بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی »

گل های نرگس ، عطر ِ نور دارند .... نور .... ! گلدان را  پُر از آب میکنم ، قاطی شدن آب  و نور را دوست دارم ! جمعه ها اتاقم بوی نرگس می گیرد ... کافیست باران هم باریده باشد ، پنجره ها را باز کنم و پرده ها بلغزند ............آن وقت است که  نورٌ علی نور می شود همه وجودم ... ! 

    گاهی عصرهای جمعه ، صدای خطبه هاست که در خانه بلند می شود ....  « اوصیکم عبادَ اللهِ بتقوی اللهِ.... اوصیکم .... » " ؛  همان جمله همیشگی ای که  قاطی نمازهای جمعه می شود و البته نمیدانم چند نفر در میان صفوف نماز و چند نفر پشت گیرنده هایشان در خانه ، عرق سرد روی پیشانی شان می نشیند  ... و چند نفر هم مثل من حواسشان حسابی پرتِ بوییدن دنیا ، است....!

 خدانکند تکرار یک مفهموم از جنبه ضروری بودنش، برای گوش ها و جان مان عادی شود   و دیگر نفهمیم  این تکرارها همه اش هشدار است .... هشدار از" نبا العظیم  " !   

عکس نوشت : آنکس که از لباس تقوا برهنه شد ، به هیچ لباس دیگری پوشیده نمی شود . حضرت علی ( علیه السلام)


 می گفت - همام - بعد از شنیدن خطبه متقین  امیرالمومنین  علیه السلام بعد از یک فریاد ؛ قالب تهی کرد و جان داد ! و امیر دل ها علیه السلام بعد از آن فرمودند : "  سخن در اهلش این گونه اثر می کند .... " 

   اولین بار در یکی از شب های جهادی بود که آن خطبه را شنیدم  ، کسی آمد میانمان و خطبه متقین را برایمان کلمه به کلمه خواند ... اواسط خطبه بود که بچه ها به گریه افتاده بودند .... و شاید اگر ان خطبه در جایی غیر از فضای ناب جهادی خوانده می شد ؛ همان اشک هم روزی ِ جمع نمی شد ... ! آخر درک اینجور چیزا ، دل می خواهد و یک هیات از ملائکه ی در حال طواف ؛ که  سخت در حوالی این شهر ، پیدا می شود  ... .

و حتما  هنوز هم– اوصیکم عبادَ اللهِ بتقوی اللهِ -  را نمی فهمم که از شنیدنش دستانم یخ نمی کند و قلبم تپش نمی گیرد ...

 وَ اَشْهَدُ اَنَّ النَّشْرَ حَقٌّ، وَ الْبَعْثَ حَقٌّ، وَ اَنَّ الصِّراطَ حَقٌّ، وَ الْمِرْصادَ حَقٌّ، وَ الْميزانَ حَقٌّ، وَ الْحَشْرَ حَقٌّ .... می ترسم !

    از خواندن این عبارات میترسم ....  .می ترسم  از یوم الحسرت ، از روزی که  خطاب کنند " ای کسانی که تقوا پیشه کرده اید و... "  و  من ...من ...بمانم  و خویش را میان خسران زدگانی ببینم که «  وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى » به گوششان رسید و دیدند  ولی خود را به ندیدن زدند  ... 

" عاقبت " میدانی یعنی چه ریحان ؟ عاقبت ... عاقبت .....

 یعنی همان نقطه آخر که باید پیاده شوی و کوله ات را تحویل دهی و تمام  ! ..


   محبت آدم را می کُشد ! از معجزه ی محبت باید دنبال راه بود ! ...... احساس می کنم آدم خودش را باید در آستانه انتخاب قرار دهد ،باید برای رسالت نفس کشیدنش و این نعمت حیاتی که به او ارزانی داشته اند ، یک مسیر و هدف خاص ، مشخص کند .... 

    باید سبک زندگی ات را با تمام - جزئیات - خط کشی کنی ، تعیین - کلیات -کافی نیست ! نمی شود با هر هوایی ، دلت هوایی شود ؛ بعد هر وقت خواستی توقف کنی ،بچرخی ، دور بزنی ....نه !! اینطور جا میمانی و به مقصد نمیرسی ... ! .... 

     اگر هدفت را فهمیدی و بوسیدی و عشق کردی با مقصودت، آن وقت است که میتوانی برای خودت « کتاب قانون » بنویسی و از بعضی چیزها ؛ عاشقانه بگذ ری ، از نفست بگذری ...و  محدودیتی را که برای خودت ایجاد میکنی را خوب بفهمی ...! وگرنه اگر آدرس و مقصد نداشته باشی ، این همه مقاومت و محدودیت معنا پیدا نمی کند  و دلیلی برای انجام دادنشان نمی بینی چرا که  دغدغه رسیدن به جایی را نداری ، برای همین زود کنار میزنی و میافتی روی جاده خاکی.... چون تو ، دلت جایی گیر نیست ! ودلی که گیر نباشد ، بیچاره ی عالم است  ....  

 بیچاره ی عالمی وقتی ببینی همه رسیده اند و تو ..... 

سوگند که دلت آتش می گیرد از حسرت ریحان... 

 

    زودتر باید  دلمان را جایی ، وصل کنیم .. ! باید دلمان را - بی دل - کنیم  ،  - بی قرارش - کنیم تا دنبال قرار بگردد ...تا دیوانه شود ... تا پریشان شود تا  ....!  گیر که باشی ، پر پر میزنی تا  برسی ...حالا به هر قیمتی که می خواهد باشد ... دلت را جایی وصل کن   !  «ان الحسین مصباح الهدی و السفینه النجات»

   دیگر مراقبه و محاسبه ، چشم نگاه داشتن و کنترل هوا و هوس  و هرچه که مکلف شده ای به آن ، سختی اش  برایت موضوعیت پیدا نمی کند که حالا بخواهی اسمش را هم بگذاری جهاد ! جهاد با نفس ....

   البته که جهاد با نفس ، معلم می خواهد ، یک مدت لازم است به مثابه ی یک سوارکار ، نفسِ چموشت را رام کنی ...برای خودت جریمه قرار بده ، تمرین کن ، تمرین کن  ریحان .... تمرین ...! برای خودت بنویس ! آن وقت رام که بشود ، میشود خادم ِ تمام عیار تو .......یقین داشته باش  فقط این " خادم ِ نفس "  است که میتواند تو را  تا اوج ببرد و به مقصد برساند.... 

      آن وقت دیگرعشق میکنی ! دیگر مراقبه برایت سخت نیست؛می شود جزیی از ملزومات نفس کشیدنت ، وحالا سختی و رنج تو ، فقط  فراق توست ؛ نه این برکنار زدن موانع سطحی و پیمودن راه وصالی که به محبوب منتهی است  ! ....  دلت آب میشود که کاش تو هم " مُحبِ محبوبت " شوی ... کاش !

 

   میگفت اقای بهجت (ره ) توصیه کرده اند : انجام واجبات و ترک محرمات .... می گفت : آیا خودشان هم  به همین میزان کفایت کردند ؟ مگر با نمره چند میخواهی پاس شوی که همین را کرده ای تابلوی زندگی ات ؟ اگر این را هدفت قرار دهی ، تردید نداشته باش که به کمتر از آن خواهی رسید ....  

 تا کی میخواهی روی همین ها بمانی ؟ تازه درهمین مرحله هم ،مگر چقدر ترک محرمات کرده ای؟ چقدر از عمرت گذشته ؟ مگر میدانی چقدر دیگر وقت داری ؟  ....تورا به خدا اینقدر در دنیا بازی نکن ریحان ....

.

.

   انگار که آدرس را گم کرده باشد ، کوچه به کوچه ....همه درها بسته و نا آشنایند... هیچ کدامشان شبیه دری نیستند که  دنبالش میگردد .... گم شده است  !  هیچ جا شبیه آنجایی نیست که روی زمین افتاده  بود !

 چشمانش سنگین میشود ، در خواب کسی دستش را میگیرد و میگوید : این کوچه ، زمین است ، نشانی شما اصلا مال این طرف ها نیست .... از خواب می پرد ! عرق سرد ....  بار چندم است  که خواب می بیند ... در بیداری هم می بیند کسی مدام تلنگرش میزند ، حواست کجاست ؟ برگرد ...

با خودش می گوید پس اگر در زمین خبری نیست پس از آسمان باید خبری بر ما برسد ... 

لو أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاء (سوره اعراف – ایه 96 )  برکاتی از آسمان میرسد اگر تقوا پیشه کنند ... تقوا را نمی فهمم ...

.

- گل های نرگس پژمرده شده اند ... باید آب گلدان را عوض کنم .... جمعه دیگری در پیش است !  قنوت ها باید ، هوای گل های نرگس را داشته باشند وگرنه  قنوت ها اسراف می شوند ........

.

   آنقدر در گوشش خوانده اند تقوا ...تقوا ... که فقط هجی کردنش را فهمیده است ! داشت فکر میکرد اگر به همان میزان نابلدی اش ،به قدر چندین دانه تربت تسبیح ، تقوا را بخواهد وارد موتور حیاتش کند چه  میشد ؟ً ....

«فان تقوي الله دواء داء قلوبكم، و بصر عمي أفئدتكم، و شفاء مرض أجسادكم، و صلاح فساد صدوركم»(نهج البلاغه . خطبه 189) 

تقوي  دواي دردهاي قلبهاي شماست؛ بينائي قلبهاي كور شماست؛ شفاي مرض بدنهاي شماست؛ صلاح عيب هاي افكار شماست....

 

    چشم ها ...آخر این چشم ها هرچه ورودی بگیرد ، ضبط می کند و بعد بیچاره می شویم .... چشم چیزی که ببیند ، مدام در ذهن مرورش میکند و حالا تکلیف اوهام  وافکار ما روشن است .....گوش ها ... به همان میزان که هجو و بیهوده بشوند و صادرات زبانی مان هم هجو خواهد بود و بی مغز !

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلاً سَدِیدًا ، یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمَالَکُمْ وَیَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ ......  ....  

زبان ... چشم ... نمی دانم اما شاید تقوای همین این دو ؛ ما را از خیلی گرفتاری ها نجات دهد ! ....

  

   می گفت :  شیخ الرئیس با خودش عهدی بسته بود که تا پایان عمرش  ؛ رمان و قصه های باطل و بیهوده نخواند ! حرف ها و افسانه های تخیلی ، دهن و ذهن آدم را کج و اشباع می کند و نفس را از درست اندیشی بازمی دارد ...لازم نیست هرچه را که هست بخوانیم و بشنویم و ببینیم ... ! ما برای این به دنیا نیامده ایم که کارهایی را که مباح است را انجام دهیم .... رمان های بی هدف خواندن ! کتاب هایی که فقط بدرد اوقات فراغت می خورد و یا....

ما باید دنبال اولویت ها باشیم ... وقت نداریم !

باید از آسمان بخواهیم برکات را ... راضی نباشیم به کوچه پس کوچه های به ظاهرسرسبز زمین ....

 

 وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ ....

   دلم میخواهد قاری محبوبم " مشاری راشد العفاسی " بیاید و بنشینم روبرویش و فقط این ایه را برایم بخواند و  من بمیرم .. بمیرم بلکه به اندزه گندمی کاش یقین حاصل میکردم که اگر چیزی میخواهم حتی از جنس نور  و اسمان ، هزینه اش تقواست .... حتی کمی  تقوا ! به حساب خدا ، همان کم ، برایم زیاد حساب می شود ....

                            لا یَقِلُّ عَمَلٌ معَ التَّقوی و كیَفَ یَقِلُّ ما یُتَقَبَّلُ ...(نهج‌البلاغه، حكمت 91 )

هیچ عملی همراه با تقوا، اندك نیست، چگونه چیزی كه قبول می شود، كم شمرده شود؟   

   تقوا یعنی عشق ! پرهیزکاری را نمی فهمم ..... تقوا یعنی صیانت از هرچه تو را از تقرب باز می دارد..... باید شروع کرد ! شاید از تقوای چشم ... شاید از تقوا در محیط مجازی ... تقوا از هرچیزی که خودمان می دانیم گیرش هستیم ...

لا یَنْفَعُ الایمانُ بِغَیرِ تَقْوی  شرح غررالحكم .  ج 6 ) 

 کاش بفهمیم که... ایمان بدون تقوا سودی نمی دهد ما را....

.

  باید کمی زندگی را  برای خودش محدود کند ... محدودتر  ! ... باید بداند فقط  راهروی ورودی اش تنگ است و راه رفتن در آن سخت  ، در واقع فقط خیال می کند که  دارد خودش را محدود میکند وگرنه ، این راهرو یک امتحان است ....

أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى ... راهرو که تمام شود می بیند برکات تقوایش را ....  و بعد در دریای نور غرق خواهد شد ....

     تقوا را نمی فهمم ... تقوا را باید فهمید ... این همه آدرس به شهر نور در قرآن ،  از در ِ تقوا معرفی شده  ! آدم دلش آب می شود وقتی روبروی کوچه ایستاده باشد و مدام  بهش بگویند اوصیکم بتقوی الله ... اما خودش را بزند به نفهمی و برود دنبال یک راه دیگر میان کوچه های زمینی  آسفالت شده ...


 ملالی نیست اگر شک کنی ؛ باز پیامبر می آید و برایت با جانش میخواند :  

ذَلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدًی لِّلْمُتَّقِینَ ..

هدایت برای تقوا پیشگان است ......

می گوید ...

تــــــــا مـــــی توانیــــــد ، تقوا پیشه کنید ......

.فَاتَّقُوا اللَّـهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ ....

...

 

  گل های نرگس ِ خیس را  روی سجاده ام می گذارم ، گیج می شوم ...او  قرآن می خواند :

" «اوصيكم عبادالله بتقوي الله و طاعته، فإنها النجاة غدا، و المنجاة أبدا»

شما بندگان خدا را به پرهيزكاري و اطاعت از خدا سفارش مي كنم، 

زيرا پرهيزكاري فرداي قيامت موجب نجات و پيروزي ابدي است. " 

 ؛ نرگس ها پر پر می شوند  و من ..... 



- خیلی دوست داشتم پیاده روی اربعین روزی مان بشود تا قدم به قدم به « حرم » آقایمان نزدیک شوم تا بلکه این دل ِ ویران "قرار " گیرد ... اما ... اما شاید بالواقع  باید با تقوا قدم به قدم نزدیک شد به « حریم » ؛ تا دل " بی قرار تر " شود ... 

خدایا در اربعین حسینی ،  همه ما در "کربلا" باشیم حتی اگر بناست  آن روز زیر سقف آسمان "تهران" نفس بکشیم!

  الهی آمین .


- تا اشراف نداشته باشیم به جزئیات چیزی نمیتوانیم شبیه آن شویم  ؛ خوب است بدانیم صفات متقین را ... پیشنهاد میکنم بخش تقوا کتاب ده گفتار شهید مطهری و البته خطبه متقین امیرالمومنین علیه السلام را با « دل » بخوانید از اینجا 


- خبر فوری  : هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله :  یکی از اعمال روز 17ربیع الاول، زیارت امیرالمومنین علی علیه السلام است. وعده با مشتاقان ، برای 17 ربیع  ، ایوان سراسر نور نجف و ان شالله شب جمعه نیز در طواف کربلای حسین علیه السلام ...

تاریخ حرکت از تهران 27 دی ماه، زمینی، هزینه حدود 800 تومان . . مخصوص خواهران دانشجو یا طلبه  ( فقط سه زوج به عنوان انکه اقایانشان کمک مدیر کاروان باشند) .مشتاقان زیارت با در دست داشتن گذرنامه،2قطعه عکس2در3 عین عکس گذرنامه،کپی صفحه اول شناسنامه و کارت ملی، به ادرس: تهران، خ نواب، پایین تر از جمهوری، برج گردون جنوبی، طبقه اول،واحد102، دفتر زیارتی پرواز معرفت، مسول دفتر حاج اقا رضوی،مراجعه کنند.جهت اطلاع بیشتر با شماره تلفن09372204503 تماس بگیرید.  


برچسب‌ها: وصیکم عبادَ اللهِ بتقوی اللهِ, تقوای الهی, خبطه همام, خطبه متقین امیرالمومنین ع
+تاريخ چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:14 نويسنده - کعبه ی دل - |

 بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی »


  گاهی بعضی از لحظه ها ، خوش طعم می شود  ! برای تداومش ؛ فقط کافیست کیمیا گری به مذاقِ دنیایی ات خوش بیاید ، دیگر میتوانی انفجار نور را در لحظه لحظه هایت ببینی .... 

     کافیست یک اصل را باتمام تمام وجودت درک کنی وآن را  همیشه به خودت یادآور شوی  : 

" تو فقط آمده ای که برای محبوبت دلبری کنی و لاغیر ! "..

     اگر در همه اوقات ؛ حواست به این دلبری ها باشد ؛ آنگاه هر لحظه لذیذ و خوشمزه می شود ...

                      


   * " الله اکبری " می گوید و من تمام عاشقی ام را روی سجاده ی کربلایی ام هزینه میکنم در اقتدای به او ....

 قاطی شدن نور با سجاده هایمان را دوست دارم ... آنچنان که  آفتاب بتابد بر کاسه ی  پُر از گـُل و آبِ کنار سجاده ام و کاسه از افتاب داغ شود و با تبخیرش ، فضا پر شود از بوی نور و گلاب ...  بعید نیست آن وقت چشمی هم روی تربت کربلا ، در میان سجده ای ؛ قشنگ شود و برق بزند .... بعید نیست در میانه نماز دلی از دلبریِ محبوبش ؛غش کند  ... غش کند ... غش !

 .

.

   معتقدم همه ی لحظات و رخدادهای تلخ حیات آدمی – البته تلخ در تعبیر ظاهرانه ی ما - را هم میتوان به نور متصل کرد و لذت برد !!   ( ملالی نیست اگر جمله ام را یک شعار ادبی قرائت کنی و با پوزخندی از آن بگذری من به آنچه میگویم یقین دارم !  )

   محرم را با تمام ماتم و سیاهی هایش دوست دارم ! همین مرا بس که از این محرم ، یک کلید واژه بر سراسر زندگی ام به امانت گرفته ام تا همیشه یادم بماند ...

    " امتحان ..امتحان .... " ! گاهی خیلی از معناها را بارها شنیده ای و خوانده ای اما هنوز آن را با جان و دلت درک نکرده ای ! خدانکند خدا نکند چیزی رزق ِ دانسته هایت شده باشد و تو هنوز بدان عامل نشده باشی ....آخ که چقدر از توفیقات بیشتر خودمان را محروم میکنیم با این عامل نبودن هایمان !

    این روزها هرچه میشود سریع با خودم واگویه میکنم که امتحان است.. امتحان .. ! انگار که قلبم ؛ جانی دوباره  بگیرد برای دلبری کردن با یاداوری این حقیقت .... 

     چه آن پیشامد برایش خوب تلقی شود و چه ناخوشایند ؛ همه اش امتحان است ! باید حواسش جمع باشد ......باید از این امتحانات لیاقت کسب کند ... باید ظرفیت وجودی بیشتری را کسب کند ! چقدر خوب میشود بدانیم همه آنچه را که حال به آن مبتلا هستیم چیزی نیست جز برگه ی امتحان ... کاش می شد حواسمان را از محتوای امتحان پرت کنیم و فقط بدانیم نهایتا برایمان یک نمره می ماند و یک لذت دیدار محبوب.... ( چقدر سوره فجر میچسبد برای تشدید حسرت دیدار محبوب ! )  

.

.

أحَسِبَ النَّاسُ أنْ يُتْرَكُوا أنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ * َلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ...؛

 مردم گمان نکنند همين که گفتند ايمان آورديم، ما آنها را رها مي‌کنيم و از آنها مي‌پذيريم. اينها بايد امتحان شوند. پيشينيان را امتحان کرديم، اينها را نيز امتحان خواهيم کرد...   -عنكبوت (29)، 2،3 -

.

.

   کافیست باور کنی ریحان ! همه و همه ی این دَم به دَم نفس کشیدن هایت هم تحت اراده خداوند است ... همین را باور کنی برایت بس است تا خودت را بالا بکشی ...!  راستی عزیزدلم لحظه های خوب حواست را پرت نکند ، حواست باشد ، تورابه خدا حواست باشد .... امتحان ِ – نعمت های خوب – چه بسا سختتر باشد و غفلت در آن بیشتر و پنهان تر  ... حواست باشد ...

.

.

وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً؛ 

 «ما همة شما را با خوبي‌ها و بدي‌ها مي‌آزماييم [و مبتلا مي‌كنيم]»

.

.

 

  همین را باور کنی که هرچه پیش می آید ، شروع یک امتحانست ، کافیست .  دیگر نیازی نیست بروی بیرون دایره بنشینی و  میزان تلخی و خوشایندی این رخداد  را برای خودت بسنجی و تحلیل کنی ! تو فقط موظفی روزنه ی نور را در این پیشآمد برای خودت بشکافی ..... نور ... نور .... حواست را جمع کن که کدام نقطه ضعفت ، هدف این امتحان قرار گرفته ! شاید صبرت .. شاید میزان عابد بودن و مخلص بودنت یا .................. گند نزنی ! حواست را جمع کن ....  

.

.

: وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِينَ مِنْكُمْ وَالصَّابِرِينَ

يکي از موارد آزمايش اين است که ما زمينه‌اي پيش مي‌آوريم که معلوم شود چه کساني اهل جهاد و صبر هستند.

.

.

* رکوع می رود ! جانانه چشم هایم خم میشود و دستانم زانوهایم را میبوسد .... چقدر ذکرهای نماز ، دل میبرد ... دل ...

 

   رسیده است به مرحله بندگی در کنار یکی از بندگان ِ معبودش ! بناست هر دو وسیله امتحان هم شوند برای این مسیر الی الله ... همچنان که قبلتر پدر و مادرش وسیله آزمایش او بودند و هستند .... فرقی نمیکند در کدام مرحله به سر می بری ... خیلی بیشتر از بقیه ؛ حواست به ذوی الحقوقت باشد در این امتحانات.... پدر ...پدر ...مادر ...مادر ....اینان بیشتر وسیله آزمایش اند برای تو ....  آخ !

.

.

لِّيَبْلُوَ بَعْضَكُم بِبَعْضٍ. وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُم. 

ما شماها را وسيلة آزمايش ‌يكديگر قرار داديم. برخي انسان‌ها براي برخي ديگر جاذبه‌اي دارند كه وسيلة آزمايش آنها مي‌شود.( اگر حتي برعكس، موجب نفرت شوند، بازهم آزمايشي ديگر است؛ اينكه انسان درمقابل کسي که از او نفرت دارد، چه عکس‌العملي نشان مي‌دهد. )

.

.

حالا سیر و سفرش جدی تر شده ، باید اسمش را بگذارد " همسفر بندگی " ! همسفری که خد برایش خواسته ....

    بدان  حالا که در کنار او قرار گرفته ای دیگر موعد آن نیست که دفترچه ات را برداری و در کنجی جلوس بنمایی تا شخصیت او را مورد تحلیل و افاضات خودت قرار دهی که فرضا چقدر بدی و  خوبی دارد و تا چه میزان این – همسر - مطابق میلت است ! ... نه هرگز ، چنین محاسبه ای در شان تو نیست !...وظیفه تو فراتر از این چیز هاست .... فراتر از این که اول خوبی هایش را بسنجی و بعد در چرتکه دنیایی ات محاسبه ی مختصری کنی و بعد نتیجه بگیری چقد خوبی به او بدهکاری و چقدر هم باید از او دریغ کنی که نکند زمانی بیش از حد لیاقت او – البته به زعم خودت – برایش هزینه کرده ای از داشته هایت....

   حواست باشد وقتی در این سیر " الی الله " به تو لطمه می خورد که بخواهی دنیایی بسنجی و دنیایی عمل کنی  !

     آخ که چقدر دلگیر و تاریک است چنین محاسبه ای ! اینکه بنشینی محبت ها و خدمت هایت را در جدول حساب و کتاب قیمت گزاری کنی ... چنین محاسبه ای به سان آن است که همه اش را زیر آتش خاکستر کرده باشی ..وای بر تو ریحان اگر.... !

      ازدواج ، یک مرحله است که اگر در - همین نکات ریز و محاسبه های دنیایی بی ارزشش - بمانی تا ابد درجا خواهی زد ! سعی کن بعد از تاهل ، خیلی خیلی زود ، از این چارچوب ها بیرون بیایی و تکلیف خودت را با خودت روشن کنی ... نکند در آن هِی درجا بزنی  ! 

    ازدواج فقط مقدمه ای است برای هدفی والاتر .... حواست باشد که هدفت را گم نکنی و جا بمانی میان محاسباتی که فقط سیاست همسرانه(!) در ان موج میزند و رضایت احدیت در پی اش نیست .... بدان کمال و رشدی که در این همسفری خواهی داشت ، به پای تمام عمر مجردی ات هم هرگز نمیرسد ! پس قدر بدان و خرابش نکند  ....

اخلاص ..اخلاص ....

.

.

قال الامام علي - عليه السّلام - : اَلْعَمَلُ كلُّهُ هَباءٌ الاّ ما اُخْلِصَ فيهِ.«غررالحكم، ح 1400»
اعمال همه بر باد است، مگر آنچه از روي اخلاص باشد.

.

.

  معتقدم برای کیمیا گری ، یک اصل و یک دستورالعمل بیشتر نیاز نیست ! آن هم اخلاص محض و بی چون و چرا در همه امور است ...

     به هر قدر که مخلصانه تر عمل کنیم؛ طلای ناب تری از امتحانات و لحظاتی که خداوند به ما عنایت کرده ،  در دست و بالمان خواهیم داشت که هزینه این سفر کنیم برای پرواز .... یادت نرود قبل از کاری " قربه الی الله " را در کارت ؛ بکاری که اگر به نتیجه نرسیدی ، حداقل قلبت آرام باشد و خسران نکرده باشی ..

 .

.

* الله اکبر " آخرش است ... غرق سجود است ! چقدر سجده های آخر را دوست دارم ! انگار که آدمی دلش نمی اید از اخرین سجده دل بکند ....هی دعا میکند ...دعا میکند ... دعا میکند .... و چقدر میچسبد در سجده های اخرت همیشه شفاعت آقایت را بخواهی ...او زمزمه کند و تو بشنوی و دلت فقیر شود ...فقیر ...فقیر ....

  کاسه آب ، کنار سجاده است ....بوی نور می آید ...باید خم شوم ، سجاده اش را ببوسم .... بوی نور می آید ... !

.

.

 .

   کاش گیر این ابزار آزمایش ها و امتحانات دنیا نمانیم ...کاش اگرهم بلد نیستیم خوب امتحان پس بدهیم ، حداقل خالصانه ادای عاشقی دربیاوریم ! یقین دارم که اگر دلمان آب شود ، کسی از آسمان می آید چشم هایمان را  می بوسد ...



دیر است ...خیلی دیر ...

باید تا وقت داریم ؛ برای " او " شویم ...

باید زودتر همه چیزمان را آسمانی کنیم ... 

تا آسمانی نشویم ، آسمانی از اینجا نمیرویم ....

.

.

.

* السلام علیکم و رحمه الله و برکاته ................ الله اکبر ...الله اکبر ..الله اکبر .............

قبول باشد نمازتان جانِ دلم !  این همه فکر و حواس پرتی در حین نماز ، حق ِ دلم است وقتی که نمازم را به شما اقتدا میکنم ای مولای من  ....... تا باشد از این نماز خواندن ها و با هجوم چنین افکاری ! ...


 -یادت نرود برای امتحاناتی که مبتلایش هستی خداوندت را از اعماق وجودت شکر کنی : 

قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأشْكُرُ أمْ أكْفُرُ؛نمل (27)، 40 گفت اين از فضل خداوندگار من است تا مرا بيازمايد كه سپاس مي‌گزارم، يا ناسپاسي مي‌كنم.

 - فَأمَّا الإنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أكْرَمَنِ * وَأمَّا إِذَا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أهَانَنِ؛فجر (89)، 15، 16:

 اما انسان وقتي خداوندگارش او را بيازمايد و اكرام كرده، نعمت بخشد، گويد خداوندگارم مرا اكرام كرده؛ ولي وقتي او را بيازمايد و روزيِ او را تنگ گيرد، گويد خداوندگارم مرا خوار كرده است.

 - حواسمان باشد که  عکس العمل ما نسبت به این امتحانات ماست که مسیر زندگی ما را تغییر میدهد و مسیر های جدید را برایمان می سازد .... توفیقات خوب خوب را روزی مان میکند و ..... مگر ما همه اش چقدر قرار است زنده باشیم ؟ ..... حیف نیست برای غیر از او زنده باشیم و برای غیر از او زندگی را نفس بکشیم  ؟ ....   خدایا خودت کمکمون کن ... ما خیلی زود باز همه چیز یادمون میره .... 

 - پیشنهاد میکنم مباحث حاج اقا پناهیان در شب های محرم در هیات میثاق با شهدا رو حتما دانلود کنید و گوش کنید . انشالله راه گشا خواهد بود . 

- چقدر دلم بین الحرمین میخواد ... اربعین .... پیاده  روی ....خوش بحال زائرایی که اسمشون نوشته شده .....امسال بازم حسرت نصیبمون شد . دعامون کنید . 


برچسب‌ها: امتحانات الهی, کیمیاگری, لذت و رضایت از زندگی, ازدواج
+تاريخ پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 2:28 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی »

بسم الله نور ...

 یَا نُورَ النُّورِ یَا مُنَوِّرَ النُّورِ یَا خَالِقَ النُّورِ یَا مُدَبِّرَ النُّورِ یَا مُقَدِّرَ النُّورِ یَا نُورَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا قَبْلَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا بَعْدَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا فَوْقَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا لَیْسَ کَمِثْلِهِ نُورٌ ............

 

 نور ...نور ....اساسا کلمه نور را دوست دارم ! ... نور ...نور ....

این روزها به غدیر نزدیک می شود و حسابی حال و هوای ایوان نورانی نجف ، دلش را روشن کرده.. ..

به غدیر نزدیک می شود و  حواسش پرت قرآن سفیدیست که بناست سر سفره ، از رویش نور را بخواند .... 

به غدیر نزدیک می شود  و دلش پیش فرازهای دعای کمیلیست که بناست یادش بیندازد که چقدر بنده ی  عاصی و مسکین و محتاجیست  و او چقدر کریم است و کریم  ....و چقدر نور دارد برای بخشش به دل تاریکش !

  به غدیر نزدیک می شود ..... اما نمیداند چرا تعبیر و تفسیر غدیرش در کرب و بلا جان گرفته ... ! چشم هایش فقط بین الحرمین را می بیند و آن سفینه نجات عالم را ...... همان جایی که به قامت روی زانوهایش بر خاک افتاد و کسی آمد ، زخم هایش را با چادر خاکی مادر التیام داد .....  و بعد هم چادر را بقچه کرد در بقلش تا بماند و بماند  !

 

 بهغدیر نزدیک میشود و قلبش تپش گرفته است .. می کوبد بر دیواره سینه اش " یا علی یا علی ....نبضش را بگیری با " یا علی "ضرب گرفته ...... خونش داغ است ؛ رگ هایش پرخون تر از همیشه !.... غدیر ...غدیر .....  " یا علی ذکر علی عباده  " .....

 یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا علی یا عل یا علی یا علی یا علی یا علی ...آه !

دلش میخواهد بگوید یا علی یا علی یا علی یا علی ..........آنقدر  بگوید که به نفس نفس بیافتد ... یا علی یا علی یا علی ...

 " .... آنقدر که یا علی هایش رشته ی تسبیحی بشود تا برسد ؛ برسد بر سر در حرم آقاامیرالمومنین اروحنا فداه ، تا  دانه دانه ذکرهایش  کف پای زائران شاه نجف را ببوسد ....

 

 به غدیر نزدیک می شویم و من دستانم یخ می کند برای او ....

 

هنوز وقتی یادش می افتد دو سال پیش را ، در همین عرفه بود و عید غدیر ، وجودش داغ داغ می شود !  ..... چه میدانست کرم این خداندان سراسر کرم ، خوب دستگیری می کند از بیچاره ها .....فکرش را هم نمیکرد مسیرش  این شود و انتخابش ..... یا کَافِیَ مَنِ اسْتَکْفَاهُ یَا هَادِیَ مَنِ اسْتَهْدَاهُ ....

 

دلم میخواهد این شب ها فقط در جوشن صدایش کنم ..... نور است جوشن ..نور علی نور .... 

یَا اَقْرَبَ مِنْ کُلِّ قَرِیبٍ

یَا اَحَبَّ مِنْ کُلِّ حَبِیبٍ یَا اَبْصَرَ مِنْ کُلِّ بَصِیرٍ

یَا اَخْبَرَ مِنْ کُلِّ خَبِیرٍ یَا اَشْرَفَ مِنْ کُلِّ شَرِیفٍ یَا اَرْفَعَ مِنْ کُلِّ رَفِیعٍ 

یَا اَقْوَی مِنْ کُلِّ قَوِیٍّ یَا اَغْنَی مِنْ کُلِّ غَنِیٍّ یَا اَجْوَدَ مِنْ کُلِّ جَوَادٍ یَا اَرْاَفَ مِنْ کُلِّ رَءُوفٍ .....

