بسم الله الرحمن الرحیم

این‌جا مقدّس است؛ مقدّس... مقدّس...

این‌جا منتهی‌الیه است به ..........

خوش اومدی !

اما با وضو !

اذنِ دخول بخوان !

باذن الله و باذن رسوله...

سلام به ............

                                  مسافر کربلا -


پرده ی اول : ناجی ِ من

فکر میکردم تولد ِ ناجی ِ من ، سفینه نجاته من که بشود زمین و زمان را بهم میدوزم ، برایش نه چند خط که طومار می نویسم ...

    اما این شبها یا بهتر بگویم این لحظه لحظه های طاقت فرسایم ،فقط سکوت بود که ریخت روی قامت ِتمام واژه های نیمه جانم  و حالا کم کم همه ی جملاتم دارند از نفس می افتند ... ...

     گه گاهی واج های نیمه تمامم نیم خیز میشوند به امید جان گرفتن ، اما باز از ناحیه قلبشان سخت بر زمین می افتند و خاموش میشوند ... آخ که چقدر میچسبد این زمین خوردن ها ! چقدر می چسبد که دردت بگیرد  و لبانت را گاز بگیری تا صدایت ، حواس ِ کسی را از نمازش پرت نکند  ....

   این روزها  فقط یادآوری لحظه لحظه های کربلا بود که چشم هایم را به قامت می شست... هِی آمدم بنویسم از : " السلام علیک یا ساقی العطاشایی " که پشت میله های سبز رنگ ورودی بین الحرمین روانه کردیم ....هی آمدم بگویم " قرارِ ما ، سرِ میدان ِ مَشک " ... هِی آمدم بگویم : " نسیمی جان فزا میآید "..... اما هر بار ، جانم به لبم میرسید و زبانم لال میشد !...

   دیدم حالا من بیایم هزاری از کربلای رفته َم بگویم و هزار باری از تـوَهم ِ دردهایم ! چیزی این میان ، عاید ِ تو میشود  آیا ؟ پس چه سود نوشتن ... همان سخن کوتاه کنم در این مقوله ، بهتر است !


پرده دوم : میهمان ِ او

 رگ هایم داغ است از فکر کردن ...شاید هم هوا بی اندازه گرم شده است ! این روزها مرز میان دردهایم را با خیال و وَهم نمیفهمم باور کن ... .

 آخر حتما میدانی برای رفتن به حرم حسین علیه السلام  ، مسیر یکیست ... گذر از مقتل شهیدان ...... گذر از خاک های آشنا با خون  و عطش !

  همان هایی را میگویم که عشق زیارت حسین علیه السلام  را داشتند ، گواه حرفم ،می سپارمت به خط های پُر درد ِوصیت نامه ها یا همان لباس های خاکی شان که پشتش می نوشتند: ................هیچ ....اصلا چه نیاز به شرح ِ ناقص ِ من ؟ آنها خودشان مصداق ِ اثبات هر حقیقتند....

 مسافر کربلا

 حاج حسین یکتا میگفت شاید اگر این جنگ ما به سمت کربلا نبود ... شاید اگر سمت وسویش این چنین به حسین علیه السلام ختم نمیشد این چنین عاشقانه هایی هم رخ نمیداد .... این چنین شب های عملیات ِ عجیبی هم در فرق ِتاریخ فرو نمیرفت   ...

یادم است قبل از سفر کربلایم ، یکی از دوستان به جای سفارش دعا و چه چه فقط یک پیام بهم زد ، که انچه باید با من میکرد را کرد :

" وصیت نامه شهید منصور قروه ای : ای خداوندا خیلی آرزو داشتم که دستم به ضریح مقدس حسینت علیه السلام برسد و از نزدیک آن را لمس کنم ولی افسوس میخورم که به این ارزو نرسیدم و امیدوارم که یاران بتوانند به جای ما ضریح آن حضرت را در بغل بگیرند و به جای ماگریه کنند و بگویند حسین جان افرادی بودند که ارزوی زیارت تو را به گور بردند .. "

   اونها از دست حسین علیه السلام جام گرفتند و  اون وقت ما رو قاصد خودشون به سوی حسین علیه السلام قرار دادند .. چه پارادوکسِ بی مثالی ! و در این معامله جانانه ،  ما شده ایم گدای خاکنشین نیمه شب ها ، برای تمنای یک نیم لحظه زیارت ِ کربلا و آنها بی منت ، میهمان ِ هر شب جمعه پای سفره ی صاحب خانه اند ....

