا ، متورم میشد که گویی بالواقع قصد داشت حبل الورید بودن را یادم بیندازد !!

 رگ های متورم آقا رضا حین خواندن دعای فرج - اردوی جهادی

 

- به من میگوید چند سوره ای  که حفظ کرده را به خاله اش که سواد ندارد یاد داده.. آخه اقا رضا پدر و مادرش طلاق گرفتن و پیشش نیستن ..با مادر بزرگ و خالش زندگی میکنه !

- آقا رضا بهم میگه درس قرآن و ریاضیشو از همه بیشتر دوس داره !

- تمرین ریاضی که میدم آقا رضا حتی زودتر از بچه های دوم و سوم جواب میده ...

 

آقا رضا وقتی میخاد فکر کنه به چیزی ، یه انگشتش رو میزاره روی سرش و چشماشو میبنده و بعد یهوو جوابو داد میزنه توی گوشمممم! ...

- آقا رضا نماز خوندن رو خیلی دوست داره ، بقیه پسرها خیلی سرنماز بازیگوشی میکنن ،اما اقا رضا صاف وا میسته توی انبوه فشار ِ صف نماز پسرها ... البته گاه گاهی هم سر نماز – قربه الی الله ! – سرش رو برمیگردونه که مطمئن شه منم دارم نماز میخونم !

 نماز خوندنآقا رضا - اردوی جهادی نوروز 1391

 

   به قنوت ِ بچه های دشت مهران ایمان دارم .... قنوت هایشان ، تمام برکت را ریخته روی رخساره ی زندگی َم !    و من وام دار ِ قونت های شان شده ام  ...

 و شاید قنوت ِ آقا رضا ....

 

دعا کردن های آقا رضا را خیلی دوست دارم ! قشنگ دعا میکند ... خیلی قشنگ ... !

 

 قنوت ِ آقا رضا - اردوی جهادی 1391 - خاطرات اردوی جهادی


 -  - ناگفته نمونه که این جهادی اخیر، دیگه آقا رضا رو فرستاده بودم پیشه پسرا ... چندباری به ندرت قبول کردم بیاد کلاس ما ، بماند که سر همین موضوع جدایی ، چه اتفاقات غم انگیزی که نیافتاد ! دیگه بی آقا رضا شدیم !

- آقاش رو بزارید اولش : آقا رضا ! +

 -  بهت گفته بودم فقط منتظرم تمام احساساتم با یک پست آقا رضایی بشکند و حسابی حواس خودم را پرت کنم ..... و ادای آنهایی را  در بیارودم که حالشان خوب است و باید باور کنی حالشان خوب است

- بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست .... اما چه کنم که در این ویترین ِ هیچ ،  گله ها را خاموش می کنم ..که اینجا جای گله نیست .... آمدم نعره مزن ..جامه مدر ..هیچ مگو


هیچ نمی گویم .. هیچ ! دعا کن بازهم بتوانم  در این سرای............ هیچ بگویم و هیچ ......

جز نام تو ..بیقرارم و بیتاب نمی شوم ..

هر چه تو بگویی اصلا ... ! بگذار هیچ شوم و هیچ ... هیچ ..................

در دلم هستی و .. هستی ..در دلم هستی
نه ..فاصله ای نیست ...
.سبحان ربی الاعلی و بحمده..............................................................................................

- همحار  ، برگشتنت خیلی برام سخته ! خیلی ...... هیچ جوره ، نمی تونستم خودم رو راضی کنم تا حتی نیم خط از حسرت های کربلایم اینجا بنویسم ...... خیلی وقت است که اینجا از قداست افتاده برایم ! کاش فقط با نیم لحظه بودن در بین الحرمین و حس ِ جنون باز تمام ِ دیوانگی هایم را یادم بیاورد ...

- آه بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست ، مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب !

 

- تولد ِ یکی از عزیزترین رفقایم به معنای واقع رو از صمیم جان و دلم ، تبریک میگم ! و هنوز برکت دوستان اینچنینی را نتوانسته ام درک کنم ، نعمت وجود و حضورشان را .... اگر میشد حتما بیشتر میگفتم ... !   اما همین بس در حدیث امیرالمومنان علیه السلام که فرمودند  :بهترین برادر ( رفیق ) کسى است که برادریش ( رفاقتش) براى دنیا نباشد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۶۵)

 


برچسب‌ها: اردوی جهادی, جهادی نوروز 1391, خاطرات جهادی, آقا رضا
+تاريخ شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 20:30 نويسنده - کعبه ی دل - |

 بسم الله الرحمن الرحیم

 سفر ِ جهادی ، میتواند معنوی نباشد !!

   گفتیم هر کسی را نیتی ست مِن باب ِ لبیک به سفر های جهادی .... اما نا گفته نماند که نفس ِ عیان ما خارج از هرگونه امور معنوی ، هنوز هم درگیر ِ ماکولات ِ پای سفره های یکبار مصرفِ جهادیست ! ... خداوند اجرمان دهد به مقداری قلیل !!

هوا گرم است ! .... ....به گمانم باید این لفظ ِ گرم بودن را بیش از این ، درهم شکافت ...

   آفتاب ِ داغ ، از همان صبح به شکل غریبی در رأس ِ آسمان جاخوش می کند و نشانه می رود بر فرق ِ رئوس طفلان روستایی و البته خادمانِشان ، که ما باشیم  ! ... هرچه باشد اینجا کرمان است .... جایی قریب به بندرعباس ! آفتاب سر ِسازش ندارد با اَعمال فی سبیل الله گونه ی ما .... می تابد و می تابد ... نمیدانم شاید این حوالی خورشید نمیخندد ... !

     آب .. آب ... گفتم آب ؟ ...آره همون آب ..... به روستای مورد نظر که می رسیم ، مسئول تدارکات یک بطری آب ِنه چندان تگرگی (!) را روانه ی یدیمان می کنند ..

   کلاس شروع میشود ...خادم ِ - گروه کودک - که باشی ، قبل از قبول رَحمت ِ پذیرش این کلاس ، باید یک واحد تئوری و سه واحد عملی درس " چگونه از حنجره ِمان کار بکشیم ؟ " را پاس کرده باشی ... گرنه قطعا دچار مشکل خواهی شد و چه بسا تارهای صوتیت را هم درین ره از دست بدهی !

 رادوی جهادی نوروز 1391 - جنبش و جوش بچه ها

    شروع میکنم به چشمان بچه ها خیره  شدن و سخن راندن را ! ... هوا خشک است ... جنبش و جوش بچه ها و ایضا دنبال کردنشان توسط مربی ها، در امر کلاس داری امریست عادی (!).... ذرات گرد و غبارمعلق در هوا به وفور یافت میشود ... در این هوای داغ ، خشک و پُر از ذرات معلق نا آشنا ، آب به شدت میچسبد ... آب ..آب.... گفتم آب ؟ آره همون آب ....

به دنبال شیشه ی مذکوره آب ، اهدایی از سوی مقامات اردو ، گام برمیداریم ...یافت نمیشود ... از بچه ها که جویا میشوم ، بطری خالی اش را برایم نشانه میگیرند که توسط خودشان تا آخرین قطره را سر کشیده اند ... و من .... من .... دست میگذارم روی گلویم ! و آرام زمزمه میکنم : " قوی باش حنجره  !!  " ...

 ***

   می رسیم محل ِ اسکان ... سفره ی طویلی پهن است ، ظرف های کوچک " ماست و خیار "کنارِ غذاها ، به شدت دلم را آب میاندازد ... و خداوند را شاکر میشوم که تا دقایق دیگر آن ها را در حدِ کمال ، نوش جان خواهم کرد ! امروز قریب به سی نفر از دختران ِجوان روستایی ناهار مهمانِ ما هستند ، غذاها را که می شماریم می بینیم تعدادشان کم است برای ما + آنها ! ... بچه های خادمان جمع می شویم در اتاق و قرار می گذاریم که جوری مطرح کنیم که ما غذاها را دونفر یکی میخوریم ... با لبخندی روانه میشویم به جمع دختران روستایی ، که در نهایت استیصال می بینیم همه شروع کرده اند به غذا خوردن ... ناخودآگاه دستم را میگذارم روی دیوار و تکیه میدهم به آن و ایضا آهی عمیق میکشم از این احساس ِ  گرسنگی دنیایی !... با صوتی حزین میگویم بی سیم بزنید شاید در  آشپزخانه غذایی مانده باشد ، جوابی روانه میشود که به جز دیگ های نشسته چیزی اینور یافت نمی شود ... و ما گشنه اندر گشنه در اتاق ها خودمان را سرگرم می کنیم که آنها متوجه نشوند غذا کم بوده و به خادمان نرسیده ...

 اردوی جهادی نوروز1391 - سفره ناهار

  تازه میفهمم چقدر یک "ماست و خیار " نفس مرا، ناجوانمردانه به بازی گرفته بود ... که تماما دقایقی از لحظات ناب ِ جهادی ام را صرف فکر کردن به آن ماست و خیار ها نموده بودم ... امان از امور دنیوی !! ...

      پس از یک روز طاقت فرسا از سر گشنگی و نبود ِ ماکولاتی برای خوردن ، والبته مملوء از عشق ، شور و شعف میان طفلان هوتبان ،  رویت رخساره ی سفره ی منسوب به شام را شدید خواهان بودیم ... دلمان برای انواع برنج های شفته و شفته جات تنگ شده بود و هر وعده منتظر بودیم تا شفته ای را نوش جان کنیم ،... اما باز بخت یاری ِمان ننمود و غذایی شگفت انگیز روبروی چشم هایمان قد عَلم کرد ...آری چیزی نبود جز کشک بادمجان ! آن هم به مقداری بس قلیل و ضعیف ! همان ماکولی را که در پایتخت ، در جوارِ مادر گرام ، لب نمیزدم و نسبت به ساحت غذا ،اظهار بی علاقگی میکردم... اما ... اما ..... از سر گشنگی دو سه قاشقی را به کام گرفتم تا بدین منوال شبی را در آروزی شفته ، سر بر بالین بگذارم ...

 اردوی جهادی نوروز1391 - سفره شام کشک بادمجان !

 

    - خواستیم بگوییم ... ما غذاهای شیک هم داشتیم ... آن هم با تزیینات وافر !

 

 اردوی جهادی نوروز 1391 -

برکت یعنی اینکه تو با چند لقمه نان و چند تکه تن ماهی یا هندوانه  و.... به عنوان یک وعده غذایی ، آنقدر انرژی بگیری که بتوانی چندین ساعت سراپا  خُدامی کنی .... و ایضا شور و شادی ات آنقدر اوج بگیرد که قشنگترین لحظات زندگی ات را با رفقایت - بهترین رفقایت -  تجربه کنی ... ...

 اردوی جهادی نوروز91 - بفرمایید شام !

 

    برکت یعنی آنکه به هیچ عنوان کم نیاوری و خُلقت حتی برای لحظه ای هم تنگ نشود !  نبود ِبرکت یعنی آن چیزی که اگر در همین پایتخت ، وقتی گم شدیم در ترافیک ماشینها و گیر کردیم در بزرگراه چمران ، حواسمان را پرت میکند ... و هرچه جلویمان بگذارند و هرچقدر نعمت داشته باشیم باز نبینیمش ... و شاکی باشیم و لذت نبریم از بیشترین ها ...

 اما آنجا ... از کمترین ها ، ما عشق را استخراج میکنیم و با شیطنت بر رخسار ِ یکدیگر نشانه میگیرمش !

    میدانم شاید تمثیل دوریست ...اما برای ذهن کوچک ِ من ، کارساز بود ! ... تمثیل ماه مبارک رمضان ، که گویی فرصتی است برای قدر دانستن ! ... فرصتی است برای فکر کردن به آنان که گاهی گرسنه میخوابند ... اما تا ماه مبارک تمام میشود و روزی چند از ان میگذرد باز میشویم همان انسان ِفراموشکار !

" سفر جهادی" نیز فرصت ِ طلایی ایست برای قدر دانستن هر آنچه که در شهر داریم .... کاش باز بعد از رجعت ، یادمان نرود ... به قول ِ یکی از بزرگوارانم که گفتند :  " جهادی درهای گشوده رحمتِ الهیست ، همیشه این درها باز نیستند ، تا میتوانید از آن استفاده کنید ... "

برای همین است که به مدد ِ هر چیزی که شده شاید همین خاطره پوچ ِ ساده ، میخواهم گاهی یادمان نرود ، ..یادمان نرود ....

 


- از همین خطه ی جغرافیایی ، صمیمانه تبریک و تهنیت میگم  ، سالروز تولد " شکوفه " دوست خاص ، عزیز ،  و کتاب خوانم  را ، که تولدش مقارن شد با میلاد بانوی دو عالم  !

- اللهم ارزقنا " جهادی " به کررات و مررات ! .... ایضا مشهد !! ..... یه نگاه فقط آقا جونم ! نمیشه ؟

- چون نسیمی طلب گنج بقا کن به یقین  / شاه و درویش در این منزل ویرانه یکی است

- كاش دائم دل ما از تو بلرزد اي عشق  / آن دلي كز تو نلرزد،به چه ارزد اي عشق

 


برچسب‌ها: اردوی جهادی, جهادی نوروز 1391, خاطرات جهادی, برکت
+تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:33 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  جان ِ شب را نفس میکشم .... میدانی گاهی اوقات شب ها برایم میشوند مَجالی برای تماشا......  دلم میرود ...دلم میرود برای آنچه که از روبروی چشم هایم میگذرد ...

     شب ها ، من دست هایم قفل ِضریح است ... انگشتانم فرو میرود در شبکه های نقره ای ... حوالی ضریح را خلوت می بینم و می نشینم بلند بلند  برایش حرف میزنم ...برایش دَرد میگویم .... برایش لذت  ...عشق ..... حتی برایش گریه هم می گویم .... 

    روی واژه هایم دست میکشم و غبارشان را فوت میکنم ، بعد یک به یک واژه هایم را می بوسم و از بالا میریزم درون ِضریح .... حتی خوب نگاه ِشان میکنم که کجا می افتند ...

    شب ها ، من این حوالی پرسه میزنم ، گاهی زیر بالِشـَم چیزی میگذارم ..گاهی لب هایم را عاریت میدهم تا مدام یک ، چند هجا را بالا و پایین کند ...

 

      به خودِ خودم که برمی گردم ، آنقدر تردید و دوراهی روبه رویم قد علم میکند که به ناگاه روی زانوهایم میافتم... نمیدانم چرا هر وقت روی زانوهایم که میافتم ذهنم مرا میبرد....میبرد .... همان نقطه از بین الحرمین که مرا انداخت روی زمین ... همان لحظه ای که زانوهایم شدند تکیه گاه ِ قامت ِخسته ام... .... افتادم و من.....من... من بَد شکستم ! ...

    هیچ وقت اهل این دست واژه ها نبودم ، این جور نوشتن ها .. کسانی که مرا میشناسند بهتر مرا میفهمند ! ... نمیدانم ...  شاید مریض شده ام ...   اما هنوز که هنوز شش هایم یک هوا را در خود محبوس نگاه داشته ... هوای حسین ... هوای حرم .... نمیدانم ! شاید مریض شده ام که اساس ِ زندگی کردنم ، تمام آنچه که روی ویترنش چیده بودم ، تغییر کرده.... من این نبودم ! ..... نمیدانم باید خوب شوم یا بد ... حالم را نمیفهمم !  

   شب ها ، پرسه میزنم  .... تماشای سوختن ِ دل ها و دلهای سوخته - دست خودم نیست اما - حسابی حواسم را پرت میکنند ، تا دلم آب میشود برای حال ِ خوش ِ آنها ، سریع خودم را گم میکنم زیر پتو .....حواسم را پرت میکنم به قل هوالله احد خواندن .... چشم هایم را میبندم و میگویم خوب بخوابی......