 


 

- انسان اگر محبتش را در راه محبین خدا اعمال کند به نتیجه میرسد، محبت ادمی را قربانی می کند، می کشد و شهید می کند.شهید محبت سر و صدایی ندارد.کسی شمشیری نمی بیند،صدایی نمی شنود.محبت انسان را خیلی مخفی شهید می کند،آن چنان می کشد که صدایی در نمی آید.

خون هم ندارد. همه ی عشق و محبتی که در این دنیاست،همه ی زیباییها وجمال خوبان تجلی جمال خداست.وقتی جمال همسر یا فرزندت از جمال خدا تجلی می کندبه کلی از همه جا راحت میشویامیدوارم قلبت را برای اهل بیت بگذاری.با انها محشور می شوی، از الان هم محشور هستی.
امیدوارم حشر را همین الان ببینی. هر وقت ان محبت را که در قلبت هست، قشنگ ببینی، حشرت با علی است، حشرت با پیامبر است، حشرت با خداست. ..»

طوبای محبت٬ جلد اول٬ مرحوم میرزا اسماعیل دولابی



- چقدر دلم حال و هوای این پست را کرده ...عاشورایی بود در دانشگاه امام صادق علیه السلام ....

- روز عید غدیر محتاج محتاج همه قنوت هایم .... دعایمان کنید . از جانب ارباب امانتی به او رسیده ! دعا کنید امانت دار خوبی باشد .... ! 

- اللهم عجل لولیک الفرج ..... و چه میخواهیم جز این ؟ 



 سه شنبه آخر هم تمام  شد !  

 

+تاريخ سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت 10:14 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی »

پرده ی اول :

زبانت روزه است ؟ چادر سرت میکنی ؟ .... عبا و لباده می پوشی ؟ .... گرمت می شود ؟ سخت است ؟ دلت میخواهد گاهی یواشکی سر همین تکالیف دنیایی َت بگویی الهی اشکو الیک ؟!!

" روزه در گرما جهاد است " ، بایست ! آنقدر این حدیث را نخوان لطفا !!! ، آنقدر دیوار های شهر را پر کرده اند از این حدیث که آدم یادش می رود در دلش بگوید : < قابلی نداشت خدا ! > ؛ مگر بنا نیست بگوییم " هر چه از دوست رسد خوش است ! " هرچه بیشتر بهتر ......فکر میکنم این جمله ، تفسیر همه ی احادیثی است که ائمه علیهم السلام برای مسلمین کم طاقتی چون ما در باب روزه روایت کرده اند ، یعنی هر چه خواسته ، برایتان خوش باشد چون اجرش سخاوتمندانه است مثل جهاد  ؛ حالا نمی شود برای چند وقت حواس ِ نفسمان را از اجر و پاداش پرت کنیم ؟!

اینکه عرق کنی ، گرمت بشود ، تشنه ی تشنه شوی و ..... (البته کاش حداقل ، روزه مان از همه ی ابعاد حقیقتا صحیح و کامل بود ! )  تازه با زبان روزه بدخلق و زود جوش و بی حوصله هم بشوی ؛ فکر کردی هنر است ؟ روزه ای که پشتش رنجاندن دیگران باشد چه فایده ای دارد ؟

    من می گویم اگر چادر سرت کرده ای به اندازه کافی داری از آن بهره هم می بری ! آنقدر که چادر و این پوشش حجاب ، برای تو فایده دارد ، که دیگر با آن بی حساب ِ بی حسابی ! پس اینقدر لطفا سر حجابت منت نگذار ....ایضا برای باقی تکالیف الهی َت ..

راستی نمیخواهد آنقدر به رخ اقایان هم بکشی که " شما نمیدونید ما چه جهادی میکنیم توی این گرما با این حجاب ! " ، نه خواهر من ! این حجاب بیشتر از این ها دینش را به تو ادا کرده .... !

وقتی کلافه می شوی کاری ندارد ؛ لبه ی انگشتر عقیق و یا گوشه چادرت را بگیر و ببوس ! بگو فقط برای تو ! قابل تو را هم ندارد ای خدا ..... ! معجزه میکند این عاشقی ها ! شعار نیست ، یعنی نباید شعار باشد .... یک کولر گازی دو موتوره در وجودت روشن می شود ، هرچه هم افتاب بیشتر بتابد ؛ تو بیشتر دلت خنک می شود ! فقط کافی است که تعبیر ها را برای خودت عوض کنی ........................................

تو که روزه ات جهاد نیست ، عملت رو هیچ هیچ بدون ریحان ! چون بالواقع هیچ ِ هیچ هست ..... روزه ی رانندگانی رو ببین که چندین ساعت زیر آفتاب ِ مستقیم ، توی ترافیک داغ و شلوغ ..... یا آن کارگر هایی که ... یا نانوایی که ... یا آن پلیسی که .............................................

راستی یادم رفت بگویم گرما ، گرما نچشیده ای ! بد نیست از خوزستان هم خبری بگیری ! از آب و هوای داغ ِ جنوب و روزه داران شاغلش ! از شهری که تا اواخر آذر ماه کولر های گازی شان به راه است ، و ما ادراک گرمای مرداد ماه خوزستان ؟!

راستی چرا اینقدر با خدا حساب و کتاب میکنی ؟

یاد زری خاتون ِقلعه گنج ِمنطقه محروم کرمان در اردوی جهادی تابستان می افتم ، وقتی از روزه داری َش در روزهای داغ میگفت ؛ من مانده بودم که وقتی چنین بنده ای با این شدت فقر و کپر نشینی با آن داغی ِ هوای کرمان ، اینگونه روزه میگیرد من با چه رویی می توانم به خدا بگویم من هم روزه دارم !!

زری خاتون را یادت بماند ....زری خاتونی که برایم میگفت به مسئولین بگو اینجا را لوله کشی آب کنند ؛ چون ماه مبارک رمضان آب های ذخیره شان که تمام شود تا چند روزی از ماه مبارک آب برای نوشیدن ندارند !!!

اردوی جهادی - کپر

روزه و صیام تو در برابر خیلی ها هیچ است ! همین بس که خجالت بکشیم از نوع ِ روزه گرفتن و نداری مان ...همین بس است ، شاید در این شب های آخر ماه مبارک ، بواسطه همین یکم خجالت کشیدنمان حداقل چیزی خالصانه در پرونده ماه رمضان ۹۲ مان نوشته شد .... شاید ...........................


پرده ی دوم :

سحر جمعه است ، گوشه های خاص و دنج حرم را دوست دارم ، بالاخره در حرم َش آن گوشه ام را می یابم ، یک خواب ِ آنی به سراغم می آید تا چشمانم را می بندم صدای خانم عرب کناری ام حواسم را پرت میکند ؛ چیزی می پرسد ، وقتی به زبان عربی پاسخش را میدهم از اینکه میتواند با زبان ِخودش با من سخن بگوید انگار صمیمی تر میشود و میخواهد مکالمه ادامه داشته باشد ...

از عربستان سعودی زائر امام رئوف شده است ، از پشت پوشیه فقط چشمانش را می بینم اما آنقدر باهم گرم می شویم که درد ِ دلش جان میگیرد و بی دلیل دلم میخواهد اشک هایش را از پشت پوشیه ببوسم !

نمی دانم چه می شود که بحث مان کشیده میشود به وضعیت موجود شیعه در عربستان سعودی ....

اسمش فاطمه است ، زنی میانسال ! شیعه ای که با تمام درد ، از لحظه لحظه ی زندگی َش می گوید ! از فشار ِ سیاست های آل سعود و سختی ای که دولت و محله های اطراف و وهابیون بر شیعه ها می آورند ....

از غربت می گوید ... غربت ! از غربت ِ شیعه ...غربت غربت ....... انگار که یاد حرف اقا مصطفی چمرانم می افتم که هر جا شیعه ای دیدید به او محبت کنید که ۱۴۰۰ سال است که شیعه یتیم است ! هیچ وقت با این وضوح درک نکرده بودم یا حداقل به آن ؛ به این شکل عمیقا فکر نکرده بودم که حقیقتا زندگی شیعیانی که در این بحران ها نفس می کشند چقدر طاقت فرساست و البته که چقدر اجر و قرب دارد .... و ما با این همه زمینه های حاضر و مساعد چه کرده ایم ؟! .... چقدر عقبیم ؟!

بیشتر از وهابی ها میگفت ، که چقدر در مدارس برای فرزندانشان شبهه پراکنی می کنند و چقدر باید حواسشان به فرزندانشان باشد که با تفکرات ِ شیعه تربیت شوند و مصون بمانند از این همه حملات ِ روانی دشمن ... میگوید با اینکه با اهل تسنن هم همسایه اند و با آنها عهد اخوت دارند ، اما باز حس غریبگی میکنند ...

میگفت اینجا - مشهد - بهشت است برایش ... بهشت ِ بهشت .... ! میگفت اینجا ، حضور امام حس می شود ! اینجا حس میکنی در آغوش امامی ! .... میگفت اینجا امام ؛ زائر دارد .... آدم زائر ها را که می بیند خداروشکر میکند ...اما بقیع ....! بقیع .....

انگار پشت همه ی کلمه هایش یک بغض ِ تازه نفسی کاشته شده است ، با هر دردی که سخن میگوید هم قلب ِ من و هم چشمان او می لرزد ...

به او گفتم من حتی تحمل همان چندروز بی حرمتی ای که در مدینه منوره دیدم را نداشتم ؛ شما چگونه این وضع را تحمل میکنید ؟! گویی که دست گذاشته باشم روی همان نقطه داغ داغ داغ قلبش !

انگار که خودش و زندگی خودش را یادش رفته باشد و فقط غربت ائمه بقیع برایش تداعی شده باشد .....

از پشت همان پوشیه ، سرش را میچرخاند در رواق ؛ بزرگی و جلال و آینه کاری اش را می بیند و یا یک حسرتی میگوید میشود روزی برای سیدنا حسن بن علی علیه السلام هم بارگاهی ساخته شود ؟

از حبیبش رسول الله صلوات الله علیه برایم میگوید ، چقدر می چسبد وقتی یک عرب زبان ، نام ائمه را بر زبانش جاری میکند ، نمیدانم چرا ؛ اما حس میکنم فطرتمان با زبان عربی یک حس ِ دیگری دارد ...یک حس خاص ! انگار یکجور دیگر نام ائمه علیهم السلام به آدم میچسبد ؛ وقتی زنی ...نفسی ....با آن لهجه فصیح عرب زبانش ، نام رسول تو را بگوید آن هم با نهایت احترام و اکرام و خضوع .... نه مثل ِ بعضی ما که انگار .................................................... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

سخنش به خانوم حضرت زینب سلام الله علیها هم میرسد ... آنقدر حرف هایش و لحنش درد و بغض داشت ، که زینب و طیبه هم که کنارم نشسته بودند با اینکه درست متوجه نمیشدند او چه میگوید گریه شان گرفته بود !

بعد میگوید : هر کجا و هر زمانی که شیعه نباشد آن امام معصوم ما ، غریب است ! غریب .... اللهم عجل لولیک الفرج را یکجور دیگر زمزمه میکند ....! لکنت میگیرم برای آمین گفتن !!

آخر میترسم وقتی پرده ها کنار برود بگویند امام رضا علیه السلام غریب است

حتی میان این همه شیعه ایرانی ...میترسم .... از شیعه نامیدنمان اما شیعه علی ع نبودنمان میترسم ....

دختران محجبه کوچکش کنارش نشسته اند ، از تعداد فرزندانش می پرسم ، از حسش نسبت به پوشیه زدن ، از نوع حجاب ، از خیلی چیزها ، که تک تک جواب هایش برایم نور و جان داشت !

مکث میکند و با یک تلخی خاصی از من می پرسد در ایران روزه امری واجب است ؟ حجاب چطور ؟

مکث میکنم و با یک فخر ِ خاصی می گویم : " نعم نعم عزیزتی ، هذا امر ُ واجب فی بلدی علی الناس ! "

با گله پشت سرهم واگویه میکند ، پس چرا در اماکن عمومی افراد میخورند ؟ چرا با این حجاب های نامناسب و خلاف ادب به محضر سیدنا مولانا امام علی بن موسی الرضا علیه السلام وارد حرم شریف میشوند و......................... بغض میکند !

بعد می گوید چرا ایرانی ها با ما اینطور برخورد می کنند ؟ چرا از عرب ها خوششان نمی آید ؟ مگر ما شیعه نیستیم ؟ ما در کشورمان آن طور تحقیر می شویم ....اما ناراحتمان نمیکند ، چون آنها دشمن اسلام هستند ، ما مقاومت میکنیم ، تحمل میکنیم ..... اما در اینجا دلمان میشکند ! پس ما کجا برویم که دلمان گرم باشد کنار خواهران و برادران شیعه مان هستیم .....

دست هایش را گرم میگیرم و از روی همان پوشیه ، پیشانی اش را می بوسم و میگویم ... همه ایرانی ها اینطور نیستند ! همان عده ی قلیل ِ ...... چه بگویم !؟ می گویم شما شیعه ی علی علیه السلام هستید ....

مقاومت کنید ...او می آید ، او می آید ........

آمین هایش ، تا مغز استخوان آدم فرو میرود ......

شماره ام را برایش مینویسم و می گویم هر وقت طهران آمدید ، آنجا ما در خدمتت هستیم .

یک فی امان الله جانانه روی صورتش جا میگذارم ، پوشیه اش را برمیدارد و با من خداحافظی میکند .

.

.

.

.

.

بعد یک لحظه فکر میکنم ، چقدر دریچه دیدمان نسبت به دینداری کوچک است !

آنها شیعه اند و ماهم شیعه ..... خواهران و برادران شیعیان ما در چه وضعیت غیرقابل تصوری در حال مقاومت اند و منتظر ظهور ..... وما چه کرده ایم در قبال شیعه بودنمان ؟ !

و ما اینجا ....اینجایی که مملکتمان شیعه است و راحت و بی هیچ دغدغه ای هرقت دلمان تنگ شود حسین مان را نجوا میکنیم یا .........................................

چقدر ما بدهکاریم به خدا ...

چقدر نعمت هایی را داریم که حتی ازشان بهره نبرده ایم  چه برسد به شکرگزاری برای داشتن شان !!

میترسم

می ترسم از روزی که کسی می آید قرآن را برایم باز میکند و آیه ای از نور منفجر می شود روی چشم هایم که :

" ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم " ( آیه آخر  سوره مبارکه تکاثر )

در آن روز همه شما از نعمت هایی که داشتید بازپرس می شوید ...

در آن روز همه شما از نعمت هایی که داشتید....

در آن روز همه شما از نعمت ها ....

 

 


برچسب‌ها: ماه مبارک رمضان, روزه داری در گرما, وضعیت شیعه در عربستان, روزه داری در روستاها
+تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 3:29 نويسنده - کعبه ی دل - |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»

... و کیست خدایی جز تو که بتواند چنان عشق و چنین ارضی بر عرصه ی هستی بگستراند...؟ 

لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَکَ وَ بحَمْدِکَ ...

لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَکَ وَ بحَمْدِکَ ...

لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَکَ وَ بحَمْدِکَ ...

اردیبهشت

    اردیبهشت برای من انفجار قشنگی هاست ، اردیبهشت برای من یک سجاده ی پُر گل ، به وقت ِ اذان است ... یک قدقامت به حی علی العشق است ، حس حضور  یک حضرت ِ علیه السلام  ....

   اردیبهشت برای من تسبیح ِ ذکر ِ " الحمدالله " است ، یک نماز شکسته ی قضای دو رکعتیست به نیابت از همه غنچه های سفید ، احیای یک شب قدر ِ پر از عاشقانه های ناب است اردیبهشت ...

    ترکیب نان و ریحان را دوست دارم ، قاطی شدن برگ های ریحان بنفش و سبز رنگ  ، پنیر سفید با خرماهای مشکی ای که با صلوات ؛ درونش گردو کاشته شده باشد ؛ به انضمام همان نان داغ تنوری که از روی محبت ، در دل سفره مینشیند ، را دوست دارم !

    باید عاشق باشی تا بتوانی صبح زود بیدار شوی و شروع کنی به کارهای کوچک ، کارهایی که می بوسیشان و درگوشی بهشان میگویی " قربه الی الله ".... و همان کارهای کوچیک ، بزرگ میشوند به وسعت الله اکبر .....

کاش زودتر عاشق شویم ، میترسم وقت ِ مان تمام شود !

   به امید شروع ِ یک صبح جانانه از یک روز جمال و جبروت خدا .... اینکه هر کس بیدار شد و سفره را دید کیف کند ، ( حتما خدا هم کیف میکند نه ؟ ) اهالی یادشان نرود چقدر میتواند روزهای خدا قشنگ باشند ، حتی در تهران با حجم این همه دی اکسید کربن و خیابان های سیاه آسفالت شده ....

تو میتوانی بهانه ای باشی برای آنکه ملائک در خانه ات سقوط کنند کله ی صبحی !

    در خانه میشود عاشق شد ، میشود همه چیز را نو کرد ، تمیز کرد و روی همه ی همه ی  کارها نوشت به عشق ِ الله ...... فرقی ندارد مرد ِ خانه باشی یا خانم ِ خانه ... یا حتی فرزند ِ کوچک ، مهم این است که تو عبد باشی ، عباداتت را وسعت دهی به همه ی زاویه های گم و کنج زندگی َت ... اولین مسجد و محراب ِ توهم ؛ همان خانه وخانواده ات است ...

   میتوان با یک کار کوچک خُلق ِ همه ی اهل خانه را بهشتی کرد و همان اول ِ صبح ، بهانه ای باشی تا بعد از قرن ها دوباره سوره حمد نازل شود!

 


هر سال ،اردیبهشت که قاطی زندگی مان میشود ، دلم غنج میرود برای ناز کردن ، برای آنکه بهانه بیاورم تا بنشیند آیات بهشتی قرآن ِ عزیزم را بخواند روی همان پارچه ی سفید ِمعهود در کنار آن پشتی قرمز رنگ ....

گاهی در آن لحظات ِ اوج قرائت ، فکر میکنم آیا حقیقتا هیچ لذتی میتواند بالاتر از این باشد که آیات ِ بهشت ، با اردیبهشتم قاطی شود ؟

این روزها خیلی فکر میکنم به چگونگی ابعاد ِ سبک زندگی ِ دینی ... ، فکر میکنم به سبک زندگی جهادی ... فکر میکنم...فکر میکنم ....

    به مبحث جنجال انگیز سوسول بودن نامحسوس و غُر غُروو بودن ! فکر میکنم ...فکر میکنم به بی حوصله بودن ها ، به عصبیت های بی مورد ، به بدخلقی ها ، به بی انگیزه بودن ها ، به نا امیدی ها ، به روزمرگی ها ، به نارضایتی های بی حد و اندازه ، به توقعات ِ سیر نشدنی .. .......  به کلی از خصوصیاتی که روی بعضی از آدم ها - که قرار بود خلیفه ی الله باشند روی زمین - پاشیده شده است و دینشان زیر این همه نازیبایی ،دارد نفس نفس میزند برای زنده ماندن !... به خصوصیاتی که ذبح شان ، فقط کمی همت میخواهد و عشق ....

آنگاه بعدش شاید بتوانیم مثل یک "خلیل " نماز بخوانیم ، بنظر من ، در این دنیا همه چیز به همه چیز ربط دارد ، برای همین  میگویم ذبح شرعی این خصوصیات به بهتر خواندن نماز  ارتباط مستقیم دارد ...

   اینها که از ذهنم میگذرد، خیلی بی ربط،  دلم می خواهد معجزه شود ... نقاره چی ها بزنند .... ، تمام خانه ها ، پنجره هایشان باز شود ، کبوتر ها برنج های آب خورده را کنار طاقچه ی پنجره ها بخورند ودیگر هیچ دانه ی برنجی در خانه ها اسراف نشود ...باغچه ها پر از مورچه هایی شود که پُر بار به سمت لانه هایشان میروند و ...

   فکر میکنم هنوز و هنوز چقدر کار دارم برای انجام دادن ، همان کار های کوچکی که بال میدهد مرا .... چقدر برای آنکه یک زن هستم باید فکر کنم تا چگونه لذت ِ دینداری را برای اهل خانه ، همسر و فرزندان ، قشنگ ترسیم کنم ...

.

.

.

بگذریم ؛ داشتم از اردیبهشت ِ خدا میگفتم !

اردیبهشت ، یعنی جنون ِ بی وقفه ی اردیبهشتی ها ، یعنی خیس شدن تام زیر باران ، له له زدن برای خواندن یک نماز جماعت به اقتدای او ......... درخواست میکنم ، مرا نگاه میکند ، میگویمش جلو بایست ، اقتدا میکنمت زیر باران ... دیوانگی هایم را میشناسد ، می ایستد ..... من امشب بزرگ میشوم !

+ بچه تر که بودم فکر میکردم در سالروز تولدم یک هو ، یکسال بزرگتر میشوم ، امشب چهاردهم ادریبهشت ، باز بچه شده ام  و دنبال ثانیه هام ، حال ، دنبال لحظه ای هستم که این احساس بر من مستولی شود که آری ریحان بزرگ شده ای !

پیاده میرویم ...  

 

+ اردیبهشت ، یک نماز واجب  شکر دارد ، تا قضا نشده بجا آوریم ، خیلی وقت است که برای نعمت هایش ، خودمان را توی بغلش ننداخته ایم .... گاهی لازم است وقتی یک احساس ِ ناب داریم ، بی اجازه برویم در بغل خدا !  شاید بی مقدمه برویم دعای عرفه بخوانیم بهتر است تا یادمان بیاید قضای شکر چه نعمت هایی را باید بجا آوریم ...


  - خدا که فقط متعلق به آدم های خوب نیس ؛ خدا ،خدای آدمهای خلافکارم هست و فقط خود ِ خداست که بین بندگانش فرق نمی گذارد ؛ بالواقع خدا عند ِ لطافت ؛ عند بخشش ؛عند بی خیال شدن ؛ عند چشم پوشی و عند رفاقت است ؛ رفیق خوب و با مرام همه چیزش را پای رفاقت میدهد ؛ بایستی  یک فکری به حال اهلی کردن آدم ها بکنیم ، اهلی کردن ...اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن و این تنها راه رسیدن به خداست ....

سکانس ِ مورد علاقه ام در فیلم مارمولک


 

بعد نوشت :  ( موقت نوشت )

    جمعه ، بیستم اردیبهشت ماه ، هر کدام از رفقای شناس و ناشناس وبلاگی که دلش هوای بهشت ِ سراسر نور حضرت زهرا (سلام الله علیها ) - گلزار شهدا - را دارد بگوید و شماره اش را برایم بگذارد تا باهاش هماهنگ کنم ... حوالی ۹صبح ، میرویم برای عاشقی ... سالگرد عروج جوان شهیدیست ، میرویم برای تسلی دل ِ مادرش  ... بعدش هم - مثل بار گذشته ، بچه هایی که بودند میدانند ! - می رویم جایی تا دل ها ، بی مقدمه از "عسل" بگویند !

    + دیدار دفعه قبل آنقدر عجیب بود و عجیب و عجیب ... آنقدر برکت داشت و  عاشقی ... که هنوز و هنوز مانده ام از مقدرات الهی ؛ ............... ( بگذارید خبرش را خودش بهتان بدهد ! ) 


برچسب‌ها: اردیبهشت من, سبک زندگی دینی, شکر گزاری, تولد
+تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 2:35 نويسنده - کعبه ی دل - |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»

 

بوی مادر 

اگر گره ی زندگی َت ، خسته ات کرد و افتادی به نفس نفس ....

اگر ماندی میان ِ یک درماندگی عجیب و پرسیدی از خودت : از کجا خورده ام که اینچنین زخمی ام؟

برگرد خانه .... خانه ... خانه ...

دستان مادرت ، محل سجده است به فتوای تمام مراجع ! اذان به افق مادر است این حوالی ....اگر اول وقت اجابتش نکردی ، قضایش را بجا آور ....

 ببین دل و جان مادرت ، از وجودت خراشیده نیست ؟

 


 عادت ِ خوبی دارد ... بهتر است بگویم عادت ِ عجیبی دارد ! هر دَم که احساسات ِ قشنگش ، قد علم کند( درشبانه روز به کررات و مررات  ) سجده میکند ! انگار که میشود همان پسربچه ی شیطون همبازی دوران ِ کودکی ام که یک هُو ، خیز برمیدارد سمت ِ پاهای مادرم ... هرچقدرهم مادر مقاومت کند ؛ او همیشه - مردانه- کار خودش را میکند ..... پاهای مادرم را میان دستانش میگیرد و آنچنان می بوسد که گویی خوش بوترین گل ها ، زیر لبانش سُر میخورند ... خنده ام میگیرد ،

   وقتی مادرم خواب است ، بارها دیده ام که کف ِ پاهای مادرم را چگونه میبوسد .... چقدر تواضع مردانه اش را دوست دارم ! شیطون است ، شیطون تر از من .... محیط خانه را شاد میکند و من هم همیشه پایه ی شیطنت هایش برای شاد کردن فضای خانه ام ...وظیفه من و او است زنده نگاه داشتن حریم مهربان ِخانه ! مسئولیم ....  

    مادرم غذا را که می آورد ، دستانش را میگیرد و می بوسد ؛ این کار دائمی مان شده است .... احترام َش عاشقانه است ! حتما ملائکه آسمان ِ طبقه ی نور هم در این دَم، سقوط میکنند برای ثبت ِ این لحظه ی پر جلال و جبروت ِ لبخند ِ دل ِ یک مادر ! خدا هم کیف میکند نه ؟

وَ وَصَّینَا الاِنسانَ بِوالِدَیهِ حُسناً ...

انگار کسی در ذهنم دارد مدام تلاوت میکند ...

(قسمتی ازآیه ی 8 سوره ی عنکبوت)

من پر از احساس و محبت ِ نابم ، من و او یاد گرفته ایم در حریم خانه ، تا میتوانم مهر ِدلمان را هزینه کنیم ... حس میکنم این محبت ، لطیف ترین امانت و نعمت ِ الهیست و باشکوه ترین بهره مندی از آن مادامیست که برای شانیت پدرمان ، به پاس پاکی ِمادرمان هزینه میشود ...

دوست دارم که دو معنای - ادب و احترام - در وصف این دو عشق ِمحض و خالص زندگی ام بطور تام تعبیر شود ...!

ادب ...ادب ....ادب ....

 


  دوست دارم همیشه وقتی پدرم بیرون میروند بدرقه شان کنم ، عشق میکنم دَمی که بابایم برمیگردد بدوم سمت ِ در ، فراموش کنم قد و قواره ام را و .....

    قول و قرارهای بچگانه ام را حتی دوست دارم ! آخر قبل ترها قول داده بودم به خودم .....، اینکه هر وقت بداخلاقی کردم و شدم بدترین موجود عالم و حیا نکردم و شکستم آن آیه ی قرآن مبین را ...( فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا ) ، تا کمتر از یک ساعت خودم را آرام کنم و بی مقدمه پیشانی پدرم را ببوسم و عذرخواهی کنم .... (حتی یکبار نامه عذرخواهی نوشته بودم ! )

- نگذاریم حتی یک شب از ما ناراضی بمانند ... شده بالاجبار رضایت را لفظا ازشان اخذ کنیم ؛ وگرنه بیچاره ی عالمیم ... !

    دوست دارم نباشم آن دختر پرمشغله دانشگاهی نسل سومی ، گاهی دلم میخواهد بشوم یک کدبانوی تمام عیار ، بنشینم به ساده ترین کارهایی چون تزیین کردن غذاها تا همه ذوق کنند ، میدانم نیت هایند که عمق میبخشند به کارهایمان .... کاش حواسم همیشه باشد تا لبخند رضایت مادرم را روی قلبم پهن کنم .... خدا کیف میکند نه ؟

    حریم خانه و خانواده را دوست دارم ، چون در آن "دین " میجوشد ، کسی جایی بیرون از خانه محبتش را اسراف نمیکند ، یاد گرفته ایم متعهد باشیم .... در طول روز ؛ هرچقدر از درختان سبز پُر برگ  و گل های خوش عطر نرگس ،  در دلمان عشق قـُلُمبه کند را جمع میکنیم ؛ تا شب ها سر سفره ی نان و ریحان ، روی چشم های هم بپاشیم !

- زندگی باید دینی باشد ...هرکس هرچیزی یاد گرفت باید انتقال دهد ! لزوما همه ی اعضای خانواده از لحاظ اعتقادی و رفتاری یکسان نیستند ، گاهی سخت است ، اما تو باید بنده باشی  و دقیق ....

من شعارهایم را روی تخته ی اتاقم مینویسم برای خودم... گاهی هم حدیث ! گاهی برای هم چیزی مینویسیم ....


 اینها را همه ؛ از مادرم به ارث دارم ، مادرم همه چیز را به ما یاد داده است ، مادرم را مومن یافته ام ! یک عبد محض ... اطاعت و احترامش رانسبت به پدرم می ستایم !

صبر و انعطاف پذیریشان ، برایم غیرقابل تصور است ، گاهی من جای ایشان شاکی میشوم اما ....

فهمیده ام مادر ؛ مربی و پرورش دهنده و مدیر خانه است ...فهمیده ام همه ی امور دست ِ مادر است ... فهمیده ام برای مادر شدن ، اول باید بنده شد وگرنه ... فهمیده ام بهشت تمام ؛ وجود مادر است ، راضی باشد میشود بهشت ِ ما !

من دارم در کلاس بندگی مادرم دروسم را میگذرانم ! واحد بندگی را بارها افتاده ام ، سخت است پاس کردنش ....

دوباره دلم میخواهد سرمشق های " مادر " را تکرار کنم .... کودکی هایم و مادرانه های مامان رو یادم رفته !

  سرمشق مادر

 


از اینکه بعضی چرا لذت ِ بوسیدن دست های گرم مادرشان را از دست میدهند را نمیدانم ! حس میکنم ملائک روی دست های مادرانمان بال بال میزنند شاید برای همین است که مادرها عطر فرشته ها را میدهند .... حقیقتا که قدمگاه فرشته ها بوسیدنیست...

- نباید فقط به فکر خوشحالی و سورپرایز رفیق های ناب ِ مان باشیم ، نباید فقط خوشی های ناب ِ مان را در لحظاتی بگذرانیم که با دوستان و هم فکران خود هستیم ، این کار تلاش میخواهد ...

بهانه نیاورید سیستم خانه ی ما بر مبنای این گونه قوانین نیست ... ، مهر و محبت را ما باید تزریق کنیم ، کارهای خلاقانه برای تغییر ساختار و چارچوب خانواده .... خانواده را ما باید بر اصول لذت ِ دین بچینیم ! فقط به فکر چینش زندگی آینده طبق سلیقه ی دینی مان ،نباشیم ؛ رضایت پدر و مادرمان ، اولین اصل ِ آجرهای خوشبختی و عاقبت به خیری ماست ...

     مخلص کلام ،تجربه کرده ام ، هیچ موتوری سریع تر از رضایت پدر و مادر ، ما را از این گرفتاری ها نجات نمیدهد ، هرچقدرم غرق مستحبات و شب زنده داری ها و بکاء و ...باشیم ، تا مُهر رضایت پدر و مادر روی گواهینامه مان نخورد ، موتور روشن نمیشود ، هوای ِ حرکت بَرمان ندارد ؛ فقط داریم تکان تکان میخوریم ....

 فکر میکنم وقتش است موتور را روشن کنیم.... وقت کم است ..... میگویند داریم با سرعت نور به ظهور نزدیک میشویم ... میترسم ، وقتی یاران را صدا زدند ما ، در بیابان گم شده باشیم !

 


- چند پیشنهاد : به فکر سورپرایز باشید ، هرکاری که خوشحالشان میکند ! روی آینه های خانه گاهی با ماژیک جملات محبت امیزتان را روانه کنید ، برای مادرتان در آشپزخانه گاهی یادداشت تشکر بگذارید ! آنها نیاز دارند و ما کم گذاشته ایم ! حریص باشیم به رضایت پدر و مادری که نامشان در قرآن کنار الله سبحانه و تعالیست  و ...

- فکر میکنم باید دمی جلوس کنیم در کنجی از کاشانه مان ... باید راضیشان کنیم از خودمان ، به هر قیمتی که شده !

-دلم میخاست، به اندازه فهمم ازسبک زندگی دینی،بگویم!همین…

 - تذکر نوشت مخاطبین خاص : مادر ِ همسرمان ، مادر ِ ماست ، کافیست محبت ِ مان را بی دریغ نذر حضرت زهرا سلام الله علیها ، خالصانه روانه اشان کنیم ....

 

- میلاد مادر عالمین ، ریحانه الرسول ، فاطمه ی زهرا سلام الله علیها ، فرخنده باشد ، به فکر رضایت مادرمان سلام الله علیها  باشیم !

 

( کلیک کنید ! )


برچسب‌ها: مادر, روز مادر, سبک زندگی دینی
+تاريخ دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 2:48 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»

 

 

ساعت به وقتِ مدینه ...

انگار که کم کم بخواهد حالی َت شود که ایها الانسان ؛ مدبر الامور ، تو نیستی ... بیا و تمام ِ هستی ات را بسپار دست ِ خود ِ رحمانش !

حالا فانوسم را آتش میکنم و راه می افتم .... توکلت ُ ...

 کعبه دل

 


... ؛ باور کن تمام وجودت درد میگیرد از خیال ِ اینکه " يا محول الحول و الاحوال َت " را در تهران ، پای سفره های شهر باید زمزمه کنی و چند ماه توسلِ پای سجاده َت برای حضور در - لحظات ناب ِجهادی - مستجاب نخواهد شد !