 - آخ که چقدر دلم صاحب میخواهد.... دلم صاحب ِ خانه میخواهد .... خانه میخواهد ... خانه ام را میخواهم !


    آنان چنان عشقی کردند که راهیان کربلا پا بر مقتل ایشان بنهند و نردبان شدند تا حیات سالارشان را به نمایش گذارند، اما الضعیف نفسی همچون من..... اینجا درمانده مانده ام تا از کم طاقتی هایم بگویم  و شکایت کنم ....
فرقمان با شهیدان همین است؛  تفاوت دیگری هم هست؟ شباهت چه؟ چرا هرکسی شهید نمی شود؟

     وقتی همه درد ها و تحمل فراق های دست و پاشکسته َم  را باهم جمع میکنم تا حسابی سرانگشتی ، دستم بیاید و به مدد ِ  آن بادی به گلویم بیندازم ، به ناگاه آنقدر از ناچیز بودنش در قبال آنچه را که شهدا به دوش کشیده اند خجالت میکشم که دلم میخواهد همه شان را زود زیر چادر ِ نمازم قایم کنم تا کسی نبیندش ...

    دیگر آن موقع است که نمیخواهم فراتر بروم ... چون قطعا نخواهم فهمید صبر  ام المصائبم را .... صبر زینبم سلام الله علیها را ... تحمل فراق از برادر ....برادری همچون ...........هیس ریحان ! 

حالا من بیایم دردهایم را به صف کنم ... هِی غم هایم را بشمارم ... !

   آخ که چه قیاس گزافی ...چقدر دورم .... دروم از فهم .... از حقیقت .... کاش نجات پیدا کنیم ازاین قفس هایی که ما را به زمین دوخته اند ...

 


پرده سوم : من ِ او

آمدم بگویم از آقایم حسین علیه السلام .... تا اسمش را بردم یاده لشگر امام حسین علیه السلام  افتادم ! 

نه ! یاده فرمانده اش .... حاج حسین خرازی ... اصلا چه فرقی میکند ؟ همین چند حرف را داشته باشد کفایت میکند تادلمان آرام بگیرد .... ح  س ی ن .....

و  حالا جمله هایم مرا به کوچه ی حاج حسین رسانده اند و گفتند بشین و شمعت را همین جا هزینه کن ... زیر همین آستین ِ خالی بشین ... کف ِدست هایت را دور شعله ی شمعت حصار کن و بگذار شمعت جان بگیرد ... حالا نذر کن پای کوچه ی حاج حسین ... اشکالی ندارد ...خیابان بین الحرمین نشد این کوچه دنج که هست......

حاج حسین ... چقدر شبیه بین الحرمین است ...  !

آستینش باد که میخورد ، در هوا میچرخد شاید هم جانانه می رقصد !.... چقدر رها شده .... چقدر دستش کم طاقت بود که حتی رفاقت نکرد تا با قلب ِ حاجی راهی شود به سوی معشوقش...

بین الحرمین نیست ؟ خوده حاجی را میگویم تمثیل بین الحرمین نیست  ؟ کربلا رفته باشی یا نباشی را نمیدانم ! خاصیت بین الحرمین را که دیگر باید بدانی .... همان دمی که فقط دلت میخاهد جان بدهی تا چشمهایت به - یک سمت - نچرخد برای سلام دادن ....

گویی فقط دلت میخواهد بین الحرمین را از بالا ببینی تا دوبرادر همیشه کنار هم باشند....

 حالا اسم حاجی .... دستِ راست ِ نداشته اش چقدر خوب مرا نشانده گوشه ی دنج بین الحرمین ...

مگر حاجی ، رقیه داشته که برود برایش اب بیاورد ؟ نه ! نخند ! ... من فقط کمی حالم خوب نیست که واژه هایم اینچُنین در شکم هم ، دارند غرق میشوند ...

