بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»

... و کیست خدایی جز تو که بتواند چنان عشق و چنین ارضی بر عرصه ی هستی بگستراند...؟ 

لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَکَ وَ بحَمْدِکَ ...

لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَکَ وَ بحَمْدِکَ ...

لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَکَ وَ بحَمْدِکَ ...

اردیبهشت

    اردیبهشت برای من انفجار قشنگی هاست ، اردیبهشت برای من یک سجاده ی پُر گل ، به وقت ِ اذان است ... یک قدقامت به حی علی العشق است ، حس حضور  یک حضرت ِ علیه السلام  ....

   اردیبهشت برای من تسبیح ِ ذکر ِ " الحمدالله " است ، یک نماز شکسته ی قضای دو رکعتیست به نیابت از همه غنچه های سفید ، احیای یک شب قدر ِ پر از عاشقانه های ناب است اردیبهشت ...

    ترکیب نان و ریحان را دوست دارم ، قاطی شدن برگ های ریحان بنفش و سبز رنگ  ، پنیر سفید با خرماهای مشکی ای که با صلوات ؛ درونش گردو کاشته شده باشد ؛ به انضمام همان نان داغ تنوری که از روی محبت ، در دل سفره مینشیند ، را دوست دارم !

    باید عاشق باشی تا بتوانی صبح زود بیدار شوی و شروع کنی به کارهای کوچک ، کارهایی که می بوسیشان و درگوشی بهشان میگویی " قربه الی الله ".... و همان کارهای کوچیک ، بزرگ میشوند به وسعت الله اکبر .....

کاش زودتر عاشق شویم ، میترسم وقت ِ مان تمام شود !

   به امید شروع ِ یک صبح جانانه از یک روز جمال و جبروت خدا .... اینکه هر کس بیدار شد و سفره را دید کیف کند ، ( حتما خدا هم کیف میکند نه ؟ ) اهالی یادشان نرود چقدر میتواند روزهای خدا قشنگ باشند ، حتی در تهران با حجم این همه دی اکسید کربن و خیابان های سیاه آسفالت شده ....

تو میتوانی بهانه ای باشی برای آنکه ملائک در خانه ات سقوط کنند کله ی صبحی !

    در خانه میشود عاشق شد ، میشود همه چیز را نو کرد ، تمیز کرد و روی همه ی همه ی  کارها نوشت به عشق ِ الله ...... فرقی ندارد مرد ِ خانه باشی یا خانم ِ خانه ... یا حتی فرزند ِ کوچک ، مهم این است که تو عبد باشی ، عباداتت را وسعت دهی به همه ی زاویه های گم و کنج زندگی َت ... اولین مسجد و محراب ِ توهم ؛ همان خانه وخانواده ات است ...

   میتوان با یک کار کوچک خُلق ِ همه ی اهل خانه را بهشتی کرد و همان اول ِ صبح ، بهانه ای باشی تا بعد از قرن ها دوباره سوره حمد نازل شود!

 


هر سال ،اردیبهشت که قاطی زندگی مان میشود ، دلم غنج میرود برای ناز کردن ، برای آنکه بهانه بیاورم تا بنشیند آیات بهشتی قرآن ِ عزیزم را بخواند روی همان پارچه ی سفید ِمعهود در کنار آن پشتی قرمز رنگ ....

گاهی در آن لحظات ِ اوج قرائت ، فکر میکنم آیا حقیقتا هیچ لذتی میتواند بالاتر از این باشد که آیات ِ بهشت ، با اردیبهشتم قاطی شود ؟

این روزها خیلی فکر میکنم به چگونگی ابعاد ِ سبک زندگی ِ دینی ... ، فکر میکنم به سبک زندگی جهادی ... فکر میکنم...فکر میکنم ....

    به مبحث جنجال انگیز سوسول بودن نامحسوس و غُر غُروو بودن ! فکر میکنم ...فکر میکنم به بی حوصله بودن ها ، به عصبیت های بی مورد ، به بدخلقی ها ، به بی انگیزه بودن ها ، به نا امیدی ها ، به روزمرگی ها ، به نارضایتی های بی حد و اندازه ، به توقعات ِ سیر نشدنی .. .......  به کلی از خصوصیاتی که روی بعضی از آدم ها - که قرار بود خلیفه ی الله باشند روی زمین - پاشیده شده است و دینشان زیر این همه نازیبایی ،دارد نفس نفس میزند برای زنده ماندن !... به خصوصیاتی که ذبح شان ، فقط کمی همت میخواهد و عشق ....

آنگاه بعدش شاید بتوانیم مثل یک "خلیل " نماز بخوانیم ، بنظر من ، در این دنیا همه چیز به همه چیز ربط دارد ، برای همین  میگویم ذبح شرعی این خصوصیات به بهتر خواندن نماز  ارتباط مستقیم دارد ...