 

 باور کن خدا ! من تاب َش را ندارم .... اینکه شب ها من دستانم را در درگاهت ببینم که میلرزد .... اینکه تمنایت را میکند و میلرزد  .. تاب َش را ندارم مادامی که چشم هایم را که میچرخانم ، دل های خاک خورده را می بینم که عاشقانه آمده اند برای سجود ............و من... من  هنوز درگیر  ِ دست های لرزانمم که رو به آسمانت ، درجا میزند .... آسمان ....

کاش روی خاک بیافتم ...  کاش .... ..... کاش ............................ میترسم خسته شوم ! ... از نابلدی ام خسته شوم .... خدا باور کن دست های لرزانم گاهی اوقات ،شب هایم را از من میگیرد ..... آسمان نه ..خاکت را میخواهم ! ...ابرها و بارانش را نه .... خاک های نمناکت را میخواهم .....

 خدا.....

 چقدر دلم میخواهد ، مثل ِ همان خوش بوترین روزهایم کنار " شائق " ، پشت همان خانه ی مُراد ، روی همان رمل های هوتبانی ، با همان دل های زلال بچه ها ، با همان اشک های بهشتی ِشان ، باهم باز بخونیم :

آهای خدای مهربون ....تنگه دلامون ...

برای صاحب َالزمون تنگه دلامون ..... برای یار ِ مهربون تنگه دلامون .....

برای بین الحرمین ...برای بوی کربلا ... برای سوز سینه ها تنگه دلامون ....

 

  اردوی جهادی نوروز91 - هق هق بچه ها در میان نوحه ی اهای خدای مهربون تنگه دلامون ...

 

در میان هق هق بچه ها بودن هم ، عالمی دارد .... وقتی که دیگر صدای خودت را هم به زحمت بشنوی ...  حتما خودت که میدانی کودکانه گریه میکنند و پر سر و صدا ....

نمیدانم چرا همیشه که می نشینم به تسبیح کردن واژه هایم روی نخ ، چندتا از آن دانه های مرغوب تــُربتی َش ، به جهادی میرسد .... انگار واژه هایم از لحظه های نابِ جهادی مدد میگیرند ، همیشه ! ...


- گلایه نکنید اگر هنوز دست نکشیده ام از واژه های اینچُنینی ... و هنوز نتوانسته ام بنویسم از خاطرات ِ خوش ِ باهم بودن در روزهای جهادی .... از همان خاطرات ِ پر شور وشعف ... مینویسم  انشالله ....

- راستی ، کعبه ها دلشان کجاست ؟

-. اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد/  باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود

- کاش هر وقت ، انگشتانم میرود لای برگه های کتاب ِ حضرت ِحافظ ، همیشه و همیشه این بیت برایم بیآید " یوسف گمگشته باز آید به کنعان ، غـَم مخور ...... "  کاش .....

بعد نوشت :

 - زهرا خ ، راست می گوید .... نقطه ضعفِ چشم ها و احساسات ِ ما شده چند هجای ساده ی" کربُ و بلا " .............

 


برچسب‌ها: شب نوشته, مناجات, اردوی جهادی, آهای خدای مهربون
+تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:38 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یک جای دلم...
یک جای دلم،باران می‌آید

     هیچ کدام از خیابان ها و حتی کوچه پس کوچه های بی مهرِ آسفالت شده ی تهران برایم ، جاده های گرم  ِ   خاکی ِ جنوب ِ کرمان نمی شود ....  از تهران ، دلتنگ آن قطعه خاکی بودم که در جهادی تابستان ، به هنگام غروب ، رویش نشستیم و بچه ها روضه خواندند... همان روزی که اشک هایشان روضه مجسم شده بود برای ما ... 

و آن روز بواسطه زمزمه ی حنجره ی بچه ها ، بوی کربلا در روستا پیچید ... و پنجاه و هفت روز بعدش ، بواسطه ی دعای همین بچه ها ، من در راه کربلا بودم ... منی که هنوز باورم نیست بر این سفر ...  

    امسال ، آمده بودم  جهادی تا .... هیچ !

  روز اول ،  بچه ها سرشار بودند از شور و هیجان ...هر کدامشان یک خبری را با آب و تاب تعریف می کرد ... که کسی گفت : 

 - خاله  اجازه ! مسجد ( حسینیه ) درست کردیم ...

- خاله میدونی کجا درست کردیم ؟ ...

- خاله امسال کل روزهای محرم ما اونجا جمع می شدیم ...روضه میخوندیم ... تازه خاله ، شب ها نذری هم میدادیم بهم دیگه ...

- خاله اجازه !  این اولین سالی بود که اینجوری مراسم داشتیم

 - ولی خاله محرم که تموم شد ...دیگه کسی اونجا جمع نشد ... سقفش رو باد خراب کرد ...دیگه کسی درستش نکرد ...

-  خاله میدونی کجاس ؟ ..خاله همونجایی که دفعه قبل نشسته بودیم روی زمین و گریه میکردیم برای امام حسین ع  .....

 

باورم نشد ...

 رفتیم ... باورم نمیشد ... .. همان گوشه ی دنج ِ روستا بود .... همانجا که دفعه پیش رفتیم و مطمئن بودیم صدایمان را کسی نمی شنود ... ...

  حسینیه ی ساخته شده توسط روستاییان هوتبان - اردوی جهادی نوروز 1391

 حتما بر قامتِ این ستون ِ چوبی هم که آسمان را نشانه گرفته ، پرچم یا حسین علیه السلام  ، دل می بُرده ..  آن هم چه دل بُردنی  !

رفتیم داخلش .... سقفش خراب شده بود ، بچه ها شروع کردند به خواندن ...

سعی کردم تصور کنم  ، شب های مُحرمی را که اینجا بچه ها سینه زدند ... شب هایی که توی این سکوتِ کویر ... توی این بیابانِ خشک ...  ...زیر وسعتِ این آسمان ...  صدای یا حسین گفتن هاشون بلند میشده...

راستی کاش ...مُحرم ...منم اینجا بودم ...  

 حسینیه ساخته توسط روستاییان هوتبان - اردوی جهادی نوروز 1391 

چه عزاخانه ی خلوتی  .................. چه میگویم من !

  چه عزاخانه ی پُر میهمانی ... مگر میشود این دل های زلال ، حسین ِشان ع را بخوانند ... کسی از اینجا با عبای سبز  رد نشود ...  مگر میشود مادرم  در تاریکی این شب ها ، بر کربلای حسینَ ش ع اشک نریزد ...حتما این حرف های مرا به حساب حال ِ ناخوشم میگذارید نه ؟ ... چه بگویم ... ملالی نیست !

    چه عزاخانه ی ساده ای ... وقتی ستون های عزاخانه ات از چوب باشد و درهایش از پرده  ، وقتی نذری نان و خرما بدهند ... وقتی چادرهای خانمها خاکی میشود  ... وقتی که ..... آخ  که چقدر اینجا بوی یاس میدهد ...

 .....فاطمیه .... چقدر در و دیوار کپر های اینجا ... چقدر بیابان و غُربت اینجا .... چقدر سکوت و نیمه شب های اینجا ... آدم را هوایی می کند ...

کاش این شب های فاطمیه ... آنجا بودم ... در همان حسینیه ... همانی که بچه ها می گفتند باباهامون باهم جمع شدند و درست َش کردند ... همانی که می گفتند مامان هامون نون می پختند نذری می دادند ...

دلم روضه ی مادر میخواهد ...

  حالا ما در میان این اسکلت برهنه ی چوب ها ،در معرض این وزش تند ِ باد ... گرد نشسته ایم ، بچه ها از محرم متفاوت امسال ِشان ، یک روضه تام را به عاریت گرفته بودند ... زمزمه ..زمزمه ...

    - دلم همان جایی را میخواهد که ما بلد نبودیم چیزی برای بچه ها بخوانیم ...اما اشک ِ آنها ما را به قعر ِ ویرانی می بُرد... به قعر ِ نداری ... به نقطه استجابت  ! ... همان هق هق های پرسر و صدای کودکانه ِشان که بغض های ما را تحریک میکرد ... همان کلام های طفلانه ِشان که فهم ما را زیر سوال می برد .....

 اشک ِ بچه های روستای هوتبان - اردوی جهادی نوروز 1391 

       صحنه های درد روبرویم است ... همان وقتی که در روستاهای دیگر ، دنبال باقی رفقا میرفتیم  ... همان وقتی که سوار میشدند و اوج استیصال ، در رخسارشان هویدا بود  ... وقتی که خیره میشدیم در چشم هایشان و جویای علت ؟ ... فقط کلمه های مُقطع و جمله های درهم شکسته بود که میریخت در میانِ مینی بوس ... اینجا کجاس ؟ اینا کین ؟ .....

   آدمی وقتی که ریز میشود در این سادگی ها ... در این کم داشتن هایشان ... آنوقت است که به مرز ِ " یاد گرفتن " نزدیک خواهد شد ... خوش به حال رفقایی که دل ، خوش نکردند به این پوسته  کذایی و آنچه که می بینند ...خوش به حال ِ رفقایی که ژست ِ معلمی ، حواسشان را پرت نکرد ... ... و خواستند که بفهمند ...  سرسری ندیدند ... ریز شدند ... 

   میدانی ، آخَر ریز که  شوی تازه رگه های طلا و بــِکر  را میانشان حس میکنی ... تازه میچشی ...  و اینجا نقطه عطف جهادیست ! ... اینکه تو در تهران با این همه ادعا ، آب شوی ...

   به خدا سوگند آنجا در همه لحظاتت داری خُرد میشوی .... خُرد... له میشوی ...  از آن له شدنی هایی که نتوانی دیگر نفس بکشی ...

    در این چند سفر ، غبطه خورده ام به بچه هایی که دورَم بودند و وقتی برگشته ایم به تهران ، شروع کردند به تراشیدن خودشان ...به وضوح تغییرشان را دیده ام ! تراشیدن هم که میدانی یعنی چه ؟ تغییر توام با سختی ...تغییر شکل دادن...ترک ِ عادت ...ترک ِ عادت .... باور کن تراشیدن کار آسانی نیست اینکه بخواهی از خودت ، خود ِ دیگری بسازی ! سخت است ... سخت ...

 و من هنوز می ترسم دست به تیشه بزنم ... چه برسد به ...

   منی که فقط له شدم ... هنوز درگیر -نفس ِ پوچم - مانده ام ... هنوز گیرم ..گیرم ... قبول ...نَفسم چاق .. نفسم سرکش ... غبطه خوردم به آنها ...که نه مثل من که فقط به سان ِ یک دانش آموز ابتدایی ، فقط درد ها را هجی میکنم و می نویسم ِشان .... نمیدانم کِی دست می کشم از این نوشتن های بی سرانجام ... کاش... .....

اعوذ بــ الله مِن شرّ نفسی

 

این شب ها روضه ی مادر ...

مرا یاد ِ شب های جهادی ِمان  میاندازد ... یاد ِ لحظه های بعد از نماز مغرب ...یادِ زیارت آل یاسین ها.... یاد ِ وقتی که تازه یاد گرفته بودیم باهم  بخونیم : " اغیثینی یا مولاتی ........... "  

 

این شب ها ، من فقط دلم میخواهد زیر آسمان ِجنوب ِ کرمان باشم ...... خاک ... خاک ... خاک ... دلم میخواهد بچه هام برایم روضه بخوانند ... کاش فقط جایی باشم که این همه نگاه سنگین ِمردم  شهر نشین ِ متمدن ! آزارم ندهد ... جایی که در و دیوارش عزادار باشند ... جایی که ...

 راهی‌ام
از جنوب ِ بغض
تا شمال ِ های‌های

شانه‌ام ولی
شکسته است... مدام به در و دیوار میخورم ... شاکی ام از نَفس ِ سرکشِ آپارتمانی ام !

 

سَفـَر،مجالِ نپوسیدن است
خواهم رفت ...

 


-  تازه دیشب ، لابه لای روضه های مادر ، فهمیدم چرا از بین الحرمین ،اون سوغاتی رو گرفتم ! ...

 - کاش ...کاش .... با همین همراهان لحظات ِ خوش ِ  نفس کشیدنم ، .... بریم ...بریم بقیع ! .... هوای روزهای بقیع زده به سرم ...

- دعا.... دعا ...........

...


برچسب‌ها: اردوی جهادی, جهادی نوروز 1391, عزاخانه حسین ع, ایام فاطمیه
+تاريخ جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:43 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

  ساعت به وقت تحویل سال - گروه جهادی خادمان وارثان زمین - قبرستان روستای هوتبان  - نوروز 1391

    ساعت دو و سی هشت دقیقه نیمه شب  ...

    به حساب ِ دنیا ، چند ساعت دیگر ، سال رقم میخورد میشود یک هزار سیصد و نود و یک ... نمیدانم در این هجوم ِعددها، یک سال از عمرمان کم خواهد شد یا یک سال جمع میخورد رویش !

   دلم میخواهد ثانیه های اینجا را نفس بکشم ! حتی همین نیمه شبی که چند نفری بیدارهستیم مقوا و سکه و سیر و  چه و چه بسته بندی میکنیم برای سفره ی هفت سین فردا ...

  قیچی را گرفته ام ، زر ورق ها را برای سفره بُرش میزنم ... سال نود ، بَرق میخورد روی زر ورق ها ... سال نودِ من ... ! سال نود ِ ریحانه ... سال نود بچه های وارثان ... سال نود بچه های کربلا کاروان عاشقان ! ...  

یک لحظه میگویم  اگر جهادی نبود ! ... میترسم ... بُرش کاغذ ها را ادامه میدهم !

 تهیه سفره هفت سین روستاها - شب اول قبل از تحویل سال 1391 - اردوی جهادی

    دلم میخواهد خلاصه کنم همه روز های پُر درد سال نودم را ... نمیشود ! ... آخر نمیدانستم روزهای سال نود من ،  وام دارخواهند شد ... وام دار حسین - علیه السلام - ...... نمیدانستم در خیابان منتهی به بین الحرمین – من - خودم زمزمه کنم  شاه بیت ِ "  بر مشام میرسد لحظه بوی کرب بلا ... " را ...

 نه ! من نمیدانستم ...

 بیست و هفتم آبان ماه سال نود ... وقتی نفس هایم سنگین شد ، تا به نفس نفس افتادم  در خاک ِ بین الحرمین ...

و هفتم آذر ماه وقتی که ..........مادرم ...آخ .... مادرم ............

 

 روز های سال ِ نود من ...

بوی عشق گرفتند

حرف ِ من تمام !

 


 

     با کلی جعبه و مخلفات ، همه وارد مینی بوس شده ایم  ، قرار است در 4 منطقه مراسم تحویل داشته باشیم ، تقریبا همه بچه ها پیاده شده اند ، میرسیم منطقه آخر ...روستای هوتبان ... خلوت است ... خلوت تر از همیشه ! ساعت هفت و چهل دقیقه صبح است ... جویا که میشویم میفهمیم رسم  دارند اهالی سر تحویل سال بروند قبرستان ! ... یخ میزنم  ...جعبه ها را میگذارم روی زمین و حالا به چشم های همان چندتا بچه ای که دورمان را گرفته اند خیره میشوم ! ..

    نمیدانیم چکار کنیم ...مستاصل ..مستاصل ...  در مینی بوس مینشینم ! روی صندلی تکیه میدهم ! بغض خفه ام میکند ...... سعی میکنم روستاهای دیگر را تصور کنم و شور وحالشان را ...  فکر نداشتن آن لیاقتی که خُدام با وارثان زمین  پای یک سفره بنشینند دیوانه ام میکند... همه دمق شده ایم ... سکوت است ...مینی بوس خاموش گوشه ی روستا کز کرده ... روستا هم خلوت ... بی صدا ....

