بسم الله الرحمن الرحیم
« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»
اذان صبح برایم قشنگ ترینِ اذان هاست ! قند دلم آب می شود وقتی الله اکبر اول ربیع ، روی سجاده هایمان می نشیند ..... شکلات کاکائویی و یک گز مختصر ، شیرینی ربیع خانه ماست برای کنار تسبیح هایمان .... ربیع الاول برایم همیشه شیرین بوده است !

چشم هایم سنگینِ خواب می شود و بین الطلوعین از کفِ جان و دلم می رود ... عجیب خواب می چسبد و عجیب حسرتی دارد از کف دادن بیداری بین الطلوعین ..... حتما آن وسوسه گر هم کیف می کند ....آخ ! اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ....
بوی ِخیس ِخاک ، گیجم میکند ... آفتاب ، ریخته روی صورتم که بیدار می شوم ..... بلند میشوم و یک مُشت از کاسه آب را میزنم بر صورتم و همان را وضویش میکنم و صلوات هایم را بلند بلند میفرستم ... امروز اول ربیع است و من " جانم " باید غسل کند ! صلوات ، معجون خوبیست برای این طهارت ....
تمام امروز را نیت میکنم تا زبانم ، ذکر " یَا مُدَبِّرَ النورِ یَا مُقَدِّرَ النورِ یَا نورَ کُلِ نور " را ببوسد... حتما کیف میدهد وقتی زبان آدم مزه نور بگیرد ! ...
دیشب بلوز سفیدش را اتو کردم و گل های مریم را لا بلای لباسش گذاشتم تا امروز بپوشد .... !
حالا لباس مشکی اش را آویزان کرده بود و گل ها ریخته روی زمین .... نزدیک می شوم و لباس مشکی اش را می بویم ؛ کسی در گوشم میگوید " یا حسین " ...
صدایش از حیاط می آید ، همه ی نباتات و متعلقاتش را خیسونده بود ... میدانست مجنون ِ قاطی شدن بوی گِل و خیسی برگ هایم ! میخواهد باز عاشقم کند ... حافظ می خواند ...راستی چقد شعر به تن ِ او می آید ...
سرم را از پنجره می اندازم بیرون و دست هایم را تکیه میدهم به قاب پنجره ، خیره شده ام به " او " که حالا میان همان حیاط ِکوچک ، روی همان تخت ِ چوبی ِقدیمی با گلیم قرمز ؛ دراز کشیده ، حتما گوشش دنبال صدای بلبل هاست ، فقط من احساسات ِنابش را میدانم...میخوانم .. !
هوا قر وقاطیست ، یک مُشت نور ،صورتم را گرم میکند و نسیم خنک ِخیس هم ، لُپ هایم را حسابی قلقک می دهد ....چقدر ربیع ، شعر دارد برای سرودن ! .... ربیعی که در کنار او باشد ....کاش شاعر شوم ! ...
نوارکاست قدیمی را می گذارم درون ضبط صوت و دکمه پخش را فشار می دهم ...صدای شهید آوینی باز زنده می شود : " .... زندگی زیباست ! اما شهادت از آن زیباتر ...سلامت تن زیبا ، اما پرنده عشق ...تن را قفسی .... "
میدانم ، آوینی را دوست دارد ؛ من نیز ! ... دلم میخواهد چشم هایم را ببندم و آوینی برایمان بگوید و بگوید .... آخ ! چقدر ربیع قشنگ می شود وقتی نفسی از آسمان برایت بخواند !
چقدر قند است وقتی صبح ِ ربیع ، باز یادت بیافتد که دنیا ارزش چسبیدن ندارد .... باز دلت آسمان بخواهد و گیر آسمان باشد ... !
می روم سمت ِسماور ، گذاشته َمَش رو یک چهار پایه ی چوبی ِکوتاه ، بسم اللهی میگویم و چایی تازه میگذارم در قوری چینی با کمی هم هِل .. و مثل همیشه به سان ِیک طفل دو ساله ، ذوق شنیدن ِ قُل قُلش را دارم ، اصلا شاید به همین خاطر است که هنوز دوست ندارم ، سماور های جدید و شکیل را جایگزین کنم ! حتی حس میکنم ایمانم با چایی دم کردنی هم -که قربه الی الله است - میتواند زیادتر شود ! .. اما حس نه ! یقین دارم که زیادتر میشود ....