 بخند حاج حسین خرازی

اعتراف میکنم که هیچی از حاجی نمیدونم ! ...باور کن سر یک لبخندش ، دلم رفت ...سوگند که رد ِ نگاهش فرشته ها را هم عاشق میکند ،در جهادی ، عکسش روی پاکت تفال یکی از بچه ها بود ، هربار که رد  میشدم احساس میکردم حاجی داره میخنده .... میخنده به این بازی که ما داریم میکنیم و جدیش گرفتیم ...  و هنوز موندم چطور حاجی با یه دست ، آسمون رو هم جا گذاشت ...

یاده جمله فیلم خداحافظ رفیق می افتم که اصغر گفت : " اینا چه بازی رو جدی گرفتن ! ...چه ساختمونایی ...چه بتون هایی ...... انگار نمی دونن دنیا دو روزه .... "

آره  حاج حسین آقا ! ... حالا  هم فقط عکس شماس که توی اتاقمه ...  لبخند خاکي َت ، را کنار ِ همين خواب ها ، پيدا مي کنم.

لبخندي

که مي تواند

غم روزمرگي َم را تمام کند ...


پرده چهارم : من و تو

او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت . چه می گویم؟ چهره ی ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است.
مواظب باش!!!
حاج حسین را ببین!!!
او را از آستین خالی دست راستش بشناس...
افسوس که چشم ظاهربین راهی به سوی باطن اشیا ندارد ، اگر نه سجده ی ملائک را در برابر عظمت او می دیدی. و آن آیه ی مبارکه را دیگر بار میشنیدی:
(( انی اعلم مالا تعلمون))

- به قلم سید مرتضی آوینی -

حاج حسین ... دارم فکر میکنم ....اینکه هر شب جمعه شما چه صفایی میکنید توی بین الحرمین... حتما کسانی که اسمشان حسین است ، حال ّ خوشی دارند ؟ آنهایی که یک دست ، ندارند چه ؟ کدام حرم جمع میشوید راستی ؟

حاجی .... ؟

میشود تو را علاوه بر آستین خالی دست ِ راستت  ، از قلب تهی از حب دنیا هم شناخت..از انس جانت با کلام خدا .... آن جا که به شیوه قدما ایستاده قران تلاوت می کردی و از آیات آن با شرایط سخت و نفس گیر مصداق می آوردی....

  حاج حسین خرازی

حاجی ... امشب بیا در گوش هایمان فقط یک آیه قرآن بخوان ...اصلا فقط بگو " الف لام میم را !  " قول میدهیم به کسی نگوییم آمدی و سری زدی و رفتی ..حاجی ؟ حاج حسین آقا ینی نمیای ؟

تورا می شناسیم به اهتمامت به نماز و بندگی ، اخلاصت و حضورت در خطرناکترین و پر معضل ترین محورهای عملیاتی که شانه های خسته تو بودند که تنها به زیر مسئولیت آن راست میشد.

آن روز در سنگر فرماندهی تازه خوابت برده بود که خبر آوردند که ماشینی که برای خط مقدم غذا آورده راه را گم کرده است. همین خبر کافی بود تا از خواب بیدارت کند . سراسیمه پای برهنه بیرون بدوی تا پیرمرد راننده را توجیه کنی از کدامین مسیر برود . ایستاده بودی روبروی او و می گفتی می خواهی خودم با تو به خط بیایم ومسیر را نشانت دهم. حمپاره بود که به زمین نشست .....آخ این بغض گلوگیر را به کجا بریم که این دل رئوف تو بود که تو را از ما گرفت ...

حاجی ... نمیخای با ما حرف بزنی ؟ ... حاجی میدونم باید ساکت باشم ولی ...

سرتون شلوغه ..... میلاده اربابه ....میدونم ...ولی ....

چقدر دلم قنوت های یکی دستیتو میخاد .... که همان یکدست ، کفایت میکرد برای هجمه ی دعاهای عاشقانه ات ... افسوس که من با همان دو دست ِسالم ،باز دعاهایم از لای قنوتم می ریزد روی زمین.... برای همین به اقا مصطفا هم گفتم بیاید برایمان دعای قنوت بخواند..شما هم میخوانی ؟ .... حاجی میخونی ؟....

قنوتم هوای آسمان دارد آقای خرازی !