   و چند روز بعد حال َت دیدنی است وقتی به آنی خبرت میدهند که بین شش نفر اعزامی به جهادی ، میتوانی ساک کوچکت را ببندی و دوباره امیدوار باشی به خاکی شدن ِ چادرت ....

   وقتی به فاصله چند روز بعد ، در کمال ناباوری و کاملا غیرمنتظرانه ، مادرم وارد اتاق می شود و لباس ِ "احرام سفید " را می آورد و می دهد به دستانم .. و من در بُهت ِ تمام ، حیرت زده دنبال کلامی از حنجره ی مادرم هستم تا روانه ام کند ...

............ ؛ از چشم هایش - لباس های سفید - برایم ترجمه می شود ...

.

.

.

و نهایتا قصه ای که خلاصه می شود به چند کلام ِ کوتاه " تحویل سال در طواف خانه خدا " پای سفره ی بندگی و عاشقی با جمعی که همه خرقه ای سفید به تن کرده اند ، تحویل خواهد شد ...

و خدا می داند که حتی دمی فکر نمیکردم تحویل سال ِ امسالم ، اینگونه با نور روشن شود ...

حالا چند روز دیگر میتوانم تمام دلتنگی هایم را برای  جنوب راهیان و جهادی ای که یکسال انتظارش را کشیدم در کوچه های مدینه ،رو به بقیع ؛ گریه کنم ....

آنقدر این چند روز ، برای خودم دارم می نویسم ... مدینه ...مدینه ...... حضرت فاطمم (سلام الله علیها) ...رحمه للعالمینم ( صلوات الله علیه ) ..... امام حسنم ( علیه السلام ) .... آخ .... تا باورم شود !


- خلاف ِ حقیقت نگفته ام اگر بگویم اشتیاقم برای رفتن به این سفر سراسر از نور ، برابری میکند با سفر جهادی ؛ شاید اگر انتخاب با من بود ...................مختصر بگویم جهادی هم ، نور است ...

- دلم میخواهد به موعد اولین دیدار در برابر جلال و جبروت کعبه ی خدا ، سجده ای جانانه کنم با همه بچه های هوتبان ...با همه ی بچه های روستاهای کرمان ... و بعد با هم همه سفید بپوشیم و دور ِ خدا بگردیم ! ....

راستی چقدر طواف با بچه هایی - که همه چیزت را از آنها داری - کیف می دهد ...

- یادم می آید یکبار یکی از دوستان جهادی آرزوی قشنگی کرد ... گفت : ان شالله یه روزی دسته جمعی بریم جهادی عمرانی و بقعه خانوم فاطمه زهرا (سلام الله علیها ) رو بسازیم .... میدونم این حرف بیشتر از یک رویاس ...اما ...... بعضی وقتا نفس کشیدن توی بعضی رویاها به آدم جون ِ تازه میده ...

مدینه ....مدینه ..فاطمیه ...مدینه ..... آخ دلم میخاد با همه رفقا و جهادیا برم مدینه .... برم طواف ... !

 

* بچه های حلقه وسط ، می آیید بازم باهم بخونیم ؟ : کریم کاری به جز جود کرم نداره .... :(

* چقدر دلم لرزید وقتی امشب کسی بهم گفت : داری " کعبه دل " میشی ...

 کعبه دل

 


- یک تمنای عاجزانه : قصد نداشتم چیزی را اینجا مکتوب کنم ،اما دلیلی که ترغیبم کرد به نوشتن ... فضای آشفته ی دل و جانم بود ... تمنایم این است هرکه هر توصیه ای که دارد و یا کتاب ِ معطری را می شناسد تا قبل از سفر بخوانم ، پیشهاد کند و یا به دستم برساند..... بیش از اندازه احساس ِ سنگینی و پوچی میکنم ! به هیچ صراطی آمادگی ندارم .... می ترسم ... دعایم کنید .....

**موقت نوشت : جمعه ی در پیش ، ۱۸ اسفند ، هر کدوم از رفقای شناس و ناشناس وبلاگی که دلش هوای بهشت ِ سراسر نور حضرت زهرا (سلام الله علیها ) - گلزار شهدا - را دارد بگوید و شماره اش را برایم بگذارد تا باهاش هماهنگ کنم ... حوالی ۱۰ صبح ... میرویم برای عاشقی ... قرار است یک حنجره ی بغض دار ، برایمان از نور بخواند ، دوست دارم همه باشند !

 

ساعت  به وقت عاشقی ....

 یا مقلب القلوب و الابصار 

یا مدبر الیل و النهار 

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال 

 


برچسب‌ها: کعبه دل در طواف, مکه نوشت, مدینه نوشت
+تاريخ یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:25 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»

 

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ...

بوی ِخیس ِخاک ، گیجم  میکند ... آفتاب ، ریخته روی صورتم که بیدار می شوم .....

   سَر و صدایش از حیاط می آمد ، همه ی نباتات و متعلقاتش را خیسونده بود ... میدانست مجنون ِ قاطی شدن بوی گِل و خیسی برگ هایم !

   سرم را از پنجره می اندازم بیرون و دست هایم را تکیه میدهم به قاب پنجره ، خیره شده ام به " او " که حالا میان همان حیاط ِکوچک ، روی همان تخت ِ چوبی ِقدیمی با گلیم قرمز ؛ دراز کشیده  ، حتما گوشش دنبال صدای بلبل هاست ، فقط من احساسات ِنابش را میدانم !

 هوا قر وقاطیست ، یک مُشت نور ،صورتم را گرم میکند و نسیم خنک ِخیس هم ، لُپ هایم را حسابی قلقک می دهد  ....

 گل نرگس ....

   می روم سمت ِسماور  ، گذاشته َمَش رو یک چهار پایه ی چوبی ِکوتاه ، چایی تازه میگذارم در قوری چینی البته با کمی هم هِل .. و مثل همیشه به سان ِیک طفل دو ساله ،  ذوق شنیدن ِ قُل قُلش را دارم ، اصلا شاید به خاطر همین است که هنوز دوست ندارم ، سماور های جدید و شکیل را جایگزینش کنم !

 پارچه ی چهار گوش ِسفید را روی پُشتی قرمز  مرتب می کنم ، دو لیوان ِ من و خودش را وارسی میکنم تا حسابی برق بزند ، دوست دارم کیف کند ...البته بیشتر دوست دارم " خدا  " کیف کند ! میدانم ( خدا )حواسش به همه چیز هست .... باید بیشتر حواسم به همه چیز باشد !

پرده را کنار میزنم ، پنجره را نیمه باز ، بوی ربیع الاول می ریزد در اتاق ......

   مثل همیشه غافلگیرم کرده ، سفره را که باز میکنم، نان ِتازه اش را از همان نانوایی ِسنتی ای که خمیرهایش را در تنور گِلی میپزد تا جان بگیرند نان ها، برایم خریده  ؛  دوتا تخم مرغ می شکنم در ماهیتابه ، جلیز ولیزش را دوست دارم !! هنوز سفت نشده می ریزمش توی ظرف ، با ذوق می نشینم به تزیین کردنش ...

    بساط کرسی کوچک زمستانی هنوز گوشه اتاق پهن است ، چقدر زنده بودن گرمی کرسی می ارزد به این شوفاژ های بی روح ِ آپارتمان های این شهر  ...

   دسته ی گل نرگس را پریروز گرفته بودم از مترو ، هنوز جان دارند و تره تازه اند حسابی ..... می آورم میگذارم وسط سفره ی صبحانه ! صدای قل قل سماور بلند  شده و من باز و باز ذوق میکنم !

   سجاده هایمان ، روبروی پنجره در دل خورشید پهن است ، کنار همدیگه ، تسبیح فیروز ه ای من همیشه شلخته روی سجاده افتاده ، اما تسبیح او همیشه در طواف ِمهرش جا خوش کرده ، حریم محرمانه ی ما و خدایمان را دوست دارمش .... بوی گلاب میدهد ! نه  گلاب صنعتی شهرها ....نه ! بوی گل و آب میدهند .... همیشه یک کاسه سفالی آب کنار سجاده هایمان هست ، جفتمان دوست داریم به آب خیره شویم وقتی خورشید زیر آب شنا میکند .... راستی هر روز یک نوشته برای هم روی سجاده هایمان میگذاریم ، گاهی هم یک حدیثِ ناب ...... مشکلاتمان اینطور حل می شود سر سجاده هایمان !

   رد ِنگاهم رو به سجاده هاست که سایه اش حواسم را پرت میکند ، بالاخره آمد ..... میخندم ، از جایم بلند می شوم ...او هم میخندند.... احترام گذاشتن را دوست دارم ! ...

دیشب نگذاشت در کندن چند کتیبه ی مشکی کوچکی که تخت دیوارهای خانه مان بود ؛ کمکش کنم ، میدانم دوست داشت بغض هایش را من نبینم ، اما یقین دارم کتیبه ها را که داد من تا کنم ، اشک هایش هم لای تار و پود مخملی کتیبه ها گم شده بود ....

*   دوستانم میگفتند نمی شود  در شهر به جای مبلمان ، پشتی های قرمز گذاشت ، نمی شود ! اما من عاشق اینم که همه روی زمین دورهم بشینند و یک تشکچه هم بدهم بگذارند زیر دستشان تا کیف کنند  .. !!

  احتمالا هنوز به بلوغ ِ کافی شهر نرسیده ام که این چنین شهرگریز و مدرن گریز شده ام ...فکرهایم هم پریشانند ... عجیب مجنون ِ سادگی َم ! افسوس که در خانه پدری نمی شود چندان مانور داد ، اینجا بساط ها طور دیگری اند ، پُشتی نداریم !

 

  بخار چایی بلند میشود ...

امروز اول ربیع است  و نمیدانم چرا این اعتقادات ِ خوشمزه ی دینم ، بوی عشق میدهد ....

هوس عاشقی  ریخته در سراسر وجودم .....  

احترام گذاشتن را دوست دارم وقتی حواسش نباشد و خم شوم دستانش را ببوسم .... احساس میکنم خدا هم کیف میکند ! وقتی تفسیر دین بیافتد به دستان من ِ نابلد همین می شود دیگر ...!

دینم را دوست دارم .... احساس میکنم به زندگی آدم ، مزه ی ناب آسمان میدهد .... ! خوشمزه است ... و دلم عمیق می سوزد برای کسانی که با " دین " نفس نکشیده اند و حالا برایش سپر گرفته اند ... میدانم که ما خود مقصر بودیم  !  

 

***

سفره را تا میکنم ،تشکر میکند و  بلند می شود ، میدانم کجا میخواهد برود ،....

حتما همان اتاق پشتی ،جایی که یک پارچه سفید سفید پهن کرده ام و رحل قرآنش مهیاست ،  از بسم الله ش که شروع میکند ، دلم می لرزد ...، وقتی صدایش اوج میگیرد در آن آیات حساس ، دلم میخواهد غش کنم برای آن  کلماتِ  ....

    خوشحالم هر صبح ، خانه را با قشنگترین ملودی صفا میدهد ، دیگر دوست ندارم حتی رادیو را هم روشن کنم ، تا وقتی صدایی هست که جان داشته باشد و از جانان بگوید ، چه نیاز به فرکانس های مصنوعی رادیو ....  ،  صدایش عشق را روی در و دیوار خانه میچسباند و هوای قره قاطی اینجا را هم ، استرلیزه میکند ! باور نمیکنی ؟ ....

  من با دینم عشق میکنم ، هرچه دارم از دینم دارم ......قسم به همین روز اول ربیعش که میگوید بشارتتان باد به یک لبخند و یک تبسم عاشقانه ! ؛ دین ،  همه چیز است .. به قدر ِ ناچیزی که چشیده ام سخن میگویم سندِ کلاس اولی بودنم هم همین چند خطیست که بی رخصت جاری میشود ، گرنه اگر بیش از این چشیده بودم از دین ؛ حکمش سکوت بود ، خوش به حال آن دلدادگانی که بهره ای بیشتر از دین شان برده اند  ...

 

خدا سکوت را روانه ی دلم کند ....

ان شالله  

 


 -  حتما شک کرده اید به درونیات ِ یک فکر جهادی !  ملالی نیست  این متن صرفا " جهت تمرین نویسندگی " نگاشته شده است ؛  و البته  تخلیه این ذهن بیچاره از تلنبار و تحریم این همه کلمه و حرف ، تا بلکه آرام بگیرد بنشید سر جایش تا ما با فراغ بال برویم سر درس خواندن به نحو احسن .... آخر از بس کوبید بر در اتاق مُخ مان که : "  ظرفیت تکمیل است ، کلمات را بریزید بیرون لطفا ! " ملول گشتیم .

 - فیریک را وقتی دین را میبینم درونش ؛ عاشقش می شوم و من باز این چند روز به موعد درس خواندن ، عاشق شدم ! عاشق ِ فیریک  ....  

 

  - این پست با همه ی متعلقات و احساساتش ، تقدیم به ساحت ِ مقدس  رفقای تازه عروسم به پاس آغاز یک زندگی ِ دینی ِسرشار از محبتشان ( ان شالله )  : من ِ او ، فاطمه ی بی قرارم و ساقی رضوان .

 


برچسب‌ها: بوی عشق می دهد دین من, ربیع آمد
+تاريخ دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 22:40 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

     این روزها از آن وقت هایی است که دلم می خواهد بنویسم و بنویسم و بنویسم ...اما انگار گاهی باید قلمت را بیرون از پنجره بگذاری تا زیر باران ، خیس ِ خیس  شود؛ شسته شود .... 

   آخ که سکوت چه نعمت بزرگی است؛ اگر قدر بدانیم ! دنیایی که سراسر عاشقانه است، دنیایی که عاشقانه گیَ ش منحصر به پاییز و این خاک نمی شود ... شاید چیزی ناب تر از آن !

همین و......تمام!


چادر مشکی - یازهرا سلام الله علیها - عاشورای حسینی

   

     پنجم آذر ماه ؛ روز عاشورا ، سالگردش بود ، میان ِ جمعیت ، مُدام دنبال گِل میگشت ، از چند روز پیش نیت کرده بود تا بنویسد رویش " یا زهرا سلام اله علیها " ؛ اما دست ِ آخر ، گِل به دستش نرسید ... و دوباره یک آرزوی کودکانه بر صحن دلش ماند !

به همین سادگی ، با همه ی سختــــــی های بُغض دار ، با تمام لذت های نابَ ش ، یکسال گذشت ...

     یکسال ، زیر حَرَم ، حوالی ضریح جانان ِ دلش ؛ نفس کشید و یکسال هر وقت حرف ِ نیش دار و ناحقی روانه ی قامت ِ دوست داشتنی ِ مشکی َش میشد ، زودتر لبخندی روانه میکرد تا یادش برود بغضی اینجای گلویش مانده ! فقط لبه ی چادرش را میکشید رو به صورتش و با تمام ِ تمام وجودش می بوسیدش ... خدا میداند به آنی وجودش پُر میشد از یقین و سکینه ای جانانه ... !

یکسال است به نام نامی ِ زهرایش سلام الله علیها ، روی فهم و آدمیت ِ ناقصش ، یک خیمه ی مشکی کشیده است تا قامت ِ خسته اش را دخیل تار و پود ِ چادر صاحبش کند ...


- به قدر كفايت ، اهلش ؛ از سختي‌هاي تكليفي به نام حجاب گفته‌اند چه از لحاظ ِ دشواری های پوشیدنش و چه از ناخوشانیدی های نگاه ِ نا خوش ِ جامعه ی متمدن ِ - به اصطلاح - امروزی و شاید از همه مهم تر و سخت تر دل کندن از به رخ کشاندن زیبایی هایت و نیاز ذاتی َت !! ؛ آره همه ی اینها هست ، اصلا موضوع سخت تر از این هاست ؛ خیالت راحت شد ؟

- من اما به قدر آنچه فهمیده ام ، سخنم از لذّت‌هاي حقّي به نام حجاب است ...

- چادر سر کردن سختی دارد ؛ و شاید فقط دختران میفهمند این جنس محدودیت را ... برای همین ارزش می آورد گرنه همه ی دختران ؛ احساسات ِ مشترک دارند ...  با انتخاب حجاب ، انگار نیت کرده باشی تا  گنجینه ی تمام ِ احساسات ِ نابت  را فقط برای یک شاهرگ ِ  چشم ؛ هزینه کنی  ... ! و چقدر حیف است عزیزدلم ، وقتی ............. آه ...

برای مقابله با نفس سرکش ، شاید فقط باید عاشق شد، آن وقت آنقدر آدمی  دست پاچه میشود که دلش میخواهد هر کاری برایش بکند.... آنقدر " او " برایش بزرگ می شود که دیگر این دنیا و اهلش ، برایش مطرح نیست ....

دیگر ، همه چیز او می شود ؛ .... نفس نفس میزند تا فقط یک لحظه مطمئن باشد یک لبخند تحویل " معشوقه اش " داده است و دنیایش خراب میشود روزی که ....

حالا تو بگو کُلِ بچه های دانشگاه ، کل اهل عالم ، دیگر همراه تو نباشند .... فقط سجاده و سجده به تو بدهد ، سوگند که کفایتت میکند ... باور کنی یا نه، هیچ معامله ای سودمندتر از این تعویض پیدا نخواهی کرد !

- میخواهم بدوم ... تو نگاهم کن باشه ؟ حواست باشه ها... اگر افتادم ...اگر خسته شدم ... اگر ........حواست باشه.... به دلگرمیه نگاه ِ تو ؛  میدوم ....

.

.

.

حالا بگو حق دارد دلتنگ و مریض ک ر ب ل ا یی باشد که همه ی هستی اش را از آنجا دارد ؟

تمام ِ آرزویش شده بتواند در کاروانی قدم به قدم به سمت ِ جانان ِ دلش گام بردارد ، آنقدر که هر قدمش ، حرف هایش را برای ح س ی نش گریه کند ...اما باز انگار باید از کاروان ِ پیاده ی کربلای اربعینی که میتوانست برود جا بماند... باز نتوانست رضایت مادر و پدرش را بگیرد ... و باز ........

+ می شود دعایش کنید ؟ او و تمام  رفاقیش را ....

 


لینک های مرتبط : ( اگر لینک مفید یا کتاب موثری در زمینه حجاب میدونستید حتما معرفی کنید  !)

- در کجای قرآن اسم " چادر " آمده ؟

- چی شد چادری شدم ؟

- بوستان حجاب

- چارقد !!


برچسب‌ها: چادر, چادری شدن, حجاب, سختی های چادری ها
+تاريخ پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 2:5 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

معتقدم بعضی ها ، وجودشان برای آدم ، یاداوری ِ بهترین ِ بهانه هاست ...

معتقدم بعضی از رفاقت ها ، جنس شان از نور است و روشنی ...

معتقدم بعضی ها اگر بشوند جزئی از لحظه هایت ، بیش از بیش دوستشان خواهی داشت مثل ِ زلالی یک آب روان !

و دوستان ِ من اینچُنین اند .

 

دونفر شدنتان در پاییز ، مبارک باشد ...

 

     یکی از رفقای نابَ م ، روز دوشنبه هفده مهر هزار و سیصد و نود و یک... ساعت هجده همزمان با زیباترین نوای عاشقی - اذان مغرب - ... قشنگترین لحظاتش را سپری کرد و به عقد دائم همسفر بندگی َش در آمد ... نامیدنش" یوم الله " ! راستی هیچ واژه ای غیر از همین تعبیر ، شایسته این روز نیست و نخواهد بود ....

چشم هایم از شدت شوق می لرزید ... احساس ِ غریبست توأمان با یک شور و شعف خاص !

...

.....فاطمه ....فاطمه .....فاطمه ......

...

.....

     تاریخ دقیقش را نمیدانم از کی شدیم رفیق ِ رفیق ، اما هر چه بود و شد فقط دل من و او میداند ...

وقتی اولین بهانه ی رفاقتت قشنگ باشد و مُدام اتفاقات ِ ناب به آن اضافه شود ، دیگر رشته های نور است که قلب هایمان را متصل هم میکند نه یک ارتباط ِ پوچ دنیایی !

راستش را بخواهید فکرش را نمی کردم این همه غیرمنتظره این اتفاق ِ مقدس بر رخساره حیات ِ رفیقَم جاری شود ! هرچند در پس گفتمان هایمان جاری بود این حرف ها ... اما شاید دل ِ دلبسته ی من به دل ِ او ، سنگ اندازی میکرد در باور این رخداد !

رفیق َم دختریست لطیف .... مهربانی از چشم هایش میریزد ... دلَ ش میرود برای یک دم نفس کشیدن در هوای قداست .... وقتی دلم میلرزید بی معطلی دست هایش میان دست هایم جای میگرفت !

روز دوم ماه مبارک ، میان نماز ظهر و عصر بود که - آقای همسر  - معرفی شد به فاطمه ی عزیزم ، من بودم که جلیز ولیز میزدم اون وسط .... عجیب احساسی بود ... انگار میدانستم همین می شود ! همین می شود ....

همین شد که از همان لحظه های نخست ، در بطن دعاهایم آمد ردیف ِ اول ... و جویای لحظه به لحظه اتفاقات پیش رو بودم ... و بعد از آن مشهد ... جهادی .... لحظه به لحظه دلم در حوالی دل ِ فاطمه ام بود !

   روزهای سختی است ، انگار به یک باره رفیقت را سپرده باشی و رفته باشد ... روشن است که از بودن هایت با او کاسته می شود ... اما تا می آید چشم هایت بهانه گیر شود ،خوشبخت بودنش تمام ذوق را میریزد روی قلبت ... خودخواهی ِ در کنار او بودنَت را جایی کنار یک گل تازه شکفته چال میکنی ، خیره میشوی به گنبد یک امامزاده و از اعماق ِ وجودت برایشان یک خوشبختی و سعادتمندی تام را طلب میکنی ... چقدر تمرین خوبی است برای رها شدن !

- شاید تجربه کرده باشید ، متاهل شدن رفیق تان را ... یک رفیق ِهمیشه همراهتان ... نمیدانم !

فاطمه ... فاطمه .... فاطمه ......................

رفیقم دختریست از جنس ِ یک حریر ِ ناب ! ... گزافه نمیگویم که بند بند وجودش این اواخر ، زیبا متبلور شد به نام ِ مقدس ح س ی ن علیه السلام !

آخ که چقدر از سجده هایم وقف شکرگزاری شد برای سپاس به درگاهش برای وجود چنین رفاقت هایی ... وچقدر در قنوت هایم ، اسمش را در کف دست هایم میخواندم ....

حرف ِ من تمام

رفیقم عروس شد


 تازه عروس  و تازه داماد ِ ما ... :دی

 تازه عروس  وتازه داماد ِ ما !

* برای آقای همسر :

- فاطمه ... فاطمه .... فاطمه .... فاطمه ...فاطمه .... فکر میکنم حرمت و زلالی همین نام برای همیشه یادآور ِ مسئولیت ِ مقدس و سنگین تان باشد ....

- دختر  عزیزمان (!) را سپردیم به شما ، مراقبش باشید بیشتر از چشم هایتان .... باهم بودنتان مبارک ....

*برای فاطمه ام :

یادت هست اولین بار جوشش کلام " دل آرام " ؟ هویزه و یا همان ابعاد نمازخانه ی انسانی و یا ...... اگر اجازه داشتم بیشتر میگفتم اما ......

فقط بدان هیچ وقت فکر نمیکردم بهشت ِ مقرری که قرار بود برویم ، این چنین به این اتفاق فرخنده متصل شود و تاریخش برای همیشه عقب بیافتد ....

- دونفری تان را می سپارم به دعاهای قنوت ِ صاحبمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ...


- برای خوشبختی  و سعادتمندی ِ این تازه عروس گل ِگل ِگلمون و آقای تازه داماد ، دعا فراموشتون نشه .

- رفیق ِ کربلایی َم { ساقی رضوان } و رفیق ِ جهادی َم  { ف.مجیدی} نیز عروس شدند ... دعایشان کنید .

- ( فاطمه نخون :دی ) خطاب به رفقای مجردم ! لطفا بدانید و اگاه باشید این قبیل متن ها متعلق به همه ی شماست هر وقت که جمع تان دونفری شد ... جدی نگیرید ابراز محبت مان را به این شخص شخیص که ناسزاهایتان روانه ی وجود ِ عزیزمان شود ! ما همتون رو دوست داریم ..


برچسب‌ها: رفیق, عروس, فاطمه, مخاطب خاص دارد
+تاريخ جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:48 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تو از من بی خبر & من از تو دلتنگ - جدایی بین فرسنگ فرسنگ / دلم از شیشه است اما ندانم چه کسی بر شیشه من میزند سنگ

 

گاهی بعضی چیزا قشنگ شروع میشوند ؛

مثل ِ

رابطه ها ... مثل ِ تلاقی نگاه ها زیر باران ... دوستی ها ... و یا حتی جرقه ی حادثه های زندگی َت ! ... مثل ِ همان چیزاهایی که هیچ یک اختیارت دخیلش نبوده و فکرش را هم نمیکردی ... مثل ِ تو !

* برای همین عاشقشان می شوی  و دلت میخواهد با تمام وجودت ازشان مراقبت کنی ، برای همین خارج از چارچوب ِ همیشگیَ ت ادامه می دهی و دل ؛ خوش میکنی به آن ! اما خدا نکند که ......

 

گاهی بعضی از قوانین ِ واجبت را نادیده میگیری  و به جایش یک تبصره ی پررنگ کنارش اضافه میکنی تا نهایت محبتت را هزینه کنی ؛

مثل ِ

 تبلور یک احساس جدید در وجودت که تا حالا اجازه ظهور نداشت  ... مثل ِ رخصت ِ تغییر در عقاید و باورهایت ....مثل ِ انس با نفسی .... ... مثل ِ آشنا شدن اتفاقی ِ دل ها .... و یا حتی شروع یک صمیمت و رفاقت خاص ...!

* اما خدا نکند محبتت روی زمین بریزد ... و تو چشم هایت سرگردان ِ آسمان باشد ؛

 

گاهی دل می بندی و عادت میکنی به بعضی چیزها ... ؛

مثل ِ

جهادی .. جهادی ...جهادی .....مثل لبخندهایت ....مثل کاشی های فیروزه ای مسجد گوهرشاد ...بین الحرمین ..یا به یک گوشه ی دنج ِ امامزاده صالح علیه السلام ...  به احساسات عاشقانه َت ...عادت میکنی به یک آدم خاص ! ... یا یک حس بودن  ...

 * اما خدا نکند کسی قاضی شود و حکم دهدت برای محرومیت !

 

گاهی همه میشوند خوب ِ خوب ، اما تو چون تازه واردی میشوی بد ِ بد ! چرا ؟ چون شبیه آنها نیستی ... یا حداقل آدابشان را  بلد نیستی ، همه میخواهند بشوند معلمت و الفبا را  از اول برایت هجی کنند ، احساس تو را هم در نظر نمیگیرند که تو نیاز به این همه معلم ِ داوطلب نداری ! اما باید احساست را فروبخوری و لبخند بزنی ! آنقدر هم مَرد نیستی از کلاس درسشان بزنی بیرون .... ؛

 برای همین مُدام دلت می شکند ...

می شکند ..

می شکند ..

م ی ش ک ن د ...

حُکم هم - دم نزدن - است ... سکوت کردن ...!

 

* و  آخ که چقدر بعضی وقت ها ، دلت؛ برای یک چکه تواضع ِخالصانه ی آدم ها و مدعی نبودنشان، تنگ می شود ....

 

 

گاهی گم می شوی و چشم هایت را می بندی اما تا باز میکنی وجود بعضی معناها ، آرامت میکند

مثل ِ

پرچم " یا حسین ع " بالای تخت ... مثل ِ یک پیام در گوشی َت .. مثل دوستان ِ بهتر از آسمانت ....یا یک حضور ِ پنهان اما آشنا با دلت .....  مثل ِ حضور یک آدم خاص ! ...

 * گاهی آنقدر حساس می شوی و دلت نازک ِ نازک ... که .... چشم هایت را آزاد باش میگویی!

 .

.

.

.

 راستی بدانید گاهی ، خیلـی ساده ، دلی شکسته می شود

مثل ِ

دل ِ من .... دل ِ من ... دل ِ من ............................

* خطابم به " یا ایها الذین امنوست " ، این یک هشدار به راهیان ِ بگوش است ، حواستان به - دل ها- باشد ، بی آنکه بدانید جراحت بر دل ها حرفه ی ناخواسته ی بعضی هایتان گشته ، دل شکستن خطاست ، بیشتر از همه از سابقون سابقون جا می مانید ...

 باور کنید "  دل  "  عادت به زخمی شدن ندارد ...بدانید " دل " هیچ وقت ِ هیچ وقت عادت نخواهد کرد به زخمی شدن ! ... دردش می آید ... " دل " است دیگر فقط التیام میخواهد !

 

گاهی وقت ها سکوت کردن بلد نباشی ، همه چیز رسوا میشود

مثل ِ

.... فریاد ِ با تاخیر من .... !

 * فقط خدا نکند گاهی ، به یکباره همه چی برایت ، خاموش شود ! خدا نکند ....

 

 

 


** یادم رفت بگویم خدا نکند دل ِ یک دختر .... آن هم یک دختر شیطون و پرسر و صدا بشکند ، چون دل شکستنش هم ............ ، راستی کسی هست دلداری َش دهد ؟

** می گویند این حوالی دلی شکسته است ... برایش دعا کنید !

+ عاشقِ ِ نوای وبم ... می میرم باش ! 

 


بعد نوشت : ( مخاطب این بعد نوشتم ، همه اطرافیان و دوستان ِ عزیزم هستند )


رفقای عزیزم ، نمیدونم چه برداشتی از این نوشته کردید که همتون از طرق مختلف حلالیت طلبیدید ! خودم خیلی ناراحت شدم که اینطور برداشت شد ....خدا رو شاهد میگیرم که من نه دنبال حلالیت بودم و نه اصلا اصلا مخاطب ِ مستقیمم شماها بودید که بخوام ازتون ناراحت هم باشم !....... مگر غیر از اینه که رفیق ِ آدم باید عیب های رفیقشو بهش هدیه کنه و متذکر بشه بهش ؟ .. مگر غیر از اینه که اگر نبود این راهنمایی ها پشتش هم هیچ پیشرفتی نبود ... پس خواهشا خواهشا هیچ برداشتی نکنید ... از همینجا میگم هممون نسبت به هم مکلف هستیم و همه ی شما نسبت به من !

همیشه گفتم و خواهم گفت تا نفس میکشم - بی هیچ اغراقی - مدیون و خاک ِ خاک ِ پای ِ تک تک دوستان ِ خاص و ناب ِ این برهه از زندگیمم هستم !

در واقع فقط قسمت های مثبت متن مختص ِ شما دوستانم بود و هیچ تیکه و ترکشی هم در کار نبود ، اون قسمت های ستاره دار هم مختص یک دلشکستگی عمیق است که از انباشته شدن دلخوری های پیش امده ، می باشد و البته سختی شرایط ِ حال ِ من ... که نوشتنش آرامم کرد ، چون برایم خیلی سنگین بود ....

والبته شاید یک تذکر ریز به هممون بود که بیشتر حواسمون نسبت به قضاوت ها ، کلام و رفتارمون باشه ، بعضی وقتا دل هایی می شکنه که متوجهش نمیشیم . همین !

* دارم تاکید میکنم راضی نیستم اگر گفتن ِ کلام و تذکری رو از من دریغ کنید بخاطر مراعات ِ حال ِ من ! لطفا رفیق باشید ...

دوستتون دارم

جغله تون : ریحانه

 


برچسب‌ها: مخاطب خاصم, یا ایها الذین آمنوا
+تاريخ دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 0:40 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

( این متن صرفا جهت دعوت و آشنایی شما با هیات عهد آدینه نوشته شده است )

- وعده ما ، نزدیک غروب بود با چند نفری از دوستان ، اما فقط یک نفرشان سر وقت رسید و ما شدیم دو نفر برای کوهنوردی در دلِ شب ....

- رسیده ایم به ایستگاه سوم و بساط افطار مهیاست... ماهم به ناگاه ذوق مرگ می شویم از رویت ماکولات ِ بسته بندی شده و بی هیچ آدابی جلوس می کنیم به صرف دو سه لقمه جویدن ! ...

عهد آدینه - مراسم افطار در ایستگاه سه - آخرین شب جمعه وداع با ماه شعبان

- انگار شش هایمان پُر میشود از عشق ... قاب ِ چراغانی تهران ، روبروی چشم هایمان سوسو میکند ... نفس میکشم ... شکر میکنم ...دیوانه میشوم .... !

در دل ِ شب ، چراغ قوه ی ضعیفم را روشن می کنم ،می افتیم درون جاده ی پرشیب کوه ، برای ادامه راه و رسیدن به - تپه ی نورشهدا - !

در حاشیه بگویم که ابدا و اصلا خوف و ترس از این تاریکی و سکوت مطلق و بلندی بی حساب از سطح شهر ، بر پیکره و احساسات ِ نابت - مستولی - نخواهد شد ! خیالتان جمع باشد ! :دی

عهد آدینه - کوهنوری شبانه - آخرین شب جمعه وداع

- شیب تند است .. به نفس نفس می افتیم ...سکوت مطلق جاریست ... لحظه لحظه ام سرشار میشود از لذت ... چقدر در دل شب و در میان کوه بودن ، آن سکوت غیرقابل ِ وصف ِ جانانه و آن احساس ِ بی نظیر ، جان ِ آدم را قلقلک میدهد .........

