بسم الله الرحمن الرحیم
« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»
الله اکبر ... الله اکبر ...الله اکبر ... الله اکبر ...

در تلاطمُ چند کپر،در وسط ِ یک کویر ِ بی جان،درسروصدای خسته ی بچه ها،منتظریم تادنبالمان بیایند ...
بالاخره میرسند ، در مینی بوس جمع می شویم و حالا باید به محل ِ اسکان برگردیم ...
نزدیک ِغروب است .... آخَر میدانی آنجا غروب که میشود ؛ انگار دلت بی اختیار شِیهه می کشد ! یک حس ِ عجیب ُ غریب ، یک حس عمیق ُ قریب !
یکی از آقایون ِ جلوی مینی بوس ، سرش را از پنجره بیرون می کند و حالا در آتش ِ رنگ های داغ ِ آسمان ، الله اکبر ِ کِش داری را برای اذانش در آغوش ِ آسمان نجوا میکند .... آخ ....بخوان.. بخوان ای که ذکرهایت ، دل می برند ... دل .... دل ... چقدر جان دارد این اذان ... اذان .... اذان .......................... دلم میخواهد تمام آن اشهد هایش را باز و باز زمزمه کند تا تمام ِ تمام کویر روی آسمان سجده کند !
دلم میخواهدلا اله الا الله َش اینقدر کش بیاید و روی الله َش بماند تا همه غَش کنند ! غَش ... ...راستی ؛ ای موذن ، نمی خواهی خودت برای اذانت گریه کنی ؟ میدانی چند وقت بود گوش هایم عادت کرده بود به فرکانس های بی جان ِرادیو برای شنیدن ذکر های خدا .....؟
+من میگویم کسی که اذان شناس باشد ، دیگر روضه میخواهد چکار ؟ با اذان هم میشود گریه کرد ...با اذان هم میشود یاد خیلی چیزها افتاد .................
- یادم باشد به او بگویم در خانه مان ، اذان هایش را بلند زیر گوشم زمزمه کند .... دلم میخواهد ذکر ها جان داشته باشند ...چقدر خوب که با صدای او عاشقی یادم بیاید ! دلم میخواهد بنده ی خدا باشد .... مُذکر ِ خدا ...
- ریحان ! هیچ وقت دلت با اذان اینقدر ، نلرزیده است ، اذان میگویند و تو جانت ، جان میگیرد ... انگار شراب طهوریست که دارد سیرابت میکند ...
میدانم که تشنه ای ....تشنه ...لَه لَه میزنی ....شهر ، آدم را تشنه میکند ! شهر آدم را ، بیچاره میکند ! شهر گوش های آدم را سنگین میکند .....شهر ....شهر ....شهر ، بوی زمین میدهد ! بوی تعفن ِ زمین .... ( کسی زیرگوشم با طعنه میگوید : خوب بلدی با کلمات ، حرف های شعاری بزنی ! میگویم : " ... کاش .... هیچ ! " )
شهر ، به دلت خیانت میکند ! میگذارد اَشهَد هایت را هر روز و هر روز بی جانتر بگویی ....میگذارد بیشتر با مردم ، هجو بگویی .... بشنوی ... ! روزمرگی های شهر نشینی َت ، روح ِ تمام ذکرهایت را بلعیده !
شهر ، زبانت را بی مزه کرده است ! آنقد که یادت رفته چقد لا اله الا الله ِ خدای تو خوشمزه است ....
شهر ، ذره ذره ابعاد سجاده را از تو میگیرد ... حتی اذان گفتن را از لبان ِ تو ... از چشمان ِ تو.... باورکن !
و حالا تو محتاج ِ محتاج ....
برگشته ای به شهر ، دلت لکنت گرفته از ذکر گفتن !