حاج حسین خرازی

* اللّهم انّی اسئلک ان تملأ قلبی حبّا لک و خشیة منک و تصدیقاً بکتابک و ایماناً بک و خوفاً منک و شوقاً الیک یا ذالجلال و الاکرام حبّب الی لقائک و احبب لقائی و اجعل لی فی لقائک الراحة و الفرج و الکرامة! ....( وصیت نامه حاج حسین )

- حاجی .... حرف بزن .. ....

* خدایا! غلط کردم، استغفرالله، خدایا امان، امان از تاریکی و تنگی و فشار قبر و سؤال منکر و نکیر در روز محشر و قیامت.به فریادم برس.

- حاجی شما که یه دستتو پیشکش کردی به ساقی ... شما که کلی داغ رفیق دیدی توی عملیات ها ... دیگه حاجی بس کن ... اینجوری ما لِه میشیم ! ما با این جفت دست هامون به خدا خیلی دست خالی هستیم .... اما شما روسفیدمون کردی ...ثابت کردی با یه دست.....عشق و مردانگی ، صداقت و رفاقت ، مرگ و جاودانگی ، و کوله پشتی پر از عشق ، چطور این همه را با یک دست برداشتی و خندیدی و رفتی؟

حاجی .. چشمامو بستم ... صداتو میخوام حاجی ...نجواهای سجده هاتو میخوام حاجی ...

* خدایا! من دل شکسته و مضطرم. صاحب پیروزی و موفقیت تو را می‌دانم و بس؛ بر تو توکل دارم.خدایا! تا زمان عملیات فاصله زیادی نیست. خدایا، «تو فرمانده کل قوا هستی»، ‎خدایا! از مال دنیا چیزی جز بدهکاری و گناه ندارم.

- وایسا ! یادت نره حاجی از دنیا یه دستم نداری  ! ... پاک حواست نیست ها !  چیز به این مهمی رو از قلم میندازی حاجی آخه ... ؟

    آخ ببخش حاجی اصلا حواسم نبود ! یادم نبود حساب و کتاب شما توی دنیا با ما خیلی فرق میکنه .... ماییم که تسبیحمون باید صدتا دونه کامل باشه ... چقدر قشنگ فقط تو کارنامت نوشتی بدهکارم ! ... پس ما کی از طلب می افتیم ! کی دیگه نمیگیم "  اللهم انی اشکو الیک ! "

* خدایا! تو خود توبه مرا قبول کن و از فیض عظمای شهادت، نصیب و بهره مندم ساز.

از تو طلب مغفرت و عفو دارم.یا واسع المغفرة، یا سبقت رحمته غضبه!

- خوش بحالت حاج حسین آقا ! بالاخره حاجت روا شدی ....


-این‌جا مقدّس است؛ مقدّس... مقدّس...خوش اومدی! اما با وضو ! اذنِ دخول بخوان ! شلمچه یعنی بوی سیب و قتلگاه حاج حسین خرازی .حاج حسینی که ثابت کرد یک دست هم صدا دارد.شلمچه یعنی شدیدترین ضدحمله‌ها؛ از هشت صبح، تا پنج بعداز ظهر یک‌ریز و پی‌در‌پی بی‌وقفه و بدون مهلت ....شلمچه یعنی معبر تا کربلا.شلمچه یعنی گریه‌ی صاحب الزمان عج .... شلمچه یعنی شلمچه !

کمي بال مي خواهم فقط کمي ....  تا مرا به همين شلمچه برساند.همانجا که مهرباني را تمام کردي ودست هایت را برايم گذاشتي وبدون بال پريدي......... بال میخاهم حاجی !

- این روز ها بیشتر از همیشه هوای کربلا بر سرم میکوید ... دیوانه ام میکند فکر جا ماندن .... چند روز دیگر کاروانی که قرار بود همراهش باشم حرکت میکند .... به من میگوید دیوار نوشت های کربلایمان را بنویس ... انگار بالکل حال مرا نمیفهمی ؟ اذیتم میکنی رفیق ؟

-کربلا مبدا همه تحولاتمان بود .... اللهم ارزقنا ...

- حالاتو انتهاي جاده نشسته اي و من هم...، تو بدون دست، دست هایم را  گرفتي نگاهت را نديدم که داشت بهشت را زير و رو مي کرد.
بايد تا وقت هست ت
ا بهشت را گم نکرده ام ، حو
الي همين خاکريزها پيدايت کنم.
تا راه را اشتباه نگرفته ام
مسيرغروب را نشانم بده...