    ساعت نزدیک هشت ...یعنی چهل وچهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه دیگر تحویل میشود !  تصمیم گرفته میشود برویم به سمت قبرستان که گویا فاصله زیادم هست ... وحالا چشم های من که ثانیه ها را میشمارد ... وارد جاده ی خاکی شده ایم ... کویر ..کویر .... کم کم دیگر هیچ چیزی نیست به جز خاک های خشک و ترک خورده ... ساعت از هشت ونیم صبح هم میگذرد ... قلبم .. شور و شعفی در مینی بوس جاریست ... با بلندگو مولودی پخش است ..تصاویر پشت شیشه مینی بوس سریع حرکت میکند ... کمتر از 12 دقیقه دیگر تحویل سال است و ما هنوز در دل ِ کویریم ...

    یقین میکنیم که در مینی بوس سالمان تحویل بشود ... راننده همچنان گاز میدهد و ما روی صندلی ها روی ناهمواری های جاده بالا و پاین میپریم !! از احساس پُرم ... از هیجان ... نگرانی ...شوق ...بغض ... نمیدانم ! اما هرچه هست دلم همین کویر و خشکی و وسعت اسمانش را میخواهد که همینجا مهیاست ! ...

تویی و جاده

تویی و خاک

خاک است و خاک

تویی و تو

اشک است و خاک

تویی و عشق

خاک است و نخلستان

تویی و دلتنگی

تویی و اشک

تویی و گرد و خاک ............. 

رقیه کنارم نشسته ... چند دقیقه دیگر تحویل میشود ... شوخی هایمان به راه است ... جعبه ی اقلام هفت سین را دونفری گرفته ایم ! ...دل های آشفته را فقط نور ، رام میکند ....  قران را در هیاهوی حرکت مینی بوس  باز میکنیم ! و حالا یک مشت نور میریزد روی قلب هایمان ... آرام میشویم !

باورم نمیشود  !!!!!  در دل ِ کویر ، چند قبر و جمعیت ِ متراکم شده ی یک روستا ، روشن میشود... ما رسیده ایم ! هنوز تحویل نشده ... از اتوبوس میریزیم پایین .. هفت و هشت دقیقه مانده تا تحویل ... سفره و همه ی انچه که اماده کرده بودیم را در فاصله چند دقیقه میچینیم ... هیچ کس از اهالی روستا به سمت مان نیامده ...... اما کوچکتر ها دورمان را گرفته اند ! ...

 چیدن سفره هفت سین در سه چهار دقیقه - قبرستان روستای هوتبان - مراسم تحویل سال 1391 - گروه جهادی خادمان وارثان زمین

    میدَوَم به سمت قبرها ... با نهایت تعجب گروه زن های روستایی را میبینم که همه مشکی پوشیده اند و چشم هایشان سرخ است ... دور قبری حلقه زده اند ، مینشینم کنارشان ، گمان میکنم تازه فوت شده ... اما اینطور نبود ! ... دو سه دقیقه مانده به تحویل ... با لبخند ،با دستم میزنم پشت یکی از خانم ها ... سبزه سر قبرشان را برمیدارم و میگویم یالا اونور ... انگار تردید داشته باشند ... باز تاکیید میکنم و میگویم بابا سر تحویل ساله ! بیاید اونور... پاشید ...پاشید یالا .... و انگار تا به تک تک شون نگم کسی از جاش بلند نمیشه ... سبزه اشان را برمیدارم و میدَوَم به سمت سفره ِمان و میگذارم روی سفره تحویل سالمان ...( همان عکس اول پست ، سبزه روستای هوتبان که دارد میرود سمت سفره) ...حالا سفره دوتا سبزه دارد ...  چقدر ترکیب سبزه تهران با سبزه روستای هوتبان قشنگ میشود !

     خانم ها کنار سفره جمع شده ا ند ... اما چندتا قبر انطرفتر هنوز چند تا خانوم نشسته اند ... تا میایم صدا کنم ...از ان طرف صدای بووف ِ تحویل سال میاید ... دلم ...دلم ... خدایا.... ذوق میکنم ، دست هاییشان را یک به یک میگیرم و شروع میکنم به روبوسی کردنو تبریک عید .... آنقدر دست هایم را گرم فشار میدهند که آب میشوم ... صمیمتی که بی حساب روی خاک های ترک خورده ی آنجا ریخته بود را دوست داشتم ! ...و چه لحظه تحویل سال پر شور و نشاطی ... چقدرشگفت انگیز ... چقدر دوست داشتنی ! ...

 مراسم تحویل سال 1391 - قبرستان روستای هوتبان - اردوی جهادی وارثان زمین

از بچه ها ... خانم ها ...دیگر کسی میان قبرها نیست ... همه دور سفره جمع شده ایم ! برنامه شروع شده ... حواسم پرت لبخندهای خانم های روستایست ...  

یکی از خانم های روستایی بینشون با صدای بلند میگه : خانوما پاشید شاد باشید لباسهای سیاهتون رو دیگه دربیارید ...

میروم در جماعت بچه ها ...ترغیبشان میکنم به جیغ و فریاد ... چقدر درهم آمیختن جوانی ام با کودکی اشان ، بهم میچسبد ... دلم میرود برای هر لبخندی که میزنند ... دلم میرود برای صدای خنده اشان که بلند میشود ...

طعم ِ خوش ِ شیرینی عید روستای هوتبان ، وقتی در دستان کوچک همه بچه ها شیرینی باشد ، چقدر لذت بخش است ... شیرینی ....شیرینی .... !

 مراسم تحویل سال نوروز1391 - گروه جهادی خادمان وارثان زمین - قبرستان روستای هوتبان

 با یکی از دختران جوان ، مشغول صحبت میشوم......رها میشویم روی خاک ها ، حرف که میزنیم کم کم تولد حلقه اشک روی چشم هایش ، بغضم را تحریک میکند ... از رابطه اش با خدا میگوید ... از اینکه ... چقدر شرمنده است ... از اینکه میخواهد به خدا قول بدهد ... از اینکه چقدر امام رضایش را دوست دارد ... دستم را میگیرد... انگشتر فیروزه  یادگار مشهدش  را درمیاورد و انگشتم میکند ومن در میمانم در این سخاوتِ آسمانی اش ... چندبار درمیاورم تا برش گردانم با اخمی ، دوباره بهم برمیگرداند و میگوید این عیدی من به تو ... هر وقت دیدیش یادم کن ! ...

 

مراسم تمام شده ...

چَشم های بی نصیبِ من در پی نگاهی ...

کوچکی خودم را می بینم در یک دشت ِ وسیع ِ خشک ... آسمان را می بینم و ابرهای درهم ... آفتاب داغ ... دلم میخواهد تمام دشت را بدَوَم.............

 با بچه ها شروع می کنیم به دویدن ...آن طرف زمین برهوت که میرسم ..دم پایی های جامانده ام گوشه  خاک ها مرا میخنداند ...... سکوتِ کویر ، با صدای نفس نفس زدن های مان شلوغ  شده است  ... نفس نفس .... 

اینجا آسمان به زمین چسبیده است... باور کن !

 


- نه تنها بهترین تحویل ِ سال  ، بلکه بهترین لحظات زندگیم رو داشتم ... الحق که لحظه تحویل در بهشت بودم ... ...  ( + )

تو آسمونِ پُر غبار ، ستاره رو نمیشه دید ....اما شبا توی ِ کویر .... حس ِ عاشقی ، آدمو دیونه میکنه !

- فکر میکنم از الان باید شروع کنم برای دعا کردن ... اللهم ارزقنا " جهادی "

 


برچسب‌ها: اردوی جهادی, جهادی نوروز 1391, خادمان وارثان زمین, خاطرات جهادی
+تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:37 نويسنده - کعبه ی دل - |

 بسم الله الرحمن الرحیم

   باران ِ این غروب های منتسب به جهادی ،  طعم ِ نگاه ِ تو را می دهد ... حتی اگر در سکوت ، فقط صدای موتور مینی بوس بلند باشد ... دوست دارم خیس باشم .....یک باران زده ی دل گمشده !   بوی باران ِ تازه ی چَشم ها را دوست دارم ... بخصوص وقتی که آسمانش تو باشی ...باور کن ....

اردوی جهادی نوروز 1391 - گروه خادمان وارثان زمین - دشت مهران

 من به خودی خود ساكت نشده ام ...

آرام نشده ام ...باور کن در حراجستان  ،دلی دارم پریشان ......

درد و داغ ِ عصاره ام را از میان قلبم - همان دهلیز معروفش - كشیده اند كه اینطور ساكتم و آرام ..

اگر میخواهی ساكت ترم كنی و آرام تر .. برو ..  

 آخَر ،جانم گــُر گرفته در این هوای ِ سرد ِ شب های تهران  !

       من بچه شده ام ! نمیخواهم بشمارم چند روز است برگشته ایم .... دلم میخواهد به واحد ِ ساعت بشمارم ...حتی به لحظه ...لحظه ... لحظه ...  آخر لحظه لحظه دارم درد میکشم ! میفهمی ؟

    چند لحظه گذشته از رجعتمان به شهر ؟ چند لحظه مانده تا بیایی ؟ آخر من اصلا انتظار کشیدن بلد نیستم که اگر بلد بودم الان حساب ِ لحظه ها دستم بود آقا ...

  آخر مگر این جهادی چه بود که به شما ختم شد ؟ آنقدر که تازه روز  ِ آخر با تلنگر رفیقم فهمیدم ! اتفاقات کلاسم را نادیده گرفتم ...همه نجواهای اطرافم را ...حتی فِلـَشم را !  

 از  روز اول برگشتنم ، نخواستم بنویسم که داغ بودم ! ...به همان قدر داغ بودم که اگر میآمدی و سلام میکردی  ..... و بعدش با چند ثانیه مکث میپرسیدی " خوبی ؟ "  ... به همان غایت منفجر میشدم ! ... نخواستم هرچه می آید بنویسم ! ... اما ...


   چمدان ِ جنوب هنوز گوشه اتاقم است ... فقط دو روز فاصله است میان بازگشت جنوب و سفرم به جهادی ...

  چشمان ِ پدرم را که میبینم تشنه میشوم برای در آغوش کشیدنش ! ... از جنوب که برگشته ام رضایت میدهند برای آمدنم به جهادی ... به چمدانم لبخند میزنم .... به چفیه کربلا همانی که شده سجاده ام  ... به شال عزای نجف ... چمدانم ... چمدانم ....

   - جمعه ، بیست و شِشُم اسفند ِ هزار و سیصد و نود ، در تونل توحید گیر کرده ایم ترافیک وحشتناکی است  ، ساعت نزدیک هشت صبح – موعد ِ قرارمان در ترمینال – است ،در  دلم غلغله ای به پاست ، دستانم یخ کرده !  چندباری با بچه ها تماس میگیرم که من توی راهم ، با اینکه میدانم و یقین دارم که همیشه چند ساعت تاخیر داریم اما فقط یک لحظه فقط یک لحظه فکر اینکه نکند من جا بمانم دیوانه ام  میکند! برادرم کنارم نشسته ... نگران نگاهم میکند ... حرفی نمیزند ...

گفتم برادرم ... چقدر دوست داشتم همراهم بیاید ... به قربان مردی اش بروم که او جهادش را در خانه پذیرفت ... بهم گفت " اگر من بیام پدر و مادرمون  تحویل سال  تنها میمونن ..نمیتونم ! " و من شرمنده نگاهش کردم و تشکر ... همیشه برایم بزرگ است ... هیچ وقت ادعا ندارد ... ساده ..ساده ... و من عاشق این برادری اش هستم !  ...

   چمدان را می اندازد کولش و میدود به سمت انجایی که بچه ها هستند ... میگذارد روی زمین ... و از من  خداحافظی میکند ... نفسم بالا نمیاید ... دو سه نفر از بچه ها دورم جمع میشوند و آب میدهند بهم... و چه کسی میداند فقط لحظه ای فکر کردن به اینکه جا بمانم ، مرا به این روز انداخته ! فقط بیست دقیقه دیرتر رسیده ام  !

-   بعد از سه ساعت تاخیر حرکت میکنیم ... حرکت میکنیم ....

 کاروان جهادگران خادمان وارثان زمین - نوروز 1391

ریحان ... بازهم ...

حتی فکرش را هم نمیکردم ... موتور اتوبوس ، روبروی گنبد آبی جمکران خاموش شود ! ...  نماز ظهر آخرین جمعه سال َم ،روی سنگ های مسجد ِ جمکران ... آخرین نفس های جمعه سال َم در هوای ِ جمکران.... آخ ... ....... فکرشم را هم نمی کردم در آخرین جمعه سال ِ 1390 ، دل ِ من هم  لا به لای ...................................  آخ که چقدر باصفا بود !

-  به زهرا زنگ میزنم ... برایش میگویم چقدر جایش در کنارم خالیست ....

   جمعه ... جمعه ... هذا یوم الجمعه ... میشنوی چه میگویم ؟ ...

   انگار تمام لحظه های این جهادی ِمان بوی جمکران گرفته بود ... و همه روزهای ِمان واج های جمعه را به عاریت گرفته بودند .... سوگند که ...... چه میگویم من ! ... سوگند به چه کارم می آید ...

    وقتی جیم را بگذارم اول صفحه ام ... وقتی قلمم بازی اش بگیرد و دیوانه وار بنویسد ... جمعه ... جمکران ... جهادی ... و باز بنویسم ... جمعه ... جمعه ... جمعه .... جمکران ... جهادی ... جهادی ... جمکران ... جهادی ...

 از مسجد که بیرون میایم صدای بلندگویی پخش است ، گروهی نشسته اند روی زمین ! چشمانم ...خدای من ... . خادمان هستند .... خادمان ِ وارثان زمین ... رو به قبله .... گم میشوم لا به لایشان ....

    خدایا..........  چه توسل شیرینی ! چقدر دل هایمان نیاز داشت برای نشستن در حیاط جمکران ... جمکران ... جمکران .... چقدر لحظه هایم را دوست دارم ... می بینی ضمیر مالکیت " اول شخص " میدهم به قامتِ تمامی واژه هایم ! ...  ....

نگاهم کن .... من همانم ..

 نجوای آمدنم را به این دنیای خاکی ؛ می شنوی ؟

دستانم را بگیر ...دستانم دارد میلرزد ...  

 - بیست و سه ساعت مسیر است تا برسیم ... انتهای اتوبوس جمع شده ایم ... در دل ِکویر ... درجان ِ شب ...در نهایت ِ نداری .... و حالا حرف های دل است که پُردرد میریزد در رگ های داغ مان ...  

 ....خادم ... خادم .... خادمان ِ وارثان زمین ! ... انگار این اسم با دل آدم بازی می کند ... ما این را همان شب فهمیدیم ... در انتهای اتوبوس .... ...تنها دارایی ِمان همین چند واژه ته مانده ی دل هایمان بود که آن هم هزینه شد  ... خادم .....خادم.....

 یک سال گذشت !

حالا ما دیگر همه خواهریم ... عین خواهر ! مصداق خواهر ....  

    این اتوبوس سوار شدن ها ... این امتداد جاده ها ... این حرکت ِ سریع ِ تصاویر ، پشت شیشه ی  اتوبوس برایم آشناست ... همین ها مرا برده تا جنوب ...  تا کربلا .... برده تا جهادی .... من اتصال این تصاویر را دوست دارم ! نشستن روی صندلی اتوبوس دیگر خسته ام نمی کند ...

