بسم الله الرحمن الرحیم
« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی »
سحر جمعه است ، گوشه های خاص و دنج حرم را دوست دارم ، بالاخره در حرم َش آن گوشه ام را می یابم ، یک خواب ِ آنی به سراغم می آید تا چشمانم را می بندم صدای خانم عرب کناری ام حواسم را پرت میکند ؛ چیزی می پرسد ، وقتی به زبان عربی پاسخش را میدهم از اینکه میتواند با زبان ِخودش با من سخن بگوید انگار صمیمی تر میشود و میخواهد مکالمه ادامه داشته باشد ...
از عربستان سعودی زائر امام رئوف شده است ، از پشت پوشیه فقط چشمانش را می بینم اما آنقدر باهم گرم می شویم که درد ِ دلش جان میگیرد و بی دلیل دلم میخواهد اشک هایش را از پشت پوشیه ببوسم !
نمی دانم چه می شود که بحث مان کشیده میشود به وضعیت موجود شیعه در عربستان سعودی ....
اسمش فاطمه است ، زنی میانسال ! شیعه ای که با تمام درد ، از لحظه لحظه ی زندگی َش می گوید ! از فشار ِ سیاست های آل سعود و سختی ای که دولت و محله های اطراف و وهابیون بر شیعه ها می آورند ....
از غربت می گوید ... غربت ! از غربت ِ شیعه ...غربت غربت ....... انگار که یاد حرف اقا مصطفی چمرانم می افتم که هر جا شیعه ای دیدید به او محبت کنید که ۱۴۰۰ سال است که شیعه یتیم است ! هیچ وقت با این وضوح درک نکرده بودم یا حداقل به آن ؛ به این شکل عمیقا فکر نکرده بودم که حقیقتا زندگی شیعیانی که در این بحران ها نفس می کشند چقدر طاقت فرساست و البته که چقدر اجر و قرب دارد .... و ما با این همه زمینه های حاضر و مساعد چه کرده ایم ؟! .... چقدر عقبیم ؟!
بیشتر از وهابی ها میگفت ، که چقدر در مدارس برای فرزندانشان شبهه پراکنی می کنند و چقدر باید حواسشان به فرزندانشان باشد که با تفکرات ِ شیعه تربیت شوند و مصون بمانند از این همه حملات ِ روانی دشمن ... میگوید با اینکه با اهل تسنن هم همسایه اند و با آنها عهد اخوت دارند ، اما باز حس غریبگی میکنند ...

میگفت اینجا - مشهد - بهشت است برایش ... بهشت ِ بهشت .... ! میگفت اینجا ، حضور امام حس می شود ! اینجا حس میکنی در آغوش امامی ! .... میگفت اینجا امام ؛ زائر دارد .... آدم زائر ها را که می بیند خداروشکر میکند ...اما بقیع ....! بقیع .....
انگار پشت همه ی کلمه هایش یک بغض ِ تازه نفسی کاشته شده است ، با هر دردی که سخن میگوید هم قلب ِ من و هم چشمان او می لرزد ...
به او گفتم من حتی تحمل همان چندروز بی حرمتی ای که در مدینه منوره دیدم را نداشتم ؛ شما چگونه این وضع را تحمل میکنید ؟! گویی که دست گذاشته باشم روی همان نقطه داغ داغ داغ قلبش !
انگار که خودش و زندگی خودش را یادش رفته باشد و فقط غربت ائمه بقیع برایش تداعی شده باشد .....
از پشت همان پوشیه ، سرش را میچرخاند در رواق ؛ بزرگی و جلال و آینه کاری اش را می بیند و یا یک حسرتی میگوید میشود روزی برای سیدنا حسن بن علی علیه السلام هم بارگاهی ساخته شود ؟
از حبیبش رسول الله صلوات الله علیه برایم میگوید ، چقدر می چسبد وقتی یک عرب زبان ، نام ائمه را بر زبانش جاری میکند ، نمیدانم چرا ؛ اما حس میکنم فطرتمان با زبان عربی یک حس ِ دیگری دارد ...یک حس خاص ! انگار یکجور دیگر نام ائمه علیهم السلام به آدم میچسبد ؛ وقتی زنی ...نفسی ....با آن لهجه فصیح عرب زبانش ، نام رسول تو را بگوید آن هم با نهایت احترام و اکرام و خضوع .... نه مثل ِ بعضی ما که انگار .................................................... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
سخنش به خانوم حضرت زینب سلام الله علیها هم میرسد ... آنقدر حرف هایش و لحنش درد و بغض داشت ، که زینب و طیبه هم که کنارم نشسته بودند با اینکه درست متوجه نمیشدند او چه میگوید گریه شان گرفته بود !
بعد میگوید : هر کجا و هر زمانی که شیعه نباشد آن امام معصوم ما ، غریب است ! غریب .... اللهم عجل لولیک الفرج را یکجور دیگر زمزمه میکند ....! لکنت میگیرم برای آمین گفتن !!