- .... سلام بر غروب های حزن بار و معنا دار  ِ دشت کربو بلا ....

 

 


برچسب‌ها: حاج حسین خرازی, کربلا, بین الحرمین, دلنوشته با حاج حسین خرازی
+تاريخ دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 3:59 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

   در بیمارستان سوسنگرد، اتفاقی افتاده است. مردی که ترکش، سر و صورت و سینه اش را با خون درآمیخته، با آرامشی تمام، به این آیه می اندیشد:

 «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة اِرْجِعِی اِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَةً».

   شهید دکتر مصطفی چمران - مصطفای خدا ....


 پرده ی اول : من

  به گــَمانم یک سالی میشود  ، " بهشت " برایم "بهشت" شده است ،....از  راهیان ِ پارسال ، پای ِ لنگانم به گلزار ِ بهشت ، باز شد ... !

- پارسال برای اولین بار که رفتیم دهلاویه بیشتر گیج و منگ بودم تا هوشیار ! ...

- آمدم تهران ، رفتم بالای سر قبری که اسمی  رویش نبود ...

- در جشن ِ چادری که رفقای نابم برایم به پا داشتند  ، کتاب " عارفانه ها "ی دکتر چمران  هم،  روانه ی کتابخانه ی اتاقم شد ...

- هر از گاهی پیامکی از جانب یکی از رفقا می آمد که دل می برد و آخرش مکتوب میشد " قالَ آقا مصطفا ! "

- قبل از اردوی جهادی نام شهید ِ محبوبمان را پرسیدند تا در روز های جهادی ، برایمان به عنوان تفال پیامی از او به ما برسد ... و  کلام و منش ِ آقا مصطفا رفت در پاکت ِ منتسب به من ....

    پاکت تفال من در اردوی جهادی نوروز 1391 - منتسب به شهید دکتر چمران - گروه جهادی خادمان وارثان زمین   

چمران ... مصطفای چمران .... دکتر ... مصطفای خدا ....! چه میگویم ؟

و حالا این چند روز مُدام ، بر سر قلمم  دعای حفظ بلا و چه چه ، فوت میکنم  که مبادا بعد از این غسل ارتماسی َش باز خوب نچرخد و ننویسد ...  باز نوکش بشکند و قلمم کوتاه تر و کوتاه تر شود ... خدا نکند ....

  - احساس کردم چقدر واژه به واژه ی مصطفای خدا ، حرف های مرا خوب میفهمند ...

چقدر واژه های مصطفای خدا ، بوی خدایی میدهد ... چقدر قلمم دلش تنگ است برای به نظاره نشستن خودکار ِ کم جوهر خاک نشینِ سنگر ها ... چقدر قلمم ، دلش سجده میخواهد ... قلمم .... قلمم ...


پرده دوم : او

در این روز های سرد ِ ملقب به عصر ارتباطات و پیشرفت علم بشری (!) چقدر انسان ها، دلّالْ مسلک اند و  در قبال اندک توانایی شان چقدر خرمن خرمن زَر می خواهند و تعظیم واکرام... اما او ، زراندوزی، حرفه اش نبود. چه بی ادعا بود مصطفای خدا و  چه قدر زیبا گفت :

«... چه فایده دارد حقوق زیادی بگیرم، ولی در دنیا بی عدالتی وجود داشته باشد؟».

 و چقدر خوب گاهی اوقات که آدمی دلش پُر میشود از  بوی تعفن دنیا ، ناخوداگاه چشم هایش را می فشارد تا دیگر نبیند.... اما...اما به ناگاه تصاویر مردانی همچون او ، می آید و می نشیند روی چشم ها... آه که چقدر آرام می شویم ... آرام .... آرام ِ آرام ...

    به چهره پر ابهت او که نگاه میکنم ، از عجز خود در فهم ابعاد ِ روحش،  مضطر میشوم  ولی نگاه هایش... در نگاه هایش، رازی هست که نمیفهمَمش... خیلی از نگاه های دیگر را هم نمیفهمم ...مثل ِ نگاه دلربای حاج حسین را ..حاج حسین خرازی....اما نگاه مصطفای خدا ............