- اینجا کرمان ، نهضت آباد ، محل اسکان ، پیاده می شویم !  ... بوی اسفند فضا را پر کرده ... اهالی گوسفندی را ذبح  می کنند ... خجالت میکشم ! خیره میشوم به قرمزی خونی که دارد لخته میشود .... خجالت میکشم !

ثانیه ها کِش می آیند .... منتظر بعداز ظهرم ... منتظرِ موعد ِ رفتنمان به روستاها ....

هوتبان ...هوتبان ......... ! وقتی بوی اسفند باشد و خاک زیر پایت هم تربت ِ مقدس ... کیف نمیکنی ؟

 

هیچ جای ِ دنیا ، آنقدر شلوغ نیست که نتوانی با خدایت خلوت کنی ....

و هیچ خلوتی  به شلوغی ِ احساس ِ با خدا بودن نیست .... و ما اینجا در ابعاد"  دشت مهران " ، سرشاریم از این شلوغ بودن ها و خلوت کردن ها ...

 

- جیغ بچه ها بلند میشود ... دست هایم را که فشار میدهند انگار تازه به حال خودم امده باشم  ...مینشینم .... چندنفری میریزند در اغوشم ، بی خبر بودند از آمدن مان ... به غایتی ذوق زده اند که لحظه ای آرام نمی شینند ...

  - کسی از میان بچه ها با هیجان خاصی میپرسد که آیا تحویل سال هم کنارشان هستیم یا نه ...من هم با شور مضاعفی به نشانه تایید سری تکان میدهم و حالا بچه ها از سرذوق این خبر ،  ریخته اند روی سر و کولم ...  ....

 جهادی نوروز 1391 - اردوی جهادی خادمان وارثان زمین - روستای هوتبان  

      آقا رضا با همان بلوز ِ بنفش ِ همیشگی اش ، جلو می آید ! برای اولین بار نشناختمش ! خیلی بزرگ شده ... کچل کرده بود ....اولین کلامش را با صدای بلند حالی ام میکند : "  خاله من رفتم اول دبیرستان ! " .... همه جا برایم سکوت میشود چشم میدوزم به لبهایش ! ... باز با همان لهجه اش میگوید: "  خاله اجازه ! شناسنامه ام درست شده ، دیگه مدرسه میرم .... ..... ساله دیگه میرم دوم بیرستان ! " میخندم .... به سر کچلش نگاه میکنم میگویم : " آقا رضا دبستان  ، نه دبیرستان ! ...." .... سریع بی انکه بخواهم درسهایش را برایم یک یه یک با حوصله تعریف میکند  ... میگوید معلمش دوستش دارد چون خوب درس میخواند ! .... او همچنان برایم میگوید و میگوید ...

 اردوی جهادی نوروز 1391 - گروه خادمان وارثان زمین - آقا رضا 

 

- باران ِ این غروب های منتسب به جهادی ،  طعم ِ نگاه ِ تو را می دهد ... حتی اگر در سکوت ، فقط صدای موتور مینی بوس بلند باشد ... دوست دارم خیس باشم .....یک باران زده ی دل گمشده !   بوی باران ِ تازه ی چَشم ها را دوست دارم ... بخصوص وقتی که آسمانش تو باشی ...

 

  داریم نزدیک میشویم لحظه به لحظه ... به تحویل ... به حَوٍل حالنا ..... به فرج .... آقا ... آقا .... آقا .... آقا ....- به خدا صدا کردنتان هم  یک دنیا آرامش است - ... آقا .... فقط خواستم بگم امسال  شما ... شما ...  میاید سر ِ سفره ی هفت سلام  ِ مان ؟  ؟ ... بر سر سفره ی وارثان زمین و  خُدامش ؟  میایید آقا ؟

 


 -   حقارتِ دست های مرا چه به وسعتِ آسمانِ دلتنگی های تو ؟ ...

- ممنون و  شرمنده ی الطاف  همه دوستانی هم هستم که همین یکی دو روز آنقدر پیامک زدند و کامنت خصوصی گذاشتند تا ترغیب شوم به نوشتن  ... ممنون !

- عمیقا سالروز تولد دوست عزیزم زهرای خوبم رو تبریک میگم ! لطفا پیامک هاتون سرازیر شه به گوشی رفیقم که خیلی میخوامش ! زهرا جانم تولدت بی نهایت مبارک باشه ... انشالله در این مسیری که انتخاب کردیم تا آخرش باهم باشیم ! برکت ... برکت .....

- ساعت نزدیک ۴ صبحه ...  دلم زمزمه میخواد ....... زمزمه های لحظه های ناب ِ پشت حیاط اسکان رو ... ! از الان دلم میخواد دوباره دعا کنم " اللهم ارزقنا جهادیـــــــــــــــــــــــــــــــــــ "

 

 


برچسب‌ها: اردوی جهادی, جهادی نوروز 1391, خادمان وارثان زمین, جمکران
+تاريخ پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:47 نويسنده - کعبه ی دل - |

 بسم الله الرحمن الرحیم

   از همین الان ، داغی ِ گودی ِ چشم هایم و شعله های قلبم مسیر جهادی را روشن کرده است ... قطارِ پارسال را به یادم میاورد ... قطار ِ تهران - کرمان  یا بهتر بگویم قطار زمین به آسمان ... هیشکی نفهمید چقدر برایم سخت بود اون حرفا .....

جمله هایی که مریم شروعش کرد ... - من او- ادامه داد ... زهرا هم حتی گفت .... و مرضیه آمد دستش هایش را گذاشت روی چشم هایم ...  و من زانوهایم را بغل کردم  !

و شاید  امسال در حریم پرچم سیاه ِکربلایم راهی شوم به مقصد ِ جهادی .... 

 ***

    میدانی امسال ، سال که میخواهد تحویل شود ، یک تکه سفره پهن خواهد شد در جغرافیای کرمان  ... نمیدانم چه کسانی هستند و دل هایشان را لای قرآن روی سفره خواهند گذاشت و پای آن سفره متبرکِ نفس های جهادی ،" حول حالنا " را زمزمه خواهند کرد  ... برای توفیق داشتن حضور  پای آن سفره ی بی نظیر ،  از الان دارم  تمرین میکنم .. که خوب بخوانمش ! ... " حول حالنا الی احسن الحال " را میگویم !  ...

 

   تحویل سال در بهشت ! - اردوی جهادی تابستان 90 - وارثان زمین

 

   تحویل سال ... همین یک لحظه ...ساعت هشتُ چهل و چهار دقیقه و بیستُ هفت ثانیه ...نگاهش کن ! میشود فقط ترتیب چند عدد  ! .. اما ... اما ... امسال میخواهم بنشینم پای سفره ! مطمئن نیستم سفره ِمان تکمیل شود ... شاید تکاپوی ماهی قرمز را نداشت ...اما یقینا جایش ، به وسعتِ دشت ِ مهران ، جنب و جوش بچه ها را داریم .. و شاید سفرهِ مان ، سیب هم نداشت ...اما میتوانیم با بچه ها خیره شویم به لنز ِدوربین و همه باهم بگوییم " ســـیــــب " .... و بعد که عکس چاپ شد ، پشتش بنویسم :

" تحویل سال یکهزار سیصد و نود و یک در آغوش سیب های بهشتی  !  "

    امسال می خواهم بنشینم پای سفره ! ... همان سفره ای که میدانم ابعادش را اندازه نخواهیم گرفت و رنگش را پررنگ نمی کنیم ... سین ها را مدام نمی شماریم ... همان سفره ای که دل های خدایی ریخته روی آن ... همان سفره ای که – بچه های وارثان زمین – میخواهند حلقه بزنند دورش ...

دقیقا همان سفره ای را می گویم که در جنوب کرمان ، پهنش خواهیم کرد ...

نمیدانم ! اما شاید اگر لذت ِ پای ِ نشستن این سفره ، فقط لحظه ای بر  شهری هایِ جلوس نموده بر سفره ی سرخ و ظرف های سرخ ترشان ، غالب شود ، همه هجوم میاوردند به همین سفره ای که زیر آسمان است و خلاصه میشود روی یک تکه پارچه ساده !

  سفره های شهری گرچه مزین اند به ظروف گرانقیمت و سین های پُر مَلات ! .. اما شاید گاهی اوقات صفا وصمیمت جاری نیست ... شاید عطر خدا در آن خالیست ... شاید چَشم های مهربان  ...شاید دل های بی کینه را کم دارد .... اما میدانم بی دلیل ، دلم ، مقیم شدن پای سفره های جهادی را نمی طلبد ! این را خوب میدانم ...   

    شاید امسال وقتی گفتیم " یا مقلب القلوب " ... هنوز حرف ها تمام نشده ... قلب ها بتپد... بتپد ... برای اسم  " یامقلب القلوب " .... آخ که کاش بتپد به حرمت این اسم  ...

 

 کارهای فرهنگی اردوی جهادی

 

  لحظه ی تحویل سال ، وقتی جمع مان جمع باشد دوره سفره ... مگر میشود زمزمه ی چشم ها مستجاب نشود !؟ مادامی که خاک آنجاهم بوی اجابت میدهد ... و حتی آسمانش سرشار است از ندای بال های ملائک  ...

   عجب حال و هوایی دارد... تحویل سال در یکی از دورافتاده ترین و محروم ترین روستاهای کشور ... عجب سالی بشود امسال.. یقین دارم یکی از بهترین لحظه هایم خواهد شد در ویترین حیاتم  ! لحظه تحویل سال در ابعاد خاک و آسمان ! چه شود !

    سرشارم ...سرشار از حس ِ کبوترهای گنبد امام هشتم ... گفتم امام هشتم .... قطارسفرجهادی تابستان ... واگن هشتم ... کلاس فاطمه و اتصالش به خراسان ... روز هشتم ...امام رضا ع....هیئت آخر ... امام ثامن ع....

   هیچی آقای خوبم ! خواستیم بگوییم سلام ! به نیت یک سین سفره ِمان .... میدانید که سین هایمان کم است ... ! آمدیم یک سلام را از شما عاریت بگیریم برای سفره !

      دارم به عید دیدنی ها فکر می کنم ... کپرهای هوتبان ... اتاقک های ملقب به خانه ! ... روی زانوهایم بنشینم ویکی یکی پیشانی هایشان را غرق بوسه کنم ...چادرم خاکی شود ... سرفه ام بگیرد ... و بعد با بچه ها همه بخندیم ودنبال هم بدوییم ... اينجاست که مي فهمي محبت کردن به ديگران و دوست داشتن همنوعان يعني چي..... اينجا وقتي به همسفرا نگاه مي کني "و يؤثرون علي انفسهم و لو کان بهم خصاصه" را عمیقا درک مي کني....

نوروز پارسال ، وقتی آنجا بودیم هیچ نشانی از عید ، روشنی و انگیزه نبود ... و من در عجب بازارِ پر هیاهوی تهران در مانده بودم  ! خطه ای که نوروز بی وقفه در آن جاریست و فضا شلوغ ِ شلوغ  ......  و جایی هم هست که حتی بوی عید هم نمی آید و کپرها ایستاده به آسمان ، خیره شده اند  !

خوشحالم امسال تحویل سال زیر یک آسمان در کنار آنها نفس خواهیم کشید ... میخواهیم امسال از آسمان عیدی بگیریم و یقین داریم به گرفتنش انشالله !  

 

   عجب روزهایی است روزهای جهادی. عجب بچه هایی هستند این بچه های جهادی، عجب لذتی دارد این سفرهای جهادی، عجب لذتی ...    

ای کاش هیچ وقت تمام نشود....

 


 

- جلسه جهادی امروز ، بهانه شد تا نظرات و پیشنهاد هایمان را برای برنامه تحویل سال ارائه دهیم ... و ذهن کودک ِ من ، در میان صحبت ها ،  پرکشیده بود به موقعیت دو دقیقه مانده به تحویل سال و غوغای دل ها در خط استوای کرمان !

- حکایت به جلسه رسیدن امروز منو زهرا هم مملوء بود از اتفاقات کم نظیر  و شگفت انگیز ... که شرح قصه اش را میسپارم به قلم زهرا تا در وبلاگش بنویسد انشالله ! :دی

- اگر نباشم .... از نبودن در جهادی میترسم .... دعا کنید موانع حل بشه ! ... دعا کنید برام ... اللهم ارزقنا ......

- یادم باشد یک شمع همراه خودم ببرم ... باید روشنش کنم !

 


برچسب‌ها: تحویل سال, اردوی جهادی در نوروز, لحظه تحویل سال در بهشت, روستای محروم
+تاريخ چهارشنبه سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 2:45 نويسنده - کعبه ی دل - |

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

همیشه اسم رضا را دوست داشتم ! شاید بواسطه امام هشتمیست که عاشقانه دوستش دارم ....

روز ِ آخر است ، نشسته ام  روبروی آقا رضا ! ... روبروی چشم هایش ... روبروی همان بلوز همیشگی اش!

 

 گروه جهادی وارثان زمین - تابستان 90    


   حکایت ِ این آقای اول ِ آقا رضا ، از وقتی شروع شد که حاج آقا حمیدی در کلاس ها و جلسات قبل از سفر جهادی اول ، تاکید می کردند عمیقا در رفتار و کلاممان به بچه ها احترام بگذاریم  و ترجیحا آنها را با پیشوند - آقا و خانم - خطاب کنیم !

و این بود که - آقای آقا رضا - افتاد سرزبانم ، و کم کم دیگر آقا رضا فراگیر شد و همه آقایش را می گذاشتند اولش  ! و منشا تمام شوخی های منتسب به من هم ، از همین طفل جان گرفت که عنایات خاصه دوستان بر ساحت ِ مبارک اینجانبه ، ریزش و نزول کرد .

  آقا رضا ، شرایطش خیلی خاص بود ، وقتی بار اول از بچه ها پرسیدم که کلاس چندمن ، جواب نداد و خیره شد در چشم هایم ... بچه های دیگر برحسب شیطنت ، هرکسی در وصفش چیزی میگفت ..

 خاله اجازه ! رضا مدرسه نمیره !

خاله اجازه اون کسیو نداره ...

خاله اجازه ...

   من هم حرف را عوض کردم ، با آقا رضا که صحبت کردم بهم گفت که شناسنامشو آب برده بواسطه بارونی که اومده بود ... برای همین نمیزارن بره مدرسه ، متوجه شدم که مادر وپدرش از هم طلاق گرفتن ، پیشه مادربزرگش زندگی میکنه، هنوزم توی کپرن ! میگفت یه خواهر دارم ولی فهمیدم که تنهاس !

    اقا رضا ، تماما جمله بندی هاش اشتباهه و همیشه سخت تر از بقیه چیزی رو یاد میگیره و یا حفظ میشه ... همیشه موقع درس دادن ، تنها کسی که مدام اظهار نظر میکنه اقا رضاست ، البته نظراتی میده که همیشه چند ثانیه - شخصا - توش میمونم  ! بعضی وقتا فقط در طول یک جمله ام سه بار نظرشو اعلام میکنه ! از دستش بعضی وقتا عصبانی میشم !

 تعجب آقا رضا !

   - یه بار یکی از بچه ها وسط درس بهم گفت : "خاله جایزه نمیدی ؟ "  اقا رضاهم مقتدارنه بلند شد و اجازه گرفت و گفت :" ما اومدیم چیز یاد بگیریم و نه جایزه بگیریم .." من فقط چند ثانیه کُپ کرده بودم از این نطق سخاوتمندانش ! بعدشم در حین پردازش جملش ، تشویقش کردم ...  همون موقع بود که همه یکی یکی دستشون رو بالا بردند و گفتن ما جایزه نمی خوایم ما میخوایم چیز یاد بگیریم ! صحنه فوق العاده ای بود ! .... گرچه خودش همیشه مشتاق جایزه گرفتنه ! ... خلاصه همین اقا رضا همه رو جوگیر کرد اون روز ! خندم گرفته بود ...