   اینها که از ذهنم میگذرد، خیلی بی ربط،  دلم می خواهد معجزه شود ... نقاره چی ها بزنند .... ، تمام خانه ها ، پنجره هایشان باز شود ، کبوتر ها برنج های آب خورده را کنار طاقچه ی پنجره ها بخورند ودیگر هیچ دانه ی برنجی در خانه ها اسراف نشود ...باغچه ها پر از مورچه هایی شود که پُر بار به سمت لانه هایشان میروند و ...

   فکر میکنم هنوز و هنوز چقدر کار دارم برای انجام دادن ، همان کار های کوچکی که بال میدهد مرا .... چقدر برای آنکه یک زن هستم باید فکر کنم تا چگونه لذت ِ دینداری را برای اهل خانه ، همسر و فرزندان ، قشنگ ترسیم کنم ...

.

.

.

بگذریم ؛ داشتم از اردیبهشت ِ خدا میگفتم !

اردیبهشت ، یعنی جنون ِ بی وقفه ی اردیبهشتی ها ، یعنی خیس شدن تام زیر باران ، له له زدن برای خواندن یک نماز جماعت به اقتدای او ......... درخواست میکنم ، مرا نگاه میکند ، میگویمش جلو بایست ، اقتدا میکنمت زیر باران ... دیوانگی هایم را میشناسد ، می ایستد ..... من امشب بزرگ میشوم !

+ بچه تر که بودم فکر میکردم در سالروز تولدم یک هو ، یکسال بزرگتر میشوم ، امشب چهاردهم ادریبهشت ، باز بچه شده ام  و دنبال ثانیه هام ، حال ، دنبال لحظه ای هستم که این احساس بر من مستولی شود که آری ریحان بزرگ شده ای !

پیاده میرویم ...  

 

+ اردیبهشت ، یک نماز واجب  شکر دارد ، تا قضا نشده بجا آوریم ، خیلی وقت است که برای نعمت هایش ، خودمان را توی بغلش ننداخته ایم .... گاهی لازم است وقتی یک احساس ِ ناب داریم ، بی اجازه برویم در بغل خدا !  شاید بی مقدمه برویم دعای عرفه بخوانیم بهتر است تا یادمان بیاید قضای شکر چه نعمت هایی را باید بجا آوریم ...


  - خدا که فقط متعلق به آدم های خوب نیس ؛ خدا ،خدای آدمهای خلافکارم هست و فقط خود ِ خداست که بین بندگانش فرق نمی گذارد ؛ بالواقع خدا عند ِ لطافت ؛ عند بخشش ؛عند بی خیال شدن ؛ عند چشم پوشی و عند رفاقت است ؛ رفیق خوب و با مرام همه چیزش را پای رفاقت میدهد ؛ بایستی  یک فکری به حال اهلی کردن آدم ها بکنیم ، اهلی کردن ...اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن و این تنها راه رسیدن به خداست ....

سکانس ِ مورد علاقه ام در فیلم مارمولک


 

بعد نوشت :  ( موقت نوشت )

    جمعه ، بیستم اردیبهشت ماه ، هر کدام از رفقای شناس و ناشناس وبلاگی که دلش هوای بهشت ِ سراسر نور حضرت زهرا (سلام الله علیها ) - گلزار شهدا - را دارد بگوید و شماره اش را برایم بگذارد تا باهاش هماهنگ کنم ... حوالی ۹صبح ، میرویم برای عاشقی ... سالگرد عروج جوان شهیدیست ، میرویم برای تسلی دل ِ مادرش  ... بعدش هم - مثل بار گذشته ، بچه هایی که بودند میدانند ! - می رویم جایی تا دل ها ، بی مقدمه از "عسل" بگویند !

    + دیدار دفعه قبل آنقدر عجیب بود و عجیب و عجیب ... آنقدر برکت داشت و  عاشقی ... که هنوز و هنوز مانده ام از مقدرات الهی ؛ ............... ( بگذارید خبرش را خودش بهتان بدهد ! ) 


برچسب‌ها: اردیبهشت من, سبک زندگی دینی, شکر گزاری, تولد
+تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 2:35 نويسنده - کعبه ی دل - |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»

 

بوی مادر 

اگر گره ی زندگی َت ، خسته ات کرد و افتادی به نفس نفس ....

اگر ماندی میان ِ یک درماندگی عجیب و پرسیدی از خودت : از کجا خورده ام که اینچنین زخمی ام؟

برگرد خانه .... خانه ... خانه ...

دستان مادرت ، محل سجده است به فتوای تمام مراجع ! اذان به افق مادر است این حوالی ....اگر اول وقت اجابتش نکردی ، قضایش را بجا آور ....