    همیشه از خود پرسیده ام چگونه می شود دنیا را با همه زیبایی هایش به دست آورد و به راحتی آن را رها کرد؟ چگونه می شود، بالاترین مقام علمی روز را در دفتر افتخارات خود به ثبت رساند و آن گاه، آن همه افتخار و احترام و اعتبار را با گم نامی و آوارگی، عوض کرد ؟ و انگار جواب این سوالم آنقدر  ساده است که در همین دنیای مجازی نِت در گشت گذار های آوارگی َم در میان کلام امیر علیه السلام  دریافتمش ، امیرالمومنین علیه السلام جایی در نهج البلاغه فرموده اند :

 «عَظُمَ الْخالِقُ فی اَنْفُسِهِم فَصَغُرَ مادُونَهُ فی اَعْیُنِهِمْ».

" آری! خالق عالم آن قدر در جان او عظمت یافت که غیر او هر چه بود، در چشم همیشه بارانی اش حقیر و کوچک شد. "

و البته که گفته اند مصطفای خدا ، مرید امیرالمومنین علیه السلام بوده است ...

   بگذریم .... مصطفای خدا ، در وادی نبرد عشق و استدلال، تمامی ذرات بدنش را صغرا و کبرا چید، از پایش پرسید و نماندن را شنید؛ از دلش پرسید و پرواز را خواند ؛ در عرصه نبرد عقل و عشق، هزار خمپاره از کنارش گذشتند و هزار هزار بار، عقل و دل را قربانی کرد تا از چمران ، فقط یک نشانی بماند؛ یک نشانی کوچک، مثل  .......

 


پرده ی سوم : تو

مگر نه اینکه همین انسان خاکی، «خَلیفَةُ اللّه َ» در زمین است؟! تو ، به تفسیر این جمله نازل شدی مصطفای خدا ... تو و همان هایی که  تابوت هایشان تازه دارد روی دست ها میچرخد ...

   همیشه روی تابوت های شهدای گمنام تفحص شده ، نام جلاله ی -الله - در رخساره ی پرچم پهن میشود ...مانده ام .... چه کرده ای که سال هاست بر سنگ مزارت ، نام - الله - ماندگار شده ؟ گویا این پرچم هنوز دِینَ ش را به تو ادا نکرده .. نه آقا مصطفا ؟  

    مزار شهید دکتر چمران - مصطفای خدا - مزین به نام الله

   مصطفای خدا ، چه کرده ای ؟ ... میدانم که تو ، به آسمان نزدیک بودی؛ به لحظه های تولد ِ باران و به  لحظه های نابِ استجابت دعا  که تنها تو بودی و خدا. .. چقدر خلوت با خدا میچسبد نه آقا مصطفا ؟ ... و تو چه عشقی کردی ...

فهمیدی حالا چرا میگویم مصطفای خدا ... مصطفای الله .... حتی او هم تو را برای خودش خاسته آقای چمران !

   خودت بهتر میدانی ما که دلمان میگیرد ، خب نابلدیم و ناشی ...می نشینیم دنبال فلان فایل صوتی و یا مضطر دنبال نوشته ای میگردیم که فرکانسش منطبق باشد بر امواج ِ ناهماهنگ دلمان ...

و گاهی که میرسیم به داغ ِ نوشته های تو ................آخ ...آخ از مناجات هایت ...  .. نه دیگر نمیگویم باقی َش را خودت بهتر میدانی نه آقا مصطفا ؟  پس گفتنش چه سود ...

کاش می آمدی همین جا میان جمع ِ دلشکسته هیئت ِمان می نشستی و فقط یک خط ، یک خط  از آن مناجات هایت را با آن سوز حنجره ات نجوا میکردی ... آن وقت میدیدی که عصاره ی جان ِمان از  این زندان ِ تنگ ِ تاریک ِدنیا ، گریخته است ...

هنوز لبنان، لبریز است از رایحه نَفَس هایت مصطفای خدا ... راستی چقدر نفس هایت برکت داشت مَرد ! ...