- خانه ها را می بینیم ... تاریکی مطلق جاریست ... ساعت از ده شب هم گذشته و ما در پیچ خم سنگ ها همچنان ، زیر لب با کسی در مناجاتیم ...

- و نمیدانم چقدر دوریم از سطح آسفالت های بی مهر خیابان ها و چقدر نزدیکیم به لمس ِ صحن ِ حریرانه ی آسمان ...... پایمان لای سنگ ریزه ها میلغزد ... عشق میکنم ...سکوت میکنم ... باهم میخوانیم ... سکوت میکنم ..... خسته روی یکی از سنگ ها می نشینیم و حسینمان علیه السلام را نجوا می کنیم ...

عهد آدینه - کوهنوری شابنه - وداع با شعبان - استراحت روی یکی از صخره ها - دورنمای تهران

زمزمه ات میکنم در اعماق ِ رنگ ِ بی تکرار شب .... و آغاز می شود هیاهوی غریب ِ شبانه ، با جرقه ای از یاد تو و باروت ِ بغض من !

تنها شبی چون امشب ، بر من بتاب ...

بیا این بار بی بهانه ، بر این خرابات ِ دل دستی بکش ...

دیر هنگام هست .. روزگاری بس دور اینجا ، شبگیر گشته !

تپش ِ این دل را بنگر ، شاید دلت لرزید ! ... قلب کوچکم در این وسعت سهمناک دارد میتپد ... می تپد برای یک رویش ! برای یک اغاز دوباره ! بیا بر من و این آسمان گرفتار بتاب ...

.

.

- میگویم قرار بود باهم پیاده برویم کربلا ! حالا اینجا باهم داریم پیاده میرویم سمت ِ آسمان .... حالا نوایی را که در مسیر پیاده روی نجف تا کربلایش را میگذاشته ، را روشن میکند ... قدم به قدم ...... یک احساس ِ بی نظیر در تمام رگ هایم ، داغ میشود !

تمام شب را جرعه به جرعه مینوشم !

عهد ادینه - کوهنوردی در دل شب - خداقوت کوهنورد - کوههای کلکچال

.

.

- بالاخره میرسیم بالا در جوار شهدای گمنام .... عجب صفایی دارد ! اما هنوز خلوت است ...

تهران ، روبرویمان زانو زده ... چقدر دنیا از این بالا کوچک میشود ...

چقدر حال و هوای اینجا ، هوس ِ عاشقی را می ریزد روی احساس ِ آدمی !

چقدر به سر ِ آدم میزند که بی هیچ آدابی عاشق شود !...

همه ی احساس های خوب را یکجا زیر پتویم قایم کرده ام ...هوا دلچسب است ...

- شاید قریب به سیصد نفری در آن بلندی ، زیارت عاشورا را زمزمه می کنند ... بناست تا سحر روی همین بلندی رو به تهران هیچ ، نجوا کنیم ! بناست دلمان را حسابی آب کنیم .... بناست بگوییم همه چیزمان را گذاشته ایم در این خانه های کوچک ِ همسایه با آسفالت (!) آمده ایم بالا .... بناست امشب با شعبان وداع کنیم .... آخ....شعبان !

بناست امشب از آسمان ، وارد میهمانی خدا شویم ....

حواسم کجاست ؟ ....

به گمانم کسی غرق گریه

خنده اش گرفته

به اینکه چه امیدی او را به اینجا کشانده ! به چه امیدی ، چشم به عفو دارد ....

...

...

بناست فقط خودمان باشیم و خدایمان ....

تا سحر از هر دری با خدا می گوییم ....

- نمیدانم چرا ! اما فقط روضه بی بی رقیه سلام الله علیها را میخواند روضه خوان !

مگر او میداند چند ماهی هست به نام ایشان حساس شده ایم ؟ روضه خوان شروع می کند ...آهای سردتونه مگه ؟ پاهاتون درد میکنه این همه اومدین بالا آره ؟...اخه یه روزی هم توی یه خرابه ای یه خانومی خیلی سردش بود .... یه روزی یه خانومی فقط ذکرش شده بود بابا ...................... هیس !

حالا ما افتاده ایم میان خرابه های آسمان ... گوشه ای دنج ، زیر چادرهایمان ذکر مولایمان را گرفته ایم ... اما چقدر فرق داریم با بی بی سلام الله علیها نه ؟ که اگر ذره ای از داغ دل ، مولایمان را نجوا کرده بودیم الان ........

عهد آدینه - تپه نورشهدا - دورنمای تهران - احیای شب جمعه ی اخر شعبان

- سحر که میشود ....بساط سحری روی کوه ، پهن میشود .... همه شادند ...از یک جشن شبانه فارغ شده ایم ! زیباترین و قشنگ ترین جشن شبانه ای که در جوار آسمان ، به پا داشته شد ....

- نمیدانی چقدر لذت داشت نوای اذان در سکوت شب ، در آن ارتفاع از بلندی ، بر قامت ِ تمام آسمان ها پخش میشد .... تازه فهمیدم وقتی هیچ نداشته باشی ، با هیچ به محضر اذان بروی چقدر تمام جانت میلرزد ... تازه فهمیدم تاحالا چقدر بی آداب ، گوش هایم اذان را شنیده بودند ....تازه فهمیدم اذان آنچنان است که وقتی الله اکبرش پیچید در فضای جانت ، باید تمام وجودت پر شود از ................

راستی چقدر اذان صبح چسبید ....

- باور کردنی نبود همان دم که نماز تمام شد ، باران شروع کرد به باریدن ! و انگار آغوش خدایت را با تمام وجودت زیر آسمان احساس میکردی ...

انگار کسی شیپور اجابت را - بی منت - داشت می نواخت ....

عهد آدینه - تپه نورشهدا - نماز صبح و باران دلچسب سحر

و خداروشکر میکنی که سحر ، زیر نوازش خدایت غرق شده ای بجای انکه در اتاق سقف دار خانه ات محبوس شده باشی ...

آسمان می بارد و می بارد

اما سوگند که آفتاب هم امشب می تابد ....

وای امشب چه شوری برپاست ... چه جنونیست که پاشیده بر زمان!

این چه جشنیست که حتی جمله های ناتمام من هم – بی سبب – میرقصند !

و خداوند درمیان این سکوت وهم آلود افکار شبانه ، عجب هیاهویی به پا کرد ......

.

.

زیر باران خیس میشویم ..... و سوگند که هیچ بارانی این چنین بر دلم نباریده بود ....

.

.

هوا کمی روشن تر که میشود از قله ، به سمت پایین سرازیر میشویم ... و حالا لذتی دو چندان ! که تمام تاریکی های دیشب را انگار کسی آمده رنگ زده ...تمام درختان را .... تمام برگ ها را ... قامت تمام کوه و حتی رخساره ی خاکستری تهران را کسی آمده از دیشب تا حالا رنگ آمیزی کرده ....

عهد ادینه - کوهنوردی صبحگاهی - بازگشت به سمت پایین - تپه نورشهدا

هوا بشدت دلچسب است ...پنج و شش نفری روانه ی پایین میشویم ..هیچ چیز دیشب شباهتی به جاده پر مهر این صبح دل انگیز ندارد ....

دلمان آب میشود ...

آب ...

آب ....

عهد آدینه - کوهنوردی - بازگشت به پای کوه

حوالی هشت صبح ، پای کوه رسیده ایم ! ... چشم هایمان اتصال یک پنجشنبه شب را به یک صبح جمعه ، جشن گرفته و حسابی حال هوای یک خواب عمیق را دارد ...


- کسانی که اهل کوه اند و صخره نوردی میدانند چه لذتی در آن نهفته است ... اهل کوه ، میدانند قله شیرپلا کجاست ... برنامه ی هفتگی ام در سال های گذشته بوده ، هر هفته صعود و صخره نوردی به قله ی شیر پلا ... اهل کوه میدانند ، خورشید هنوز طلوع نکرده درمیان کوه بودن چه لذتی دارد .... اهل کوه میدانند ، با خدا بودن در دل ِ کوه چه صفایی دارد ...

اما ............ مدتی میشود کوهنوردی نکرده بودم ! یک بهانه ی عالی برای یک صعود بی نظیر الهی ! تپه نورشهدا ...

- به جرات میتوانم بگویم یکی از لذت بخش ترین شب های زندگی ام را تجربه کردم ...

- این متن صرفا جهت این نوشته شد که دلتان آب شود ، چرا که دلم نیامد شما هم این لذت را نچشید ... در ماه مبارک هر پنجشنبه شب برنامه به همین منوال است برای اطلاعات بیشتر به عهد آدینه مراجعه کنید . دوستان عزیز ، توجه کنند می توانند خانوادگی شرکت داشته باشند ، چه بسا لذتش دو چندان باشد .

- دوستانی که این هفته تشریف میاورند ، اطلاع بدن که باهاشون هماهنگ کنیم . به قول آقای پناهیان که بالای کوه به مزاح دعا کردند : خدایا در هفته های اینده به بعضیا - ترجیحا تعداد کمی - توفیق حضور بده که اگر همه توفیق پیدا کنند اینجا جا نداریم ! ...

- دلم میخواست حواشیح خنده دار ، را هم اضافه کنم ... قسمت نبود ... از همینجا از همراهان عزیز ، ا.د / ر.ش / ز.م / ز.ط / ع / تقدیر ویژه به عمل میاوریم که حضورشان مایه برکت ، لذت و شادی بود .

 

 


برچسب‌ها: عهد آدینه, احیای شب های ماه مبارک رمضان, تپه نورشهدا
+تاريخ یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23:52 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

و پدر  ... پدر ...................

به نام  پدر ... به نام عشق ...به نام صلابت کوه ...به نام .....هیچ ! ...به نام وسیع ترین پناه درد های کودکی ............................به نام خریدار بی منت نازهای دخترانه ....

مگر غیر از این است که رابطه دختر با بابا چیزه دیگریست ؟

این روزها طهورای عزیز ما ، در غم هجر پدرش ، زیر سایه آیه انا لله و انا الیه راجعون ، اشک می ریزد ..

این روزها طهورای عزیز ِ ما ، دلش تنگ است ..

برای تسلی دل ِ ظریف خواهر عزیزم ، در قنوت هایتان صبر را برایش  بخواهید ...  

...... ............

 

انشالله روح ِ این پدر عزیز و بزرگوار   ، قرین رحمت و مغفرت واسعه خداوند قرار بگیرد  ..

 

حمد را واج به واج نثار میکنیم به امید رحمت ...... 

  


طهورا ی عزیز ، خواهر بی نظیرم ... از درگاه خودش برایت صبر و آرامشی ناب مسئلت میکنم .   .... انشالله خداوند روح پدر رو با صالحین و نیکان محشور کنه ... قلبت آروم خواهری  !

- برای شرکت در ختم قرآن ، نثار آن مرحوم  کلیک کنید ( رفقا ، فاتحه فراموشتون نشه ! )

.

.

.

- خدایا! اگر محرومم سازی، کیست که روزیم دهد؟ و اگر خوارم کنی کیست که یاریم کند؟ از خشم تو به خودت پناه می‏برم . اگر من شایسته رحمتت نیستم، تو سزاوار جود و بخششی... ( مناجات شعبانیه....عاشق فراز های این مناجاتم  !  )

- خدایا! اگر می‏خواستی خوارم کنی، هدایتم نمی‏کردی، اگر می‏خواستی رسوایم کنی از عقوبت دنیا معافم نمی‏کردی . . .  ( مناجات شعبانیه )

.

.

 - نمیدانم تا حالا تنهایی را به معنای واقع چشیده ای یا نه ؟ همان وقتی که ناخواسته ، ضربان قلبت دست پاشکسته میگوید : الهی و ربی من لی غیرک ؟

الهی و ربی من لی غیرک 

الهی و ربی من لی غیرک

الهی و ربی من لی غیرک

.

.

-   گاه گاهی هجوم این احساس ِ تنهایی های بی امان در انبوه دوستان و اطرافیان ، مرا یاد شب اول بی کسی ام  در ابعاد ناچیز خاک میاندازد .... به شبی فکر میکنم که پیکره ی بی جانم ، در آغوش یک مشت خاک سرد ، افتاده است !... خدا کند ... خدا کند ...باز قلب ِ ناشی م آن شب های سرد ِ تنهایی هم باز جانی برای چند تپش کشدار داشته باشد تا بگوید " الهی و ربی من لی غیرک .... " خدا کند قلبم  سواد یادش نرود .... خدا کند رخساره ی سنگ های لحد ، قلبم را به لکنت نندازد .... آخ ...

- حروفم را ریخته ام همین وسط ... مرگ ... رفتن ! فنا ... کلمه ها سردند .. خیلی سرد !

همین حالا بعد این همه خیره شدن ، از اینکه نمیتوانم حس هایم را بنویسم به عمق ناتوانی ام پی بردم ...آخ ! چقدر انسان ضعیف است ... چقدررر .....

  چقدر دلم میخواهد آن فراز کمیل باز و باز بیصداتر خوانده شود ... با فریادی خاموشی که در سکوتی عجیب گم میشود ...با هق هق های بی امان باز و باز خوانده شود  : " انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین  .................... "

- هر کسی از من بپرسد چه چیز تمام قواعد زندگی ات را برد زیر سوال ؟... میگویم  ک ف ن !

یک شبی را یادم می آید .. که تازه فهمیدم حس ِ مرگ یعنی چی ... آن شب ، سوگند کسی صور حی را در رگ هایم دمید ....

 

- آخر روزی دلم آب میشود عزیزدلم ...آقای من ... دلم آب میشود در حسرت دیدن لبخند تو ... میترسم از  روزی که آن سرا هم ، آنقدر بها نداشته باشم تا حتی لمحه ای لبخندت را به جان بخرم .....  وچه بد مشتری ای هستم من ، برای لبخندهای  دلبرانه ی تو ... عزیز دلم ... دلم تنگ است ... اگر مرگم نزدیک باشد و عملم به تو نزدیک نباشه .. چی ؟................................آخ ......................

 

- میدانم بعضی وقتا پیش می آید آنقدر جانت درد میگیرد که دلت میخواهد عصاره نفس هایت کش دار شود و آخرین نفست هم بر رخساره ی دنیا تف کنی .... میدانم ! گاهی اوقات آنقدر پستیِ دنیا ، روی قلبت سنگینی میکند که دلت میخواهد ، زودتر بروی به ملاآقاتش ... خسته میشوی ... میدانم !

  دلت میخواهد دنیا را بگذاری برای اهلش ... اما تا میایی تصور کنی رفتن را ....... آنقدر کم میاوری که از شرم ، زانوهایت میچسبد روی خاک ها ... دستانت را تکیه گاه پیکرت میکنی ... و شروع میکنی هق هق هایت را بی ملاحظه  پهن کردن .....

 .

.

.

-  حواسم پرت نفس هایم شده  ... نفس ..نفس ...بلندتر نفس میکشم ... همه جا سیاه میشود ...

صدای " لااله الا الله "ها بلند شده ... انگار دارند می گویند " هیچ دلبری جز الله نیست "... چقدر قلبم آرام است ..

آخرین زاویه ی نوری است که می بینم ... آخرین سنگ را هم  میگذارند ... تاریک میشود همه جا ..دیگر چیزی نمی بینم !  شاید چند نفری دارند گریه می کنند ..صداها آشناست .... گریه چند نفرشان شبیه دوستان ِ نزدیکم هست .. حواسم پرت است ...صدای نفس های خیالیَ م خیلی بلند شده ...

 آخرین تصویر از دنیا !

 

و  تو چه میدانی شاید این لحظه نزدیک باشد ... ! ... حواست به خودت باشه ریحان.. فقط همین !

 

اللهم الجعل محیای محیا محمد ( ص ) و آل محمد ( ص ) و مماتی ممات محمد ( ص ) و آل محمد ( ص )

 

 


- وقتي مي‌رفتيم خورشيد داشت غروب مي‌‌كرد، نشانم داد و گفت: اين هم عاقبت ما، زندگي‌مان غروب مي‌كند تا كي دوباره طلوع كند.....
 
* انّا لله و انّا اليه راجعون ...

 

بعد نوشت :

- جتما حتما اینجا رو گوش کنید  !

+تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 1:9 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

هوای بشدت آلوده است --- هوای دلم !

حال ِ خوبی نیست ...

وقتی دل ِ خونی َت از شدت ِفشار ، دانه های اناری َش ریخته باشد بیرون ...بهتر بگویم ریخته باشیَ ش بیرون و تو دیگر نتوانی تسبیحشان کنی ... و مدام ذکرهایت کم می آید ...

آخر میدانی سخت است وقتی دانه های دلت در هوای بد ِ بیرون ، خشک شوند ... تسبیحت دیگر کامل نیست ...میفهمی حرف هایم را یا نه ؟

اینکه آسمان را بالای سَرَت ببینی و .... و .... وَ آنطرف تر بالهایت را که محکم رویش راه رفته ای و لِه شده اند .. چقدر احساس ناخوشایندیست ، سفیدی ِ پرها را ببینی که سیاه شده ...

حالِ قابل تعریفی نیست .... باور کن حال ِ خوبی نیست ...

ببینی هرچه را که داشتی جمع میکردی ، برگ های زرد ِ خشک ، بوده ،

نه ! حال ِ خوشی نیست ، یاد قصه ی آن مرد یخ فروش بیافتی و تفسیر کلام ِ" خسران زده " ...

حال ِ خوبی نیست که با صدای ممتد ساعت مکانیکی َت، بیدار شوی ...

بد است که از دنیایت ، بیدارت کنند ... هلت بدهند ... خوب نیست دفتر یادداشتت را گم کنی و هرآنچه را که نباید فراموش کنی ، از یاد ببری !

خجالت دارد - یا ایها الذین آمنو - را بشنوی ،دلت نلرزد ...وقتی خدا دارد صدا می کند اهلش را .... ، افسوس ...افسوس ...نمیدانم چرا هنوز دنبال درختی هستم تا زیرش بنشینم و نفس تازه کنم ...

باور کن ...باور کن حال ِ لذتبخشی نیست در خودت بشکنی ... اینکه زمین بخوری ...زانوهایت خاکی شود ، دلت خونریزی کند ... اما چسب زخم هایت را خاک کنی ..

حال خوبی نیست که وقتی می نشینی به حساب کردن ، اینکه از سوادت استفاده میکنی تا یک روزت را به میز حساب کشی ، چیزی دستگیرت نشود و تاریخ دادخواست از اعمالت را به تعویق بیندازی ...

باور کن حالت گرفته میشود که خودت بدانی داری خودت را سرگرم میکنی تا حواس خودت را پرت کنی

خیلی سخت است چیزی را بفهمی که بیشتر از ظرفیتت است ... میدانی چقدر سخت است ؟

مدام میسوزی و میسوزی ... نه از آن سوختن هایی که ذوب شوی که کاش ذوب میشدیم... بَل در حسرتش میسوزی و خاکستر میشوی .... !

باور کن درجا که بزنی به عالمی وجودت درد میگیرد ...

خیلی درد دارد بنشینی پای حرف های همسر جانبازی که کارمند دانشگاهت هست و بعد به این فکر کنی که چقدر تو کم گذاشتی ... چقدر قلمت ، سرت را کلاه گذاشت ... چقدر بلد نبودی قلمت را پای عشق هزینه کنی ... چقدر تا حالا اشتباه نوشته ای ..چقدر غلط داری ....و تازه لاک غلطگیرت را هم گم کرده باشی !

مگر دیگر راهی داری جز اینکه سرت را بندازی پایین ؟

آنوفت است که میمانی در حسرت آن نفسی که بالای سرت هست و لبخندی که آن بالا ، دل میبرد ...

حال ِ خوبی نیست ... میفهمی ؟

یاد فصل تابستان کتاب " کمی دیرتر" سید مهدی شجاعی می افتم ، وقتی باید بگردی در طومار پرونده ات عمل مخلصانه ای را پیدا کنی .... چقدر سخت است ...فکرش را هم که میکنی به نفس نفس می افتی نه ؟

در میان روزهای گذشته ام قدم می زنم.... در میان فرصت های پنبه شده ام می گردم به دنبال رشته ای که هنوز سالم مانده باشد. هیچ... هیچ... (و قد افنیت عمری فی شره السهو عنک و ابلیت شبابی فی سکره التباعد منک)

اما از همان وقت فکرم درگیر شده است.... این که اگر چهره ی واقعی مرا به نمایش بگذارند چقدر متفاوت می شوم......... این که در میان اعمالم شاید حتی یک عمل خالصانه پیدا نکنم...... این که کارم گیر دارد..... و چقدر ما ضعیفیم که با هر چیز دنیایی داریم جان میکنیم تا خودمان را قشنگ نقاشی کنیم ... اما افسوس که رنگ های نقاشی ِمان همه َش قلابییست !

حالا حال ِ مرا میفهمی ؟

امشب شکستم .. صدایش بلند بود ..

درست مثل بچه هایی شده َم که دقیقه ی نود یادشان می آید یک امتحان سخت دارند و وقت زیادی برای جبران و تلاش ندارند٬

و حالا که تیک تاک لحظه های در حال ریزش را می شنوم بدنم می لرزد. به این فکر می کنم که چرا هر سال از سال پیش دست خالی ترم؟نمیدانم با این همه رسوایی چه کنم ..... درد دارد ...

و می ترسم از ادامه ی این زندگی..... زندگی ای که تنها به طرح دیوار و نوع پارکت ها و مدل های پرده و چینش مبلمان خلاصه می شود... نکند من هم گم شوم ... رودخانه ای که از حوالی خانه ی ما میگذرد ، سخت طغیان کرده ... نمیخواهم هم مسیرش شوم ... کاش فقط یک ریسمان پیدا شود ...

دلم خوش زیستنی می خواهد چون چند نسل قبل خودمان.... که دمدمه های اذان صبح خواب از چشمشان رخت بر می بست. وضو و نماز و قرآن. دعای عهدی می خواندند با حضور قلب و دلی تنگ. العجل های آخر دعای عهدشان نشان از بی قراری می داد نه عجله برای ادامه ی خواب پیش از نماز... صبح ها باید با اکراه ، خودمان را بیرون بکشیم از زیر پتوهای گرم ! ... چراکه هنوز آنچنان که باید سجاده برایمان داغ نیست ...

حال ِ الان خودم را میگویم ، مخاطبی ندارم ....کسی را بهتر از خودم ، اخر نمیشناسم تا وصفش کنم ...شایدنوشتن این هم خطاست نمیدانم !

دلم آن مردمانی را میخواهد که خوراک هایشان این همه رنگین نبود اما در عین سادگی طعم خدایی داشت. روزهایشان علی رغم نبودن این همه وسیله برای سرگرمی برکت داشت….

مهربان امام! می دانم که این روزها دل خوشی از اعمالم نداری اما اگر تو مثل همیشه گذشت نکنی و دستگیری نکنی این سیل مرا هم با خود خواهد برد، این بیماری مسری دامان مرا هم خواهد گرفت ، کاش در کعبه دلم طواف میکردی ای کعبه دلم.. میبینی که من حتی آداب طواف نمیدانم ...بیا و ببخش ...

داستان ِ صید و دام و شکار...

حال ِ خوشی نیست ...

و حالا روزهاست که این واقعه را مرور می کنم..

و کاش هیچ گاه فراموش نکنم نگاه نافذ صیاد را

که نگران بود

از به دام افتادنم

و خود صیدم کرد

به مهر...

به لطف... به آقایی اش...

و تا امروز هزار بار فرار ِ من بوده است

به گناه...

به جسارت...

و هزاران بار بازگردانده است مرا در مأمن امن خویش..

" ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد ، صیاد رفته باشد "

حزین لاهیجی

وای ... خدا نکند ....

و یاد ِ همان کلامی میافتم که یاد گرفتَمَش " آبق " ...بنده ی گریزپا .... آخ ....

الی من یذهب العبد الا الی مولاه ؟ کسی نیست بی کس ها را به میهمانی خود بخواند ؟

سرمای بی روح این شب ها مرا با خود خواهد برد...

آه! حضرت گرما باز هم من مانده ام و تنی لرزان و سوز خشک

تابش تان را آرزوست...

از بیچارگی من است...

هنوز آفتاب سوخته ام و سایه ی شما بر سر ندارم ...

دلم خاست در این نیمه شب اعترافش کنم ... میم نون .... با فتحه ای در شکمش ، زیاد داشتم در میان نوشته هایم ...

به واگویه های گذشته َم شک کردم ... قلم باید خوب بچرخد ...باید برای صاحبش بچرخد ...نه به خیال ِ صاحبش و تو هم برش دراد .... گرنه دور باطل میزند و جوهرش میخشکد ... اعوذ بالله ....


- الهی ان کان صغُر فی جنب طاعتک عملی فقد کبُر فی جنب رجائک املی ....

- دلم برای پناه گاه شش گوشه اش تنگ است. ای فطرس ملک که عهد کردی سلام دل دادگانش را به او برسانی، ببر سلام این دل شکسته را...

- نمیدانم چرا اما صدای رقیه سلام الله علیها اینجا پیچیده است ...دلم هوایشان را کرده ... آخ که آسودگی‏شان را صدای گریه کودکی سه ساله برهم می‏زند. سه سال بیشتر ندارد، اما صدای گریه‏اش، خواب آسوده یک شهر را برهم می‏زند... و چقدر زود صدایش خاموش شد و رفت پیش ِ بابا !  مثل رقیه باید گریه کرد ... شاید بابا ...

- روزهایی است که گناهان را لایه به لایه بر این قلب کشیده ام. از من دلسرد مشو! این دل از آن تو. مرا چون اهل این ماه٬ رجبی گردان...یا من ارجوه لکل خیر..... هنوز امید دارم به رحمتت ....

-انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین ..... جز این نیستم ، ایمان دارم ....

- الهی انت الذی تنادی فی انصاف کل لیله... هل من سائل فاعطیه؟

- به حق همیدیگه دعا کنیم ، برای هم استغفار بخوایم .... برای هم بازگشت به خودش بخایم .... رجعت رجعت ...رجعت .... ... استغفار ...عاجزانه میخوام ازتون برایم استغفار بخواید .... اللهم اغفر ذنوبنا ...

* دوستانم رو دعا کنید ...خصوصا یکی از آن عزیزانم را ...

- در یک کلام قلمم را تراشیدم .... باید غسلش دهم ...

- ببینید حتما .... کلیک کنید


برچسب‌ها: درد نوشت
+تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 3:50 نويسنده - کعبه ی دل -

بسم الله الرحمن الرحیم

الف ب ِ پ ِ ت ِ ث ِ جیم چ ِ ح ِ خ ِ دال ذال .....

شاید - الف " مثل اعتکاف ! .. "

شاید ب مثل " بلند شو " ... شاید پ مثل " پَر باز کن ! "... شاید ...ت مثل " تا خدا ! " ... خُب چه عیبی دارد ؟ شاید حرف ها مثل ِجمله ها باشند ...

نمیدانم !

- هرسال ، به یک بهانه نشد که بفهمم " این الرجبیون " یعنی چه ؟  ، شاید باید تا اینجا کشیده میشد و من بخاطر یاس ، برای بوی یاس ، به عشق یاس ، راهی شوم ... شاید ... شاید باید به اسم کربلا حساس میشدم ... شاید باید چادر مشکیَ م ، توی جا لباسی مسجد آویزون میشد ... شاید ...شاید ...نمیدونم ! اما میدونم باید امسال میرفتم !

- برای اعتکاف با همسفرای مشهد ، مسجد دانشگاه خودمون همه ثبت نام کرده بودیم ! از روز قبل اعتکاف ، سلول های ناحیه فوقانی  مخیله ام مدام فشار میاوردند نه ! .. نه ! هر چه خلوت تر بهتر ....

با هزار تردید و دلهره ساک کوچکم را برداشتم و ساعت 6 عصر ، راه افتادم اما نه به سمت دانشگاه خودم و مسجد معهود .... به سمت دانشگاه شریف ! ... آنقدر دلهره ریخته بود روی اتاقک قلبم از اینکه اگر آنجا راهم ندهند و من به دانشگاه خودم هم نرسم که ............ یعنی باز اگر نشوم معتکف .... ؟ ساعت 7 بود که رسیدم پشت در بسته ی مسجد دانشگاه شریف ! هیچ کس نبود ...خلوت خلوت .... گفتند نه ونیم در باز میشود ... اما من که به ساعت ، کاری نداشتم ... فقط قلبم را آورده بودم تا آرام بگیرد حتی اگر پشت در خانه خدا بماند ...پشت در ِ خانه خدا ؟ .... نه نمیشود ... آخر مگر میشود در خانه بسته باشد ؟ ... بسته نبود که اگر بود قلبم  پشت ِ آن در ِ سبز رنگ ِمشبک ِمسجد ،  آرام نمیگرفت که ...

بعد از من یک خانم خیلی خیلی مسن قریب به هفتاد و خورده ای سال آمد و صاف نشست کنارم ... شروع کرد به صحبت کردن با من ! ... یهو برگشتم گفتم خانوم من تا حالا اعتکاف نرفتم .... الانم کارت اعتکاف ندارم ... من ثبت نام اینجا نیستم ... دعا کنید رام بدن همینجوری !

یه مکث قشنگی کرد و با لحن خاصی برگشت گفت که : امشب شب ِ خانوم فاطمه زهراست (سلام الله علیها) ... شب امیرالمومنیه (علیه السلام)  ! ....مگه میشه .... . ... . ..

دیگه چیزی نشنیدم ... انگار قلبم آروم شد ... انگار دیگه منم جزو اون جمعیت زیادی بودم که همه کارت بدست منتظر وارد شدن بودند ....

بعد از اذان مغرب ، همه وارد شدند ... نشسته بودمو داخل شدن  همه رو نگاه میکردم و حظ می بردم ....

ساعت نزدیک 11 شب بود و ما هنوز داخل حیاط مسجد منتظر نشسته بودیم ... همه ی ثبت نام کننده ها رفته بودند داخل .....

بقلم همان خانم نشسته بود ... ذکر یا فتاح گرفته بود .... یا فتاح ..یا فتاح ...... یا فتاح .. انگار منم باید میگفتم ....یا فتاح ....

دختری اومد... چندتا اسم رو خوند .....  اسم من رو  هم خوند ... خانومِ ریحانه ..... بفرمایید داخل .....

من ...

وارد  شدم ، کسی جعبه ی سیاهی را داد دستم و با لبخندی گفت : معتکف خوش اومدی !

حالا خیره  شده ام  روی جعبه و به سختی و با  لکنت  می خوانم : " آمـَ ـده ام کــ ـه سَـ ـر نـ َـهَـ م " ...

دوباره تکرارش میکنم ..."  آمده ام که سر نهم .... "

 اعتکاف دانشگاه شریف - بسته فرهنگی اعتکاف - آمده ام که سر نهم

و بعد کاملش را زیر لبم زمزمه میکنم ...

آمده ام که سر نهم ، عشق تو را به سر برم

ورتو بگویی ام که نی ، نی شکنم شکر برم

***

روز سوم است ... مراسم ام داوود ...

 

 آمده ام که سر نهم - مراسم ام داوود - اعتکاف دانشگاه شریف - خرداد 1391

روز اول هم داشتیم .... روز دوم هم ... بیشتر برایت بگویم ساعت به ساعت داشتیم ... چرا سختش میکنم  لحظه لحظه هم داشتیم ...

همان لحظه لحظه هایی را میگویم که بعد از نماز مغرب باهاش عشق کردیم تا نماز صبح ... نمیدانم چند ده رکعت و سوره و چند صد ذکر را هریک گفتیم .... نمیدانم کدام لحظه ها را ریختیم درون ساک های کوچکمان ...

اما میدانم مناجات امیرمومنین های دوی نیمه شب ... یا امین الله ها ... یا مناجات شعبانیه نیمه شب .... خاص بود ! ... حال و هوایی بود .... حتی زیارت عاشوراهای بعد از نماز صبح ... دعاهای عهد ... زیارت آل یاسین ها...

کجابودیم ؟  ... آره ... در میانه مراسم ام داوود .... به ناگاه صدای یا حسین ِ کش دار بغض آلودی از قسمت آقایون بلند میشود...شهید اورده بودند ...شهید .... و حالا روی شونه های اونها بود ... چقد دلم خواست ! ....

و تمام سهم من شد نگاه کردن از پشت نرده های طبقه بالا ....

 اعتکاف دانشگاه شریف 1391 - طبقه بالا  خواهران - شهید گمنام - مراسم ام داوود 17 خرداد 1391

با حرص گفتم چرا پس هیچ وقت ماها نمیتونیم زیر تابوت رو بگیریم ... دختر بقلیم با یه آهی گفت : من خیلی وقت پیش یه بار توسنتم برم زیرش .... و من با یه حسرتی جواب دادم : خوش بحــالت ...

مراسم ام داوود .... قرآن میخوانند ... قرآن ... دلم میرورد برای آن صوت جلی ِ قرآن ...چقدر قشنگ میخواند .... چقدر صدای قاری دلنشین است ....

رسیده ایم به دعای وداع ... تمام شد ... همه جا تاریک است ... لحظه های آخر اعتکاف ... در آن تاریکی کسی میگوید مسیر را باز کنید ..... مسیر را باز کنید ....