 ببین دل و جان مادرت ، از وجودت خراشیده نیست ؟

 


 عادت ِ خوبی دارد ... بهتر است بگویم عادت ِ عجیبی دارد ! هر دَم که احساسات ِ قشنگش ، قد علم کند( درشبانه روز به کررات و مررات  ) سجده میکند ! انگار که میشود همان پسربچه ی شیطون همبازی دوران ِ کودکی ام که یک هُو ، خیز برمیدارد سمت ِ پاهای مادرم ... هرچقدرهم مادر مقاومت کند ؛ او همیشه - مردانه- کار خودش را میکند ..... پاهای مادرم را میان دستانش میگیرد و آنچنان می بوسد که گویی خوش بوترین گل ها ، زیر لبانش سُر میخورند ... خنده ام میگیرد ،

   وقتی مادرم خواب است ، بارها دیده ام که کف ِ پاهای مادرم را چگونه میبوسد .... چقدر تواضع مردانه اش را دوست دارم ! شیطون است ، شیطون تر از من .... محیط خانه را شاد میکند و من هم همیشه پایه ی شیطنت هایش برای شاد کردن فضای خانه ام ...وظیفه من و او است زنده نگاه داشتن حریم مهربان ِخانه ! مسئولیم ....  

    مادرم غذا را که می آورد ، دستانش را میگیرد و می بوسد ؛ این کار دائمی مان شده است .... احترام َش عاشقانه است ! حتما ملائکه آسمان ِ طبقه ی نور هم در این دَم، سقوط میکنند برای ثبت ِ این لحظه ی پر جلال و جبروت ِ لبخند ِ دل ِ یک مادر ! خدا هم کیف میکند نه ؟

وَ وَصَّینَا الاِنسانَ بِوالِدَیهِ حُسناً ...

انگار کسی در ذهنم دارد مدام تلاوت میکند ...

(قسمتی ازآیه ی 8 سوره ی عنکبوت)

من پر از احساس و محبت ِ نابم ، من و او یاد گرفته ایم در حریم خانه ، تا میتوانم مهر ِدلمان را هزینه کنیم ... حس میکنم این محبت ، لطیف ترین امانت و نعمت ِ الهیست و باشکوه ترین بهره مندی از آن مادامیست که برای شانیت پدرمان ، به پاس پاکی ِمادرمان هزینه میشود ...

دوست دارم که دو معنای - ادب و احترام - در وصف این دو عشق ِمحض و خالص زندگی ام بطور تام تعبیر شود ...!

ادب ...ادب ....ادب ....

 


  دوست دارم همیشه وقتی پدرم بیرون میروند بدرقه شان کنم ، عشق میکنم دَمی که بابایم برمیگردد بدوم سمت ِ در ، فراموش کنم قد و قواره ام را و .....

    قول و قرارهای بچگانه ام را حتی دوست دارم ! آخر قبل ترها قول داده بودم به خودم .....، اینکه هر وقت بداخلاقی کردم و شدم بدترین موجود عالم و حیا نکردم و شکستم آن آیه ی قرآن مبین را ...( فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا ) ، تا کمتر از یک ساعت خودم را آرام کنم و بی مقدمه پیشانی پدرم را ببوسم و عذرخواهی کنم .... (حتی یکبار نامه عذرخواهی نوشته بودم ! )

- نگذاریم حتی یک شب از ما ناراضی بمانند ... شده بالاجبار رضایت را لفظا ازشان اخذ کنیم ؛ وگرنه بیچاره ی عالمیم ... !

    دوست دارم نباشم آن دختر پرمشغله دانشگاهی نسل سومی ، گاهی دلم میخواهد بشوم یک کدبانوی تمام عیار ، بنشینم به ساده ترین کارهایی چون تزیین کردن غذاها تا همه ذوق کنند ، میدانم نیت هایند که عمق میبخشند به کارهایمان .... کاش حواسم همیشه باشد تا لبخند رضایت مادرم را روی قلبم پهن کنم .... خدا کیف میکند نه ؟

    حریم خانه و خانواده را دوست دارم ، چون در آن "دین " میجوشد ، کسی جایی بیرون از خانه محبتش را اسراف نمیکند ، یاد گرفته ایم متعهد باشیم .... در طول روز ؛ هرچقدر از درختان سبز پُر برگ  و گل های خوش عطر نرگس ،  در دلمان عشق قـُلُمبه کند را جمع میکنیم ؛ تا شب ها سر سفره ی نان و ریحان ، روی چشم های هم بپاشیم !

- زندگی باید دینی باشد ...هرکس هرچیزی یاد گرفت باید انتقال دهد ! لزوما همه ی اعضای خانواده از لحاظ اعتقادی و رفتاری یکسان نیستند ، گاهی سخت است ، اما تو باید بنده باشی  و دقیق ....