آخر میترسم وقتی پرده ها کنار برود بگویند امام رضا علیه السلام غریب است
حتی میان این همه شیعه ایرانی ...میترسم .... از شیعه نامیدنمان اما شیعه علی ع نبودنمان میترسم ....
دختران محجبه کوچکش کنارش نشسته اند ، از تعداد فرزندانش می پرسم ، از حسش نسبت به پوشیه زدن ، از نوع حجاب ، از خیلی چیزها ، که تک تک جواب هایش برایم نور و جان داشت !
مکث میکند و با یک تلخی خاصی از من می پرسد در ایران روزه امری واجب است ؟ حجاب چطور ؟
مکث میکنم و با یک فخر ِ خاصی می گویم : " نعم نعم عزیزتی ، هذا امر ُ واجب فی بلدی علی الناس ! "
با گله پشت سرهم واگویه میکند ، پس چرا در اماکن عمومی افراد میخورند ؟ چرا با این حجاب های نامناسب و خلاف ادب به محضر سیدنا مولانا امام علی بن موسی الرضا علیه السلام وارد حرم شریف میشوند و......................... بغض میکند !
بعد می گوید چرا ایرانی ها با ما اینطور برخورد می کنند ؟ چرا از عرب ها خوششان نمی آید ؟ مگر ما شیعه نیستیم ؟ ما در کشورمان آن طور تحقیر می شویم ....اما ناراحتمان نمیکند ، چون آنها دشمن اسلام هستند ، ما مقاومت میکنیم ، تحمل میکنیم ..... اما در اینجا دلمان میشکند ! پس ما کجا برویم که دلمان گرم باشد کنار خواهران و برادران شیعه مان هستیم .....
دست هایش را گرم میگیرم و از روی همان پوشیه ، پیشانی اش را می بوسم و میگویم ... همه ایرانی ها اینطور نیستند ! همان عده ی قلیل ِ ...... چه بگویم !؟ می گویم شما شیعه ی علی علیه السلام هستید ....
مقاومت کنید ...او می آید ، او می آید ........
آمین هایش ، تا مغز استخوان آدم فرو میرود ......
شماره ام را برایش مینویسم و می گویم هر وقت طهران آمدید ، آنجا ما در خدمتت هستیم .
یک فی امان الله جانانه روی صورتش جا میگذارم ، پوشیه اش را برمیدارد و با من خداحافظی میکند .
.
.
.
.
.
بعد یک لحظه فکر میکنم ، چقدر دریچه دیدمان نسبت به دینداری کوچک است !
آنها شیعه اند و ماهم شیعه ..... خواهران و برادران شیعیان ما در چه وضعیت غیرقابل تصوری در حال مقاومت اند و منتظر ظهور ..... وما چه کرده ایم در قبال شیعه بودنمان ؟ !
و ما اینجا ....اینجایی که مملکتمان شیعه است و راحت و بی هیچ دغدغه ای هرقت دلمان تنگ شود حسین مان را نجوا می کنیم یا .........................................
چقدر ما بدهکاریم به خدا ...
چقدر نعمت هایی را داریم که حتی ازشان بهره نبرده ایم چه برسد به شکرگزاری برای داشتن شان !!
میترسم
دلم یک سجده تام شکرگزاری میخواهد ! حتما کیف میدهد چشمانی قشنگ شوند در سجده ای که عطر شکرالله بلند شده ....آخ !
می ترسم ....
می ترسم از روزی که کسی می آید و قرآن را برایم باز میکند و آیه ای از نور منفجر می شود روی چشم هایم که:
" ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم "
در آن روز همه شما از نعمت هایی که داشتید بازپرس می شوید ...
در آن روز همه شما از نعمت هایی که داشتید....
در آن روز همه شما از نعمت ها ....
( آیه آخر سوره مبارکه تکاثر )
- حواسمان باشد به رفتار و ادب مان نسبت به قومیت های دیگر ... امان از محاسبه هاو خجالت کشیدن هایمان....... عرب ها، افغان ها و .... ... شیعه،یتیم است! علی الخصوص در دول و ملل دیگر ... هوای خواهران و برادران دلسوخته شیعه مان را داشته باشیم ...
- اینجا برای چون منی بوی لحظه های خوب را می دهد ... کاش باز روزی ام شود آن لحظه ها !
- دلم برای یک لحظه بغل کردن ضریح َت لک زده ! برای یک دَم خیره شدن به اشک های زائرانت .... برای آن لقمه های یواشکی ای که می افتاد در سفره مان...برای .............آخ! برای همه خصوصی های بین من وشما، این دل تنگ است ....
آقاجان.... دلم شما را میخواهد .....فقط شما را ...
التماس دعا، پای دَم به دَم تشنگی هاتون ...
بسم الله الرحمن الرحیم
« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»
روزهایت به سان دانه های فیروزه ای تسبیح ات میچرخد و تمام می شود...

چقدر دلت برای رنگ ِ فیروزه ای اینجا تنگ شده بود !