   - آقا رضا عمیقا دوست داشت برود مدرسه ...نمیدانم تاحالا چطور سر کلاس ها میرفته ! برایم جالب بود تماما اعدادش را برعکس می نوشت ! انگار روبروی آینه گذاشته باشی ... ویا حتی چند کلمه ای را که بلد بود را برعکس می نوشت ! ...

    - گاهی بدونِ دمپایی و پابرهنه می آمد ، اکثر بچه ها اینگونه بودند ... و من هنوز نتوانسته ام درک کنم جمله ای را که زهره بهم گفت : " میشود سوخت ُ نسوخت " ... روی آن شن های داغ ، که بیشتر از چند ثانیه توان آن را ندارم که پابرهنه شوم  ، این طفلان با آن پوست های کودکانه اشان .... آخ ...... " میشود سوخت و نسوخت " ....

    - وقتی نقاشی میکشید ، بچه ها همه اسمشان را بالای نقاشی اشان مینوشتند ، اقا رضا یواشکی می دویید و میرفت پیش اون یکی خاله ، تا اسمش را برایش بنویسد و نقاشی را میداد بهم ... آقارضا هیچ وقت از مشکلاتش نگفت ، هرچی من فهمیدم بچه ها بهم میگفتند ...وقتی از او می پرسیدم در جواب پاسخ دیگری میداد  ،  هم مادرش را دوست داشت ، هم پدرش را و حتی خواهر نداشته اش را ... اما هیچ کدام پیشه او نبودند ...

    - نقاشی اش را برایم آورده بود ، توضیح که خواستم گفت : " این شیطانه ، اومده با کِلاش !! این چوخ ها ( به زبان کرمانی یعنی کبوتر ) رو بـِکـُشه ، اینا هم دارن حشیش میکشن ، آدم های بَدین ، پلیس می کُشتِشون ! " و من مثل همیشه چند دقیقه ای درگیر معنیه جمله هاش بودم !

 نقاشی آقا رضا - 

    - با دخترها ، که وضو می گرفتیم ، آخر سر و یا گاها اواسطش اقا رضا مُصر می آمد و میخواست تا ببینم وضو گرفتنش را ...گرچه اصراری نداشتم تا او هم یاد بگیرد اما مشتاقانه نگاهش می کردم و برایش توضیح می دادم  ! نکته جالب این بود که ما بیست چند نفر دختر با یک بطری آب همه وضو میگرفتیم اما ، این اقا رضا خودش به تنهایی یک بطری هم برایش کم بود ... دست ِچپُ راستش را نمیداند ! ترفندهای مختلفی زدم تا فرابگیرد اما هنوز شک دارم ... بهش می گویم این پا را مسح بکش آن یکی را میکشد و باز میخواهد از اول شروع کند و منی که زیر آن آفتاب سعی می کنم همچنان آرامش خودم را حفط کنم و نفس عمیق بکشم ! ... و باز از اول ....

 

 وضوگرفتن آقا رضا - تابستان 90 - اردوی جهادی 

 ***

روز آخر است ، نشسته ام  روبروی آقا رضا ! ... روبروی چشم هایش ... روبروی همان بلوز همیشگی اش، آخرین دقایق برای خداحافظی ... سوره عصر را که برایم از حفظ خواند ، شانه را بهش دادم ، شانه به دست ، گوشه ی دیوار ایستاده بود و خیره مرا مینگریست که یکی یکی بچه هارا در آغوشم میفشردم و قول هایمان را باهم مرور می کردیم ...با همه بچه ها دست هایمان را روی هم گذاشته بودیم و یکی یکی چیزهایی رو که یاد گرفته بودیم رو می گفتیم ...

 

آقا رضا و شانه اش - روستای هوتبان - روز آخر- اردوی جهادی

دیدمش ... صدایش کردم ، نشست روبرویم ، شانه را کشیدم روی موهایش ... تربت روستای هوتبان ، لای موهایش جا خوش کرده بود ، اما من عاشق آن تربت بودم ! ... تربت روستای هوتبان !

 

 اردوی جهادی - تلاش برای شانه زدن موهای آقارضا -

 

   شانه روان راه نمیرفت ، تاحالا کسی را با بغض شانه نزده بودم ، بُغضی که میترسیدم جلوی آقا رضا بشکند ... از اینکه تا چند ساعت دیگر آن قطعه بهشت را باید ترک می گفتیم ! گزافه نمیگویم بهشت ! ... بهشت من شاید همین چندتاچیزی بود که آن چند روز لای دفترم گذاشتم تا بماند ...همان دفتری که برایم کربلا را کشید ...همان دفتری که گذاشت تا در میان تلاطم دو حرم ، دربمانم ..... همان دفتری که رو به بهشت باز شد ....  بهشتی که در جهنم گرما و بی آبی دشت مهران ، ساخته شده بود !

لحظات آخر بود ، دوربین را زوم میکردم روی صورت بچه ها تا اخرین جمله هایشان را برایم بگویند تا در اوقات دلتنگی چاره ای داشته باشم ، به آقا رضا که رسیدم در اوج تعجب گفت : "  تو مثل ِ خواهر ِ من می مونی " اجازه ! دوستت داریم ! شمارتم داریم زنگ میزنیم ..دلمون تنگ میشه.. "   عین جملاتی که بهم گفتش ...! و هنوز این جمله اش توی ذهنم داره می چرخه که به من با این ابعاد و نسبت معلمی  ،  به جای خاله گفت خواهر !


  -  حُسنیه دختری شیطون و جوان است از روستای رستمی ، هیچ وقت روستای رستمی نرفتم ، اما در همان فاصله زمانی ، تا بچه ها سوار مینی بوس بشوند سعی میکردم فرصت را غنیمت شمارم برای آشنایی با باقی اهالی دیگر روستاها ، باهاش احوال پرسی میکردم و گپ میزدم ، اونقدر که به شدت باهم صمیمی شدیم ، دیشب زنگ زده  بود ،بعده سلامش بی مقدمه گفت : " ریحانه ! ..بگو کجا دارم میرم ؟ " و من بودم که باز موندم ...

     بعد سکوتش ، ادامه داد  " ریحانه یکشنبه دارم میرم مشهد ! برای اولین بار ! " .... گفت : "ریحانه از اون لحظه ای که فهمیدم دارم لحظه شماری میکنم برای رفتن  ...اصلا تحمل ندارم "  پرسیدم با چی میرین : " گفت اتوبوس " ....

    و نمیدونم میدونی یعنی چی یا نه ؟ ... مایی  که اگه وسیله رفتنمون به جایی مثل مشهد بر وفق مراد نباشه صرفنظر می کنیم یا هرچی ... اون از جنوب کرمان ، با اتوبوسی که عیان است وصف حالش چگونه باشد با چنین ذوق و اشتیاقی برایم حالش را وصف میکند .... جنوب کرمان تا مرکز خراسان ! ...لرزش صدایم را که میبیند می گوید: "  چرا ناراحت شدی ؟ کاش نمیگفتم بهت  ....."  و من از اشتیاقم برای مشهد رفتن برایش میگویم و اوهم با تعجب میگوید : " شما که نزدیکتر هستید به مشهد  از ما ..... "  و من در میمانم در صفا و پاکی دلهاشان که همانقدر که میدانند عاملش هستند ...

   من غبطه میخورم به دانسته هایشان ! .... غبطه !  

  

 - دوباره افتاده ام به شمارش ... خط زدن روزهایی که دارد میگذرد وبه روز سفر نزدیک میشویم ... دلم به غایتِ یک  دل تنگشان است ، این بار جهادی برایم خیلی فرق میکند ، من از مسیر جهادی ، رسیدم پشت آن میله های سبزرنگ وردی بین الحرمین ..من باید برگردم به جهادی ...به تربت دشت مهران برگردم ... این جهادی برایم خیلی فرق میکند .... از همین الان حسش میکنم ! ... از خاص ِ بودن همین لحظه هایی که بوی جهادی میدهد .... طوری که بی وضو نمیتوانم از جهادی بنویسم ...

- السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام

- اللهم ارزقنا " جهادی " و ایضا برای رَفیقمان - زهرا ث - هم دعا کنید رَفیقش را همراهی کند ! که اگر او نباشد انگار من در تهران جا مانده ام !  درست است به شوخی میگویم یکی  سری حرف ها در میانه گلویم جمع میشود اگر نباشی تا به تو بگویم ! ..اما حقیقت ان است که حضورش بیش از این ها ارزش دارد برایم ، برایش ، برایشان و ... دعا کنید ...

  


برچسب‌ها: خاطرات اردوی جهادی, گروه جهادی, روستای هوتبان, آقارضا
+تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 4:26 نويسنده - کعبه ی دل - |

 بسم الله الرحمن الرحیم

     و موعد بازگشت به پایتخت فرا رسید  ! چمدان های سبک و عاری از هرگونه سوغاتیمان را بسته بندی نمودیم ، حضرات ذکور هم مرحمت کردند و آنها را درون اتوبوس ها ریختند !! 

   مسیر اتوبوس ، از محل اسکان – منطقه دشت مهران – تا راه آهن کرمان بود که  چند ساعتی راه میشد ... اما مابین راه ، برای صرف ناهار ،  حضرات مسئولین بسی بر ما شعف تزریق نمودند و دچار غافگیری گشتیم چراکه در یکی از اماکن تاریخی و تفریحی کرمان به نام – باغ شازده -  ما را دعوت کردند !

 

 باغ شازده - بنای تاریخی و تفریحی کرمان - اردوی جهادی وارثان زمین - تابستان 90

 

   همه دور میز نشسته ایم ... غذا را میآورند ! و انگار ما تازه یادمان آمده باشد قیافه دوست نداشتنی این غذاها را .... انگار باز یادمان می آید...انگار به ناگاه بوی زُمُخت شهر پاشیده میشود در هوای رستوران ! انگار باز سادگی های روستا را از جیب های ما ، از کوله هایمان کِش میروند تا باز عادت کنیم و برایمان بشود یک عادت به اصطلاح خوشایند !

    - بگذریم که همین ها باعث شد شیطنتها و شوخی هایمان جان بگیرد ... !

     آن طرف میز آموزش خوردن غذا بود با قاشق و چنگال ...این سوی میز ، آموزش باز کردن سس به  مدد دندان های سوم و چهارم شمال شرقی دهان ! ... و ما همه بی قاعده و غیرمنصفانه  به جان غذاها افتاده بودیم و میخندیدیم ! .... آموزش سالادخوردن با نـِی ! و دیگر آموزش های نامتعارف ...  ...

     به ناگاه انگار یکی از دوستان چیزی یادش آمده باشد ، صدایش را بَم کرد و به سبک مجری های  شبکه سه سیما ،  نوشابه اش را چهل و هفت سانتی متر با دست راستش بالا گرفت و فرمود : " تحریم ! .. ما این نوع نوشابه ها را نمی نوشیم ! ... " و متعاقبا کلی نوشابه ی رنگی اون وسط جمع بگشت.... و منو زهرا مقتدارنه به نوشابه های نصفه و  باز شده ِ مان خیره گشتیم و ابراز ندامت نمایشی ِمان را به رخ حضار کشیدیم  ....  ناگفته نماند که هنگام خروج از رستوران به وضوح رویت کردیم که شیشه های نوشابه های حضرات ذکور و اخوان المسلمین هم تخلیه شده و  عاری از هر گونه نوشیدنی ای بود.... امان از این تحریم های منطقه ای.... !

 باغ شازده ، فضای باز و با صفایی داشت ! همین امر باعث شده بود بعضیا دونفره شن و بقیه هم پراکنده ... ! به همین سبب مسئولین محترم به مقدار کفایت حرص نوش جان کردند و فریاد سر دادند که برادرا ... خواهرا...از قطار جامی مونیم  ... بــِـجـُمــبیــد !

-    روبروی راه آهن کرمان که رسیدیم ، همه به واقع روی ویبره ( لرزش و حرکات ناموزون اسلامی ) بودند ! دقیقا 8 دقیقه دیگه قطار حرکت میکرد و ما تازه روبروی راه آهن رسیده بودیم  ! از این جا به بعدش هر لحظه ای که ساخته و پرداخته شد بسیار شعف انگیزناک بود !

 

8 دقیقه مانده به حرکت قطار .... - اردوی جهادی تابستان 90 - گروه وارثان زمین

 

-   در همین اوصاف بگم که ما هنوز از اتوبوس پیاده نشده بودیم که حضرات مذکر ، با سرعت العمل بی سابقه ای ، چرخ گرفته بودند و چمدان ها را بی قاعده ریخته بودند روی آنها و با سرعت مارتن خود را به بازرسی می رساندند که بماند درهمین حین چند ساک و چمدان در این ره ضربات شدیدی را متحمل شدند از اصابت های خشونت آمیز با موانع و البته پرتاب شدن های احتمالی چمدان ها در پیچ های فوق خمیده... !

  همه می دویدند ... همه ! کل راهرو از درب ورودی تاکنار قطارها ...... من و یک نفر دیگه دو چمدان برداشته بودیم و میدویدیم ..جزو اولین نفرات بودیم که از جمع جدا شدیم ، از طرفی خنده ِمان بند نمی آمد و از طرفی باید خود را میرساندیم به آن نقطه ی هدف !

     دو دستم درگیر چمدان ها بود ...همین جا بود که در یک حرکت انتحاری ، دوربین را از ساکم قاپیدم و روشنش کردم و  بندش را هم به کام گرفتم و دوباره شروع کردم به دویدن ! صحنه فوق مشقت بود ها !

    تصور موقعیت : یک دست چمدان چرخدار ، یک ساک دستی ، یک کوله پشتی و یک عدد دوربین در حال ضبط در میان دهان و خنده ای که بی وفقه بر ما جاری شده بود در اون هیری ویری ...( دویدن با چادر را شاید فقط یک خواهر !!! می تواند درک کند که چقـــــــــدر سخت است ، تازه با آن همه بار و بندیل !! )

     اولین دَر واگن قطار  را پریدم بالا ! ... مامور قطار با صدای 3۴ دسی بل ، مدام فریاد میزد قطار دارد حرکت می کند....

    من سرشار بودم از استرس چرا که فقط من و دونفر دیگر از رفقا، وارد قطار شده ایم ! از اینجا به بعد را از داخل قطار ، به سان خنده دارترین صحنه ها و لحظات دیدنی ، از پنجره های کوپه بیرون را مینگریستم، که همه فقط ساک ها را، از یک دَر پرت می کنند داخل واگن ها...- به معنای واقع ، فعل ِ پرت کردن ها ! -  83 درصد بچه ها سوار نشده اند ... و ما چند نفری که سوار شده ایم ..خیالمان راحت ، تیکه هایمان را نثار باقی رفقای زحمتکش می کنیم !

و همه در هول و هراس اینکه اگر قطار حرکت کرد چه حرکت خلاقانه ای  بزنیم ... و نتیجه آنکه چشم هایمان قفل شده بود روی همان دسته ی ترمز اضطراری قرمز رنگ !

حدود یک ربع ازساعت مقرر حرکت قطار گذشته بود و کل قطار به احترام اهالی وارثان زمین هنوز توقف کرده است !

   در حین عملیات جانفشانی برادران برای وصال چمدان ها به قطار، یک جعبه ی خرما سقوط می کند و پخش زمین می شود ... و یکی از خواهران ِ با عطوفت ِ ما ، با آرامش و متانت خاصه می نشیند به جمع کردن خرماها ...... و تذکر ملایمت آمیزی که به ایشان روانه میشود :"   ولش کنــــــــــــــید به سمت درب قطار بشتابید  "

      و واقعه ی  بعدی کنار در ِ قطار به وقوع می پیوندد که سطل ِ روغن حیوانی یکی از بچه ها پخش زمین میشود و سوغات مادرش به فنای عظما میشتابد  !