اصلا باورم نمی شود ...اصلا ... مبهوت درجایم خشکم زده.....

در هیاهوی جمعیت حالا من زیر تابوتَ م و همه باهم زمزمه میکنیم .... : " کجایید ای شهیدان خدایی .... "

 اعتکاف دانشگاه شریف - تشییع شهید گمنام توسط خواهران - مراسم ام داوود 17 خرداد 1391

باورم نشد ...باورم نشد ..... راستی چقدر سبک بود ....یعنی چند تکه از استخوانش را پیدا کرده اند ؟

آمد نشست روی فرش ... همان وسط ..... چقدر صحنه ی قشنگی بود .... مداح وداع میکرد و ما کنار شهید .... سلام میدادیم ....

باورم نشد .... باورم نشد .................. فقط قلمم را برداشتم و برایش چیزی نوشتم .... و قسم خوردم به قلم !

حالا سجاده ام ، همان چفیه کربلایم روی تابوت شهید است....

برگشتم .... نشستم ....

و مداح خواند " کریــــــم کاری بجز جود و کرم نداره .... " ...و چقدر سخت بود ... مگر او نمیداند بچه های کاروان کربلای عاشقان حرم ، همه اینجا نشسته اند .... مگر او نمیداند ما دلمان داغ است ... مگر نمیداند ما تحمل شنیدن این روضه هایی را که روبه شش گوشه خوانده ایم را نداریم ....

او میخواند و من احساس میکردم صدای هق هق بچه های عاشقان را فقط میشنوم ...

 دلم ...دلم ...................... چقدر حساس شده ایم ... چقدر ....

یاده حرف یکی از بچه ها می افتم که میگفت " رفقا این روضه کریم رو هر جایی نخونید .... خیلی خاصه ! "

و حالا میدانم هم من و هم بقیه بچه ها ، به – تهی – فکر میکنیم .... اویی که این چند روز از جغرافیای کربلا دل ما را میبرده ... اویی که هم اتاق نجفم بود ... آخ ...

کریـــم کاری بجز جود و کرم نداره .....

ادامه میدهد شهیـــــد اونییکه سر در بدن نداره .... غریـــب اونییکه همدم  ِ اشک و آهه ....

زمزمه می کنیم : دلـــَم ، شکسته  تو روضه هات مثل شیشه .....

 

بلندش کردیم ....زیرش را باز گرفتیم ...

مگر جانی برای آدمی میماند !؟

 


- شهید نوشت : چقدر سنگین است لحظه وداع… وقتی حتی مجبوری با خودت هم وداع کنی… و اینها را ضعیف النفسی می گوید که حتی نمی تواند لحظه وداع زینب سلام الله علیها با رگهای بریده گلوی حسین علیه السلام  را تصور کند… … چقدر داغم از الوداع های سوزنده… وداع رباب و علی اصغر… وداع لیلا و علی اکبر… وداع حسین و برادر و شکستن کمر… وداع امیرالمومنیم علیه السلام با فاطمه ی زهرا سلام الله علیها .... وای  اینها وداع نیست اینها تفسیر آیه “اذا زلزلت الارض…” است … خدایا خجالت می کشم بنویسم… هزاران من ، فدای اشک چشم مادرانی که… ذره ذره پاره جگر خود را بزرگ کردند… بعد هم  زمزمه کرند… الوداع پسرم… مادرها…  ( کلیک کنید )

   چقدر دل می خواهد ، ذبیح الله را ، مادر با آب بدرقه کند … بگوید: بخور پسرم یک جرعه آب و بگو یا حسین مبادا عزیزم تشنه باشی … چقدر دل می خواهد … یک پلاک فلزی برایت بیاورند… خدایا دردم می آید وقتی فکر می کنم مادران چشم به راه و بی خبر از فرزند… هر کجا قبر شهید گمنامی را می بینند … اشکهایشان روان می شود و اینگونه با خود زمرمه می کنند: یعنی این بدن جگر گوشه من است زیر خاک…

دستم روی تابوت شهید است ... زیر لب میگویم آخر مگر نام و نشان هم از خلوص شما کم می کرد… چه کردید با دل این عالم… این روزها هر روز خبر پرکشیدن پدری می آید… که عمری می گفت: به دلم برات است پسرم می آید… شما که خوب می دانید سبکبالان، این پیرمردها تا به کی چشم انتظار حتی یک تکه استخوان بودند… باورم نمی شود این پیرها چه صبری دارند… شنبه موقع تشییع ۹۶ شهید توی بهشت زهرا سلام الله علیها   ، بیشتر نجواها مادرهای پیر با پسرهای گمنامشان ، دلم را به آتش می کشید تا دیدن تابوت های سبک ....

ای شهدا… یک عمر شرمندگی و روسیاهی… در دو سه جمله خلاصه نمی شود… اما با استغاثه به مادرتان زهرا سلام الله علیها  آمده ام… تا همه گذشت و بزرگواری شما را با دو کلمه درگیر کنم… “حلالم کنید” شهدا…

 

* یکی از شب های اعتکاف ، یکی از رفقامون که فرزند جانباز بود یک فصل غم نامه از " شهید "برامون گفت ... تابم تمام شد نتوانستم چیزی ننویسم ! .....

 


-

- حاشیه های اعتکاف امسال را در ادامه مطلب همین پست گذاشتم ! حاشیه ها یعنی روایت خوشی های ما ... شیطنت های ما .... و ...

 یکی از اهداف و دلایلم برای نوشتن این دست نوشته ها و روایت لبخند هایمان ، غیر از این نیست که بدانید من به این یقین و ایمان رسیده ام هیچ خوشی و شادی ای موندگار تر از خوشی های این چُنینی نیست ...

و من زیباترین خوشی ها وخنده ها را زیر بُغض ها  و قشنگترین اشک ها را زیر لبخند های دوستانم دیده ام  و تجربه کرده ام ...

ما خوشیم ... ما زیباترین نوع زندگی و خوشی را ، عشق به الله می دانیم ! و عشق می کنیم و ابایی ندرایم از ازین معاشقه ها .... خداوند این دوستی های خدایی را برایمان حفط کند انشالله ...


برچسب‌ها: اعتکاف, اعتکاف دانشگاه شریف, مراسم ام داوود, تشییع پیکر شهید
ادامه مطلب
+تاريخ جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:18 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  کبریت هجوم میبرد برای ساییده شدن.... دو شمع ، جان میگیرند . ...

پَر میزنم امشب .. مثل ِهمان کبوتر سفیدی که هر روز به یک ساعت ِ مُقرَر کنار پنجره ی اتاقم مینشیند ...همانی که من هر روز برایش دانه میریزم ....  همانی که دیروز جوجه اش ، پرید... رسیده بودم کنار پنجره ... نگرانش بودم که نکند افتاده باشد .. اما رفته بود پنجره ی بالایی ... پریده بود ... پر کشیده بود ! اوج گرفته بود ...

 پَرمیزنم امشب ... پَر پَر .....

اما...اما  بال هایم بیشتر ، خاکی میشود تا آنکه بوی آسمان بگیرد ...

در تقویم آخرت نمیدانم اما به حساب ِ دنیا تا چند ساعت ِ دیگر ، خط سفید ِممتد ِ یک جاده را باید انتخاب کنم ... اما نگرانم ! ..از زمین خوردن هراس دارم ... یادم باشد قبل از حرکت برای خودم یک بقل گل بچینم ... باید در تمام طول مسیر ،گم شوم در رایحه اش تا یادم نرود ..... یادم نرود ....  !

 

 

نمیدانم آب شدن شمع های پارافینی روی کیک (!) ، کافیست برای اینکه بگویم تمام شد ! ...

شعله های نشسته بر شمع ، عجیب سوسو میکنند امشب ... عجیب انعکاسشان را روی مردمک های چشم هایم حس میکنم .... خیره شده ام بر قامت شمع ... اشک میریزد و میسوزد ... نمیدانم امشب ، ماتم شمع های شام غریبان را یا عزای شمع های تک و توک کز کرده در گوشه و کنار امامزاده  را  تصور کنم تا بلکه دلم آرام بگیرد .... نمیدانم !

آخَر دلمان گوشه ای دنج از حرم ِخراسانت را میخواست که ................. هیچ ! چَشم میبندیم  و باز زمزمه میکنیم :

 " السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ع  "

 " زانوهایم را بغل گرفته ام ...سرم را به دیوار ِ حرم ، رو به گنبد تو  ،تکیه می دهم و حرفهایم را برایت حرف به حرف گریه می کنم !  دیدی آقا گفته بودم بین من و مادر چیزهایی هست ... همیشه بین بهترینهای عمرم و مادر ارتباطی هست ... 

ببینم تو هم شنیدی ؟ انگار کسی همین لحظه زمزمه کرد " حسین مصباح الهدی سفینه نجاه " ....

   من عاشق رقص این پرچمم ، تو هم این را خوب می دانی ، همین است که هر وقت ، رد ِنگاهم به گنبد می افتد پرچمت را برایم تکان می دهی، آن هم از آن تکان های سحرامیز، آرام ...  !!
آن وقت دل من هم با ناز ِ پرچمت، تاب می خورد، تاب می خورد، تاب می خورد... من عاشق این تاب خوردن ِدل َم... دلم تاب می خورد و من هر لحظه ..گویی به گمان ِ خودم ، عاشق تر میشوم ! 
   من عاشق اذن دخول خواندنم، من عاشق سلام دادنم، آن هم از آن سلام های پُر بُغض، آن هم از آن سلامهایی که به غایت یک دل ، برایت حرف آورده باشد، دریا دریا برایت دلتنگی آورده باشد... اما  نمیدانم چرا همان دَم که در آغوش صحن و سرایت گم میشوم ، انگار تمام وجودم  و جمله هایم در سکوت غرق میشود .. انگار همه اش را خوانده ای و از روی دلم جمعش کرده باشی ... انگار فقط میخواهی آرام نگاهت کنم بی آنکه دلم اضطراب ِ سخن با تو را داشته باشد ... "

راستی زیارتِ از چند فرسخی ام را میپذیری ؟؟  یعنی زیارتم قبول است ؟

   باور کن دست ِ من نبود که بی بلیط ِ اذنت ، وارد هندسه ی عشقت شدم .. من که گفتم  ما از آنهایش نیستیم که آنقدر بایستیم روبروی در های حرمت و چشم بدوزیم تا قلبمان اذن دهد .. تا الهاممان شود که داخل شو.... ما تا دلمان میگیرد به سان ِکودکان اذن نامه ی دنیایی و کاغذی را  دستمان می گیریم و میخوانیمش و وارد می شویم ... تا دلمان میگیرد متوسل قلم میشویم و برای  " بشر ابن الآدم  "، آنچه را که نباید ، مینویسیم ... !  تو بر ما ببخش این وارد شدن های نابجا را ... ما دوستت داریم !

 

در ابعاد اتاقم ، زیر این هوای پراز دی اکسید شهر پایتخت ، جا دادن آن همه صحن و سرا ، آن همه زائر .. آن همه صدا ...آن همه کبوتر هم عالمی دارد ...

 شمع ها هنوز روشن اند ، باید فوتشان کنم زودتر .... اگر بمیرند ... نه ! ... فوتشان خواهم کرد ...

پَر پَر میزنم  با آنکه خیلی سنگینم... بدان آنقدر پر میزنم تا انحنای گنبدت را برای فرود و نشستن رویش ، احساس کنم ... آخر مگر نه اینکه خودش گفته : " لاتقنطوا من رحمه الله .... "

 

 

یارب انت القادر علی کل شیء
انا عبدک الذی یعترف لک بالعبودیه
انا عجز محض
انا ضعف محض
انا جهل محض
انا فقر محض
انت یارب انت الغنی انت العالم انت القادر
انت المحیط بکل شیء
انت الکریم انت الرحیم
و قد ابتلیتنی بمبتلیتنی
و اختبرتنی بمختبرتنی
یارب اعنی علی مبتلیتنی

یارب انصرنی
علی شهوتی علی غضبی علی انفعالی علی رغباتی..............

 


- آنقدر امشب با خودم کلنجار رفتم ،برای تصمیم به گذاشتن این پست ، که آخر سر ، سردرگم و مستاصل دلم را سپردم به آیه های  مبین ِ " قرآن ِ حی  "... تا مطمئن شوم  در صحت تصمیمم.... قرآن آرامم کرد ... قلبم ... الهی شکر .

- کاش عمرمان در مسیری هزینه شود که سراسر بوی عشق بدهد ... برای لحظات همدیگر دعا کنیم تا زودتر معطر شوند به بوی عشق ................... ! دعا کنیم ...  

- فردا شب ٍ جمعه چهاردهم .... میگویند سال های پیش ، درچٌنین روزی متولد شده ام ! ... اما من دقیقترش را میدانم شب جمعه ای بود در کربلا .... اینگونه تاریخ بزنید در شناسنامه ام ..... هوای حسین ... هوای حرم ... هوای شب جمعه زد ب ٍ سرم ....

 

+تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:27 نويسنده - کعبه ی دل -

بسم الله الرحمن الرحیم

از وقتی چفیه ی کربلا ، شده سجاده ی اوقات ِ خوش ِ نمازم ......از وقتی تسبیحم ، شده تربت ح س ی ن ، از وقتی سربند ِ " یا اباعبدالله الحسین ع " ، همان سربندی که آنجا به نشانِ - کاروان عاشقان - را به چادرهایمان سنجاق میکردیم ، در نماز ، روبروی قنوت ِ چشم هایم هست  ، از وقتی که پارچه سبز حرم حسین ع و آن تکه پارچه قرمزِحرم ِقمربنی هاشم ع ، نشسته اند کنار مهر ِ نمازم ..... از همان موقع که همه ی آنها روی سجاده ام جمع شدند ،  سجده هایم دیگر بوی کربلا میدهد .... حتی وقتی که چشم هایم ، اهل  و درگیرِ پایتخت شده باشد ... حتی وقتی چشم هایم هجوم ِ دست ها را به شش گوشه فراموش کند ... به یکباره ابعاد سجاده ام  مرا می برد .... می برد  در شلوغی های زیر قبه .. گفتم قبه .............آخ ! ... قبه ی حرم اربابم ح س ی ن  ....

   و حالا این سجاده ام رسیده به تربت ِ " هوتبان " ... روی حصیر ِ همیشگی روستا ... ...

  سجاده ی عشق ... سجاده ی کربلایی ام ...

 

  از درد تا مرهم .....از شوق تا نفس...
از خواب تا هوش ....
از بغض تا باران....
از مرگ تا رهایی...
از یک تا دو !
از من تا او....
تا ما..........
        آنقدر مخیله ام پُر است از کلام های داغ ! آنقدر دفترچه ذهنی ام سیاه شده با لحظات ناب ِ جهادی ... آنقدر دلتنگم ..دلتنگ ِ لحظات ورود به بین الحرمین ... دلتنگ ِ حرم عباس ع ...دلتنگ ِ بقیع ....  دلتنگ ِ سکوت حرم امیرالمومنین ع .... دلتنگ جنوب شرقی مسجد گوهرشاد رو به گنبد علی بن موسی الرضا ع ...آنچنان که فقط دلم میخواهد بی ملاحظه واژه هایم را بریزم  بر صحنِ اینجا ....آخر نمیدانم چرا  احساس میکنم این داغ بودن ها، فقط با نوشتن آرام میشود ... مشتاقم تا بنویسم ...  ....اما احساس میکنم باید یک مدت –  نمیدانم چقدر  -  با خودم خلوت کنم .... حالا که نوشته هایم را دیگر خودم ، صاحب نیستم ...حالا که شده ام راوی !  حالا که با نیت مینویسم ... حالا که شده ام روایت کننده  لحظات ِ خوش ِ روی زمین .... به خلوت نیاز دارم ...... سکون وسکوت میخواهم تا هر وقت یقین پیدا کردم  دست نوشته هایم ،  فایده دارد و او میخواهد ... ...برگردم تا باز بنویسم  .... شاید خیلی زود ...شایدم .....

 

فک نمی کردم در  هجوم خاطرات جهادی نوروز، در قعر این قیل وقال های درونی ام ،در میان ِ تمام دقایق ِ پیچ در پیچ حیاتم و این ویترین ِ کذایی .... ننوشتن را در این مقطع ، ترجیح دهم ... اگر صلاح بر نوشتن بود برمیگردم ... انشالله .

 

کاش همیشه و هنوز
شب عشاق را
سپیده دمی در کار نبود ...

 

-کاش یکی از گوشه های دنج ِ حرم خراسان ، نصیبم میشد برای این لحظاتِ خیسم ...


 

-منو  از  نظرات ، عقاید ،جمله ها و راهنمایی هاتون دراین دوراهی  ، بی نصیب نزارید ....حتی از خوانندگان خاموش و گمنامی که اینجا حضور داشتند اینو میخوام...کمکم کنید ! ...

 دعام کنید

یا زهرا س




بعد نوشت ( درد نوشت ) :

با زهرا در تاکسی نشسته ایم ، ترافیک است و نزدیک غروب ...حرف  هایمان بی مقدمه از ایوان طلای نجف مَدَد میگیرد ... زهرا از نجف میگوید ... اینکه فقط میخواهد این روزهایش را آنجا باشد ...دلم تنگ میشود ... کلاممان میرسد به سفر پیش ِ روی کربلای گروه جهادی ِ مان  ... آخ ... دلم تنگ ِ تنگ میشود .... حرف میزنیم اما بازم میرسیم به نجف ... غروب است ... حالا چشم هایم ، یادِ گلدسته های زمین گیر ِ نجف می افتد ... گوشیَ م زنگ میخورد ، به زهرا میگویم شماره را نمیشناسم .. با تردید ، گوشی را برمیدارم ... 


- بله !! ... بفرمایید .. الو ... الو .... بفرمایید ...

- خانم  ِ ...

- بله خودم هستم ... ! بفرمایید ... شما ؟

- از حج و زیارت دانشجویی تماس میگیرم ، خانم شما اسمتون دراومده ... تا فردا حتما گذرنامه رو بفرستید .. و..

- بلــــــه !؟ ببخشید آقا ؟ شما مطمئن هستید من ؟ ینی قطعیه ؟ ینی دوباره قرعه کشی ندارن ؟ ینی .. ؟ 

- بله خانم .. هشتم تیر حرکته ، برای نیمه شعبانم اونجاییم .... از نجف تا کربلا هم " پیاده " میریم ... برای اطلاعات بیشترم با ...

- آقا ... یادداشت میکنم بفرمایید ... آخه من ... آقا ... ( جانـَم ، درد می گیرد ... )

- فقط مدارکتون رو تا فردا بفرستید ....خدانـگهـدارتون .

- خـُدا حا فـ ــظ   ...


 ..... و صدای بوق ِ ممتد ِ پشت ِ خط تلفن که میپیچد بین ِ بوق های ممتد ِ ترافیک ِ شهر ....

خواستم این چند لحظه ام را در " ویترین ِحیاتم " داشته باشم .... لحظه هایی که ...

هیچ ... همین .


غروب ِ سه شنبه 29 فروردین سال یکهزار و سیصد و نود و یک

 

+تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:34 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  چمدان را گذاشته ام روبرویم ... و باز مثل همین چند ماه اخیر ، از راهیان پارسال ، درگیر ِهجوم ِ  واژه های نیمه جان ِ نیمه جانمَم ...

   و صدایی مکرر در گوش هایم می پیچد که فقط رخصت دارم  یا برای راهیان یا جهادی ... چمدان را ببندم ! ... ومن در تلاطم یک تصمیم ، دلم را به هر دویش میسپارم و از او میخواهم هر دویش را ......

    چمدانم روبرویم است ...و فکر میکنم چمدانم چگونه پُر شود ! چفیه ی کربلا که حالا سجاده ام شده ، میرود در ابعاد ساکم ...

بوی کربلا  می پیچد ...

 

     چهارشنبه ، هفدهم اسفند ماه هزار سیصد و نود هجری شمسی ، روبروی ساختمان اداری ،پدرم را سخت میفشارم در خیابان ، میبوسمش و میگویم : قول میدهم ...قول میدهم بار آخرم باشد ! .............. و چقدر حتی قرار گرفتن این چند واژه کنار هم برایم نامانوس است ... !

  من ، شکوفه ، فاطمه ، زهرا خ با عالمی از اشتیاق سوار اتوبوس میشویم ! - فاطمه ب - آمده بدرقه ِمان ... خودش همراهمان نیست .. اما تمام حسرتش را در جایی میان بغض های گلویمان کاشت .. شاید اشک هایش اینچنین به خاک شلمچه برسد !

  هنوز از تهران خارج نشده ایم که با یکی از همسفرانمان تماسی گرفته میشود گویا مشکلی پیش امده باید برگردد...  با گریه از اتوبوس پیاده میشود ... و حالا ما هستیم که گویی همه به ناگاه تلنگری خورده ایم ... قلبم تندتر میزند ...

 

 

  و اولین جایی که شدیم پابرهنگان !  شلمچه ...شلمچه ..... شلمچه .... من از پارسال یادگرفتم ذکر شلمچه بگیرم ... یادگرفتم !

     انگار باید اولین جمله ای که میدیدم همین جمله باشدکه  بر سر  در ورودی خاک های شلمچه نوشته شده :

"  شلمچه بوی چادر خاکی مادرم حضرت زهرا س را میدهد "

اردوی راهیان نور - اسفند 1390 - دانشگاه علوم و تحقیقات - شلمچه

 

و  چقدر تصویر چادرهای سیاه ، روی خاک های شلمچه قشنگ میشود ! ... چقدر دوست داشتم بیشتر خاکی شوم !

سال پیش ...تپه ی شلمچه ...روبروی کرب ُ بلا ... زیارت عاشورا ! صدای مداح آقای شیعه ...

   هنوز یک جمله اش را خوب به یاد دارم وقتی میان هق هق ها ، گفت این نسیمی که داره به صورتتون میخوره .... شاید از سرزمین کرب ُ بلا باشه ! چقدر تعبیرساده ای ! چقدر اغراق دوری ..... اما چقدر دوست داشتنی ! و من پارسال چه میفهمیدم هوای کربلا با آدم چه میکند !!

آن هوا ...آن جمله .... آن " السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ع  " پشت حصارهای توری ش ل م چ ه ، در قلبم کاشته شد !

 اردوی راهیان نور دانشگاه علوم وتحقیقات - اسفند 1390 - شلمچه

 

 امسال رسیدم ..رسیدم روبروی سر در شلمچه ... اولین منطقه ...

   گفتند فلان ساعت برگردید ! آزاد !

 ماندم ! ... راوی نداشتیم ... مداح هم نبود ... دلم خیلی شکست ...از سکوت ... شاید منتظر تپه شلمچه بودم تا باز بشینم رویش  و ....

آخَر ،  من از شلمچه فقط هیاهو یادم مانده بود ، دلم را گذاشته بودم تا میان شلوغی ها گم شود ... و حالا ... من بودم و خاک های شلمچه و سکوتی که در همه جا حاکم بود !

 حالا رسیده بودم به همان تپه ... تپه ای که سال پیش ، در غروب گم شده بود و نوای سلام برحسین جاری ...همان تپه ای که پرچم یا حسین میرقصید و تو دلت آب میشد !

  رسیدم به تپه ... روبه حصارها ... چادرم بود و خاک ها ..  دیگر گوش هایم پر از صدا بود ! و حالا من ، چادرم و خاک های زیر کف پایم کفایت میکرد برای ...برای .........برای ...دلم ! حالا همان سکوت برایم شده بود روضه ی مجسم  ...

   صدایی نزدیک میشد ... کاروانی انگار به سمت تپه می آمد ...صدا واضح تر شد ، کسی میخواند:

     " این دل تنگم .... این دل تنگم ... عقده ها دارد .... گوییا میل کرب بلا دارد ! " .....

و من باید چه میکردم از این حُسن تصادف ِ قشنگ ....... ممنونم .... ممنون !

 

راستی اینجا کربلا نیست ؟ .....

 

   حالا من بیایم بنویسم ... حالا من بیایم غزلی خوش قافیه بخوانم از تصور سختِ خون های لخته شده روی خاک های شلمچه .... یا از علتِ نمناکی خاکهایش ....

  وحتی نمیدانم بگویم مقدس برای اشک های این همه دل شکسته در اسفند ماه سال یکهزار سیصد و نود .... یا برای خون ها و اشک های درهم آمیخته ی سال ها پیش !

کنار فاطمه نشسته ام ، اتوبوس حرکت کرده ، یک سَر ِ هنذفری فاطمه را به عاریت گرفته ام و حالا من و فاطمه نشسته ایم پای یک دردنامه .... دلم گرفته بود ! نمیدانم از هیاهوی پارسال و یا سکوت غریبانه امسال !

   رفتیم بهشت خرمشهر .... خرمشهر .... خرمشهر .... گمنام ... گمنام...... و انگار همه با اکراه دل هایمان را از شلمچه دور کرده باشیم ..آمدیم ... آمدیم حلقه زدیم به دور یک سنگی که رویش نوشته بود شهید گمنام !

وهنوز در گیر همین لفظ ساده ی " گمنام " هستم ! انگار این نام دلم را راضی نمیکند ... انگار برای این سنگ خیلی کم است !

  احساس میکنم از سکوت شلمچه ،همه بغض هایمان گیر کرده بود ، نمیدانستیم شکایت کنیم یا ...... خنده دار است میگویم  شکایت ! ... چشم هایی که همیشه دنبال بهانه است ..بهانه ای که به سادگی چند کلمه ای که با حنجره فاطمه میریزد روی قبر خیس شهید گمنام ... !  بساطش جفت و جور میشود ...

و شکایتی که نهایتا به "  شکر شیرینی "  مبدل میشه .... چقدر یادگرفتن لذت بخش است !

   حالا هوا تاریک است و تاریک .....اینجا قبرستان ... اولین شهدای مقاومت خرمشهر .... به قنوت که میروم روی قنوتم قبرهای غرق آب است .... به مرگ فکر میکنم ...به کفن ... به لحظه رفتنم ! راستی چقدر فکر کردن خوب است !

 راهیان نور دانشگاه علوم و تحقیقات - اسفند1390 - بهشت زهرای خرمشهر

 

   میگویند میرویم اروند ... آب...آب ........ اروند ....شهید ...غواص ..... بهمن ماه ...آب ...آب .... گاهی اوقات فقط کلمه ها میایند... سوگند که نمیشود آنها را مقید به یک قاعده خاص ، جمله  بندی کرد  ! ...

 

 راهیان نور دانشگاه علوم و تحقیقات - اسفند 1390 - اروندکنار 

 

اتوبوس می رود .... و حالا گوش های من و فاطمه پُر است از صوت حسین – علیه السلام - ...

  میرویم  یادمان عملیات رمضان .... طلائیه.... سکوت... و چقدر لحظه های خدایی را دوست دارم ، حالا دیگر حتی به صدای مداح هم بی نیازم ... و چقدر خدا خوب به انسان یاد میدهد ...چقدر دیکته های خداوندی را دوست دارم ...هرچند پرغلط بنویسم ! اما مهم آن است که خدا ، به وضوح دور اشتباهاتم دایره میکشد ... و من درستش را روی دستم ...روی چشم هایم... باز و باز می نویسم تا یاد بگیرمش !

هویزه .. ! ساده بگم که خیلی  دوستش دارم ....خیلی منتظر دوباره دیدنش بودم ... و حتی فهمیدم فاطمه هم احساس مرا دارد ... چقدر به خودم مغرور شدم از داشتن این حس  ... گفتند میرویم هویزه ...شب اسکان انجاییم ! خدای من ... ... شب ...شب ...هویزه ... احساس کردم خدا خواست غافلگیرمان کند و چه ارمغانی بهتر از این ! ماندن در هویزه .....

- جای زهرای من هم خالی بود .... او هم دلش گیره این هویزه بود ...

 و شبی که به وسعت آسمان در کنار آسمانی ها نشستیم ...

 

فتح المبین ... پادگان شهید رستمی .... دهلاویه ...خاک ... چزابه ... فکه ... رمل .... فکه ...... دو کوهه ... حسینه حاج همت .... ستون ها ... دوکوهه ... دوکوهه.....

 سال پیش ، خیلی خوب یادم است ، اولین جایی که من و فرناز و زهرا رفتیم سرحال و پراز انرژی ...( چقدرررر جایشان برایم خالی بود  )  وقتی وارد شدیم تابلویی را بلند خواستم بخوانم ... انگار نتوانستم درست بخوانمش  ... که خانم مسنی کنار گوشم با لحن خاصی درست و با ویرگول بجایش خواند :

"  قرار  ِ بیقرارن ، دوکوهه ! "

قرار ِ بیقراران ، دوکوهه !

 

   هنوز یادم است ... امسال که وارد شدیم ...ذکر گرفته بودم ! همش میگفتم قرار بیقراران دوکوهه ..دوکوهه ....دو کوهه ... و چقدر سخت است ببینم ، قرار ِ بیقرارن ، را با بستنی پذیرایی میکنند ....ولش !  زودتر بروم ...بروم باید در کنار یکی از ستون های حسینه حاج همت ، بنشینم !

 

حالا میتونم سوال فاطمه رو بفهمم ... وقتی اول سفر پرسید ما برای چی دوست داریم بیایم جنوب ؟ اصن برای چی میایم ؟

و حالا میگم شاید آخر سفر باید به این سوال پاسخ میدادیم ، دقیقا از همون لحظه ای که دلمون تنگ میشه برای خاک ها ... ... حالا  من یه عهدنامه دارم و یه سری نیم سطر هایی که باید برای خودم بنویسم ! من توی  این سفر واقعا خیلی چیزا یاد گرفتم ! .....

 راهیان نور 1390

 

به قول رفیقم که در دفترچه ام نوشت :

 

تورا با تمام زرق و برقت برای رضای خدا ترک میکنم

                                                  اینجا دارفانی

                                                                   مقصد ما بهشت

                                                                                              خداحافظ دنیا .....

 

امضا


برچسب‌ها: راهیان نور, میقات پابرهنگان, مناطق جنگی
+تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 18:53 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم 


ترس که نباشد ،

زبانم گشوده تر می شود

و بهتر می فهمی ام ...

وقتی میگویم ،  شقیقه ی من ، از آب میگذرد یعنی چه ...

 

از خواب که بیدار میشوم ، روبرویم پنجره است و چند تکه آسمان !

زیر پتو جابه جا می شوم و زیرلب ، کودکانه می گویم :

" من از روی ابرها دور تو میگردم ..بدونِ  پاسپورت .. "

 من از روی ابرها دور تو میگردم !  

 

- میخندم !

همان پاسپورتی را میگویم که بی حساب ، باز کردمش و زُل زده ام به مُهرِ ورودم به کشور عراق !  ... انگار آن مُهر ، برایم لبخندِ حسین - علیه السلام - ترجمه می شود ... به خودم میخندم ... دوباره لبخندِ حسین ع را می بوسم ! و میگویم

" من ، از رویِ ابرها دورِ  تو می گردم ... بدون ِ پاسپورت .. "

 

  وقتی یک روزت بخواهد خاص باشد ، عقربه های ساعت هم برایت ذکر میگیرند ... میشوند تکرار یک اسم ...

 هی با فعل ماضی وَر میروم  و خِشابی از حرف های نگفته ام را بر دل ِدیوارهای اتاقم ، نقاشی میکنم. ....حرف های دل ِ من ...

   میچسبم به شیشه پنجره ... " حااح " میکنم ...  آسمان ، از شفافیت می افتد ....

شلوغ میشود ذهنم از فاصله ها .... براستی آسمان ِ اینجا چند فرسخ با آسمان ِجمکران فاصله دارد ... چقدر با مشهد ..چند کیلومتر با جنوب کرمان ؟

 ***

صبح است .. موبایلم زنگ میخورد ...  شماره را نمیشناسم ، اما پیش شماره اش ( 0913 ) است ... قطعا از بچه های کرمانه !

گوشی را برمیدارم ! میشناسمش ..یکی از دختران با محبتِ روستاست ، احوالش را میپرسم ! میگویم خبر خوبی دارم برایش... میگویم کارهای جهادی بحمدالله درست شده ، عید ، گروه اعزام میشه .... صدایش از خوشحالی میلرزد و بعد میگوید پس دعایم مستجاب شد ! و من چه میدانستم کدام دعا به محضر چه کسی ؟

مکث میکند ... نفس میکشد ... میگوید : " ریحانه !....... میدونی کجام ؟ "

قلبم میلرزد ... جواب نمیدهم .... نکند ...نکند....

ادامه میدهد.... با همان لهجه شیرین کرمانی اش ..با همان واج هایش دلم را میبرد "دو قدم دیگه میرسم نزدیک ضریح امام رضا -ع - " و من.. من ................ میمانم  ...... امروز ...

رفت مشهد ! ..خدای من .......

گفتم "بالاخره رفتی ....به آروزت رسیدی ...... دعا کن منم برم مشهد .... دعا کن منم بیام جهادی .... دعام کن ... "

به دعاهایش ایمان دارم ! .... دعاهای او مرا رساند پشت همان میله های سبز رنگ ورودی بین الحرمین ...

 

 زیارت کنیم باهم ؟

  السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه االسلام

 ***

حوالی ظهر است ، گوشی ام زنگ میخورد ، همان – بهترینم – پُشته خطه ! سلام غلیظی نثارش میکنم ....

چند ثانیه که میگذرد صدای هق هق هایش از فرکانسهای الکترومغناطیسی دل ِ بهانه گیر مرا ، میلرزاند ... گریه هایش بلند میشود ... و من باز درمیمانم .... امروز یک روز خاص است ... امروز ...