یادته ریحان ؟
آن اوایل در سحر های جهادی ، زیر پتویت آنقدر جا به جا میشدی تا باز خوابت ببرد ؛ اما از بلندگویی صدای اذان محزونی پخش میشد که برای اولین بار میشنیدی آن اذان حزن بار را و تو دلت میخواست برای آن لحن و آن فضا پیش خدایت جان دهی ..دلت میخواست نذر کنی که ای خدا میشود هر سحر عاشقانه باشد ؟ میشود وقتی بلند میشوم باز بچه هایی را ببینم که هر کدام شان ، تسبیحش را درسجده اش دارد هزینه میکند و من خجالت بکشم ...خجالت بکشم .... آنقدر خجالت بکشم تا این چشم هایم بهشان بَر بخورد که دیگر نخوابند ؟ میشود خدا ؟
در شهر ...در تهران ...دلت برای سحرها تنگ میشود ! در شهر ، خوابِ آدم سنگین میشود .... اعمال آدم سنگین میشود ! آنقدر گند میزنی که روی کارنامه ات مینویسند بیدارش نکنید.....عاشق نیست !
محتاج ِمحتاج میشوی .... برای همین دنبال بهانه ای.... هراسان دنبال جایی میروی که برایت از کربلا بگویند ! نقطه حساس دلت را میدانی....سفینه النجات خودت را میشناسی ....هیس! آخ ..آخ از سرزمین ِ ک ر ب ل ا ....
دلت برای ابعاد جهادی تنگ می شود ! دلت برای آن همه خوبی که مُشت مُشت روی صورتت میریخت تنگ میشود ....آخ ...آخ .... چقدر تو از جهادی یاد گرفته ای ریحان ! راستی این جهادی ها ، نذر که بوده که این چنین زیر ُرویت کرده ؟
اذان میگویند..
اذان ...
چقدر در تهران وقتمان کم است که نمازهایمان را با یک اقامه ی ساده شروع میکنیم ! چقدر دلمان نسبت به اذان های شهر بی تفاوت شده است ! به نماز اول وقت !؟ ........به .... نماز اول وقت ، یعنی اجابت ِ مستانه ی عاشقی ....
چه میشود یکبار که صدای اذان را شنیدیم از تاکسی پیاده شویم ، از اتوبوس بپریم پایین ، چشم بدوزیم به گنبد مسجدی و برویم در آغوشش ؟ چه میشود ادای عاشقی دربیاوریم ؟ ... چه میشود یکبار هم کاری کنیم خدا به ملائکش بگوید " کیف کنید از بنده ام ..... "
چه میشود با تکبیره الحرام نماز ، یک اذان و اقامه ، با ذکرهای جاندار روانه ی دل بیچاره ی خودمان کنیم که دارد میمیرد ...میمیرد ....
آخ .... دلم جهادی میخواهد ...
همان جهادی ای که زیر آسمان زیر چادرهای برزنتی َش در دل ِ تاریکی، یک نماز جماعت دلچسب ، میخواندیم.... آن نمازها بود که در زیر چادرهای گل گلی مان، گریه داشت حتی وقتی که هیچ روضه ای پشتش نبود ، " السلام علیکم و رحمه الله وبرکاته " را که تمام میکرد امام ، هق هق ها بلند میشد ...باور کن !
باید بوده باشی تا حرفم هایم را بچشی عزیزدلم .....

دلم اذان میخواهد
لا اله الا الله ...
لا اله الا الله ...
لا اله الا الله ...
....
....
صدای گریه می آید ...
خوشبحال دلی که فهمیده لا اله الا الله یعنی هیچ دلبری به سان ِ او نیست ...
صدای گریه می آید ...
+ دلم میخواهد عاشق شوم ...کسی در درونم می گوید : سحر سحر سحر ، فرهادت میکند !
+ گاهی فکر میکنم ما همینجوری نمازهایمان تهی است از عاشقی ...چقدر بی رحمیم که از سر وتهش هم میزنیم ! میترسم وقتی شب اول قبر از نمازم بپرسند .... میترسم از اینکه خودم را نمازگزار میدانم و خیالم از این بابت راحت است ... میترسم ....
+ نه ! ....اگر او که میگویند داریم به سرعت نور به ظهورش نزدیک میشویم بیاید و زیر برگه نماز خواندنم ، مُهر نزند من که دق میکنم .. دق .. میترسم ...می ترسم...
این روزها زیاد میترسم .....