    مسئولین حرص می خورند و باقی بچه های -  در حال پرتاب کردن ساک ها - میخندند ، عصبیتها و شادی ها درهم است ، همین است که ما از آن بالا ، پشت شیشه های لـَک دارِ واگن همه چیز را مینگریم و به کررات خداوند را شکر می کنیم ...

   آخرین سکانس مربوط میشود به اینکه آن کوپه ای که چند تن از خواهرها درش سنگر گرفته بودند همه ی چمدان ها هم ریخته شد بود درون آن کوپه ... و خلاصه عرصه نفس کشیدن بر این رفقای ما دقایقی سخت تنگ شده بود و مجال تکان خوردن به هیچ صراطی برای هیچ کدامشان وجود نداشت ! ...

 .............................................

   صدای خنده ی بچه ها که منفجر می شود ، قطار هم حرکت می کند... بچه ها همدیگر را چـِک می کنند ،  خاطره و حماسه ای که آفریده ایم را مرور می کنیم ... چند نفری همدیگر را بغل می کنند !  جمع می شویم و هرکس از مصیبتی که بر او رفته سخن میراند ..

    بلند میشوم و صدایم را صاف میکنم و مقتدارانه می گویم من از همه ی این صحنه ها مستند تهیه کرده ام ... فیلم را میگذارم ... صحنه های مهیجیست از تکان های شدیدی که هنگام دویدن به سمت - دربِ تهران - ضبط شده است و صدای رفیقی  که در فیلم  با صوت حزین و نفس نفس زنانی میگوید :

 " ریحان ! وقت گیر اوردی برای فیلم برداری ؟  "

 


 

- ولی واقعا ! ارزش اون فیلم هارو تازه میفهمم ! ..حیف که همش فیلمه تا عکس ...اینجا نمیتونم بزارم ....  اون لحظات ناب ِ باهم بودن رو ....

 - دلم برای جهادی و لحظه هایش که تنگ میشود ، میچسبم به مرور عکس ها ، فیلم ها و خاطرات !

- اللهم ارزقنا " جهادی " و ایضا " مشهد " :دی 


برچسب‌ها: اردوی جهادی تابستان 90, دشت مهران, قطار کرمان, تهران
+تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ساعت 1:11 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم 


ترس که نباشد ،

زبانم گشوده تر می شود

و بهتر می فهمی ام ...

وقتی میگویم ،  شقیقه ی من ، از آب میگذرد یعنی چه ...

 

از خواب که بیدار میشوم ، روبرویم پنجره است و چند تکه آسمان !

زیر پتو جابه جا می شوم و زیرلب ، کودکانه می گویم :

" من از روی ابرها دور تو میگردم ..بدونِ  پاسپورت .. "

 من از روی ابرها دور تو میگردم !  

 

- میخندم !

همان پاسپورتی را میگویم که بی حساب ، باز کردمش و زُل زده ام به مُهرِ ورودم به کشور عراق !  ... انگار آن مُهر ، برایم لبخندِ حسین - علیه السلام - ترجمه می شود ... به خودم میخندم ... دوباره لبخندِ حسین ع را می بوسم ! و میگویم

" من ، از رویِ ابرها دورِ  تو می گردم ... بدون ِ پاسپورت .. "

 

  وقتی یک روزت بخواهد خاص باشد ، عقربه های ساعت هم برایت ذکر میگیرند ... میشوند تکرار یک اسم ...

 هی با فعل ماضی وَر میروم  و خِشابی از حرف های نگفته ام را بر دل ِدیوارهای اتاقم ، نقاشی میکنم. ....حرف های دل ِ من ...

   میچسبم به شیشه پنجره ... " حااح " میکنم ...  آسمان ، از شفافیت می افتد ....

شلوغ میشود ذهنم از فاصله ها .... براستی آسمان ِ اینجا چند فرسخ با آسمان ِجمکران فاصله دارد ... چقدر با مشهد ..چند کیلومتر با جنوب کرمان ؟

 ***

صبح است .. موبایلم زنگ میخورد ...  شماره را نمیشناسم ، اما پیش شماره اش ( 0913 ) است ... قطعا از بچه های کرمانه !

گوشی را برمیدارم ! میشناسمش ..یکی از دختران با محبتِ روستاست ، احوالش را میپرسم ! میگویم خبر خوبی دارم برایش... میگویم کارهای جهادی بحمدالله درست شده ، عید ، گروه اعزام میشه .... صدایش از خوشحالی میلرزد و بعد میگوید پس دعایم مستجاب شد ! و من چه میدانستم کدام دعا به محضر چه کسی ؟

مکث میکند ... نفس میکشد ... میگوید : " ریحانه !....... میدونی کجام ؟ "

قلبم میلرزد ... جواب نمیدهم .... نکند ...نکند....

ادامه میدهد.... با همان لهجه شیرین کرمانی اش ..با همان واج هایش دلم را میبرد "دو قدم دیگه میرسم نزدیک ضریح امام رضا -ع - " و من.. من ................ میمانم  ...... امروز ...

رفت مشهد ! ..خدای من .......

گفتم "بالاخره رفتی ....به آروزت رسیدی ...... دعا کن منم برم مشهد .... دعا کن منم بیام جهادی .... دعام کن ... "

به دعاهایش ایمان دارم ! .... دعاهای او مرا رساند پشت همان میله های سبز رنگ ورودی بین الحرمین ...

 

 زیارت کنیم باهم ؟

  السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه االسلام

 ***

حوالی ظهر است ، گوشی ام زنگ میخورد ، همان – بهترینم – پُشته خطه ! سلام غلیظی نثارش میکنم ....

چند ثانیه که میگذرد صدای هق هق هایش از فرکانسهای الکترومغناطیسی دل ِ بهانه گیر مرا ، میلرزاند ... گریه هایش بلند میشود ... و من باز درمیمانم .... امروز یک روز خاص است ... امروز ...

چیزی نمی گوید ....چیزی نمی گویم ....  فقط گریه می کند ....

 ***

 

تکه های آسمانِ پنجره ی اتاقم ، خاموش است و تاریک !

ای دل ِ گرفته

شب را بی چراغ  و بی ماه چگونه سر کنم؟

 

گوشی ام زنگ میخورد .... کسی حرف نمیزند ... اما صدای مداح می آید ... فقط چند کلمه شنیدم از کربلا میگفت...

    نمیدانم چرا بعد از این سفر این کلام برایم فقط ترتیب چند واج و هجا نیست ، انگار اسم - کربلا - که جاری می شود ، همه ی دل های همان اتوبوسِ کاروانِ عاشقانِ حرم مطهر ، روبروی شش گوشه شور می گیرند و کسی از عرب ها می گوید نخوانید ... نخوانید ...

                                     و همه دل هایی که درجا میگیرد و جمع میشود در چشم ها ...

   دعای یکی از بچه ها هنوز زیر گوشم میپیچد که گفت : " انشالله برگردیم روبروی شش گوشه اون نوحه رو کامل کنیم و بخونیمش! " ...


   از پشتِ تلفن صدای مداح می آید ... میگوید کربلا ... فقط همین را شنیدم ... صدای هق هق هایش برایم آشنای آشناست ... او گریه می کند پشت خط و من ........و من  بلد نیستم ! ..

از جمکران زنگ زده بود ...  ! و انگار دلم کودکانه ، برای تمام آن کاشی های آبی و سبز رنگ به ناگاه تنگ میشود .. میتپد !

 

السلام علیک یا اباصالح المهدی - عج -

  به وسعت یک دل هوای جمکران دارم ...

 

    گوشی راقطع می کنم ... می نشینم  به دیدنِ قطعه های دوست داشتنی ام ازمختار نامه... صحنه ی عاشورا .. پر کشیدن حضرت علی اصغر ع ... و رجزخوانی زهیر را ...

 - می گویند همه مقاتل نوشته اند که زهیر وارد خیمه گاه اقا امام حسین ع شدند ... اما هیچ جا نقل نشده که چه گذشت میان آنها که زُهیر ، زُهیر شد   ...

شاید فقط

 حسین - علیه السلام -

نگاهی کرده باشد بر

چشمانِ زُهیر ...

                 کسی چه میداند ؟

 ***

پاسپورتم ... مُهر ِ ویزا ... مُهرِ ورود به کشور عراق .... بین الحرمین ! ببینم مگر اصلا این لحظه ها نوشتنی اند !

 

    فقط خواستم بگویم دلم تنگ است .. برای خیره شدن به کبوتر های حرم ...برای صحن آزادی ...برای تله زینبیه .... برای مسجد گوهرشاد ...برای راهیان نور ..... برای گنبد سبز جمکران ...برای طلائیه ... برای .... برای اتوبوس کاروانِ عاشقان ! ... آره ! حتی برای اتوبوس ... همان اتوبوسی که امانت داری کرد همه حادثه های غریب را ....همان اتوبوسی که انفجار اشک ها را بر کفِ داغش بوسید ... همان اتوبوسی که ..... خدایا چه میگویم من ......

هِی سوگند میخورم که سطرهایم اینچُنین واژه بندی نشوند ... اما ..... باز میشکنم ...

 

 

 

 

 

عکسی هم – کسی چه میفهمد – عکسی از جیب بغل درخواهم آورد : " من بودم این .. من من .. در میان تلاطمُ دو حرم !  "

یعنی این لحظه ها هم نوشتنی اند  ؟

زمستان....  چهارشنبه .....ساعت ، یک ِ پسین ... جرقه ی یاد ِ تو  و باروت ِ بُغضِ من ....

 

هِی نفس میکشم ...نفس نفس ...

سوز این سرما ، آخر بر باد میدهد مرا ...

 

دلم برای یک وضعیت سفید ٬ تنگ می شود و صدای امیر که میپیچد در گوش هایم " قوی باش مرد .. قوی  "

 


 

- و شاید گاهی اوقات لازم است شکر کنیم خدا را از اینکه شماره ی همراه ما روی دکمه های گوشی دلداده ای فشرده میشود و برقرار میشود یک ارتباط ..... نه میان ما دونفر ... که میان یک دل و یک حرم !

  و من امروز وقتی چشم هایم را بستم ، کنارسقاخانه طلای خراسان بودم و حتی روبروی گنبدهای سبز جمکران ..... من  زیارت کردم ... !! و چگونه این دیدار ممکن است ؟

 - گر نگشتم شاد و خندان از تو ای قاصد مرنج ....  ذوق پیغام و خبر چون لذت دیدار نیست .....

- اللهم ارزقنا " جهادی " ....

 


برچسب‌ها: مشهد, جمکران, جهادی, بین الحرمین
+تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ساعت 2:20 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم 



مُحَرم  گذشت ... 

 حسین جانم مددی ......

 

و منی که جامانده ام هنوز در لا به لای پرچم های  " یاحسین -علیه السلام-  "....

در این نیمه شب ، هجوم واژه های سوگوارم را نمیدانم کجا تشییع کنم ، نمیفهمم !  

کاش در این اوقاتِ عزادارم ، حنجره ای بود تا برایم روضه بخواند ...یا حتی فقط  برایم لالایی بخواند با ذکر نام حسین  -علیه السلام-... خواب به چشمانم نیست این چند شب مانده به ا ر ب ع ی ن ..... 

 


داره بارون میاد ... و من ایستاده ام کنار پنجره ! ...بوی باران پاشیده در اتاقم ....

 و هوایی شده ام  باز !

 - ببار ای باروون .... ببار ....بر دلم گریه کن ... خون ببار .... 

 

     تو را به خدا در این نیمه شب کسی بیاید زیر گوش هایم نجوا کند .... من .... من با اربعین چه کنم ؟ من تاب ِ این - چهلم - را ندارم امسال ... 

از موعد بازگشتمان به این شهر غریب ، چهله گرفتم ... وقتی چهل روز زائر بودنمان تمام شد چشم دوختم به چهلم آقایم .... چشم هایم میان این چهله ها گیر کرده است ....

     هر روز تقویمم را کودکانه ورق میزنم ، میشوم به مثابه کودکی که ناشیانه با انگشتانش میشمارد چند روز مانده ... و باز فردا میشود و باز از  اول میشمارم ... چند روز مانده به بهانه ی من ! 

- کسی هست بیاید در این نیمه شب برویم ؟ ...پیاده ... پیاده ........ به مقصد شش گوشه ! چشم هایم را بسته ام ! .... عزم رفتن ! ...

 آخ ...... دارم قدم میزنم ..... نکند بازهم برسم پشت آن میله های سبز رنگ و آن حادثه غریب ! ... سوگند که دیگر تابِ آن سرود ِ هق هق ها را ندارم ...... همانجایی که همه بلند بلند اقایشان را میخواندند ...... همانجا که .....چشمانمان قفل شد به " السلام علیک یا ساقی العطاشا " ... 

و امان از تکرار ملالت بار این شب هایم ، که دوباره چشم باز میکنم در اتاقک مُصَغرَم و در این تاریکی پوچ ِ پوچ باز - سخت -  نفس میکشم ...!


من بی حسین ع چه کنم ؟ ..... 

تا کنون چگونه محرم تــــــــــــــا محرم را تلاوت میکردم ؟ 

   محرم برایم بهانه ای بود تا بنشینم روبروی ساخته ی بشر و کانال ها را ممتد عوض کنم تا  از تو بگویند... دوربین زوم میشود روی پاهای برهنه زائران پیاده ات  ومن نفس هایم به شماره می افتد جای آنها ... ... ...محرم خیابان ها با نام تو مزین میشود ....محرم ..... محرم پر است از تو ...... راستی  بعد از محرم من چقدر تنها میشوم و شهر چقدر دورتر و دورتر از من .... 



به خــدا ، من ، از فهم این همه احساس عاجزم ... 

   دلم راه رفتن میخواهد .....آمدن به سمت ِشما !  ....اینجا همه چیز هم پیمان شب است ... من نور میخواهم ! این بار دلم میخواهد از زمین به آ سمان فرود آیم گرچه بال شکسته ترینم !....

 

 مرکز عشق سرزمین کرب و بلا

 

    پیاده نمیدانم چقدر میشود ... اینجا اعداد و حساب برایم مرده اند ... هرچقدر طولانی باشدهم قول میدهم قول میدهم در تمام مدت ساکت باشم و نباشم آن کودک ِ بازیگوش ِ شلوغ ! قول میدهم چشمانم رابدوزم به انتهای مسیر ... اما شمارا سوگند بگذارید چشمانم برایم بماند ........ آنقدر که آخرین اشکم بریزد بر سر در ِ آن سرزمین ِ تشنه ! .... 


 

  - یکی بیاید واج های کرب ُ بلا را برایم هجی کند ! معنی کند ...من نمیفهمم .... چه بود این خاک که این چنین آشفتگی اش مانده بر جداره های قلبم ! 


- نمیدانم.... اما دلتنگ که میشوم ، چادرم میشود برایم مصداق ِ حَرَم ! .... آخَر بوی کربلا میدهد ...بوی همه خوبی ها ! عطر مادرم زهرا س را میدهد ....... گاهی که نفس کشیدن برایم سخت میشود میروم در هوای چادرم نفس تازه میکنم !

  

- یادت هست ؟ قبل از اینکه بیایم بین الحرمین ، در کوچه پس کوچه های خراب ِ شهر کربلایت رفتم همه داشته هایم را خاک کردم ... و تو هم حواست بود تا کسی نبیند .... و آنگاه من ِ بی چیز ... من ِ بی چیز ... من ِ هیچ ...داخل شدم در هندسه عشق تو ... 