من شعارهایم را روی تخته ی اتاقم مینویسم برای خودم... گاهی هم حدیث ! گاهی برای هم چیزی مینویسیم ....


 اینها را همه ؛ از مادرم به ارث دارم ، مادرم همه چیز را به ما یاد داده است ، مادرم را مومن یافته ام ! یک عبد محض ... اطاعت و احترامش رانسبت به پدرم می ستایم !

صبر و انعطاف پذیریشان ، برایم غیرقابل تصور است ، گاهی من جای ایشان شاکی میشوم اما ....

فهمیده ام مادر ؛ مربی و پرورش دهنده و مدیر خانه است ...فهمیده ام همه ی امور دست ِ مادر است ... فهمیده ام برای مادر شدن ، اول باید بنده شد وگرنه ... فهمیده ام بهشت تمام ؛ وجود مادر است ، راضی باشد میشود بهشت ِ ما !

من دارم در کلاس بندگی مادرم دروسم را میگذرانم ! واحد بندگی را بارها افتاده ام ، سخت است پاس کردنش ....

دوباره دلم میخواهد سرمشق های " مادر " را تکرار کنم .... کودکی هایم و مادرانه های مامان رو یادم رفته !

  سرمشق مادر

 


از اینکه بعضی چرا لذت ِ بوسیدن دست های گرم مادرشان را از دست میدهند را نمیدانم ! حس میکنم ملائک روی دست های مادرانمان بال بال میزنند شاید برای همین است که مادرها عطر فرشته ها را میدهند .... حقیقتا که قدمگاه فرشته ها بوسیدنیست...

- نباید فقط به فکر خوشحالی و سورپرایز رفیق های ناب ِ مان باشیم ، نباید فقط خوشی های ناب ِ مان را در لحظاتی بگذرانیم که با دوستان و هم فکران خود هستیم ، این کار تلاش میخواهد ...

بهانه نیاورید سیستم خانه ی ما بر مبنای این گونه قوانین نیست ... ، مهر و محبت را ما باید تزریق کنیم ، کارهای خلاقانه برای تغییر ساختار و چارچوب خانواده .... خانواده را ما باید بر اصول لذت ِ دین بچینیم ! فقط به فکر چینش زندگی آینده طبق سلیقه ی دینی مان ،نباشیم ؛ رضایت پدر و مادرمان ، اولین اصل ِ آجرهای خوشبختی و عاقبت به خیری ماست ...

     مخلص کلام ،تجربه کرده ام ، هیچ موتوری سریع تر از رضایت پدر و مادر ، ما را از این گرفتاری ها نجات نمیدهد ، هرچقدرم غرق مستحبات و شب زنده داری ها و بکاء و ...باشیم ، تا مُهر رضایت پدر و مادر روی گواهینامه مان نخورد ، موتور روشن نمیشود ، هوای ِ حرکت بَرمان ندارد ؛ فقط داریم تکان تکان میخوریم ....

 فکر میکنم وقتش است موتور را روشن کنیم.... وقت کم است ..... میگویند داریم با سرعت نور به ظهور نزدیک میشویم ... میترسم ، وقتی یاران را صدا زدند ما ، در بیابان گم شده باشیم !

 


- چند پیشنهاد : به فکر سورپرایز باشید ، هرکاری که خوشحالشان میکند ! روی آینه های خانه گاهی با ماژیک جملات محبت امیزتان را روانه کنید ، برای مادرتان در آشپزخانه گاهی یادداشت تشکر بگذارید ! آنها نیاز دارند و ما کم گذاشته ایم ! حریص باشیم به رضایت پدر و مادری که نامشان در قرآن کنار الله سبحانه و تعالیست  و ...

- فکر میکنم باید دمی جلوس کنیم در کنجی از کاشانه مان ... باید راضیشان کنیم از خودمان ، به هر قیمتی که شده !

-دلم میخاست، به اندازه فهمم ازسبک زندگی دینی،بگویم!همین…

 - تذکر نوشت مخاطبین خاص : مادر ِ همسرمان ، مادر ِ ماست ، کافیست محبت ِ مان را بی دریغ نذر حضرت زهرا سلام الله علیها ، خالصانه روانه اشان کنیم ....

 

- میلاد مادر عالمین ، ریحانه الرسول ، فاطمه ی زهرا سلام الله علیها ، فرخنده باشد ، به فکر رضایت مادرمان سلام الله علیها  باشیم !

 

( کلیک کنید ! )


برچسب‌ها: مادر, روز مادر, سبک زندگی دینی
+تاريخ دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 2:48 نويسنده - کعبه ی دل - |