چیزی نمی گوید ....چیزی نمی گویم ....  فقط گریه می کند ....

 ***

 

تکه های آسمانِ پنجره ی اتاقم ، خاموش است و تاریک !

ای دل ِ گرفته

شب را بی چراغ  و بی ماه چگونه سر کنم؟

 

گوشی ام زنگ میخورد .... کسی حرف نمیزند ... اما صدای مداح می آید ... فقط چند کلمه شنیدم از کربلا میگفت...

    نمیدانم چرا بعد از این سفر این کلام برایم فقط ترتیب چند واج و هجا نیست ، انگار اسم - کربلا - که جاری می شود ، همه ی دل های همان اتوبوسِ کاروانِ عاشقانِ حرم مطهر ، روبروی شش گوشه شور می گیرند و کسی از عرب ها می گوید نخوانید ... نخوانید ...

                                     و همه دل هایی که درجا میگیرد و جمع میشود در چشم ها ...

   دعای یکی از بچه ها هنوز زیر گوشم میپیچد که گفت : " انشالله برگردیم روبروی شش گوشه اون نوحه رو کامل کنیم و بخونیمش! " ...


   از پشتِ تلفن صدای مداح می آید ... میگوید کربلا ... فقط همین را شنیدم ... صدای هق هق هایش برایم آشنای آشناست ... او گریه می کند پشت خط و من ........و من  بلد نیستم ! ..

از جمکران زنگ زده بود ...  ! و انگار دلم کودکانه ، برای تمام آن کاشی های آبی و سبز رنگ به ناگاه تنگ میشود .. میتپد !

 

السلام علیک یا اباصالح المهدی - عج -

  به وسعت یک دل هوای جمکران دارم ...

 

    گوشی راقطع می کنم ... می نشینم  به دیدنِ قطعه های دوست داشتنی ام ازمختار نامه... صحنه ی عاشورا .. پر کشیدن حضرت علی اصغر ع ... و رجزخوانی زهیر را ...

 - می گویند همه مقاتل نوشته اند که زهیر وارد خیمه گاه اقا امام حسین ع شدند ... اما هیچ جا نقل نشده که چه گذشت میان آنها که زُهیر ، زُهیر شد   ...

شاید فقط

 حسین - علیه السلام -

نگاهی کرده باشد بر

چشمانِ زُهیر ...

                 کسی چه میداند ؟

 ***

پاسپورتم ... مُهر ِ ویزا ... مُهرِ ورود به کشور عراق .... بین الحرمین ! ببینم مگر اصلا این لحظه ها نوشتنی اند !

 

    فقط خواستم بگویم دلم تنگ است .. برای خیره شدن به کبوتر های حرم ...برای صحن آزادی ...برای تله زینبیه .... برای مسجد گوهرشاد ...برای راهیان نور ..... برای گنبد سبز جمکران ...برای طلائیه ... برای .... برای اتوبوس کاروانِ عاشقان ! ... آره ! حتی برای اتوبوس ... همان اتوبوسی که امانت داری کرد همه حادثه های غریب را ....همان اتوبوسی که انفجار اشک ها را بر کفِ داغش بوسید ... همان اتوبوسی که ..... خدایا چه میگویم من ......

هِی سوگند میخورم که سطرهایم اینچُنین واژه بندی نشوند ... اما ..... باز میشکنم ...

 

 

 

 

 

عکسی هم – کسی چه میفهمد – عکسی از جیب بغل درخواهم آورد : " من بودم این .. من من .. در میان تلاطمُ دو حرم !  "

یعنی این لحظه ها هم نوشتنی اند  ؟

زمستان....  چهارشنبه .....ساعت ، یک ِ پسین ... جرقه ی یاد ِ تو  و باروت ِ بُغضِ من ....

 

هِی نفس میکشم ...نفس نفس ...

سوز این سرما ، آخر بر باد میدهد مرا ...

 

دلم برای یک وضعیت سفید ٬ تنگ می شود و صدای امیر که میپیچد در گوش هایم " قوی باش مرد .. قوی  "

 


 

- و شاید گاهی اوقات لازم است شکر کنیم خدا را از اینکه شماره ی همراه ما روی دکمه های گوشی دلداده ای فشرده میشود و برقرار میشود یک ارتباط ..... نه میان ما دونفر ... که میان یک دل و یک حرم !

  و من امروز وقتی چشم هایم را بستم ، کنارسقاخانه طلای خراسان بودم و حتی روبروی گنبدهای سبز جمکران ..... من  زیارت کردم ... !! و چگونه این دیدار ممکن است ؟

 - گر نگشتم شاد و خندان از تو ای قاصد مرنج ....  ذوق پیغام و خبر چون لذت دیدار نیست .....

- اللهم ارزقنا " جهادی " ....

 


برچسب‌ها: مشهد, جمکران, جهادی, بین الحرمین
+تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ساعت 2:20 نويسنده - کعبه ی دل - |

 بسم الله الرحمن الرحیم

    چند روز از کربلا برگشته بودیم ، و این بار اجتماع در منزل ما بود ، البته به مدد میهمان های دیگر که قریب به هفتاد نفر میشدیم و البته حضور  حدود بیست نفر از بهترین رفقایم و همسفران کربلا ...

 

 اثرات کار فرهنگی جهادی این بار در منزل !  

      و ما آمدیم نشستیم همان وسط ! ... و در همهمه صحبت میهمان ها شروع کردیم به زمزمه ی همان نواهای عاشقانه ای که  در اتوبوس ، در حرم ، در بین الحرمین ، کنار شش گوشه ، متبرکشان کرده بودیم ...آمدیم ...نشستیم .... چشم های هم را با نگاه هم بوسیدیم و حنجره هایمان را رخصت دادیم تا باز از حسین ع بخواند .... از ....

" این دل ِ تنگم ...این دل ِ تنگم .....عقده ها دارد ...گوییا میل کربلا دارد ... "

خواندیم ...

به وسعت ِ دل ِ زائرهای همان اتوبوسی که کسی گفت : " بچه ها  ! آماده باشید ...داریم میرسیم کربلا " دل ها حسین را میخواندند ....  حالا همان اتوبوس ، همان چشم ها ، همان دل ها باز جمع شده بودند روی یک تکه ی مصغر از زمین ...روی فرش خانه امان ....

و رسیدیم به بهترین ترتیب واژه های عالم  .... و خواندیم ....

                                                                                 " مـــی کشی مرا حسین ع ..... " ...

 سکوت کن ....

باز بخوان این نیم خط را  .... به خدا سوگند که یک دنیا آرامش را میریزد به حساب دلُ جانت !

***

   مداح و گروه پرشورش سر رسیدند .... نشست و شروع کرد به خواندن .... و تا رسید به واج های حسین ، ما همه شکستیم ! شاید کسی نفهمید از آن جنس میهمان ها .....شکستن چقدر میتواند سخت باشد !  

و انگار دل هایمان کنده شد وقتی با سوز خواند "  بر مشام میرسد لحظه بوی کربلا ...... "

 راستی این شاه بیت را ، چه کسی نوشت... 

و وقتی گفت : این دخترانمان از کربلا برگشته اند ...برگشته اند ....برگشته اند ....... من چشم هایم را بستم و دیگر نخواستم چیزی بشنوم !

 


 یک جشن غیرمنتظره در ابعاد مرام و معرفت رفقا !

   پیامکی می آید ، و خبر از یک اجتماع دیگر دوستانه در گلزار شهدا ... و من هم که دلم بهانه گیر ...جانانه لبیک میگویم ...

    " من او ، شوکو ، روح ، زهرا خ ، هانیه ع ( همسرشون در فرسنگ ها اونورتر ) ، ن . حمیدی ( و ایضا همسرشون در آن سوی مرزها ) ، سمانه ، فاطمه س ، مهسا ت و ریحانه د ( همراه با همسرشون ) و.. ... و خیلیای دیگه که میدونم توی این جریان دست داشتند ! "

   در سالن هفتاد و دو تن جمع شده ایم ، میگوییم و میخندیم و میخوریم .... که یــِک هـُو ، زهرا دوربین را زووم میکند روی ابعاد رخساره ام و  بچه ها به ناگاه یک فصل تام مرا شرمنده می کنند و بسته ای را در مقابلم میگیرند و منه شوکه شده از همه جا بی خبر، از اینکه همه این برنامه ها و حضور دوستان در این هوای سرد بخاطر من بوده غافلگیر میشوم ! ..... و همه این بهانه ها برای همان سوغات ِ مشکیه من از کربلاست ..... و من در میمانم از این همه محبت های همین چند روزه اشان... از اینکه از خوشحالیم ، خوشحال بودند ....

 

 گوشه ای از بی نظیرترین یادگاری های ویترین حیاتم ! فقط به مناسبت سوغات مشکیه کرب و بلا .... همه ی کتاب ها جا نمیشد بزارم ! ...

 

     من سراسر بغض میشوم ، الله اکبر ِ نماز جماعت بلند میشود ...  و من میمانم و سجده ای بی حساب به درگاه معشوقم .... 

  الهی شکر از داشتن تک تک رفقایم ! ...رفقای بی مانندم .... خداوند برکت دهد بهشان ! گرچه اینان قبل از من زیر سایه و عنایت مادرمون زهرا -س- بودند .... خوش بحالشون ! ...

 


 چند سطر بی آلایش روی خط صداقت پیشکش به بهترین هایم :  

  زهرا ث و فرناز – زهرا و فرناز، در واقع بهترین و صمیمی ترین دوستانم ند ، سال اول که هیچ کس ما سه تا را جدا از هم نمیدید ، اما سرجهادی شد که فرناز کارش درست نشد بیاید و من و زهرا این بار دوتایی در فراق از فرناز عزیزمان ، رفتیم تا تجریه کنیم یک سفر خاص را ! ... و حالا که فرناز رشته اش هم عوض شده کمتر این رفیق ِ عزیز بی نظیرمان را رویت میکنیم !

    در وصف زهرا بگویم ، که فقط من و زهرا میفهمیم مسیری که آمدیم ، چیزی را که هوس کردیم ... کسی فانوس را گرفت و ما را تا بین الحرمین کشاند ... من و زهرایی که هیچ وقت حرفی به هم نمیزنیم ولی یقین دارم که میفهمیم هم را ...  حتی وقتی آب به چشمان زهرا میدود من ...من ..میخواهم ببوسم آن چشم ها را ...

من همیشه دوست داشتم جنب و جوش را ! از فرناز و زهرا هم به همین جهت خواستم که برویم راهیان ! هرسه بار اولمان بود ! ....سفر خوبی بود ... هم برای من ...هم فرناز ... هم زهرا ....

   بعدش هم پیشنهاد دادم برویم جهادی ! و در میان آن همه داوطلب ، من و زهرا ناامید بودیم تا انتخاب شویم ولی همه چیز درست شد !  ... بعدها شنیدم که چقدر بچه ها شاکی بودن که چرا من و زهرای ترم اولی باید میرفتیم و ................ چی بگم ........ خدا درست کرد ! خدا ... خدا .... خدا ....

 و وقتی کربلا درست شد ، زهرا در وبلاگش جمله ای نوشت که خیلی وقت بود دلم میخواست جوابش را بدهم ، نوشته بود :

" این چند وقته یه سری اتفاقایی افتاده که ادم رو مجبور میکنن به چرایی زندگی و اتفاقاش فکر کنه؟ اخه چرا این طوریه؟تا میایی فکر کنی که یه چیزی صددرصد همینه و تو درست متوجه شدی خلافش ثابت میشه   اخه این شد زندگی... ؟  کلا من تو کف انرژی فرستادنه ریحانه ام من نمی دونم این بشر چه طوری یه چیزی رو می خواد که نه تنها برای خودش پیش میاد بلکه اون نعمت رو شامل حال بقیه هم میکنه اما به هر حال واسه ماها که بد نمی شه ان شائ الله یه خبر خوش در راهه که اگه درست بشه بهتون می گم شما ها  فعلا دعا کنین "  

و من میخواستم نه برای تعارف یا هر چیزه دیگه ای بگم ...میخوام بگم در محضر خدا ، تمام این نعمت ها رو یقین دارم اگر نبودند دوستانی همچون زهرا ، تا بهانه  شیطنت هایم شوند نصیب من هم نمیشد ! به خوده زهرا که رویم نمیشود که بگویم  تا چش تو چش هم میشیم فقط ناسزا و ابراز بی احساسی نثار هم میکنیم  ...میخواهم اینجا سر اسر وجود عزیزش را در اغوشم بگیرم و ازش بخاطر وجود پربرکتش تشکر کنم !

من و زهرا و فرناز.... من و زهرا و فرناز ..... باهم آمده ایم تا اینجا .... بماند این رفاقت انشالله ...

 شکوفه - چهارشنبه روزی ، شکوفه ، رفیق ِ لحظه های خوبم ، مرا فراخواند با هم رفتیم به " پاتوق کتاب " یاهمان دفتر نشر سابق ، و بازهم چندین کتاب را روانه ی کتابخانه ام کرد به بهانه سفرکربلایم . و البته سری تفسیر امام موسی صدر را که میدانم با چه مشقتی تهیه کرده بود .... دوستش دارم ! کتابخانه ام پر است از یاد گاری های او ....

 بهترینم - کتابخانه دانشگاه بودم ، تماس گرفت که ببیند دانشگاه هستم یا نه ...قبل از سفر کربلا ، خیلی مشتاق بودم ببینمش و آن چشم های ماهش را ببوسم اما نشد ... فقط خودش و خودم میدانم حکایت  جالب کربلا را ... و من در حادثه چشم های زلالش شناختم دل ِ بی تابش را که با دعاهایش مرا روانه کرد اما خودش ماند تا باز عاشقی کند ...... ..

   گل های نرگسش را کشید روبروی صورتم و من با عطر نرگس حضورش را حس کردم ، دلم میخواست سراسر وجودش را ببوسم ، آنقدر که دوستش داشتم ... و بعدهم چند کتاب را هدیه داد... و من در همان راهروی دانشکده در مانده بودم ، در عجب این همه مهر و محبت ! شاید دفعات دیدار ما به انگشتان دست هم نرسد ... اصلا همدیگر را آنچنان که میباید نمیشناسیم ... اصلا از دیار فیزیک نیست ! ...اما او مرا بی وقفه شرمنده همه ی مهربانی هایش کرد ... راهروی دانشکده بود واشک های او که چکید .... و منی که داشتم خفه میشدم اما باید لبخند میزدم  ! .... نباید ........ نباید .... دوستش دارم ! ....ارباب میخواهد او باز عاشقی کند .... کربلا روزی اش ...

تاغروب عطر نرگس هایش کتابخانه را برداشت .... عطرش درتاکسی پیچید .... اتاقم معطر شد .... و من ریحانه ، وام دار نرگس ها شدم !  

 من او – رفیق لحظه های پر دردم  ! جای دست هایش هنوز روی دست هایم هست ... نقطه عطف من وقتی مسیرم خورد به او و چشم هایش .... نمیدانم ! میدانم قبلا آنقدر دلیل داشتم تا از او دور باشم و او از من دور .... او از من ناراحت باشد و من همیشه شرمنده ..... شرمنده از خودم  ! در کویر شرایط نا خوشایند و دوست نداشتنی ام داشتم خفه میشدم .... اما کربلا نفس کشیدن را برایم راحت تر کرد ..... بیشتر نمیگویم ! میبرم روی میز خدا ....برای همه اشان دعا میکنم .

 فاطمه ( روح ) –  کتاب های زیادی دارم که صفحه ی اولش با خط خوش فاطمه نگاشته شده .... کتاب هایی که هر بار با یک هیجان خاصی میدادش بهم ! ...  من سرشارم ...سرشار از عطوفت فاطمه ... شاید همه چیز من با فاطمه شروع شد !وقتی در راهیان با شیطنت هایم و شوخی هایم به ساحت روایتگریش صمیمی شدیم و بعدشم معرفی جهادی تا ......بهانه آشنایی با سیل عظیم رفقای قدیم و جدید ....

هنوز پیامکش را دارم که فقط همان چند واژه مرا درهم شکست ... " ریحانه ! شاید باورت نشه ، کاروان کربلا داره درست میشه ! ریحانه فقط دعا کن  ! " ...از فاطمه پیامک زیاد دارم ..پیامک هایی که سر خیلی هاشون گریه کردم !

 زهرا خ  - این دختر شادات و شوخ طبع ! ، روحیه فوق العاده ی همیشگی اش .... همیشه بی بهانه دوست دارم که ببینمش ! خیلی جاها باهم بودیم ... گفتیم و خندیدیم .... خداوند سایه ی این رفیق بی نظیر را برایمان نگه دارد انشالله ....

ساجده  - بخاطر محبت های بی دریغش ! کلام های گرم او ..... و قلمش که بغض آلود مینشیند بر صحن نشریه های ماهانه هیئت مان ..... خداوند نگهدارش باشد .

در آخر از -ن حمیدی - عزیزم ، خواهر بزرگوارم ، بخاطر تمام جمله هایی که نثارم کرد  و گذاشت کودکانه برایش شیطنت کنم ، بازیگوشی کنم ، نهایت تشکر رو داشته باشم ! .... اولین آغوشی که وقتی توی دانشگاه امام صادق ع ، یکی از شب های محرم دیدمش ، شکستم و گفتم دیدی ... دیدی .... امام حسین ع بهم دادش! " دوستش دارم ....

- از فهمیه عزیزم هم ممنونم ! ......................... بخاطر بودنش ! .... از همون تیکه ای که به شوخی بهم گفتی ولی عالمی غم ریخت روی دلم ! کاش میدونستی چقدر مشتاق بودم اما ... دوستت دارم فهیمه جان !  

- از خانم - ف غفارنیا - که این جهادی برایمان سراسر برکت بودند هم ممنونم ! دعایشان کنید ...

اندر احوالات رفقایم بخواهم بسرایم ، زیاد است غزل های خوش قافیه ! .... رفیق ِ رفیق زیاد دارم تا بخواهم در وصف برکتشان سخن برانم ...اما مجال کم است .... عذر مرا بپذیرید !

 

 

  روز آخر جهادی تابستان 1390 - صبحانه با رفقای عزیز !

 الهی که بمانیم باهم !

 آمین

+تاريخ شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:57 نويسنده - کعبه ی دل - |

 

آب ...

آب ....

فصل تازگی اشک‏ها و صحبت غصّه‏هاست... ! ...

  دروغ‏هاى خيسی که بر سرخ ترین صفحه تاریخ چکید !
پيك، با بارى از لبيك، به سوى هجده هزار بيعت ترك خورده مى‏تازد...
سفير ! آرام‏تر برو؛ در آن شهر هزار چهره، اجابت دليرى براى دعوت تو نيست. خدا مى‏داند اگر ديو نعره برآرد، پيكر تُردت چگونه مى‏خواهد زير آوار هجده هزار بيعت شكسته شده خرد نشود ... !

امیری حسین ...


ریحان ! 

زانو بزن ! اینجا آستان خاکساری‏ست، اینجا بلندمرتبه‏ترین نقطه تعالی انسان است. این سجده‏گاه، این خاک، این صحرا... .

 

 برمشام میرسد لحظه بوی کرب وبلا ....



    فقط چند ماه گذشته است از ان لحظاتی که باز و باز تو را هوس کردم  ... همان چندروزی را میگویم که نام " کربلا " در مابین نوشته هایم  همین حوالی متولد شد ...

    آنقدر حالم اشفته است که چند ساعتی است نشسته ام روبروی مانیتور و حتی نتوانستم یک کلمه بنویسم .... وفقط به نوحه ی حسین ع که دارد از بلندگوها پخش میشود گوش میدادم !

   باورم نیس ...سوگند به خدایم ، باورم نیس ...

      بعد از آن هوس ، نمیدانم چرا اما در خانه – بی دلیل و بی برهان - به خانواده گفتم قرعه کشی  سفر کربلایی در پیش است ، دعا کنید اسمم دربیاد ! در صورتی که هیچ اتفاقی هیچ جا نیافتاده بود و قرعه کشی ای در کار نبود ...نمیدانم چرا هر روز این را به پدر ومادرم میگفتم ...."  دعا کنید اسمم دربیاد ! " واقعا نمیدانم !  اسمم جایی دربیاد که اصلا وجود خارجی نداشت ...ثبت نامی در کارنبود... و هر بارپدر ومادرم اعلام مخالفتشون رو ابراز می کردند ... اما باز هر روز این ذکر را می گرفتم !

    عجب طفل دیوانه ای هستم ... سرِ هیچی !  خودم را دلخوش کرده بودم ! شاید میخواستم ..... ... هیچ !

تا اینکه ....

  خبر سفر کربلا مطرح شد ، خونه فاطمه بودیم ، ایستاده بودم به نماز ... صداها بالا گرفته بود ... - م - گفت چیه چرا خوشحال نشدی تو که از خدات بود ؟ ... ومن درگیر هجوم غیرمنصفانه همه افکارم ... وقتی میدانستم نیستم در این کاروان و باز و باز سهم من حسرت است و آه .....

دیگر خانواده ام نمیدانستند قصه ی خیالی مرا که حال در یک قدمی اش ایستاده ام و دارد به یک حقیقت مبدل میشود !  ... بگذریم از ان لحظاتی که وقتی دیدم بازی های طفلانه ی دلم دارد جدی میشود ... چه حالی داشتم ....  اما ... اما ...

وقتی با خانواده مطرح کردم که سفر درست شده ، قبول نکردند و سخت مخالفت ...

   و من با حجم سنگینی از حسرت رفتم به بچه ها گفتم : رفتید بین الحرمین  التماس دعا ! رفتید ایوان طلا رفتید نجف سلامه منم برسونید ! ...و بغضی که درجا قورت دادم و سر خودم داد کشیدم  دختر! عاشقان را میخوانند ...تورا چه به عاشقی ...! و چقدر برایم سنگین بود کم داشتن ! کم بودن !

پدرم مخالف ! مادرم مخالف .... ! برادرم مخالف ... ! همه مخالف .....

هزینه اش را باید چکار میکردم !؟

 و این دلایل ، مُهر محکمی بود تا که بدرقه کننده بچه ها باشم نه همراهشون !

  چندروزی حال خوبی نداشتم ، جدالی داشتم باخودم ! با حسین ع ! با کربلا ...با نجف ..... اما کسی بهم گفت توسل کن به خانوم فاطمه زهرا س ...

 اما ...

            اما ....

                         نا امید بودم برای رفتن...   خیلی ناامید !

    به خدا سوگند که اشکال از من بود که آقایم را نمی شناختم...اربابم را ....که چقدر کریمه... به خدا که نمیشناختم .. نمیدانم از کدام زاویه برایت بشکافم به ناگاه عوض شدن شرایطم را...

. انگاری همه چی به ناگاه عوض شده باشد ، همه چیز خودش درست شد و من نشستم به تماشا .... آقا ... آقا ...آقای خوبم ......  ممنونم ! چی بگم که هیچی در برابرت ندارم ...وقتی به تو میرسم تهی میشوم از کلام و مملو میشوم از احساس !

 به طرز عجیبی خانواده نظرشون عوض شد و موافقت کردند ...

هزینه اش هم جور شد ...

وقتی رفتم دفتر زیارتی ، فیش رو تحویل بدم لیست مسافرین بود روی صفحه شیشه ای مانیتور مسئول .... اسمم اونجا بود ! ... چه حس خوبی ! شاید یکی از بهترین لحظاتی بود که سپری شد ! ...من .... لیست زائرین حسین ع ... من .... آخ !

      میخواهم بشنوید از حال وهوایی که آقا به پا کرد ... از جرقه ی یادی که از حسین گذشت و باروت بغضی که بر من گذشت ...وقتی مدت ها پیش از یاس دیگر بهش فک نکرده باشی ..وقتی بهانه امدن کسی از سرزمین کربلا تو را به جنون بکشاند و یادت بندازد حکایت یک طلب خاموش را .. ...وقتی ...وقتی ...راهی نیست به سمت کربلا .... تو تقلا میکنی هی حواس خودت را پرت کنی ! شاید به تهران ....به شهر ...به درس ...به دانشگاه .. اما ...اما .... میکوبد بر سرت .... کربلا ... کربلا .... همیشه وقتی نوحه "  کربلا منتظر ماست بیا تا برویم " پخش میشد برمیگشتم توی دلم میگفتم " کربلا ! پس کی منتظر ما میشی ... ؟ "

این مدت کوتاه اینقدر اتفاقات دوستداشتنی برایم افتاده که من نمیدانم ...نمیدانم ......... . خدایا شکرت !

حسرت تنها چیزی بود که از کربلا برایم مانده بود   ...

 

 مرز خسروی

 

-         ... سفر جنوب اولم ، همین اسفند 89 ، شلمچه ، غروب ،  پشت حصارهای آهنی مرز رو به سمت کربلا ...زیارت عاشورا ... آخ ... حسرت !

-         جهادی ... کربلای دشت مهران ..... ظهر عاشورای هوتبان .... حسرت !

همین ... !

شاید از کربلای دشت مهران دارم راهی کربلا می شوم ! .... نمیدانم کدام التماس دعایم به کدام عاشق است که اجابت شده ..نمیدانم چه کسی برایم دعا کرد و اجابت شد ... فقط میدانم من برای این سفر نبودم ...... نبودم .... نبودم ......

 

  جهادی - شهرستان رودبار - روستای هوتبان

 

      قشنگترین تاریخ حیاتم ، زیباترین اعداد ویترین حیاتم قطعا " بیست و هفتم آبان ماه هزار سیصد و نود " خواهد بود ... روز جمعه ! حرکت به سمت کربلا ...کاروان عاشقان حرم مطهر  ... روز جمعه ...جمعه ... جمعه ....! اباصالح التماس دعا ..... هرکجا رفتی یاده ماهم باش ....نجف رفتی کاظمین رفتی کربلا رفتی التماس دعا ... ( یادش به خیر سرودی که اخرین جهادی با همه ی  بچه های روستا کار کرده بودیم ... اخ که وقتی روز اخر همه زمزمه کردند چه حالی بود ... چه فضایی ... )

ریحان ِ بی چیز .... در میان جمعی از بهترین بندگان خدا ... به مقصد بین الحرمین ... !

    و بیست هشتم آبان ماه ، به وقت غروب ، در صحن وسرای امیرالمومنینم ،... رو به ایوان طلای نجف نماز مغرب را اقامه خواهیم کرد...  انشالله !... آخ که تصور کردنش هم عالمی دارد .... تو هم چشمانت را ببند ... تصور کن ! ... آخ ..

هنوز باورم نیست .... شاید وقتی به خود امدم که کسی تکانم دهد که هی ریحان ! دیدی بالاخره اومدی ...دیدی به آرزوت رسیدی ... !

شاید وقتی باورم بشود که دربمانم السلام علیکم را به کدام سمت بین الحرمین جاری کنم ...

وقتی باورم شود که به توصیه نجمه ، یاده علی اصغر کوچک بر روی سینه اقا امام حسین بیافتم ... به یاده علی اکبر ....

وقتی باورم بشود که فهیمه مرا سفارش داده شبکه های ضریح اقا رو که گرفتی داخل رو نگاه کن ویاده من باش ....

 

 شش گوشه ....

 

آخ که چقدر دلم میخواست بروم به پیشگاه امام رضام ازشون سرزمین حسین رو بخوام ! ... آقاجونم ممنونم ! ... از خراسان پیامت بر من رسید ... گرچه هوای صحنت هنوز بر دلم مانده ...

و سفر قمی که قرار بود پنجشنبه و جمعه که گذشت، برویم به بواسطه شرایط جوی کنسل شد و افتاد به این هفته ... این هفته ای که من در مسیر کرب و بلام ... آخ ... بی بی جانم دیدی ؟ فکرش را هم نمیکردم به جای قم بروم کرب و بلا ...

 

   من دارم میروم کربلا ...  خرده بر من نگیرید تکرار این جمله را ! تکرارش شاید کمک کرد به باورم .... و شکر بر همسفرانی که دارم ! بودن هر کدامشان ارزویم بود .. این سفر از هر بعدی برایم خاص خاص است !

  بادبان‏های دلم شکسته‏اند و غرقه دریای خویشتنم ، دارم میآیم تا به ساحل آرامش قبیله حسین علیه‏السلام برسم...این همه عاشق داریم میاییم که بگوییم تنهاییم، این همه جماعت دل‏شکسته عزم آمدن کرده ایم که اگر با همیم، ولی تنهاییم. آمده‏ایم تا خانه جان را از غبار بتکانیم......

 

 

   نمیدانم تا به حال قصد کرده ای وصیت نامه ات را بنویسی ؟ ... نمیدانم به هنگام نوشتنش آنقدر یقین داشته ای به رفتن به پیشگاه معشوق  یا فقط یک سنت را به جا آورده ای ؟ ... نمیدانم اما شاید نوشتن وصیت نامه در جایی کنار رفتگان ... والبته بهترینشان جایی در کنار مزار شهدا برایم دلچسبتر باشد .... پنجشنبه قصد گلزار شهدا کرده ام ... جایی بنشینم و گناهانم را بشمارم !

شاید لازم باشد برای نوشتن وصیت نامه ، روز آخر جهادی ! کفن کردن ...عهدهایم ...و خیلی چیزهای دیگر را به یاد بیاورم ...

( روز پنجشنبه انشالله وصت نامه ام را در ادامه مطلب قرار خواهم داد )

 


 

-         عمیقا محتاج حلالیت همه دوستان عزیزم هستم . اگر حقی بر گردنم هست و یا گاها کلامی را جاری ساخته ام که موجبات دلخوری و رنج خاطر بوده انشالله درگذرید ...

اگر گاهی شیطنت هایم ، شلوغ بودن هایم ، شوخی هایم ، برایتان ناخوش بوده انشالله حلال کنید

 

-         برای معرفت سفرم خیلی خیلی خیلی دعا کنید ... یعنی خیلیا !

 

-         و روز عید غدیر جشن عروس شدن یکی از دوستان صمیمی وعزیز فیزیکیه  جهادی فرخنده باد  ! به برکت وقداست همین عید برایشان آرزوی خوشبختی تام و حیاتی سرشار از عشق میکنم ... تبریک عزیزه دلم به این وصلت فرخنده !

ماشالله این ماه چندین نفر از دوستان عزیز دیار تجرد را به سرزمین تاهلیت ترک گفتند ! عجب ماه مبارکی !!

 

-          وصیت نامه ام را در ادامه مطلب قرار خواهم داد ، رمزش را جایی میان یک دفترچه نوشته ام . آدرس دفترچه را به کسی خواهم داد .  اگر توفیق بود و بازنگشتم از این سفر ... میخواهم که این وصیت نامه به دست خانواده ام برسد .

-         الهی ! آمده‏ام بگویم که هستم؛ چون تو هستی. مرا امید سعادت هست، تا جهان عرصه کرامت توست؛ پس به نام حسینت علیه‏السلام ، به نام عاشورا و به نام حج تمام تمام تمام حسین علیه‏السلام ، از سر گناهانم بگذر

- فرناز ، شکوفه ، فاطمه روح ، نجمه ، فهیمه ،فاطمه ب (همسفر) ، فاطمه ح ، ن حمیدی ،  ز ایمانی ؛ مرضیه ح ، زینب ط ،طهورا ،  زینب ش ساره ، سلیمه ، آقا رضا و همه و همه ... .... به یادتان خواهم بود ... دعایم کنید .

- یکی از بزرگوارنم وقتی ازشون خواستم برام دعا کنن برای سفر کربلا ، گفتند انشالله دونفری جور شه برین ! ... خواستم بگویم نمیدانم ... شاید بواسطه دعاهای همین بزرگوارانی بوده که  من التماس دعایی را کاشته ام میان دلشان ... که سفرم خیلی غیرمنتظرانه درست شد ... خواستم بگویم جبران میکنم و آنجا برای دونفر شماهم دعا خواهم کرد .

-         بر مشامم میرسد لحظه بوی کرب و بلا ...

 

وصیت نامه ام  در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 1:18 نويسنده - کعبه ی دل - |

 

 

   مادامی که باورت نمى‏شود كه اينجا، ميان اين جمعيت نشسته‏اى ........  انگار هنوز نمى‏دانى كه چرا بايد اشك ريخت... آخ که چه حال خوشی دارند این جماعت .....

  ... ٬  این منم؛ «خسی» که به «میقات» آمده است !

   عاشق‏تر از همیشه آمده‏اند به عرفات شوق، به عرفات عشق، به عرفات بندگی؛ در صحرایی که مجنون‏ترین مجنون‏ها لیلای نفس را رها کرده اند و در پی جنون خویش صفحه ی بندگی را وادی به وادی، واحه به واحه جست‏وجو می‏کنند ...

     و اینجا....... و  این جماعتی که فرسنگ ها دور از آن صحرا - در حسینیه ای - پریشان ِ گودال قتلگاهند .... روز بستن هر چه دریچه رو به ویرانی‏ست؛ ویرانی روح، ویرانی نفس. روز بازکردن هر چه پنجره‏ست؛ پنجره‏هایی که جز به نور باز نمی‏شوند !

عرفه، یک نظام منسجم اشک است و  می‏فهمی بندگی یعنی: "  لا اله الاّ اللّه‏ "

 

 

-         و چه غیرمنصفانه این قاب های تلویزیون که هر روز هر روز مرا به طواف تو وامیدارد ، وقتی اولین لحظه دیدارِ کعبه ، برایم تداعی میشود ... بگذار باز تصورش کنم !