میان این شلوغی ها ، این واژه های ریخته شده بر وسط اتاقم ، این همه صدا ..... به دنبال توام تا ....



    اگر بدانی دلم برای بوسیدن تربت خاکستان - دشت مهران - چقدر بی تابی میکند .... همان ابعادی را میگویم که حُرمت داشت و  اشک ها را به خود چـِشید ..... همان ابعادی که غروب بود و حکایت ِ تو ... 

 

  گروه جهادی وارثان زمین - تابستان 90 - دشت مهران /  روستای هوتبان

 

- تابستان بود و هوا داغ ِ داغ ... سر کلاس ها ، در فاصله های زمانی خیلی کمی ، ممتد بچه ها رخصت میخواستن برای نوشیدن آب  ...  عطش وارد میشد بر نای ِ این کودکانِ صغیر ! طفل بودند و کم طاقت .... 


اما ...

اما ....... در میانه حکایت کرِبُ بلا  ، روی آن شن های داغ و آفتاب سوزان و هوای گرم ! .... با آن هق هق های کودکانه اشان ...همه تشنه بودند .... اما دیگر کسی نگفت : " خاله ! اجازه بریم اب بخوریم ؟ " ... انجا همه دوست داشتند تشنه گریه کنند .... و 

تشنه گریه کردند ...... 

 

 کربلای دشت مهران - گروه جهادی وارثان زمین - تابستان90

 

    این روزها ، چشمانم ثانیه ها را میشمارد ...لب هایم میخواهد بنشیند روی آن خاک  و آن قدمگاه ِ طفلان ِ خیمگاه را بوسه باران کند ..... پیشانی ام بی قرار است برای نماز روی آن تربت ! تربت کربلای دشت مهران ... روستای هوتبان ...پشت کپرها ..... کربلای کوچک ما همان جاست .... 

  یادم باشد این بار به سوگِ همان شبی که پابرهنه هروله کردیم بین الحرمین را ... انجا  که رسیدم ، کفش هایم را بگذارم گوشه ای و ...... 

 

  گروه جهادی وارثان زمین - تابستان 90 - روستای هوتبان


 

-  این روزها که میخواهم بازی کنم  با حرف ها میگویم .... کاف مثل کربلا ..... کاف مثل کرمان ......آخ ..

- الهی .... دیدن اهالی کربُ بلای کوچکم را باز روزی امان کن ...میدانم که دیدن چشم های انها را باید از تو بخواهم که سوگند من پاکی را در میان حادثه چشم هایشان دیدم ... کاش همه بدانند قداست این سفر را ! 

- انجا هم ضریح علی بن موسی الرضا ع را میبینم هم بین الحرمین را ... ملالی نیست اگر مرا متهم کنید که چه قیاس گزاف و دوری !  

 - حسین من .... حسین من ...... تو که میدانی من چقدر کودکم ! ... با همان احساسات نابالغ کودکی ام ! تو که میدانی من کودکم و کم طاقت ...  پس آرامم کن ! ...

- اللهم ارزقنا " جهادی "

 


برچسب‌ها: اربعین, کربلا, اردوی جهادی, گروه جهادی وارثان زمین
+تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ساعت 18:26 نويسنده - کعبه ی دل - |

 

اینجا زاویه ای از اتاقکم را در اغوش کشیده ام .... نشسته ام ... ذهنم شلوغ است ...  

دارم نیت میکنم ...نیت ... نیت .... برای نوشتن ! ...

صدای نقاره می آید .... اما فقط در امتداد گوش هایم ....

خدا کند برسد این نوا به جداره های کهنه ی قلبم ... خدا کند روزنه ای پیدا شود برای این که همه ی عشق ! رسوخ کند در قلبم .... خدا کند قلبم شلوغ شود از شعر نقاره .... از غزل حسین ....

... هر دم ... هر دم ....

نفسم ...

خدایا آرومم کن ...

داره نوحه پخش میشه .... نوحه حسین .... آخ ....

 

 صدای نقاره می آید ....

 


  

      چگونه و به کدامین آیین من از تو بخواهم حضور در جنوب شرقی مسجد گوهرشاد را ؟ همان زاویه عشق را میگویم ؟ مادامی که دلی نساخته ام برای پیشکش ...

  همین قدرکفایتم میکند که  دیوانه شده ام هرچند صاحب دل نامطبوعی هستم ! همین قدر کفایتم میکند که جوانه ای از عشق را بر من بخشیده ای ... به همان خداوندمان سوگند که حفاظتش میکنم ! نگیر این عشق و دیوانگی را که از من چیزی  نخواهد ماند برای تعریف ...

صدای نقاره ها میاید ...از این طرف ...

  باز هوای توست ... نگذار از کرب و بلا خطی را بریزم روی این کاغذهای بی احساس و و از دیار دل آشفته ام ! این روزها برای آرام کردن تپیدن این قلب  ٬ نیاز به صحن تو  و هوای تو دارم ..... نفسم .... نفس ...

    سینه ام دیگر یارای این تپش های محکم و ممتد را ندارد .... قلبم دارد میکوبد .... .میدانم هوس است .... میدانم .... کاش این هوس های ملقب به عشق من ٬ از این حصار به درآیند و بریزند پای قدمت تا قربانی گام هایت شوند ...

نقاره .... آخ ..... نقاره میزنند ...

نمیدانم چرا اینگونه شده ام ! آنقدر که هرصفحه ی شب را باید خودم  رنگ بزنم  ! چشم هایم را نوازش کنم و لالایی را ناشیانه – بی قافیه – برای خویشتن  بسرایم  ... چندصباحیست که من خود را خود نیستم ...

   من از کودکی تورا داشتم و خیلی چیزهای دیگر را ...و خوب به خاطر دارم تک تک داشته هایم را  وقتی خودم پیدا کردم و انگاه بود که وضو گرفتم با آیین خودم ، گوشه ای دست نخورده از قلبم را برگزیدم ٬ تمیزش کردم و نوشتمشان ....

اما ... اما این روزها جنس دیوانگی ام فرق میکند انگار دارم بزرگ میشوم ! ... باید قلبم این صحن مقدس را ،  زودتر تمیز کنم ... نوشته ها .... نوشته ها ....

 

 روستای هوتبان - شرح واقعه کرب وبلا - جهادی تابستان 90

 

اما می ترسم از رفتن ....

بگذار بیایم به بارگاهت کمی در میان آن خلوت پرازدحام برایت نجوا کنم ...بگذار همه ی دردهایم را جلوی بارگاهت پهن کنم ، بشینم برایت درس به درس دردهایم را بخوانم ... دردها را باید پاره کنم  ...  و بعد جاروی خادمت را بگیرم ، کمی از آب سقاخانه ی صحنت را بپاشم  بر رخسار دردهایم و بعد  آرام آرام جارویشان کنم ... همان جاروهایی را میگویم که در اغوش کشیدنش ارزویم است ....  

 من که میدانم ! من که میدانم تو برای دعوتت – یک هوس ساده – را هم می پذیری ... همان هایی که جاماندند از درس اول عاشقیت ... اخر میشناسمت ...  

 

انقدر درد دارم  که رفتارم را نمیفهمم ...دلیل نوشتن هایم را ... اما همین که خودت میدانی برایم کافیست ....

-          تقصیره من نیست ! بهم گفت سرزمین حسین بن علی ع را از تو بخواهم ... گاهی به حال خودم ، میخندم ... ببخش ! بگذار این درخواست ها فقط جایی مثل اینجا بریزد ، فقط به این نیت تا حجم سنگین جمله ها از روی قلبم برداشته شود .... گرنه من خود دانم شرح حال شرحه شرحه خویش را ، انتظاری نیست ...

صدای نقاره دور شده است ... از حسین میخوانند ... میگویند آب فرات بسته است .. پس بچه ها ... صدا از خیمه گاه میآید .... نقاره میزنند ... بچه ها ... آب .... به راستی آیا جایی آتش گرفته ؟ ...

 آخ دل زینب ...

 آخ ...

 

 

نمی توانم ننویسم ....

ذهنم پریده به شب آخر ... شب آخر جهادی ! ...

نه نه ! یادم است در تمام روزهایش جاری بودی ...یادم نمی رود وقتی با آن خستگی و اشفتگی از گرما از سر کلاسهایمان از روستاها برمیگشتیم ، ناهار میماند و یخ میزند و ماهنوز دیوانه وار در بحثی بودیم که در وصف تو بود ... آخ که آن روزها چقدر عجیب در کلاس هایمان همه چیز یک جور به تو ختم میشد ... نامه ی اسیه را هنوز دارم ! عجب عاشقانی داری ...درجنوب کرمان ...در کپری مصغر ... به خوابش میروی ... و .....

  نامه آسیه - دختر روستایی هوتبان - دشت مهران - جهادی تابستان 90    

 

    شب آخر .... هیئت خداحافظی را میگویم ....  چقدر خوب بود که همه صدایت میزدند ...ممتد ... عاشقانه ... عمیق ... حتی جای من هم صدایت کردند  ....یادم میآید حتی رویم نمیشد لفظ اسم تورا تکرار کنم .... یادم نمیرود ...

 

یادم نمیرود ... – قرار بود از روز اول آداب کفن کردن میت را فرابگیریم ...فرصت نشد تا شب اخر ... نزدیک نیمه شب بود ... داوطلب خواستند تا کفن شود ... من و زینب داوطلب شدیم ... اما قرعه از آنِ  دل کاغذیه من نشد ، زینب رفت در کسوت خلعت سپید ... خانم – غ – میگفت و میبست این لباس ندوخته را به پیکره این دختر ... آخ ..... همه جا تاریک بود و این کفن بود که میخواست بزند توی گوشت .... بیدارت کند از این همه تاریکی .... اخ وقتی مهدیه با ان هق هق هایش ، زینب را تکان داد و پرسید : مَن ربک ؟ مَن نبیک ؟ .... چه شبی بود ان شب ...

- در وصف آن شب ، نوشتن قطعا خطاست ... ذهنم پرید به آن شب ...

 

  روستای هوتبان - شهرستان رودبار - جهادی تابستان 90

 

 


 

آتش نگرفت دل به فرمان خودش    از ناحیه عشق تو دستور گرفت

-  دلم مشهد میخواهد .... کرب بلا میخواهد ... تازگی ها دلم پرتوقع شده است ... میدانم .

 -  نمیدانم پست های بعدی سفرنامه ای خواهم داشت از مشهدم و ... شاید سرزمین حسینم - علیه السلام - .... دعایم کنید .

- این روزها کتاب - خون خدا - نوشته جواد محدثی رو میخونم .... در حوالی محرم قدم میزنم ... آخ چقدر باید بخوانم ...هنوز کم است ...

-  باخودم یه نذری کردم که با همون نگاه اول ............................

 

 

 

 

+تاريخ یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:47 نويسنده - کعبه ی دل - |

  

پرده اول "  خاکی بودن ! "

    مادامی که ما خواهران جهادگر ، هوای خاکبازی میکنیم برای پاسداشت دوران طفولیت ، هرجا که باشد باید به این خواسته طفلانه درشکل والایی پاسخ دهیم ، مراسم اختتامیه بود و ما چهار نفر از صبح مامور به مهیا کردن محوطه برای مراسم پایانی بودیم !

     و بخش دفاع مقدس بر دوش های نحیف بنده نهاده شده بود .... که من باب همین مسئولیت خطیر اینجانبه و رفیق باصفایمان راهی خاک های اطراف گشتیم و زیر تیغ افتاب با امکانات قلیله ، شروع به جهاد نمودیم البته در ورای گِل بازی ...اینجانب با قیچی ملقب به بیلچه خاک را زیرور میکردم و رفیقمان گٍل را سامان میداد .... بماند که آن روز چه مشقاتی بر ما نرفت من باب درست کردن آن دکور که نهایتا زیر پاها همه اش صاف و صوف بگشت !

 

  تکاپوی ماو رفیقمان در میان خاک های دشت مهران ...

 ***

 

پرده دوم  " شفته و جهادی !  "

     نمیدانم جهادی ارتباطش با شفته از کدام زاویه است که هرجا سخن از " شفته " و یا مشتقاتش به میان میآید ذهن ما میپرد به روزهای جهادی ، سر سفره ، ناهاری که دیر گشته و دل که گشنه گشته! مستقیم میرود داخل همین ظرف یکبار مصرف ...و دلم غنج میرود برای چشیدن یک قاشق دیگر شفته با چاشنی جهادی !

و صلوات خاصه و طلب استغفاری که در پایان ، برای دستاندرکاران پشت صحنه در تهیه و تنظیم این شفته ، فرستاده میشد !

  غذای محبوب جهادگران خسته : شفته آی شفته !

 

 

   و فراموش نمیکنم شبی که مامور به طبخ وعده ی شام بودیم برای کل گردان و کل گروهان ، مادامی که وارد آشپزخانه شدم و دیگی را زیارت نمودم  که حاکی از اغذیه ی  روزهای اینده داشت ، آری ! تا بدین عمر شریفی که از خداوند دریافت کرده بودم هیچ گاه و هیچ جا این همه هندوانه را در ابعاد دیگ و قابلمه به نیت شام و قصد نیروی جسمانی جهادگران رویت نکرده بودم  ! خدا را سپاس من باب این توفیقات خاصه ...

 

 قبل از پخت :

   باز بچه ها هندونه بار گذاشتن !  

 

بعد از پخت :

 بعد از طبخ !

 ***

پرده سوم " منوی اغذیه الجهادیون "

 

و جهادی یک خاصیت است ، کاش بشود این خاصیت  را نوشید !

فی الحال از الایام جهادی ، فاکتور بگیر معنویاتش را ....

  هرچه باشد لیست غذاهایی که جلوی چشم های گرسنه ات قامت میگیرد کافیست تا تو فصل سادگی را بخوانی ، وقتی انجا دور میشوی از منوهای طویل با لغات ثقیلش برای راضی کردن اشتهای حریصت ....

وقتی تنوع اغذیه در آنجا از تن ماهی ، هندونه و تخم مرغ و سیب زمینی آبپز و کنسرو لوبیا تجاوز نمیکند ، تو میتوانی مزه را عمیقا بچشی با تمام سلول های اقامت گزیده بر روی نواحی کناریه زبانت  .... آنطور که مرغ بریان تهران هم بر دلت ننشسته ! باور کن گفته هایم را که خود درگیر طعم جهادیم !

 

  تن ماهی ، نصف گوجه ، یک خیارشور و گاها دوخیار شور متوسط !

 

    آنجا تو سادگی را ، عشق را ، صفای سر سفره را .... لذت دورهم بودن را  " خودت " با پونز بر دیواره قلبت میچسبانی !  خودت همه آن خاطرات را جوری در گوشه ی ذهنت میچپانی که نکند فراموشت شود ...

آنجا کارهای عجیب و غریبی که از تو بعید است زیاد سر میزند !

آنجا جای خوبیست ... برای من .... و شاید ....

 ***

 

پرده چهارم  " ارتباط عاطفی میان خواهران و حشرات "

    در انجا با  انواع خلایق خداوند یک ملاآقات ویژه ای داری ، یادم نمیرود روزهای اول وقتی شب ها گعده داشتیم از حضور هر حشره ای  خواهران جست و خیز  میکردند و نظم جلسه به هم میریخت ، ناگفته نماند سوسک های آنجا پیکره اشان به سبک اتومبیل های شاسی بلند بود پاهایی طویل و بلند و پیکره ای سوار بر این ستون ها   و کلا رخسار خوفناکی  داشتند بخصوص برای قشر مونثین...