یک مشت اسپند را می گذارم روی شعله ، اسپند را نه برای رفع چشم و دفع بلا (!) ، بل برای اینکه مرا یاد آمدن کسی می اندازد ، دوست می دارمش ... شاید نوید آمدن میهمانیست ...خصوصا وقتی که جمعه باشد ...اسپند را برای این دوست دارم ...
پارچه ی چهار گوش ِسفید را روی پُشتی قرمز مرتب می کنم ، دو لیوان ِ من و خودش را وارسی میکنم تا حسابی برق بزند ، دوست دارم کیف کند ...البته بیشتر دوست دارم " خدا " کیف کند ! میدانم حواسش به همه چیز هست .... باید بیشتر حواسم به همه چیز باشد !
پرده را کنار میزنم ، پنجره را نیمه باز ، بوی ربیع الاول می ریزد در اتاق ......
نهج البلاغه ، زیر آفتاب حواسم را پرت میکند ، یاد دیروز عصر می افتم که عربی از رویش میخواند و مکث می کرد ..... معتقدم نهج البلاغه ، صراط است ؛ باید جرعه جرعه نوشید ..... فانوس جان است نهج البلاغه ! بلند میشوم نهج البلاغه عزیزمان را می گذارم در کتابخانه ... خانه باید مرتب باشد ! هرچیز جای خودش .....
مثل همیشه غافلگیرم کرده ، سفره را که باز می کنم، نان ِتازه اش را از همان نانوایی ِسنتی ای که خمیرهایش را در تنور گِلی میپزد تا جان بگیرند نان ها، برایم خریده ؛ ژست مادربزرگها را می گیرم و از ته دلم برایش دعا میکنم ،.... « خدایا در راه خودت ثابت قدمش بدار ! » ، همیشه باید دعا کرد ، سر هر اتفاق کوچک دعایت را دریغ نکن ..... دعا معجزه میکند خصوصا وقتی که از ته دل باشد ! ،مگر میشود دعای سر سفره نان و برکت خدا گیرا نباشد ؟
دوتا تخم مرغ می شکنم در ماهیتابه ، جلیز ولیزش را دوست دارم !! هنوز سفت نشده می ریزمش توی ظرف ، با ذوق می نشینم به تزیین کردنش ...
امروز اول ربیع است و برایم حکم عسل را دارد ..... ماژیک مشکی ام را برمیدارم و خیز میکنم سمت آینه و شمعدان یادگار لحظه های عقد ، برایش مینویسم از دل ... بعدهم بالای آینه بزرگ مینویسم " وَأَما بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ " ... و به نعمت پروردگارت سخن گوى- كه شكر آن است- …
بساط کرسی کوچک زمستانی هنوز گوشه اتاق پهن است ، چقدر زنده بودن گرمی کرسی می ارزد به این شوفاژ های بی روح ِ آپارتمان های این شهر ...
دسته ی گل نرگس را پریروز گرفته بودم برایم ، هنوز جان دارند و تره تازه اند حسابی ..... می آورم میگذارم وسط سفره ی صبحانه ! صدای قل قل سماور بلند شده و من باز و باز ذوق میکنم !
سجاده هایمان ، روبروی پنجره در دل خورشید پهن است ، کنار همدیگه ، تسبیح فیروز ه ای من همیشه شلخته روی سجاده افتاده ، اما تسبیح او همیشه در طواف ِمهرش جا خوش کرده ، همیشه صلوات های بعد نمازش از همه چیز بیشتر بهم میچسبد ؛ معجون مِهر است صلوات !.... حریم محرمانه ی ما و خدایمان را دوست دارمش ... .... بوی گلاب میدهد ! نه گلاب صنعتی شهرها ....نه ! بوی گل و آب میدهند .... همیشه یک کاسه سفالی آب کنار سجاده هایمان هست ، جفتمان دوست داریم به آب خیره شویم وقتی خورشید زیر آب شنا میکند .... راستی هر روز یک نوشته برای هم روی سجاده هایمان میگذاریم ، گاهی هم یک حدیثِ ناب ...... مشکلاتمان اینطور حل می شود سر سجاده هایمان !