     چه لذتی داشت... چه جنونی پاشیده بود ، بگذار از لحظه مُحرِم شدن بگویم ... وقتی خلعت کعبه همه را در بر گرفته بود ،

آه ! ... وقتی از مدینه رفتیم به سمت مسجد شجره ! در مسیر وقتی صحرای عرفات را نشانمان دادند .... وقتی مشعر  و منا رادیدیم .... نمیدانستم چندین ماه دیگرش اینجا در این حسینیه دعای عرفه را میان هزاران نفر دیگر زمزمه خواهم کرد ... ...

   در مسجد شجره ، لحظه لحظه اش ... از بهترین  لحظات عمرم بود ... چه حس سبکی ای بود وقتی خود را در زیباترین رنگ بشر میدیدی ... همه از یک رنگ... رختی از سپید ... وقتی دیدن خودت در آینه بر تو حرام میشد ..وقتی ... وقتی .... . وقتی کندن برگی ، آزار به موجودی ... برتو حرام میشد ..! ... چقدر مسجد شجره بر دلم نشست .... نشستیم تا غروب .... آنجا همه سفید پوش بودند وگویی  دل هاشان همه مشتاق پرواز است....  !

 یادش به خیر ...

 

-            رسیدیم به سر در بیت الله الحرام ، راهروی طولانی ای  بود تا برسی به خود کعبه ، گفتند سرهایتان را بندازید پایین ، قدم میزدیم ، حال عجیبی بود وقتی میدانستی چند لحظه دیگر کجایی ................... جایی رسیده بودیم که کل کاروان سر به پایین، ایستادیم  کسی با هق هق گفت سرها را بیاورید بالا !....... خدای من ! بهترین لحظه عمرم در همین ثانیه خلاصه میشود ، عظمتش در چشمانت جا نمیشد ...انگار سرگیجه گرفتم از آن عظمت ، نیروی فوق العاده زیادی از سمت جلو بر پیکره ات احساس میکردی ... این کعبه بود ...  آن لحظه جز سجده بر زمین عشق دلت را راضی نمیکرد  ....

-         وقتی وارد طواف کنندگان شدیم ، وقتی هفت دور بر امتداد زیباترین منحنی بشر زدیم ،  انگار روی زمین نبودی...حتی همان لحظه هایی که که در طواف بودیم باورم نبود بر این حقیقتِ خوش !

آسمان می‏چرخد و من... من که تو را سال‏هاست در طوافم و تو ای قبله‏گاه من که «یا من هو اقربُ اِلی من حبل الورید»ی، چگونه خویش را از تو دور ببینم؟!

 طواف ... تشنه ی طوافم !

 

-          و لمس کعبه .... عطر کعبه .....

 

  طبقه دوم

 

   شنبه عرفه بود ، روز بندگان، تا صادقانه بندگی ‏کنند و خواجه، سخاوتمندانه خواجگی.


   صدا، صدای حسین علیه‏السلام است و من که همچون همان ریز شن های روستای هوتبانم ( شهرستان رودبار - جهادی )، دل به اوج کلمات او بسته‏ام، آسمان و زمین، با حسین علیه‏السلام می‏خوانند و تمام جمعیت تکرار می‏کند. فوج فوج ...

     عرفه امسال ، عرفه ای دیگر بود ... دلم طوره دیگر قرائتش کرد شاید به برکت دوستانم بود  ! شاید به سبب آن صدایی بود که چندین هزار نفر در حسینیه داشتند نجوا میکردند و صدا میزدند معشوق مرا ....حسین را ...... مداح هم در حوالی قتلگاه در طواف بود و دل ها شرحه شرحه از قصه ای که ده ها بار شنیده بودیم ، اما هربار ...


می‏خواهم مقیم شوم در عرفات زمان….
وقت تنگ است؛ ثانیه‏ها، بی احساس در گذرند...

آفتاب ِعرفه !  لختی آرام‏تر.. می‏خواهم ثانیه‏هایی بیش، با نجوای حسین ع بمانم. تورا به خدا سوگند لختی آهسته‏تر...

دل‏هامان آشفته ی  آن لحظه ای است که تنها به قتلگاه رفت و نغمه‏ی " الهی رضا برضاک " برآورد. دل‏هامان، عطش زده‏ی آن فراتی است که تشنه، پا در رکاب کرد و به پیکاری دیگرگونه پرداخت. دل‏هامان، خون گریه کرده‏ی غروبی است که نیزه‏ها و شمشیرها، مردی از تبار آفتاب را در آغوش گرفته بودند ... و دل‏هامان، بی‏قرار دعای عرفه است که پایانی سرخ داشت !

    اما حنجره ی مداح رحمی نکرد بر دل های شرحه شرحه ی مقیم عرفات ... و خواند و خواند .

 


 

- «سُبْحانَ الَّذی لا مَلْجَأَ وَ لا مَنْجَأَ مِنْهُ اِلاّ إِلَیْه؛ پاک و منزّه است پروردگاری که جز به درگاه او پناه و راه نجاتی نیست»


- «إِلهی إِلی مَنْ تَکِلُنی؛ خدایا مرا به چه کسی وا می‏گذاری؟!»

-  عرفه ی امسال ، عرفه ای دیگر بود ...

- از دوستانم که مسبب آمدنم شدند به آن مجلس ، ممنونم .

-  آخر همه ی سفرا  کربلا ... کربلا ....

- اللهم الرزقنا جهادی .... !

  

 

+تاريخ چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:24 نويسنده - کعبه ی دل - |

  

    نور در میان این سرمای پاییزی پاشیده بود بر صحن اتاقم ، در حالِ به سامان کردن رخساره ی  اتاقکم بودم که از میان دفتر ها و کتاب ها ی قدیمی ام ، دفتر سیمی سبزرنگ 60 برگی آمد چسبید به چشمان ِ دلتنگم !

    دفتر انشایم بود به گمانم تاریخش میخورد به دوران دوم دبیرستان ! ورق زدم ، عنوان اخرین انشا این بود " شتردرخواب بیند پنبه دانه "، دبیرمان از ما خواسته بود در رابطه با این ضرب المثل داستانکی بنویسیم ! میان اتاقم زیر ان نور شروع کردم به قرائت خطوط دوران نوجوانی ام ! خنده ام گرفته بود میان آن جمله ها وعبارات !

دلم نیامد میان این خاطره ها خطی از آن به میان نیاورم ! بخوانید به دیدِ تفکرات دوران طفولیت و خنده بر شما حلال بادا اگر به نوع تفکراتم خندیدید!

 


بهمن ماه ۱۳۸۷

    انگار خطبه های والده ی گرامم ، قصد به اتمام رسیدن نداشت ، ایشان اصرار بر فارغ شدن بنده از تجرد و من هم انکار از ورود به تونل وحشت تاهل ... ! در خلال گفته هایشان صوت را محکم کردم و گفتم : " شتر در خواب بیند پنبه دانه " ... و اینکه سر هیچ صراطی بنده زن نمیگیرم ! آقا چشمتان روز بد نبیند ، قصد خاموشی و آتش بس را داشتم ، مباحثه به خمپاره و گاز اشک اور کشیده شد . اعتراض مادر معزز که " آری ! ای پسر شیرم را حلالت نمیکنم .... حال مرا شتر خطاب میکنی ؟ " و من سکوت اختیار کرده بودم و باور نداشتم تمام جنایاتی که والده از آن سخن میراند را من به تنهایی مرتکب شده باشم ...

     در درونم انقلاب 57 به رهبری هیتلر برپا بود ... در دل گفتم " جناب دهخدا ! جانم به قربانت ... اخر این هم ضرب المثل شد که در امثال و حکمت اورده ای ؟ و بعد انگار روح استاد ملول گشته باشد ، چنان عذاب وجدانی بر من هجوم اورد که اخر تو از کجا میدانی که ساختار این ضرب المثل با انگشتان مبارک استاد رقم خورده باشد ؟ .... شاید شتری خواب بوده ...شاید شتری پنبه دانه نوش جان میکرده ...شاید مهریه شتربانو یک شاخه پنبه دانه بوده ....

   سرتان را به درد نیاورم چنین خوزولاتی در سرم جریان داشت تا صوت والده محترمه که دیگر به اوج خودش رسیده بود و انگار داشتند سرود کــُـر در استادیوم صدهزار نفری آزادی میخواندند رو به خاموشی رفت و جروبحث ماهم با جناب دهخدا به اتمام رسید . و دیگر با خود عهد بستم برای پیشگیری از دچار شدن به بیماری مالی خولیایی از این ضرب المثل استفاده نکنم ...

 - چند روز بعد -

     اوایل شب بود . بعد از اینکه راه افتادیم به اصرار مادرم سبد گلی خریدیم . خوش به احوال اجدادمان ....!  آن زمان صحرای خدا بود و تا دلت بخواهد گل ! چند شاخه گل میکندند و کارشان راه میافتاد ... ولی توی این دوره زمونه حتی گل خریدن هم مکافاتی دارد ! هنگام ورود به گل فروشی همچون گل سرخ شاداب و سرحال بودم اما هنگام رویت و زیارت قیمت های مذکوره همچون گل یخ تغییر رخسار دادم !

 

    

 

البته ناگفته نماند که بنده حقیر سراپا بی تقصیرم و هنوز در اوان سنین جوانی حدودای سی و نه سالگی به سر برده و اصلا وابدا تا اطلاع ثانوی نیازی به تن دادن به سنت ازدواج در خود احساس نمی نمودم ، منتهی به علت اینکه بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی و پوسیدگی روحی و زن زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی معزز " ملوک السلطنه " یعنی وزیر اکتشافات و اتهامات مادرم رسانده بودند ، فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته ام و یا حرام شدن شیرترش مزه سی و هشت سال پیش و آرزوی اشد مجازات در صحرای محشر و از همه بدتر سرکوفت های بچه ها ی فامیل مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی ، نانوایی اتاق عمل ! ، ابزار آلات پزشکی و مهندسی فوتولوس ، صلاح را بر آن دیدم که سکوت و اطاعت را اختیار کرده و به خاطر پیشگیری ازنیشگون ها و بمباران شدن توسط لنگه کفش ها و غش و ضعف های گاه و بیگاه مادر سالار به همراه از خانه بیرون کردن های پدرسالار و تهدیدات جانی و مالی با مراسم خواستگاری امشب موافقت کرده و خود را به خدای منان بسپارم !

  خلاصه با هر جان کندی که بود رسیدیم بعد از مدتی در باز شد و پدر و مادر عروس از دور نمایان شدند . چنان این دو بر من چشم دوخته و ورندازم میکردند که وحشت در تمام وجودم رخنه کرده بود و به همین خاطر تصمیم گرفتم بعد از مراسم اگر زبانم لال با ازدواج ما موافقت شد به اداره بیمه بدنه شخص ثالث مراجعه کرده  و خود را فدائیان راه ازدواج معرف یکنم .

   بعد از مدتی انتظار ، لبخند ها ، و سرفه ها و تعارف ها تحویل هم دادن ، عروس خانوم قدم رنجه فرمودند ...

   پدر عروس خطبه ای کامل در وصف فواید ازدواج و اینکه نیمی از دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدشم بایستی مراسم ساده برگزار گردد را به سبک جزوه های دانشگاهی ارائه کردند ... به خود کم کم امیدوار شدم !

   پس از اینکه سخنان وزیر ارشاد پدر زن اینده ، به پایان رسید وزیر جنگ مادرزن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبک کنکور سراسری کرد . ابتدا از شغل بنده سوال نمود و بنده هم با صلابت تمام خود را کارمند معرفی کردم . کفر ابلیس عارضتان نگردد ایشان به گونه ای مرا زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت که از ترس نزدیک بود دوپای داشته با پیوند چهار نعل دیگر از پنجره اتاق پذیرایی به بیرون خزیده وسفر به ولایت عزرائیل را آغاز بنمایم ....

    عروس خانوم از مدل ماشینی که قرار بود ایشان را سوار نمایم ، جویا شد ، بنده ندید بدید هم که تا حالا در عمر شریفم بهترین ماشینی که سوار شدم اتوبوس های شرکت واحد بوده است از اینکه توانایی حتی خرید یک روروک یا سه چرخه پلاستیکی را نیز نداشته کمال تاسف و تاثر خویش را بیان نمودم .

 داغ عروس خانم هنگامی که متوجه شد بنده بی شخصیت از کار با اینترنت و ماهوارده هم سر درنیاورده و نمیتوانم مدل لباس عروسی ایشان را از اخرین مدل های سال 2037 میلادی افریقا تهیه کنم تازه تر شد و سگرمه هایش را درهم کرده و مرا یک بی پرستیژ عقب افتاده توصیف نمود .

    بابای عروس که در فواید ساده برگزار کردن مراسم عروسی یک خطبه تمام سخنرانی کرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلکس سقف شیبدار با آشپزخانه اپن ،پ  و دستشویی کلوز... و خلاصه راحتتان کنم کاخ نیاوران را میگرفت ... هرچند که حضرت اجل بعد از اینکه فهمید داماد اینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد داماد های گوگولی مگولی برگشته و به من لقب " داماد کیف به دست " را تقدیم نمودند .

  ضرب المثل در این اوصاف رژه ی سختی بر افکارم داشت ... که ای کاش شهامت فریاد کشیدن این سخن را داشتم " خانواده شتر در خواب بیند پنبه دانه " و در دل گفتم خدا رحمتت کنه دهخدا ...

    بعد از تمام این واقایع تاریخی ، نوبت به مهریه رسید عروس به نیت صد و دوازده نفر بانوی اول قصر یانگوم در سریال " جواهری در قصر " اصرار داشت که صدودوازده هزار سکه طلا و به نیت اینکه درسال هزار سیصد و شصت و سه به دنیا امده ، به همین ارقام سکه نقره به مهریه اش افزوده شود . بعد از قضیه مهریه ، نوبت به شیربها رسید ، مادر عروس به ازای هر سانتی متر مکعب از آن شیرخشکی که به دخترش داده بود برای ما دلار ، یورو ، سپه چک ، عابر چک و سهام کارخانجات پتروشیمی کرمانشاه و تراکتورسازی تبریز را حساب کرد

    بعد از تمام همه این قضایا مادر ما یک اشتباهی کرد و از جهیزیه پرنسس بانو سوال نموده گوشتان خبر بد نشود آن چنان خانواده عروس مادرم را پول پرست ، طماع ، تاجرصفت ، خیانتکار جنگی معرفی کردند که انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهادی دوم والده ی بنده بوده است نه جناب هیتلر  ! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از کمی مشورت خانواده عروس " نه " محکم و دندان شکنی را تحویلمان دادندو ماهم مثل لشکر شکست خورده یاجوج و ماجوج به خانه رجعت نمودیم . پس از آن " دفتر معاملات ازدواج " با خودم عهد بستم که تا اخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عاناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تاهلیت را تا ابد به فراموشی بسپارم .

     دیگر از این عوالم بیرون امده و به تحقیق و تفسیر و کشف ریشه اصلی ضرب المثل مذکوره پرداختم ... که شتر چه کرد که اینگونه به شهرت رسید .

 

 انشای سال دوم دبیرستان - بهمن ماه ۱۳۸۷


 

- نکته جالب اینجاس که نمیدانم به کدام برهان حق را به جناب مذکر داده ام  و زاویه دید داستان هم بدین منوال است ....

- یادم می اید ان روزها در اشنایان چنین خواستگاری صورت گرفته بود من هم دنبال بهانه ای می گشتم تا نقدی را وارد سازم .... موضوع انشای دبیر بهانه خوبی بود که هرچند این ضرب المثل بی ربط بود به  این قضیه اما به هرجان کندنی ربطش دادم !

***

- عرفه، روز اعتراف است؛ اعتراف بندگان گناه‏کار در شبستان نیلگون اشک استغفار، در محضر بلند پروردگار.
عرفه، روز استغفار است.... صدای زمزمه می‏آید... سوز دل، اندوه و غم، صدای راز و نیاز عاشقانه. چه حال خوشی دارند این جماعت  ....

 الهی، به حق امروز که روز نیایش‏های عاشقانه و عارفانه امام حسین علیه‏السلام است، به شرافت «روز عرفه»، در طول سال، ما را از مغفوران درگاهت قرار بده، نه از محرومان!

الهی، به حق امام حسین علیه‏السلام ، و به حق مسلم بن عقیل علیه‏السلام ، شناخت قدر و حرمت روز عرفه را به ما بیاموز تا روزی‏مند از رحمت واسعه تو گردیم!

- عرفه مارا فراموش نکنید .... التماس دعا !

+تاريخ جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:20 نويسنده - کعبه ی دل -

 

اینجا زاویه ای از اتاقکم را در اغوش کشیده ام .... نشسته ام ... ذهنم شلوغ است ...  

دارم نیت میکنم ...نیت ... نیت .... برای نوشتن ! ...

صدای نقاره می آید .... اما فقط در امتداد گوش هایم ....

خدا کند برسد این نوا به جداره های کهنه ی قلبم ... خدا کند روزنه ای پیدا شود برای این که همه ی عشق ! رسوخ کند در قلبم .... خدا کند قلبم شلوغ شود از شعر نقاره .... از غزل حسین ....

... هر دم ... هر دم ....

نفسم ...

خدایا آرومم کن ...

داره نوحه پخش میشه .... نوحه حسین .... آخ ....

 

 صدای نقاره می آید ....

 


  

      چگونه و به کدامین آیین من از تو بخواهم حضور در جنوب شرقی مسجد گوهرشاد را ؟ همان زاویه عشق را میگویم ؟ مادامی که دلی نساخته ام برای پیشکش ...

  همین قدرکفایتم میکند که  دیوانه شده ام هرچند صاحب دل نامطبوعی هستم ! همین قدر کفایتم میکند که جوانه ای از عشق را بر من بخشیده ای ... به همان خداوندمان سوگند که حفاظتش میکنم ! نگیر این عشق و دیوانگی را که از من چیزی  نخواهد ماند برای تعریف ...

صدای نقاره ها میاید ...از این طرف ...

  باز هوای توست ... نگذار از کرب و بلا خطی را بریزم روی این کاغذهای بی احساس و و از دیار دل آشفته ام ! این روزها برای آرام کردن تپیدن این قلب  ٬ نیاز به صحن تو  و هوای تو دارم ..... نفسم .... نفس ...

    سینه ام دیگر یارای این تپش های محکم و ممتد را ندارد .... قلبم دارد میکوبد .... .میدانم هوس است .... میدانم .... کاش این هوس های ملقب به عشق من ٬ از این حصار به درآیند و بریزند پای قدمت تا قربانی گام هایت شوند ...

نقاره .... آخ ..... نقاره میزنند ...

نمیدانم چرا اینگونه شده ام ! آنقدر که هرصفحه ی شب را باید خودم  رنگ بزنم  ! چشم هایم را نوازش کنم و لالایی را ناشیانه – بی قافیه – برای خویشتن  بسرایم  ... چندصباحیست که من خود را خود نیستم ...

   من از کودکی تورا داشتم و خیلی چیزهای دیگر را ...و خوب به خاطر دارم تک تک داشته هایم را  وقتی خودم پیدا کردم و انگاه بود که وضو گرفتم با آیین خودم ، گوشه ای دست نخورده از قلبم را برگزیدم ٬ تمیزش کردم و نوشتمشان ....

اما ... اما این روزها جنس دیوانگی ام فرق میکند انگار دارم بزرگ میشوم ! ... باید قلبم این صحن مقدس را ،  زودتر تمیز کنم ... نوشته ها .... نوشته ها ....

 

 روستای هوتبان - شرح واقعه کرب وبلا - جهادی تابستان 90

 

اما می ترسم از رفتن ....

بگذار بیایم به بارگاهت کمی در میان آن خلوت پرازدحام برایت نجوا کنم ...بگذار همه ی دردهایم را جلوی بارگاهت پهن کنم ، بشینم برایت درس به درس دردهایم را بخوانم ... دردها را باید پاره کنم  ...  و بعد جاروی خادمت را بگیرم ، کمی از آب سقاخانه ی صحنت را بپاشم  بر رخسار دردهایم و بعد  آرام آرام جارویشان کنم ... همان جاروهایی را میگویم که در اغوش کشیدنش ارزویم است ....  

 من که میدانم ! من که میدانم تو برای دعوتت – یک هوس ساده – را هم می پذیری ... همان هایی که جاماندند از درس اول عاشقیت ... اخر میشناسمت ...  

 

انقدر درد دارم  که رفتارم را نمیفهمم ...دلیل نوشتن هایم را ... اما همین که خودت میدانی برایم کافیست ....

-          تقصیره من نیست ! بهم گفت سرزمین حسین بن علی ع را از تو بخواهم ... گاهی به حال خودم ، میخندم ... ببخش ! بگذار این درخواست ها فقط جایی مثل اینجا بریزد ، فقط به این نیت تا حجم سنگین جمله ها از روی قلبم برداشته شود .... گرنه من خود دانم شرح حال شرحه شرحه خویش را ، انتظاری نیست ...

صدای نقاره دور شده است ... از حسین میخوانند ... میگویند آب فرات بسته است .. پس بچه ها ... صدا از خیمه گاه میآید .... نقاره میزنند ... بچه ها ... آب .... به راستی آیا جایی آتش گرفته ؟ ...

 آخ دل زینب ...

 آخ ...

 

 

نمی توانم ننویسم ....

ذهنم پریده به شب آخر ... شب آخر جهادی ! ...

نه نه ! یادم است در تمام روزهایش جاری بودی ...یادم نمی رود وقتی با آن خستگی و اشفتگی از گرما از سر کلاسهایمان از روستاها برمیگشتیم ، ناهار میماند و یخ میزند و ماهنوز دیوانه وار در بحثی بودیم که در وصف تو بود ... آخ که آن روزها چقدر عجیب در کلاس هایمان همه چیز یک جور به تو ختم میشد ... نامه ی اسیه را هنوز دارم ! عجب عاشقانی داری ...درجنوب کرمان ...در کپری مصغر ... به خوابش میروی ... و .....

  نامه آسیه - دختر روستایی هوتبان - دشت مهران - جهادی تابستان 90    

 

    شب آخر .... هیئت خداحافظی را میگویم ....  چقدر خوب بود که همه صدایت میزدند ...ممتد ... عاشقانه ... عمیق ... حتی جای من هم صدایت کردند  ....یادم میآید حتی رویم نمیشد لفظ اسم تورا تکرار کنم .... یادم نمیرود ...

 

یادم نمیرود ... – قرار بود از روز اول آداب کفن کردن میت را فرابگیریم ...فرصت نشد تا شب اخر ... نزدیک نیمه شب بود ... داوطلب خواستند تا کفن شود ... من و زینب داوطلب شدیم ... اما قرعه از آنِ  دل کاغذیه من نشد ، زینب رفت در کسوت خلعت سپید ... خانم – غ – میگفت و میبست این لباس ندوخته را به پیکره این دختر ... آخ ..... همه جا تاریک بود و این کفن بود که میخواست بزند توی گوشت .... بیدارت کند از این همه تاریکی .... اخ وقتی مهدیه با ان هق هق هایش ، زینب را تکان داد و پرسید : مَن ربک ؟ مَن نبیک ؟ .... چه شبی بود ان شب ...

- در وصف آن شب ، نوشتن قطعا خطاست ... ذهنم پرید به آن شب ...

 

  روستای هوتبان - شهرستان رودبار - جهادی تابستان 90

 

 


 

آتش نگرفت دل به فرمان خودش    از ناحیه عشق تو دستور گرفت

-  دلم مشهد میخواهد .... کرب بلا میخواهد ... تازگی ها دلم پرتوقع شده است ... میدانم .

 -  نمیدانم پست های بعدی سفرنامه ای خواهم داشت از مشهدم و ... شاید سرزمین حسینم - علیه السلام - .... دعایم کنید .

- این روزها کتاب - خون خدا - نوشته جواد محدثی رو میخونم .... در حوالی محرم قدم میزنم ... آخ چقدر باید بخوانم ...هنوز کم است ...

-  باخودم یه نذری کردم که با همون نگاه اول ............................

 

 

 

 

+تاريخ یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:47 نويسنده - کعبه ی دل - |

 

 این روزها که میگذرد

این روزها که میگذرد

این روزها که میگذرد

این روزها که میگذرد ، نمیدانم بهانه را چطور تهیه و تنظیم کنم تا بیشتر ریا در آن دخیل باشد  ٬  به هر حال تابستان را سر کشیده ایم و داریم به وصال انتهایش  میرسیم ...و احتمالا مراسم اندرونی باشکوه انتخاب واحد این حرفا ....

 

اتفاقات و حوادث مترقبه و غیرمترقبه که به کثرت بر رخساره ی ما پاشیده ٬  اما این دستان و یدین ما کالری لازمه را برای مکتوب کردن در مجاری رگ ها و سلول ها در بر نداشته !

و حال هم قصد دارم به صورت تخلیص شده و چلونده شده یه سری کلمات رو بریزم اینجا تا فقط بماند و بماند تا یادم نرود نرود و نرود ... ....

 تابستان آمده بود ُ سری برنامه ها داشتیم برایش ! اما عدم همکاری تابستون منجر به عدم اجرای و یا نصفه نیمه اجرا شدنش شد ...... چه برنامه های درسی - تفریحی و چه پژوهش های علمی و تحقیقاتی – هنری – فرهنگی و ...  ....

 هفته ای خالی از برنامه پیش رو داشتیم که به ناگاه سه تا از برنامه های اهمم مون در روز چهارشنبه تلاقی یافت ،  به این میگن به کام بودن روزگار بر وفق مرادت .....

 ***

خانه ی فراموش شده ها !

صبح با قراری دوستانه راهی آسایشگاه  شدیم  ٬ در بدور ورودت یه سکوت و سکون عجیبی بهت رخنه میکنه  حس میکنی اینجا دنیا وایستاده و مسافراش پیاده شدن ! و شاید همچین فکری در ذهنتم عبور کنه آیا میتونی برای یک روز اینجا دوام بیاری ؟ درحالی که بیشتر افراد اینجا قریب به بیست ساله که اینجان ! هرکدوم یه اتاق داشتن ..... صحبت های اقای شفیعی عجیب به دل نشست ....... و تو حس غربت و بی کسی رو به راحتی میتونستی لمس کنی .... و اتاق بعدی اقا امیر گل بود ُ که فقط میتونس بخنده و مادری داشت که تنها زنی بود که جزو پرسنل محسوب میشد ُ ۲۰ سالی میشد پسر رشیدش رو به سان نوزاد شیرخواره مراقبت میکرد ... حرف برای این دیدار زیاده ! اما ترجیح میدم که چیزی نگم و بیشتر از این بازش نکنم ! بعضی چیزا رو وقتی ازش حرف بزنی ارزشش  رو میاری پایین چون قلم نمیتونه اون وزن و تصاویر بصری رو تخلیص کنه توی چندتا عبارت ! پس بگذریم ُ

 و

جلسه جهادی

از شکوفه که خداحافظی کردیم ، با دوتا از بچه های دیگه که از جهادی بودن -  ز .خباززاده  و  ز .ایمانی - راهی سازمان شدیم به قصد قربت به گزینش در جهادی ....

آری جلسه ُ جلسه ی جهادی بود و قصه قصه  رفع دلتنگی که از نوروز در دلهامون کاشته شده بود ! اعضای قدیم باز دورهم جمع شدیم و تیکه های اونروزها رو نثار هم می کردیم ! من که منتسب بودم به - اقا رضای گل ( کودک روستایی ) - و بعدشم که بانوی معززه - ن حمیدی - به یاد اونروزها سر نماز  از روی الطاف مارو   چندی ، مهربانانه قلقلک نمودند  و بعد هم باقی قضایا و جلسه و افطاری !

البته بماند نبود  چند تن از بچه های گل گلمون ... خدا میدونه چقد دارم برای اومدنشون دعا میکنم ! انشالله که مارو همراهی میکنن .......

     در ابتدای امر که افطاری ایی دلچسب از پنیر و خرما و نان و این جور مخلفات برایمان حاضر بود ، اما خدا طمع را از بین ببرد که چشمان من در جای دیگری گره خورده بود ، جعبه  ای منتسب به " بامیه " که دسته یکی از برادران گرام و محترم بود و برای برادران محترم  و گرام تعارف میگشت ، و من هم عجیب متعصب گشته بودم از برای حقوق خواهران ... که نمیدانم چه عمل خیری ! را مرتکب شده بودم که خداوند تبارک و تعالی حاجت طفلانه مرا لبیک گفتند و جعبه به سمت خواهران روانه گشت و بنده هم مامور تعارف به رفقا ! تا به حد کفایت خود نیز بهره مند بگردم !

برای افطار اصلی ! به معیت خواهران و البته جعبه مذکوره – حاوی بامیه های چشمک زن -  با مدیریت گمرکی خودم به سمت محوطه باز روانه گشتیم تا پاسی راحت باشیم و  لبخند ها را متولد کنیم ! که نا گفته نماند - ن حمیدی - پاک آبروی ما را بردند و جلوی جمعی از برادران تاکید کردند که بنده جعبه بامیه را به سمت خطه خواهران منتقل نموده ام  چراکه علاقه نامشروعی نسبت به این خوردنی های دنیایی دارم... بیاع ! جهادم میکنیم برای خواهران اینگونه بر ما ریزش میکند الطاف را ....

 

 خب بامیه دوس دارم !

 

چه کنیم امده بودیم بهر افطار طبق سنت پیغمبر ص  و لاغیر .... اما چنان کبابی جلویمان قدعلم کرد که کلا تعالیم دینی را برای لحظاتی از یاد برده و شروع به صرف فعل " خوردم خوردی خورد .... " در حد کمال نمودیم ! آن هم به معیت یک عدد ماست و تعداد کثیری لیمو ..... که بنده مفتخر گشتم برای دوستان لیموها را به دونیم مساوی تقسیم بنمایم ...

 و نهایتا هم من و زهرا در پاسی از شب ، با احساسی استقلال گونه روانه منزل هایمان گشتیم !

و اما نتیجه از جلسه ، اینکه انشالله در  حوالی بیست شهریور ماه تا اوایل مهرماه مشرف می شویم برای زیارت کپرها و شترها و البته خوردن خیارها و رفتن به مرکز بهداشت و باقی قضایا مذکوره در گذشته !

 

 ***

قدر دانستن شب های قدر ... !!!!!

و اما نزذیک به لیالی قدر بودیم ... ما هم پیشنهادی به مهدیس بانو نمودیم من باب سفر برای حرم در شب قدر ... که ایشان هم فرمودند آمار اینا جمع بنماییم ، وقتی اعمال صورت گرفت مطلع شدیم خوده این بانوی معزز ما را همراهی نمیکنند و من ماندم با کلی از بچه ها ! که به ناگاه احساس نمودم کدامین نوع خاک و آرد را روی راس مبارکم فرو بریزم که این مسئولیت را چگونه باید فرابخوانم .... خلاصه با همکاری یکی دیگه از بچه های دانشکده علوم پایه ، بروبچ ها رو مطلع کردیم و بیش از ظرفیت  جمع شدیم ... دیگر به نفرهای اخر میگفتیم – کف اتوبوس – جا هست و اونها هم اسقبالی جانانه میکردند ....

و دیگه منو هانیه مامور شدیم برای خرید و این صحبتا ....

    خلاصه روز یکشنبه ، شب 21 ماه مبارک ، در ایستگاه تجمع نمودیم و دانه دانه بچه ها رو ریختیم توی اتوبوس .... و تقریبا همه جا شدند الا خوده بنده ، که در راستای کف اتوبوس مراسم جلوس را تلاوت فرمودیم و هرانچه ناسزای اسلامی و مشروع و قابل ذکر بود بر مخترعین اتوبوس نثار کردیم من باب اینکه موتور را اینگونه تعبیه نموده اند که آدمی – که اینجانب باشم -  ابتدا با دمای 57 درجه فارنهایت پخته شده و سپس 24 درصد از اب های موجود در پیکره ی آدمی تبخیر می شود ونای خشکیده امان ، حال هوای کویر لوت را بساط میکند  ....

 

   خلاصه با تصمیمات جمعی بنا شد برای احیا حرم بمانیم ، نماز جماعت را که خوندیم با آرامش و خیلی آهسته و بدون هیچ عجله ای به سمت سفره خیزش کردیم ! سفره ی افطار طویلی پهن نمودیم  ... سفره مملو شد از ماکولات رنگارنگ و تجملات  و خوردنی هایی که به وفور در سفره یافت میشد ، از میوه جات و سبزیجات و کیکجات و نوشیدنی جات و ....

    بچه ها را آزاد باش گفتیم تا 3 نیمه شب ، و ما مانیدم با کلی وسایل ! که سخت ترینش حمل 50 تا ساندیس و کلمن و این جور چیزا بود ، که خون به بند اخر انگشتانمان دیگر نمیرسید .... جا دارد از – ف سهرابی – که شدیدا در حمل ساندیس ها برای یاری من جانفشانی کرد کمال قدردانی را بنمایم و البته زهرا که باقی وسایل را حمل مینمود ....

    مراسم شب احیا  به شدت چسبید .... شاید بخاطر همراهی با یه سری از رفقایی بود که واقعا دل هاشون دوستداشتنی بودند ....