و یادم نمیرود مورچه ای که از روی پایم عبور کرد و من سعی کردم  مسالمت امیز رفتار نمایم تا اینکه سوزش عجیبی در ان خطه بر من وارد شد و دیدم اندازه سوزنی خون امد ! و آنجا بود که به قدرت جسمانی این حشرات پی بردم ... بماند که تا شب این سوزش همراهم بود ....

و اما روزهای اخر جالب بود که گویی با همه حشرات پیمان دوستی را بسته بودیم و تمام گعده هایمان در نهایت ارامش برگزار میشد ، از تاثیرات شگفت جهادی ارتباط موثر و دور از خوف میان جمیع خواهران و گونه های مختلف حشرات بود ...

 

مقتول راه جهادی به دست جهادگران !

یک رتیل چندین پا مجرد ! که نزدیک بود خواهری را به نزد درگاه بار تعالی ارسال کند ! خودش به دیار باقی شتافت البته به اجبار توسط ضربات ممتد دمپایی .... !

 مقتول موردنظر حشرات در سفر جهادی 90 !

 

***

 

پرده آخر " بدون شرح "

 و شکار لحظه ای که - از حاج آقا ! - توسط لنز های دوربین اخذ شد  .... و دیگر هیچ !

 

 

 

 

 اللهم الرزقنا جهادی به کررات !

 


پ .ن

- احساس سوختن به تماشا نمی شود /  آتش بگیر تا بدانی چه میکشم

- خبر آمد خبری در راه است !

و من هنوز درگیر این خبر خوشم ! و باروم نیس این خبر .... شاید به زودی نوشتمش ... گرچه از روی خیال در پست های گذشته ردپایی از ان بود میان واژه هایم ! هنوز باورم نیس بر رخدادش ! کمتر از ۴۰ روزه دیگر ... خدایا !

 - گروه جهادی وارثان زمین ... بمان برایم !  - آمین -

 

+تاريخ پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 21:21 نويسنده - کعبه ی دل - |

 

دارم میشمارم ...هفت هفت هفت...هشت .... نه.. ده... یازده .... هشت هفت  هفت هفت ..... چه فرقی میکند !؟

 دارم میشمارم ...

 باز حال و هوایم  طفلانه  ، دارد درد میکند .... جایی خواندم درد را از هرطرف بخوانی درد است ... درد ... درد ...اما درد را فقط دردمند" بی غلط  " می خواند ! 

قلبم دارد میکوبد بر سینه ام ، وقتی  حرف هایت را اینجا به چوب حراج هم نخرند مجبوری ، مجبوری آن را بیرون بریزی تا نکند واژه هایت  در جایی میان قلبت – بدون آیین -  تشییع شوند ، میترسم از حجم سنگین رکود واژه هایم قلبم به ناگاه بگیرد ، بگذار شریان جمله هایم ، میان خاک باغچه ای  تخلیه شود ، شاید گلبرگی نم گرفت ...

 

  دارم میشمارم چند روز است از ان نخلستان ِ قریبی که  گاها نخل هایش بی سر بودند به این نیستان ِ غریب ِ شکرآلود آمده ایم !

همان نخلستانی که مرضیه نگاهش نمیکرد ..سرش را میگرداند آنطرف .. میترسید از چشم هایش ! از مصداقش  ....

    میخواهم محاسبه کنم که چقدر طول کشید تا عهدهایمان را آرام بگذاریم  داخل ویترین ، تا کم کم چشم هایمان از دیدنش عادت کند ... نمیدانم دور شدن بهانه ی خوبیست برای خو گرفتن به شهر آیا ؟!

گاهی درمیمانی با یک مشت قول های ناکام و ترافیک اتومبیل های شخصی ! ! ...

     نمیدانم چرا... اما میدانم الفبای این سفر جهادی  از جیم جیمش بگیر تا یاء آخرش را کسی تلاوت میکرد ، طوری که قلبت میشنید و اسب و جاده مهیامیگشت ! چه میگویم من ....

   دارم حرف هایم را میریزم توی باغچه بی آنکه ذره ای باغبانی درچنته داشته باشم ، ملالت نباشد ، گوش هایت را ..... چشم هایت را مشغول حروفم نکن ! ............................. من درد دارم همین !

 

 دلم میخواهد چشم هایم را ببندم .... بگذار ببندم ...... تصور میخواهد ...نوشتن ،  دل میخواهد ...

آری همین جاست ! شهرستان رودبار... دشت مهران ........

 

 منطقه دشت مهران - جهادی تابستان 90 - آفتاب در حجاب - گروه جهادی وارثان زمین

 

 

   تمام غروب هایش !

   وقتی مینی بوس میامد دنبالمان در پی روستاها ، وقتی بی دلیل خورشید ساکت ، جاذبه ی گرانشی داشت برای حضور اشک هایت ..... وقتی هق هق ها می پیچید در تونل گوش هایت و مرهم همه زخم هایت میشد ، وقتی همه یکی میشدیم ، وقتی .... وقتی .... وقتی میکروفن  بی دانش هجوم میبرد به حنجره ی مداح در همان ابعاد مینی بوس ، وقتی ...

    چه میشد خدایا ، که چشم هایم مال خودم بودند ، نه به سان این شهر که گودی چشم ها چرک میشود از آلودگی ، افسوس که جایی برای اشک نمی ماند .... ناعادلانس خدایا ...

 

وقتی دلم پاره پاره است ، وقتی فقط خوب نوشتن را فراگرفته ام ، تو برمن بگو به چه مفتخر باشم !؟ ریحانم ........ چند حرف سنگین در قفس ، باید حروف دوخته اش را بشکافم همین روزها ...

 

  - عصر بود ، سربند " یا لثارت الحسین ع  "  را یکی یکی روی سرهای کوچک آفتاب خورده اشان بستیم ، چقدر زیبا شده بودند ، کسی از میان بچه ها شروع کرد و بی مقدمه بی انکه من بخواهم خواند " کربلا منتظر ماست بیا تا برویم " این جمله که از نای شیشه ای اش تلاوت شد گویی باقی بچه ها چیزی یادشان امده باشد همه باهم شروع کردن به خواندن ...... دلم لرزید ......

تمام که شد .. صدیقه ی کوچکم شروع کرد به سینه زدن و با سوزی خواندن " بابا تو کجا بودی از ما جدا بودی ....... "

 

- هرچه پیش آمد از سر ِ سربند ها بود و نوشته هایش .... سربندها خود سراییدند ... و ما همنشستیم به تماشا ...

 دشت مهران - روستای هوتبان - جهادی تابستان 90 - سینه زنی بچه ها - گروه جهادی وارثان زمین

 

  به مهدیه گفتم بریم بیرون از کلاس ....

بچه ها همه با آن سربند های سبز و قرمزشان به سان طفلان خیمگاه ریختند بیرون ، رفتیم پشت کپرها ، جایی به وسعت کویر ..... و دیگر هیچ ، افتاب داغ بود و شن های داغ زیر پایمان .... حلقه زدیم ، گفتم شرایط مناسب است ، استفاده کنیم همینجا داستان کربلا را شرح دهیم برایشان .... مهدیه شروع کرد ، دو سه نفر- از بچه ها -  بی منت اشکشان چکید بر میان داغی شن ها ...لرزیدم ! خجالت کشیدم ..........

فقط چند دقیقه بیشتر نگذشت ،

 کربلای دشت مهران - روستای هوتبان - تابستان 90 - گروه جهادی وارثان زمین

 

صدای طفلان از خیمه گاه میامد ....

ظهر عاشورا بود ... دشت مهران ... ....

آنطرفتر مادرها .....

 

کربلای دشت مهران - روستای هوتبان - تابستان90 - گروه جهادی وارثان زمین

 

 - از رقیه س گفتی ... از زینب س گفتی........... اما مهدیه جانم دیگر از سر ِ حسین ع چیزی نگو... !

 کربلای دشت مهران - روستای هوتبان - جهادی 90 - گروه جهادی وارثان زمین

 

کربلا ... کربلا ........................

چقد کربلای دشت مهران قشنگ بود .

وقتی کربلا خلاصه میشود در چند کپر ،  یک خورشید و الارضی به وسعت چشم هایت و الیومی به جمال جهادی .......

 

 سخت بود .... سخت ................................بیشتر ندارم که بنویسم ! نمیتوانم که بنویسم .....

 

یادت نرود ریحانه .....یادت نرود .... تورا به خدا سوگند یادت نرود ریحان ..............................

 

 میترسم .....

 

+تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:7 نويسنده - کعبه ی دل - |

پرده اول 

موقعیت  "  قطار تهران - کرمان ٬ واگن هشتم ، کوپه وادی شهادت

زمان      " موعد رفع گرسنگی ملقب به شام  "


   از آنجایی که قرار بر این بود هرکس یک وعده غذایی را درمیان البسه خود ، برای نوبت شام  به همراه داشته باشد ، سرانجام موعد افتتاح اغذیه ها گشت  ، بحمدالله چنان خوراک ها و ماکولات متفاوت به کثرت یافت میشد که به هیچ صراطی هیچ اشتهایی آنجا بی پاسخ نمی ماند .... شنیدیم و گمان بردیم یحتمل آنطرفتر ، خطه برادران طبق شناختی که ما داریم از جمعیت مذکران ، امکانش هست از چنین نعمتی درمانده باشند ، ماهم تصمیم گرفتیم فی طریق الله اغذیه هایی را که اصلن افتتاح نشده بود را رهسپار آنطرف کنیم ... بچه ها شروع کردن با ظرافتی خاص آماده کردن و تزیین کردن لقمه ها ... که بماند چه عبارات طنزآلودی که ردوبدل نشد ... 

خلاصه ماکولات بسته بندی شده به سبک خواهران را ٬ انتقال دادیم به رابط تا منتقل شود آن سوی مرزها ! که به ناگاه صدای شعف و فریاد سرور  با فرکانس کلفت بود که از زیر در  ، وارد کوپه ایمان شد .... 


 امداد رسانی خواهرانه... - گروه جهادی وارثان زمین                      


 

پرده دوم 

موقعیت " خوابگاه - مدرسه شبانه روزی

موعد " رسیدگی به سلول های گرسنه

   

   شب اول  و دلتنگی که شش ماه در خود پروراندیم تا به - وعده های ناهار و شام جهادی - دست بیابیم ... و چقد دلمان برای دستپخت آن سوی مرزها ! تنگ شده بود .... سفره طویلی مناسب تعداد کثیرمان پهن گشت ، ظرفهای دربسته یکبار مصرف بود که خوراک خود را از مردمک چشم هامون پنهان کرده بود ، با نیتی خالصانه در را گشودم .... قابل وصف نیست شعفی که آن لحظه من باب ملاآقات با آن غذا ذر من رخنه کرد ، بی هوا پاشدم خیز بردم به چمدان و دوربین را قاپیدم و با زوایه 92 درجه از بالا عکسی تهیه نمودم تا یادم بماند ظاهر خوشمزه ترین غذاها را ...که در این شهر کمیاب است .... 

 چه جانانه است طعم غذاهای منتسب به جهادی ....  - گروه جهادی وارثان زمین                        

 


پرده سوم

موقعیت " شهرستان رودبار دشت مهران روستای هوتبان"

زمان " روز اول  - دیدار اول "

شش ماه از اخرین خداحافظی ام گذشته است ، دلتنگ همه بودم  و جدای همه ٬ دلتنگ آقا رضایم ! ... وقتی داشتم پیاده میشدم به همه ی خاله ها !! این وعده را دادم که الان است چشمانتان منور میگرد به دیدار رخسار این طفل ، پیاده شدم در استقبال گرم و اغوش و بوسه های بی دریغ بچه ها .. . همه را دراغوش کشیدم وقتی به خود امدم با چشمانم دنبال اقا رضا گشتم ... نبودش ! نمیخواستم به روی بچه ها بیاورم که دنبال شخص خاصی هستم ، میپرسیدم بچه ها کسی از شما کم نیست ؟ همه هستند .... ؟ آنقدر شاد بودند که وجود خود را کافی می دانستند ..... ندیدمش ! من آقا رضا را ندیدم .....  نبود ...

 

اما کپرها بودند .... با همان زاویه انحنا...

 

                          گروه جهادی وارثان زمین - روستای هوتبان


اولین قابی که از یک کپر در مقابل چشمانت قرار میگرفت هیچ کاری نمیتوانستی کنی ،  حتی جرات  مقایسه کردن هم نداشتی ، چون مقدور نبود برایت ! مقایسه کنی با چه ؟ که منصفانه باشد و قیاسی صورت گیرد ؟ با خانه ات ؟ با اتاقت ؟ با اتاقک سرایدار منزل ؟ با کدام ؟ ...قیاس واژه کپر با کدامین واژه ؟  با کلمه " کپر " باید جمله می ساختی ! بالواقع کپر چه بود فقط یک کلام سه حرفی !

کپر سه حرف بود اما خانه تو چهار حرف  داشت ... خانه ات فخر داشت ! چه بخواهی چه نخواهی !

کپر کومه ای برای قرائت زندگی!

کپر پناهی  برای خانواده  

کپر اتاقی  مشترک برای مادر -  پدر و بچه های زیاد خانواده

کپر آشپزخانه ی اپنی برای مادر خانواده

کپر خلاصه شده غیرمنصفانه همه اجزای خانه !

کپر جایی برای نفس کشیدن! سقف کوتاهش ، انحنای سختش ! معماری بی نظیرش که در تقابل با باران و بازی آسمان سر سیتز ندارد ...

کپر.......... چه میگویم من ، من کپر را نمیشناسم ! کپر را کسی می شناسد که در آن درس زندگی را پیاده کرده است ، هرچند سخت و دشوار و غیرقابل تصور ! دارم سعی می کنم با کپر جمله بسازم ! چه ملال آور است چیزی که درکش نمی کنی و تلاش کنی  که از آن سخن برانی ....

گفتن از چیزی که نمیشناسمش چه سود دارد و چه جای تاثیر ؟

 

  پرده چهارم

موقعیت : " روستای هوتبان سر کلاس "

وقتی بیست و یک طفل مونث و گاها به روایتی 2۴ طفل ، چشمایشان را به تو دوخته اند ... چه احساس سنگینی است ، بماند شلوغی بی دریغی که کوچکترها دارند و حنجره ما در این راه ، مبدل به جاده ای خاکی با ناهمواری هایی بس نامتقارن گشته است ... و در هیمن حین است که سر میچرخانم  و پسران را میبینم که از هرجایی کله اشان بیرون خزیده و ما را نظاره میکنند بر طبق وظیه اول ، رخسارم را کمی اخم الود میکنم و به سمت آنها میروم ، و هنوزکلامی از دهانم نجسته آنها با سرعتی وصف ناپذیر از دیده ام پنهان میشوند و نمیدانم چگونه ! ؟ و دوباره کم کم جفت چشمانشان آشکار میشود ... و بازم خاله ی اخمو به سمت آنان گام برمیدارد و باز ....

   به پرویز گفته ام ، شما مسئول پسرها هستی ، در نمود نگهبان ! تا از ورود پسربچه ها به این خطه جلوگیری بنمایی ....  وچه تاثیری شگفتی داشت و چه فخری میفروخت این پرویزخان و چه خوب حواسش بود بچه ها را پراکنده کند .... خیلی هوایم را دارد !

 

                          گروه جهادی وارثان زمین - شهرستان رودبار - دشت مهران - روستای هوتبان

 


 

آخ که اینجا چقدر در گوشم کسی زمزمه میکند  " «نحن اقرب اليه من حبل الوريد»"

انگار در شهر گوش هایمان سنگین است ....

  

 


برچسب‌ها: اردوی جهادی, گروه جهادی وارثان زمین, گاهی زمین همیشه آسمان
+تاريخ شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:37 نويسنده - کعبه ی دل - |