رد ِنگاهم رو به سجاده هاست که سایه اش حواسم را پرت می کند ، بالاخره آمد ..... میخندم ، از جایم بلند می شوم ...او هم میخندند.... احترام گذاشتن را دوست دارم ، به دلم میچسبد ... انگار " ایمان " پای این کارها ، بیشتر جان میگیرد ! حواسم باید بیشتر به ایمانم باشد .... ممکن است ضعف و قوت ایمانم به هرچیزی در این خانه و خانواده ربط پیدا کند ..... ریسمان ایمانم یقینا و حتما محدود به سجاده و قنوتم نیست ... ممکن است با هر چیزی امتحان شوم ! ....
دیشب نگذاشت در برداشتن چند پرچم مشکی کوچکی که تخت دیوارهای خانه مان بود ؛ کمکش کنم ، میدانم دوست داشت بغض هایش را من نبینم ، اما یقین دارم کتیبه ها را که داد من تا کنم ، اشک هایش هم لای تار و پود مخملی کتیبه ها گم شده بود .... هرچند بی محابا زیر لب برای خودش نوحه می خواند ! ... خانه ی دینی باید رنگ و بوی عزا به خودش داشته باشد ، باید حسینیه باشد ، باید چای این دو ماه را به نیت چای مجلس عزا به اهل خانه داد ، وگرنه برکت از آن خانه می رود ...شاید برکت یعنی اشک سحرگاهی ... ! نمیدانم شاید اعتقاداتم قره قاطی شده که اینگونه واگویه میکنم !
* دوستانم میگفتند نمی شود در شهر پشتی های قرمز گذاشت ، نمی شود ! اما من عاشق اینم که همه روی زمین دورهم بنشینند و یک تشکچه هم بدهم بگذارند زیر دستشان تا کیف کنند .. !! نه اینکه مسئله وجود مبل باشد یا پشتی .... میخواهم گیر نباشیم روی یک چیزی که اگر یک وقتی هم نبود ، دغدغه شود و دل را مشغول خودش کند ... دل ، نباید گیر مُدل شود ... دل باید قدیمی باشد و دست نخورده !
عجیب مجنون ِ سادگی َم ! ..راستی حواست باشد خانه ات را خواستی بچینی هرچه میخری ایرانی باشد ...بگو به یاد شهدا و قربه الی الله ایرانی میخرم ، من که یقین دارم این نیت و کلام ضمانت میشود تا برابری کند با جنس مشابه خارجی .. باید هزینه این خاک کنیم ... باید ... شاید اعتقادات من کمی عجیب غریب است ! اما ..... من به اثرات عالم آسمان بیشتر معتقدم تا خاک ، حتی در مادی ترین مسائل دنیوی .... !
بخار چایی بلند میشود ...
امروز اول ربیع است و نمیدانم چرا این اعتقادات ِ خوشمزه ی دینم ، بوی عشق میدهد ....هوس عاشقی ریخته در سراسر وجودم .....
احترام گذاشتن را دوست دارم وقتی حواسش نباشد و خم شوم دستانش را ببوسم ..... احساس میکنم خدا هم کیف می کند ! وقتی تفسیر دین بیافتد به دستان من ِ نابلد همین می شود دیگر ...!