هنوز می توان از مریوان و سردشت و هویزه، صدای مهربان و صمیمی ات را شنید. تو بزرگ بودی... بزرگ تر از آنکه تنگیه این قفس دردآلود دنیا، ظرفیت روح بلند تو را داشته باشد.. مصطفای خدا چشمانت به رنگ آفتاب بود، اما خوش به حال آن چشم ها آقا مصطفا ! که عاقبت ِ سرخی داشت...

 

اگر خدا صدایش نکرده بود، اگر شوق پرواز در سینه اش پرپر نمی زد، هرگز وصیت نمی کرد:

«دست عشق را بگیرید... عشق که مصیبت را به لذت تبدیل می کند و مرگ را به بقا...»

 


    پرده چهارم : من و تو

* خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای علم وجود در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.

-درست دارم میشنوم ؟ بیا آقا مصطفا ... میخواهم واژه هایم در میان کلامت گم شود ... بگو برایم .. بیا که دست هایم را قنوت کرده ام .... جمله هایت را بخوان آقا مصطفا ... آخ که کاش میشد روزی با تمام وجودم جمله هایت را هجی میکردم برای خدا ... آخر کمی حق بده آقا مصطفا ، آدم دردنوشت هایت را بخواند و حسرت امانش را نبرد ؟ گلویش خفه نشود از حسرت ...حسرت ..از نفهمیدن ها ...از نادانی هایش ...

- بیا پس معطل نکن اقای چمران ... قنوت هایم را به رسم آداب هر روزه ام، گرفته ام ، اما معجون دعایش با خودت !  بیا ..بیا اجازه بده فقط یکبار هم که شده قنوتم نور شود ... مرا باور کن که لالم در این دست های خالی که میرود سمت آسمان !

بگو مصطفای خدا ...

* بگذار از دنیا بگذرم بگذار دنیا را سه طلاقه کنم بگذار از همه خوبیها و لذت ها و پیروزیها و امیدها و آرزوها بگذرم خدایا به سوی تو می آیم من متعلق به توام من زاده توام من امر توام من عشق توام من درد تو ام... تو مرا کفایت می کنی بگذار از همه چیز ببُرم حتی از زیبایی حتی از غروب آفتاب حتی از نغمه پرندگان حتی از موج دریا حتی از نغمه اسرارآمیز ستاره سحر مرا بس است همین تجربه های تلخ، همین لذات کثیف ،همین آرزوهای خاکی ،همین خواستنیهای زود گذر،همین خوشیهای پر درد ،خدایا تو زیبایی را خلق کردی و در غروب آفتاب مخرجی برای تسهیل دردها و غم ها و انتقال آنها به زیبایی و عرفان و در طلوع صبح حیات و نشاط و عظمت و مبارزه و زیبایی در غروب...
خدایا تو را شکر می کنم که در زیبایی غروب جاذبه ای خدایی گذاشتی که روح انسان را از زمین خاکی جدا کند و دردها و غم ها را به زیبایی و عرفان مبدل نماید و تحمل شکنجه ها و مصیبت های روزانه را آسان کن خدایا !

-  آقا مصطفا .... دارم میشنوم ...بگو کلامت را دارم روی قلبم جمع میکنم ...بگو ..دارم با صدای خودت میخوانم .. بگو .. تو که اهل ِ  تکبر نیستی ... میدانم مدعی هم نیستی .. ساده ساده ...بگو برایم بیشتر ... دلت چه میخواهد آقا مصطفا ؟ بگذار ماهم یاد بگیریم پشتت تکرار کنیم هرچند.... ..  

* خوش دارم هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس از غم ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد هیچ کس از راز و نیازهای شبانه ام نفهمد هیچ کس اشک های سوزانم را در نیمه های شب نبیند هیچ کس به من محبت نکند هیچ کس به من توجه ننماید جز خدا کسی را نداشته باشم جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم جز خدا انیسی نداشته باشم جز خدا به کسی پناه نبرم ...

- وای .... آقا مصطفا ... بیشتر از این لِه َم نکن... سیلیَ م نزن... دیدی چه خاک بر سری شده ام ؟ نصیحتم کن بیشتر ... آقا مصطفا .... مصطفای خدا ....

* خسته شده ام-قلب شکسته ام قابل التیام نیست اقیانوسی از شکست آتشفشانی از درد آسمانی از تنهایی مرا احاطه کرده است روح حساسم را کسی درک نمی کند و من نمی خواهم هرگز نمی خواهم کسی مرا درک کند ابدا انتظار ندارم که با کسی راز دل بگشایم سوخته ام مرده ام دل شکسته ام پژمرده ام...