حالا چندین ماه از تاهل گذشته است و تو خیلی وقت است که دلت برای گوشه اتاقت و روضه های "ح س ی ن "بیش از بیش تنگ شده !
یاد هیات های ماهیانه دوستانت می افتی که چقدر با بحث هایشان، هربار جان میگرفتی ....
هوای هوتبان میزند به سرت و خانوم های روستایی ....
گرمای ظهرهای تهران را که می بینی و کم تحملی ات را ، یاد ظهرهای تابستان ِ کرمان و روزهای جهادی ات می افتی که چگونه دعا میکردی که خدا آن افتابِ داغ را را روزی ات کند تا تو زیر آن افتاب دستِ بچه ها را بگیری و بچرخید و بدویید باهم و خنده های بچه ها، وجودت را خنک و تازه کند ....
ماه مبارک رمضان امسال طعم دیگری میدهد؛ سحری هایی که دیگر پای سفره آماده -مادر- نیستی و همه رنگ های سفره ی امسال دست ِ توست و جانمازی که دیگر کمتر فرصت داری به آن سر بزنی حال چه از سر غفلت یا کاهلیست و یا از سر انجام تکلیف ِ اولی تریست ... خدا میداند اعماق دل را ! الامان ...
هرسال،بنا گذاشته بودی در ماه مبارک رمضان، چندنفری را جمع کنی و یک دهه از آن را در گوشه دنج دارلکرامه ی صحن انقلاب امام ِ رئوفت، سپری کنی، چند سال روزیت شد و هر سال پربرکت از سال های پیش ...هرسال با سحرهای دلچسب تر از از سال های پیش ... دلت به مشهدهای ماه مبارک رمضان و جمع های چند نفره ی دوستانت عادت کرده بود، به گریه های غیرمنتظره طیبه سر سفره های افطار، به یقین و بغض های نگار ؛ به شیطنت های شکوفه ... و دعاهای زینب !
همیشه جا ماندن، برایت سخت بوده است مثل یک بچه ی بهانه گیر و لجوج دلت میگیرد . حالا تو امسال کاروان چند نفره را با دل و نگاهِ حسرت آمیزت بدرقه میکنی... هرچند در دل امید داری که در جانمازت در گوشه خانه ات در همین تهران، مشهد برایت زنده شود و ضریح روی مُهرت، جا خوش کند ....
.
.
.
و چقدر دانه های تسبیحی داری که بخواهی دانه دانه، پایشان بنشینی و از برای هرکدام یک طومار دلتنگی روایت کنی .... اما ... اما .....
اما در کنار همه ی این دلتنگی ها ، زندگی با "او" برای تو -شیرین تر- است وقتی حوالی جانمازتان و برای رضایت خداوند ،این نفس کشیدن ها برقرار باشد ...
حتما همه چیز میتواند همان میزان اجر را داشته باشد مثل ِگذشته ، شاید فقط قالب های دلبری ِ تو برای بندگی عوض شده اند ... قالب عبودیتِ تو برای مولایت ! باید طور دیگری بندگی کرد ... هرچند شایددل؛ کمی ناسازگاری کند و ساز مخالف بنوازد.... اما با همه این اوصاف اینجا باید دل را غسل داد ... غسل ِعبودیت !
- ذکر این دلتنگی ها شاید حکم یک مُشت آب سرد برای بیداری ِدل را داشته باشد ! به هر حال دلتنگی ها هم سختی های خودش را دارد .
- بگذریم ... دردلی که سودی نداشته باشد نوشتن و خوانده شدنش، همان بهتر که منقطع بماند .
-یادداشتی گذاشتیم که بگوییم زندگی در جریان است و متاهل شدن یک مسئولیت سنگین و خوش طعم است که باید حواسمان به همه ابعادش باشد که نکند چیزی کم بگذاریم .
تاهل ، ریزه کاری هایش بیشتر و جزئی تر است ... خدا کند حواسمان پی ِ تسبیح فیروزه ای باشد و این عادات و تکرارهای زندگی متاهلانه، حواس ما را از بزرگی نعمتی که او روانه مان داشته پرت نکند ...
خدا کند تسبیح دستمان بماند و هر روز و هر روز خداوند را بیشتر شکر کنیم و گاه گاهی سجده های طولانی را را از دلمان دریغ نکنیم ... ...
- یقین دارم "دل ها" نور و روشنی شان وابسته به همین دَم به دَم طولانی شدن سجده هاست. دلم می خواهد حواسم بیشتر به سجده هایم باشد -
- اینجا اگر سکوتی برقرار شد نه برای نتپیدن این دل ،که چه بسا این دل بیشتر و بیشتر تپید و لغزید و طلب اشک داشت؛ اما شاید تکلیف، پای ننوشتن بود تا نوشتن! شاید باید برای امور دیگری وقت را سپری میکردیم تا اینجا .
حالمان خوب است، هنوز شرمنده او برای نعمتش هستم و هنوز منتظر یک بغل ضریح ...
- یادش بخیر
التماس دعا، پای دَم به دَم تشنگی هاتون ...