دینم را دوست دارم .... احساس میکنم به زندگی آدم ، مزه ی ناب آسمان میدهد .... ! خوشمزه است ... و دلم عمیق می سوزد برای کسانی که با " دین " نفس نکشیده اند و حالا برایش سپر گرفته اند ... میدانم که ما خود مقصر بودیم ! ... خدا نکند هوای دینداری برم دارد اما با حساب دنیایی همه چیز را بسنجم ...وقتی دینداری ،یعنی فقط حواست باشد « تو » به وظیفه ات درست عمل کنی ... به تقدیر و تحسین و تخریب و... دیگران کاری نداشته باش ...وظایفت را بشناس عامل باش همین ! ..نگو پدرم اینگونه نیست و قدر نمیداند یا...همسرم انگونه که باید باشد نیست و یا ..... تو فقط بنده باش ! حواست به خودت باشد ....
***
سفره را باهم جمع میکنیم ، تشکر میکند و بلند می شود ، میدانم کجا میخواهد برود ،....
حتما همان اتاق پشتی ،جایی که یک پارچه سفید سفید پهن کرده ام و رحل قرآنش مهیاست ، از بسم الله ش که شروع میکند ، دلم می لرزد ...، وقتی صدایش اوج میگیرد در آن آیات حساس ، دلم میخواهد غش کنم برای آن کلماتِ ....
خوشحالم هر صبح ، خانه را با قشنگترین ملودی عالم ؛ صفا می دهد ، دیگر دوست ندارم حتی رادیو را هم روشن کنم ، تا وقتی صدایی هست که جان داشته باشد و از جانان بگوید ، چه نیاز به فرکانس های مصنوعی رادیو .... ، صدایش عشق را روی در و دیوار خانه می چسباند و هوای قره قاطی اینجا را هم ، استرلیزه میکند ! باور نمیکنی ؟ ....
من با دینم عشق میکنم ، هرچه دارم از دینم دارم ......قسم به همین روز اول ربیعش که میگوید بشارتتان باد به یک لبخند و یک تبسم عاشقانه ! ؛ دین ، همه چیز است .. به قدر ِ ناچیزی که چشیده ام سخن میگویم سندِ کلاس اولی بودنم هم همین چند خطیست که بی رخصت جاری میشود ، گرنه اگر بیش از این چشیده بودم از دین ؛ حکمش سکوت بود ، خوش به حال آن دلدادگانی که بهره ای بیشتر از دین شان برده اند ...

خدا سکوت را روانه ی دلم کند ....
ان شالله
- معتقدم در ربیع همه چیز باید تازه شود ، هوس نوشته های گذشته زد بسرم ، بهانه کردم این هوای دل را ، همان گذشته ها را رنگ و لعابی تازه دادم و دوباره منتشرش کردم به بهانه ربیع عزیز ...
- نوشته بالا صرفا فقط یک تفکر است نه روایت واقعیت زندگی کسی همچون من ! ....البته شاید بتواند برای هرکسی به وقوع بپیوندد ! ... زندگی هر کس فراز و نشیب و سختی های خودش را دارد ، مهم دم نزدن از مشکلات است ...
- قطعا قلم همچون منی قاصر است از رساندن منظور و مقصودی که در دل دارم و برای آن قلم میزنم ، امید دارم خودش انچه را که نیت میکنم به اجابت برساند .... وگرنه خودش جوهر قلمم را بخشکاند اگر سفیر اتلاف وقت است چه برای خویش چه برای دیگران .
- علیکم به خودم و دوستانم : حضرت علی بن الحسین امام سجاد علیه السلام در مورد حقوق همسر فرموده اند :
و اما حق همسرت آن است که بدانی خداوند متعال با آفرینش او وسیله ارامش و رفاه و انس و نگهداری تو را فراهم نموده است.هر کدام از شما زن و مرد بر نعمت وجود دیگری خدا را سپاس گوید و بداند که این نعمت الهی است.بر او و بر تو واجب است که نعمت الهی را گرامی داشته و در معاشرت با او خوشرفتاری و رفق پیشه کنی اگرچه حق تو بر زن سخت تر و رعایت محبوب و مکروه تو بر او لازم تر است ، ولی زن حق مهربانی و انس بر تو دارد و جایگاه آرامش و آسایش غریزه ای ست که گریزی از آن نیست و این حق بزرگی است.
رساله حقوق امام سجاد علیه السلام