 - باید هزار بار مکالمه مان را بخوانم آقا مصطفا ... هزار بار بیشتر ... چه میگویی ؟ دارم غرق میشوم ...کاش میشد حداقل فقط یکبار سوختن را تجربه میکردم و بعد لال میشدم ...  دعا کن برایم .. دعا کن آقا مصطفا ...

 * خدایا ! ما را ببخش از گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم گناهانی که می کنیم و با هزار قدرت عقل توجیه می کنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم ، خدایا !تو آنقدر به من رحمت کرده ای ... آنچنان مرا مورد عنایت خود قرار داده ای که من از وجود خود شرم می کنم خجالت می کشم که در مقابلت بایستم

- آقا مصطفا ..... دارم خفه میشم ... خفه ....

 * ای اشک مقدس! سلام خالصانه مرا بپذیر.

تو ای اشک! عصاره ی وجودی. تو آتشفشان قلب سوزانی که می جوشی و می سوزی و در دیدگاه انسان به عالم وجود قدم می گذاری ای اشک ! ای انیس شب های تار من ای آنکه در اوج صعود به سوی معراج مرا همراهی کردی ای آنکه در سخت ترین دردها و کشنده ترین غم ها قلب مجروحم را تسکین بخشیده ای ای آنکه وجودم را تطهیر کردی و مثل طفلی معصوم از گناهان پاکم نمودی ای آنکه مرا ذوب کردی و کیمیا صفت وجود خاکیم را به خدا رساندی ای آنکه مرا نیست کردی از خود خواهی و خودبینی نجاتم دادی مرا به مرحله فنا رساندی که جز خدا نبینم و جز خدا نگویم و جز خدا نخواهم ...

 


 - اصلا باورم نمیشود از کتابخانه برسم خانه ....  صفحه ویترینم را باز کنم و از آقا مصطفا شروع کنم به نوشتن... ... گفته بودم قلمم را قسم داده ام که دیگر حواسش باشد ... فکرش را هم نمیکردم بنویسد " میم مثل مصطفا ... " ... بدون هیچ فکری یا مقدمه ای ..... فردا صبح امتحان دارم ! .... چقدر چسبید اما ...

- امشب این اجازه را بده فقط یکبار بگویم مصطفایِ مــن ....

- چمران، همان است که همسرش در وصف او سرود: «مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین ؛ به خلوص » .... این چند واج یعنی تا کنون ما حتی یک قدم خالصانه ...............آخ ..... مگر چقدر وقت داریم ؟ مگر غیر از این است که نفس به نفس ... ممکن است قطع شود ؟... پس چرا هی حواسمان پرت میشود ؟

- اگر چمران را قطره ای واصل به دریا بخوانی، به بیراهه رفته ای. او  اگرچه نخست، قطره ای کوچک بود، اما آن قدر از سرچشمه های ایثار و انسانیت و اقیانوس محبت الهی سرشار شد که چون سیلی خروشان، به راه افتاد تا هم خود به مقصد برسد و هم موانع رسیدن به دریا را از سر راه هزاران قطره سرگردان دیگر بردارد و رسیدن به حق، شاهراهی باشد جاودان. مگر سیل را خار و خس بسیار، از رسیدن به دریا باز می دارد؟!

- امشب " شهید نوشت " هم به عناوین موضوعی بلاگم اضافه شد ... چه احساس ِ خوبی!

- نوای وبلاگ + صوت مصطفای خدا ...

- ( هرکاری کردم متن رو کوتاهش کنم نشد ... یعنی تمام سعیم رو کردم تازه این شد ... برای خوندن دیگران نمینویسم ...برای خودمه .... لطفا به چشمان خودتون آسیب نرسانید برای خوندنش ... :دی  )

- نثار شادی روح عرشی مصطفای خدا و یارانش ، بخوانید فاتحه مع الصلوات !!


برچسب‌ها: سالگرد شهادت شهید دکتر مصطفی چمران, شهید چمران, دلنوشته با شهید چمران, مصطفای خدا
+تاريخ پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 1:4 نويسنده - کعبه ی دل - |