چه شب خوبی ! چه شبی بهتر از اینکه فقط مختص تو و خداته ! میتونی تا صبح باهاش حرف بزنی اونقدر اونجا سبک شده بودی ، که هیچی روی شونه هات سنگینی نمیکرد ، شبی که عمیقا به عبارت  " من لی غیرک " میرسی .... شبی که مخاطبی جز اون نداری !

الهی و ربی؛ همین که با مالکیت صدات میکنم؛ همه کارام حل میشه ...

الهی ! میدانم میدانی که میدانی میدانم . { اردات داریم کلن  }

السلام علیکَ یا ساقی؛ من علیک‌السلام میخواهم ...

مَوْلاىَ یا مَوْلاىَ اَنْتَ الدَّلیلُ وَاَ نَا الْمُتَحَیِّرُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْمُتَحَیِّرَ اِلا الدَّلیلُ | حیرانم خدا؛ حیران ...

ذنوبنا بین یدیهـ ؛ با گناهانم اومدم ...

خدایااا امشب گناهام رو آوردم؛ که ببخشی ...

فانت اهلُ عن تجود علینا ؛ خدایا تو اهل ببخش به مایی ...

الهی؛ ان کان ذنبی عندک عظیما؛ فعفوک اعظم من دنبی ... خدایا درسته که گناه من بزرگه؛ اما بخشش تو بزرگتر از گناه منه

 

و حکایت علی  (ع) ....

و ایوان طلایش !

 

علی جانم چه شبیست  که سر تو  و  دل مرا شکستند ...

 و چه زیبا شروع کردی آقا ! اللهم انی اسئلک الامان ...

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

     ساعت 3 نیمه شب به زور یکی یکی بچه ها را یافتیم ، که چه مصیبت ها که بر ما نرفت ، سوار اتوبوس که کردیمشون اول سریع ساندیس ها و بعدش هم تپ تپ کلی بسته فرهنگی توزیع نمودیم ! رسیدیم جایی زنگ زدیم سفارش و اینا واس سحری ..... لیدیز اند جنتلمن ! یه قیمه ی خوشمزه ای با پسوند نوشابه نوش جووون کردیم که گفتن نداره ...اونقدر اون قیمه خوشمزهههه بوددددد که نووگوو.... و بعدشم که سوار اتوبوس محبوبمان شدیم و به سمت مسجد جمکران جرکت کردیم ، اینجا بود که با بچه ها هماهنگ شد که بعد از نماز در مسجد دعای توسل معروف – که هیچ وقت خونده نمییشه – رو قرائت کنیم ، که بماند فقط به نماز رسیدیم و برگشتیم توی اتوبوس ، فهمیه هم اشاره کرد که دیدی دیدی دیدی دیدی دعای توسلت مشکوکه ! باز خونده نشد.... خلاصه دیگه داخل اتوبوس دوستان از فرط بی خوابی و عبادات خارج از محدوده ! به سمت های مختلفی و با زاویه بندی های متفاوتی به خواب فرو رفته بودند ... خستگی و بی خوابی یک طرف ، تشنگی مهلک و ورجه وورجه کردنمونم همون طرف ... !

و نکته این سفر این بود که برای اولین بار در این تجمع های دوستانه تعداد بروبچ فیزیکی ها نسب به اون صنایع غذایی های " ... " کمتر بود و من باب همین فضیه این فهمیه حسابی فخر میفروخت با تورم ۸ درصدی !!

بماند ، آنروز هم گذشت و نهایتا بازهم من ماندم و زهرا ... و همون جمله معروف که آخرش بهم میگیم " .....  "

***

حکایت کرب بلا !  کرب بلا !  کرب بلا !  کرب بلا !

  داشتم آمده می شدم برای شب قدر بیست و سوم .... بالاخره باید میرفتم ! یه سری حرفامو گذاشته بودم امشب به خدا بگم ...واس خدا برنامه ها داشتم ، موقع بیرون اومدن یه اس ام اسی اومد از بانوی معزز مهدیس ... و محتوایش اینکه کاروان کربلا درست شده و تا سه شنبه دیگه باید ثبت نام کنیم ! یه جورایی بدنم لرزید ، یاده اون شوخی ها و حال و هوای قبل ازین قضایا افتادم که هیچی به هیچی بود با زهرا جو میدادیم ! خلاصه برنامه مم با خدا کلی ریخ بهم ، و اونو کردم سر لوحه .... رفته بودم امامزاده صالح  که خیلی اتفاقی زهرا رو هم دیدم ! بارون هم گرفته بود ... زهرا گفت اس ام اسو گرفتی ؟ ......... مکث ....

و جواب اینکه

یعنی ممکنه پست های آینده این بلاگ منتسب بشه به کربلانوشت ها ؟

 

  - به قول اسد و عماد و ایضا فرناز ، اصن معنویات به ما نیومده .....

 


 

- الهی ! اللهُ اهلم، من اهل توام. { شیطنت‌های من }

- قال الله : کن‌لی‌اکن‌لکَ [ تو مال من باش؛ منم مال تو میشم ] ... ریحانه برای تو خدا ...

 - خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی | عالم را آفریدم برای تو؛ و تو را آفریدم برای خودم

 

 

+تاريخ شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 3:22 نويسنده - کعبه ی دل - |

 

  پنجره بیگانه با شوق نگاه من ، سایه اش ماسیده است در هزاران گوشه تاریک و کور این شبستان سیاه وهم آلود !

             

 

 

بی تابم ...

و نه اینکه گمان بری این "بی تابی " مختصر میشود در ترتیب چند واج و هجای ساده !

 

اشتیاق ، بی مقدمه حضور دارد در سراسر وجودم

و می بینم حضورِ ممتد و بی وقفه ی "تو" را در تمام اوقاتم

این روزها نفس میکشم در هوای "تو" ... باید این هوا را غنیمت شمرد

                                " ریحانه " تو را سوگند که جانانه تر نفس کِش !

 

  کاش بپرد این پروانه از بام دل ... که هر چه این شمع بیشتر می سوزد ، گویی قامتش ، به عرش نزدیکتر میگردد

   سینه ی من، همچون مسجدیست و قلبم محراب آن ... کسی نشسته بر سجاده ... مدام در قنوت است  و میان قنوتش تصویر مبهم یک نشانی ... !

    پلک دلم باز دارد می پرد ، اشک ، مهمان همیشه حاضر برای همسایگی با دیار دلستان ...

    از نوشتن و حک کردن واژه ی بد طعم حسرت ُ بر این کاغذ های گاها سپید ، گاهی درمانده میشوم که تا کی باید مدعی باشم  و کوس انتظار را  بیاویزم بر پیشانی  !

  من زیارت میکنم در همین حوالی ....شاید همین تهران خودمون ...

 

دلم ...

خدا کند این هوس نمیرد و این آتش خاموش نگردد که من بیش از این تاب ماندن بر صحن تیره این خاک و سایه سنگین این آسمان را ندارم .....

   سوگند که این واژگان بی هیچ مقدمه ای و یا هیچ تکلفی ،تمنای درخشش دارند ... تا بلکه بشود به مَدَدِ آن ، دست ها را به شبکه های ضریح دل های عاشق ، گره کرد . 

 

 

کربلا میخواهم !

همچون کودک بازیگوشی که مُصِر است برای یک خواسته ی طفلانه !

این روزها  .... حکمتش را نمیدانم ! ولی میخواهم پیش بروم ، شاید اگر رخصت نیافتم تا میان دوحرم - دلی - بکارم " آنجا که می گویند میمانی در آغاز به غربت کدام یک لبانت را به شور آغشته کنی ، آنجا که میمانی - السلام علیکت ... - را به جانب کدام خاک عرضه بداری ...  آنجا که معجون قلب و زبانت از یک اقلیم میشود و تو با دل، غزلت را هرچند نیمه تمام و ناشیانه باشد ، میتوانی بی هیچ آدابی تلاوت کنی ....." 

    شاید نشود آنگونه که در کسوت آن خاک مقدس است خطی نوشت ، یا جمله ای را به نقطه رساند ..... باید دل را در همین حوالی ، در نهایت سادگی ، به سجده مشتاق کرد

 

دلم ...

 دلم کرب بلا میخواهد ، خُرده مگیر ! این  گستاخی را .....

دلم میخواهد حتی مسجد کوفه را  و شنیده ام از ایوان نجف  .... می گویند آنجا غوغای دل هاست ، و تولد ممتد قلوب ! یا مقلب ... !

 نمیدانم نجف......... نجف این واژه عمیق و ارتباطش را با هجای عشق .....

 

و افسوس هنوز احساسم این قداست را بر دوش نکشیده ...

نمیدانم - دلم - در کدامین صحن ساکن است ، شاید در جایی قریب به بین الحرمین ، چمباتمه ای غمناک زده و خط به خط مقتل را مرور میکند ......

و خطی که مکرر می پیچد در انتهای تونل افکارم و مسیر دردهایم  " قُتِلَ الامام ابنُ الامام " ....

 

و چه شگفت است در این یکرنگی ممتد شب

"تو " با هر رنگی نقاشی می شوی و طرح میزنی

                          تار و پودم را از رنگ هایت می بافی و من

                                                                     پررنگ تر می شوم !

 

خوب میشناسمت ، معرفت "تو" اینجا بی حساب پاشیده ، نه من آنم که تاب بیاورم و نه تو آنی که برانی ...

و تو چه بی نهایتی  وقتی که پلکهایم را می بندم !

 

هوس ،  وسوسه ام می کند ....

هوای تو را دارم باز.... 

افسوس که هنوز پرواز را نیاموخته­ام!

 

 

بدان با نامت ، در گیر آرامشم 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن :

- تصمیم نداشتم آپ کنم تا بعد از امتحانا ، اما قصه از این قرار است که واژه ها هجوم میارن ُ حتی مادامی که در حال مطالعه ی امتحانت باشی .... و فریضه آن است که به ندای دلت گوش دهی  ....

-  برای دله خودم نوشتم !  پس .................... برداشت ممنوعه !

 

 

 

+تاريخ جمعه دهم تیر ۱۳۹۰ساعت 1:30 نويسنده - کعبه ی دل - |

  

  

  با این آداب تدفین ثانیه ها ، روزهایم بی جهت منجمد میشود ، گرمای خاطرات گذشته هست که به ذهن شلوغم هجوم می آورد ، گاهی تقویم ِ دل ، جایی گیر میکند !

وقتی روزهایت پر میشوند از سخن ، اما حکم ، سکوت است چه میشود کرد ؟

تقویمم دیگر تاریخی نمیشناسد که انقضایش بگذرد ، چرا که هر چقدرهم دور شود باز صفحه اولش برای چشمانم بازه باز است ،سفر جهادی، واینکه ما متبرک شدیم به این اسم ، قصه ی ساده ایست که سخت معنی میشود ، گفتن  از لحظه هایش روان است اما بودن در آن برایم آرزوست ... نمیدانم چرا افسار دلم مدام مرا به آن روزها فرامیخواند تا بازهم بنویسم تا یادم بماند ،

  بازگشتیم از سفر و هرکس ساکش همان اندازه بود حجیم تر نشده بود همچون سفرهای دیگر که مملوء میشود از" سوغات" برای اهل بیت ! اما به طرز شگفتی سنگین بودند ، این بار سوغاتی برای خود آورده بودیم ! با جمعی بودیم که  بی دلیل صمیمت پاشیده شده بود بر چشم ها ! با قشری که در حیاتی مرفه به سر میبردند اما هر کدام به  نیتی ، اینجا جمع گشته بودند ، کلام هایشان همه در قلب رسوخ می کرد ...

 

بگذریم ... هوای آن روزها ، ممتد ، بر سرم میکوبد و سنگین نفس میکشم  !!  اگر نبودی نخوان گفته هایم را  که نمیدانی چه میگویم ، شاید سرزنش را مقدم بداری آنگاه ! که دور از انصاف است ...

برگشتیم ، روزها گذشتند ، از خنده های آنجا و اتفاقات شیرنش برای همه گفتیم ! اما چه کسی میفهمد آنجا " دل ها " چگونه زیستند و" قلب ها " به کدامین آیین تپیدند !  

 -  تهران ، نمازخانه ی پلاسما ، خبر هجرت – سادات – به دیارکعبه ، چشم های عاشق و خوشحال به سمت سادات برای تبریک هجرتش و برگزیده شدنش ....

 -  تهران ، خبره پرواز فاطمه ح و - من او - به خاکستان عشق و تربت  ، ... و نمیدانم چگونه برایت وصف کنم این جوشش درونی را که ویران میکند هر نابه سامانی را و جوانه میزند عشق میان کویرخشک دلت !

 " با زهرا صحبت کردم ، بهش گفتم چقد هوایی شدم ! دیدم زهراهم مثله من بی قراره ... بی قرار ! "

بچه ها رفتند سفر ... شاید شب های عجیب  روزهای جهادی و شناخت بچه ها هر کویری رو مشتاق آسمون می کرد ...

سوگند که این ترتیب واژه هام برای اخذ تحسین و تشویق نیست ! از سراسر دلم واژه هایم بی تاب ِ پروازند .... دیر زمانیه که محصور کردم همه ی جملات جدی ام را ، اما دیگر تاب زندانبانی را ندارم  .... دلم بیش از حد کفایت هوای ابرها را دارد ...  مدت ها میشود که واژگانم میان گلویم مرده بودند

   میدانم که میفهمی ... وقتی دلت بی تاب باشد ،  وقتی مدت ها پیش یأس اشتیاقت را فروخفته باشد ، جرقه ای کافیست تا باروت بغضت را به جریان بیاندازد

و این آتش شعله ور شد و عطش را سخت به یاد آورد،

با قرائت نام " کربلا "

یا حسین - علیه السلام-

 من آداب عاشقی را به هیچ صراطی در این ره ، آشنا نیستم ، ناشیانه فقط ادعا میکنم ! شاید به همین خاطراست قرائت واژه های خسته ام  ، برایت ملال آور و بیهوده تلقی شود ، حق داری !

تمام روزهایی که بچه ها ،  در سرزمین عشق بودند ، به گونه ای سخت در تجسم و تصور بودم و می بوییدم ! همه این روزها همه چیز به این کلام ختم میشد ، همه چیز عجیب شده بود ، دوستانم را که میدیدم بی مقدمه از " کربلا " سخن به میان میاوردن ، و یا به ناگاه صدای نوحه ای از کربلا به گوشم میرسید ،حتم کردم که باید دلم ، غم ِفرقت را باز بسراید ...

  سفره اول جهادی ، قبل از سفر با  چهله ی زیارت خانم فاطمه الزهرا س شروع شد ..

و در وصف نمیگنجد در سفر چه عنایاتی از ایشون دیدیم و حس کردیم ! واقعا عجیب بود ...

 

و این روزها در چهله ی قرائت زیارت عاشورا هستیم برای سفر دوم جهادی ... نمیدانم چرا همه این رشته ها،به قلبم ترکه میزند ... میترسم ! به این یقین رسیده ام که سراسر حکمت ،در این تقویم جاریست ، میترسم که در این حکایت حضور نداشته باشم ...

ممتد این روزها ذهنم ، روایت کربلا را دارد پشت مرزهای ناامیدی ! پشت نداشتن "هیچ " برای پیشکش !

با فاطمه دردل کردم ، برایش گفتم از دلتنگی ام ... میخواهم به مدد دل های این بچه ها جواز رام کردن دلم را در کاشانه اخذ کنم ، فاطمه حرف هایش گاهی مرهم دلم میشود ...گفت بغضت رو بشکن که ما هیچ نداریم برای آقا جز همین اشک ! و حقیقتا که هیچ نداریم در بساط ...

 

و همه ی  این روزها در حسرت بودم و دلم مقیم بود در جای دیگری ... روزها را می شمردم ، و بعضی روزها را حتی چند بار ...

آمدند از سفر ...

- من او -  رو وقتی بغل کردم ، بغض بود که ریخت توی گلویم !

 ***

هرکسی را که داشتم و دلش آشنا بود ، بر طاقچه دلشان " التماس دعا " را چیدم، میخواستم خود را به مدد این دعاها از منجلاب یاس و ناامیدی  بیرون کشم ، نمیدانم به چندین نفر سپرده ام ! و حتی نمیدانم معنای کارهایم را ...

 من سخت در شگفتی ام ! قلبم به شدت می تپد ،این اشتیاق ها جانانه است ، باور کن حرفم را ، به سخره اش مگیر که انصاف نیست ... حتی نامش و خواستنش دوست داشتنی است ، مدام اتفاقات عجیب و مرتبط برایم پیش میاید ، چه سریست خدایا ، چه طعمی دارد آن حلاوتی که عاشقان میچشند ...

گذشت

و گذشت

 گذشت تا

من او ، کلامی از نایش تلاوت شد که رعشه را بر استخوانم کشاند ، قلبم به شدت تپید ، نگاهم سیلی خورد ، بغضم را بُهت پوشاند ، باورم نشد ، به گوش هایم بی اعتماد شدم ، دوباره تکرارش کرد ! کلمه کلمه اش را برای خودم معنی کردم ، اینجا کدام آیین در جریان است ، چرا این گونه دل هایمان را به معاشقه کشیده اند ؟ میترسم از اینکه نباشم در مسیر الفبای عشق ...

وقتی گفته اش تمام شد ، این قلب من بود که با هر تپشش برای آرامشش جمله - من او - را به کررات قرائت میکرد ....

 " کاروان کربلای بچه های جهادی .... "

 

و سکوت ...........

 

***

 مراسم زیارت قبولی !!!  

 اجتماع داشتیم در بیت فاطمه بانو از برای تلاوت " زیارت قبولی ! " ، با صف وارد کاشانه اشان گشتیم به علت کثرت جمعیت ! یک جمع صمیمی و دوست داشتنی ...

    گویا مهدیس ، از طلوع آفتاب آنجا حضور داشته ! نمیدانم میشود به چند روایت و حدیث اکتفا نمود یاخیر ، باید حرفمان با استناد باشد، حال ما نقل کردیم ... که بعدها بتوان به عنوان یک سند و مرجع و ریفرنس  از آن بهره جست ...

   بعد از گفتمان های مربوطه ملتفت گشتیم که این جمله ی " زیارت قبولی ! " بالواقع معنای عمیق تری را در خود داده بر جای ! که بصیرت یافتیم و شاکر  خداوند گشتیم من باب این آگاهی ، البته در جریان نیستم که آیا  "برادر دهخدای عزیزمان  " ، مطلع هستند از این زاویه معنا کردنمان و آیا مورد تاییدشان می باشد یا خیر  !

بسیار شعف از سقف و دیوار های مجانب بر ما رسوخ کرد ، و این جمله ی " زیارت قبولی ! " سخت بر ذائقه جمع خوش آمده بود و ممتد ومکرر از آن سوء استفاده میشد ... به گمانم  ر.دشتی والبته مهدیس به یک مراسم تشریفاتی " زیارت قبولی " تن دادند !

 خلاصه ، آنجا هم چندین تولد برپا کردیم و هم زیارت چندین تن ! را تبریک عرض نمودیم و بادکنک ها را بی مقدمه ترکاندیم ! وقت نماز که سررسید ، از جهت تاکید بر ریا ، همگی قیام کردند و به سمت  شیرهای آب روانه شدند و ( اینجا یاده خاطره ی شیرین جهادی هم افتادیم، مراسم وضو گرفتن این حرفا ) ...

  سفره مزین بود به رنگبندی های 47 گانه ! من که رسیدم سره سفره ، دوستان حلقه وسط را تشکیل داده بودند اما این بار برای صرف فعل " خوردن " و انگار دوستان حسابی بر صرف این فعل استعداده  تامی داشتند ، همه مانده بودند از کدام بخش مأکولات ، بسراید سرود رفع گرسنگی را .. به هرطریقی بود هرچند ناشیانه همه مشغول خوردن گشتند ... آن هم چه گشتندی !

اینم از سفره ناهارمون ! ... همشو خوردیم جاتون خالی ....

 

  همه از جنس مونث ... همه به صف ... حالا مراسم باشکوه جمع کردن سفره ... منو ساجده ریختیم از برای شستن و غسل ارتماسی ظروف محترمه  !

  چندنفری که نمازشان را نگه داشته بودند برای همین ساعت ! یادم باشد هنگام دعوت دوستان به منزل ، دانه دانه چک کنم که همه صلاتشان را به پا داشته اند !! خلاصه ظروف را ما اینور میشستیم و انطرف تر- سادات مان- کار کمرشکن نظارت و ارزیابی را بر عهده داشت ، گه گداری برای اینکه  " والده ی فاطمه " را به وجد بیاورد ظرفی را به سمت ما میاورد و از چربی اش حکایت ها جاری میساخت ! تبارک الله به این بشر ...(  وای اگر که مادر زیارت قبولی شود این  دختر ) که البته ما هم با بارش قطرات آب حاوی کف و ریکا بر وجوه این دختر ، از پیشگاهشان قدردانی می نمودیم !

نهایتا با مراسمی خیلی محترمانه ، موفق شدند ما را از خانه هدایت کنند به سمت کوچه ! دوباره به صف گشتیم ( ازجلو نظام ! )، چقد آدم بودیم ! وارد مترو شدیم تپ تپ ! باید میشمردیم همو ...

و ره بهشت زهرا پیش گرفتیم، مزار شهدا ، چقد چسبید ...

ـ سادات ـ که مدام دنبال شهدای گمنام بود ، 40 تا ...

خدای من در مخیله ام نمیگنجد این گمنام های بی نشان ... پیدا کردن 40 گمنام کاره دشواری نبود ، انگار همه مفتخر بودند به گمنامی اشان !

حکایتم و حکایت ها به پایان خود میرسند ، رسم نوشتار این را طلب میکند ، اما میدانی که حکایت دل همچنان باقیست ....

" دعایم کن برای کربلایم ... دعایم کن "


ریحانه –  کربلا .. / امتحان مبانی / کوچولوترین عضو /چشم گوشش باز میشه ! / زیارت تو از همه زودتر قبول میشه !!! / بچه ها دعای توسل / اشک شور حرم تو یا آب شور حرم تو ! / واسطه وصال یک عاشق به معشوق

فرناز – (خاطرات مربوطه در پست های بعدی ) / انالله و انا الیه راجعون ! / الفاتحه علی روح الفرناز عزیز /  فرناز در هجرت از دانشگاه ! /شریف یا وصایا ؟ / کویر و رصد /  امتحان معادالات چه صیغه ایه ؟ / تدفین فریده / تولد عطیه / در عالم هپروت! / شعر سرایی به سبک شاملو !!

زهرا – کربلا / مامان ِ گروه! / تربیت فرزندان /  امتحان مبانی /  خبره تلفنی و شوکه شدن زهرا / جایش خالی /

من او –  شاید باورتون نشه اما " کاروان جهادیه کربلا " / دعا کنید زیارتم قبول شه / در ستیز با ر. دشتی /

شکوفه – داداشم رو ندیدی !! / جوراب های شگفت انگیزش و معروفش و پراستعمالش ! / علامه !! / پخش کردن دور دوم شربت ها / گوجه سبز در مهمانی و حتی در بهشت زهرا  ! / علامه این گل برای تو! /

فاطمه (روح) - نوه / کلیپس آنگلویایی خارجکی ( خریداری شده از مترو) / آخرین نفر بجهت گرفتن سوغاتی / قائدنای خوووودممممم / شریط سنی آه شبیه خودم یا اندکی تغییرات جزئی ! / از اون دسته افرادی که نمازش رو قسمت قسمت کرد تا در وقت مناسب ! قرائت کنه بقیشو !! / از اون بالا داره میاد یه دسته حوری !! / ارائه روش های مناسب برای اخذ رخصت از والد و والده !!

سادات - این ظرف چرا چربه !! / بازرس سازمان ارزیابی ظروف / رشوه گیر واسه مخدوش کردن اعمال شست شویی ما / شمارش چهل گمنام ! راستی ریحانه چندمیش بود ؟ / آب شور حرمو تووو ... / کفش مناسبش ! / الان نباید گوشیه مامان رو جواب داد وقتی رسیدیم مترو -- به این میگن سیاست فرزندانه ! /

نجمه – تولدت مبارک / تاج بادکنک بر راسش !  / سردبیر نمونه / مجبور کردنش به بستنی مهمون کردن /

طیبه – رونمایی از وبلاگ و معرفی اش ! / حقه خورده شده اش توسط خواهرش !!

 

+تاريخ شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 0:47 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم  

 

هشدار : این پست یکمی طولانیه و البته کاملا شخصی ! شاید متفاوت باشه با پست های گذشته ! برای خودم نوشتمش که داشته باشم ، پس اگه خوندی ،بعد از خوندن پیش داوری یا هر گونه برداشت ممنوعه !

 ***

طلائیه - روز آخر - عکس از خودم

 * طلائیه - روز آخر - عکس ازخودم

 

 

  اولین راهیان نور ! اونم با دانشگاه ، از کجا تصمیم به رفتن شروع شد ؟ نمیدونیم !

ولی

جمعه به مورخ 20 اسفند ماه سال یکهزارسیصدوهشتاد و نه ، راس ساعت 3 بعدازظهر یه جایی ! باهم – من، زهرا و فرناز -  قرار گذاشتیم و باطرز جالب و به یادماندنیی !! ( که فقط خودمون میدونیم  قضیه از چه قرار بود و یه رازه  ) پیکره هایمان را ، به معیت ساک ها و چمدانهایی که هر کدامشان شناسنامه ای را  صاحب بودند – به راه آهن تهران رساندیم . از همان دقایق اولیه با تهیه عکس و فیلم از رخسارهایمان شروع به تهیه مستند سفرمون کردیم .

 

   ساعت  نوزده  و پانزده دقیقه چین چین قطار  ( مثلا به اصطلاح نام آوای حرکت قطار ) شروع شد و ما در واگن پنجم ، کوپه سه حضور داشتیم  ...  واینجا اولین سفر به همراه دانشگاه و ما اکیپ سه نفره شکل گرفت ! تخت های بالای کوپه را به تصرف خود دراوردیم و هر حرکتی و آوازی چه مجاز و چه غیر مجازش  را به انجام رساندیم و شام را هم در – پنت هاوس کوپه - میل فرمودیم !

در این بازه ی زمانی از تهران به اندیمشک ، بسیار شادی و شعف رفت بر احوالاتمان !

یادی از طفولیت و بازی هایش را هم نمودیم و حتی -  زی زی گولو -  را هم گرامی داشتیم !

دراین احوالات پس از شیطنت های بی حد و اندازه از جهت اینکه اولین سفر را باهم تجربه مینمودیم در اواسط شب تصمیم برآن گشت که به سبب اینکه فردا برنامه ای فشرده خواهیم داشت ، به سلولهای  خطه هایی از بدنمان استراحت دهیم ...

   تنها نگرانی امان هنگام خسفیدن ، توصیه مادر فرناز بانو بود که فرموده بودند نکند راننده قطار به خواب فرو رود و یک حادثه ناگوار به سر آید ! اما با اذکار مکرر  و توسل به مقدساتمون شب را در آرامشی عجیب خوابیدیم .

 

- شنبه ۲۱ اسفند  -

صبح ساعت 7 شهر اندیمشک بودیم ، چمدانها را در اتوبوس هایی مدرن !!!! قرار دادیم وبعد مستقیم راهی پادگان دوکوهه گشتیم ، دیگر نوا ، نوای جبهه و حال و هوای دیگری آنجا در جریان بود

-          نکته اینکه این سفر برای هر سه ی ما تجربه ی اول است –

سر در ورودی پادگان نوشته بود : " ای قراره بی قراران ، دو کوهه  !! "

 

   شاید برای من – ریحانه – و یا هرکس دیگه ای که تجربه ی اولش بود این جمله ها معنی خاصی نداشت ...فقط صرفا یه کلماتی بود با معناهایی که میشد تووی لغت نامه ی دهخدا اونا رو جست ... اما منو  امثال من قدرت تداعی و فهم اونو نداشتیم !

 

گفتن گردان تخریب !  و انگارهنوز توی هپروت خودم گیر بودم

   وارد شدیم ، 136 نفر بودیم توی دوتا صف و فقط قدم میزدیم ، یه دشت صاف صاف بود و سکوت ...

تکرار سکوت و صدای قدم ها ... تکرار .... نزدیک غروب بود ، و روشنی رفت زیر این بار سنگین سکوت ... هیچ چراغی بر هیچ دیواری اویخته نشده بود ،

 کسی شروع کرد به روشن کردن فانوس ها ، اینجا بود که داشت یه چیزایی حالیم میشد ...

دشت ، سکوت ، فانوس ،

و واژه ی"  شهید  " که مدام توی ذهنت سرک میکشید و تو هنوز نمی تونستی بفهمی تو اینجا چیکار میکنی ..

برگشتیم ،  دلت توقف توی حال و هوایی رو طلب میکرد که هنوز نمی فهمیدیش ! وصف کردنش قشنگ نیست ، چون تا نباشی و حس نکنی برات جمله بندیهام یه جور پیروی از قواعد دستور زبان فارسیه  !

 بگذریم ...

شب رفتیم پادگان ، محل اسکان اونجا بود ،  پتوهای رنگی رنگی برداشتیم و شیش جفت چشمامون ( چشای من + فرناز + زهرا = 6 تا دونه حدقه چشم ) رویت نمود که اتاق ها مملوء از انسان های مونث می باشد ، بدین سبب ما راهروی میان اتاق  را جهت خوابیدن انتخاب نمودیم که  سختیش بیشتر بود و ثواب هم که...... بععلههه !!

 

 یکشنبه 22 اسفند

" چتنا سیطزیس  پهحهخ  غتقلذ لسبطث "

صبح به گمانم ساعت نزدیک 5 بود که یه سری اصوات نامفهمومی به پرده های گوش نازنینم برخورد میکرد ، که بعدا ملتفت گشتیم که قصدشون خیره و وقته حی علی صلاته!

بارون. ..بارون .... 

داخله اتوبوس های فوق مدرن!! باز هم باران می آید !!!!!!!! و این یک پدیده عجیب است ، بچه های عقب میگن راننده ایزوگام ایزوگام !

-فرناز روی صندلی در اتوبوس خواب است ، از عقب داد میزنند مواظب باشید حملات موشکی آبی ، و منو و زهرا به خود میاییم ومیبینیم که آری کیسه ای که جاسازی نمودیم و اب باران رویش جمع  گردیده ، قریب بود که روی  خواب ناز فرنازمان  به ناگاه بپاشد و اوهم سکته ای خفیف بزند ...که ما مقتدرانه جلوگیری نمودیم !

 

بارون.... بارون .... و عجب رحمتیه ! انگار همه چی داشت  دست به دست هم می دادن تا دله مارو هوایی کنه ، دلمو ... دلامونو ... اونجا غوغای دل ها بود ! اول رفتیم کرخه و یه روایتی برامون شد بعدش رفتیم " فتح المیبن" ، حسینیه ی اونجا همه جمع شدیم، نمیدونم چقد ادم بودیم که جا شدیم خیلی زیاد زیاد ... صدا از بلندگو که بلند شد برای شرح دادن ، آخ ، انگار دله همه بهونه میخواست ،نمی دونم چقد صدای اشک ها بلند بود ... صدای دل ها ... دل همه گرفته بود زیر این بارون ، کجا آداب عشق واشک روشکسته بودیم که حالا اینجوری دلامون شاکی بودن ؟ 

 اشک ها ... اشک ها ... اشک ها ..... و بارون... بارون ...بارون .....................

***

راه افتادیم به سمت فکه ... اما امان از این بارون و دل های ما ! که اعلام شد بچه ها فکه کنسله !

نفهمیدیم ، گفتیم اشکالی نداره کنسل شد دیگه ! توی هپروت بودیم اخه ! چه می فهمیدیم از خاک فکه و  روایت اونجا .....

 

چزابه ... مقصد بعدیمون بود ،که دلمون قبلا برای رفتن به اونجا امضا داده بود ، نوار هایی که دورتادور کشیده بودن وباخط درشتی نوشته بود " خطر انفجار مین " ...

و اونها به کدامین آیین بودن که براشون واژه خطر بی معنی و مضحک بود ...اونا چرا اینقدر راحت می تونستن به مرگ لبخند بزنن !

""  همانان که دلداده او شدند ، کبوترکوتر، پرستو شدند ، شب عاشقی را رقم می زدند ،همانان که بر مین قدم می زدند ، از آنان که تنها پلاکی به جاست ، کمی استخوان، مشت خاکی به جاست ...""

دلم گرفت ... زیر بارون با صدای حزن آلودی ، جمع گفت " السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ع "

 

میشداغ ، پناهگای که شب ما اونجا خوابیدیم ، خوفناک بود و سخت ترین شب سکونت ! رزمایش کوتاهی رو دیدیم ... کیو کیوهای تفنگ ها و فریاد برادران ! واسه اب وهوای نامناسب ، رزم شب هم کنسل شد ، شب سختی بود ، به خاطر بارون لباس ها با گل به طور ناشیانه ای  رنگ آمیزی شده بودن.... اما اونم خاطره وتجربه ی خاص خودش بود ...

***

 دوشنبه 23 اسفند

دهلاویه ، دکتر مصطفی چمران ، درکش خیلی سخت بود ، شناخت این مرد بزرگی که فقط ابعاد شخصیتیشو توی نوشته ها خونده بودیم  و طبع بلندشو واسه خودم محدود کرده بودم  ، از دهلاویه باز خاطره ی مادری که بیست و خورده ای ساله از پسرش که  شهید گمنامه یاد میکنه ، اینکه هر بار با ورود پیکره ی شهدای گمنام میاد دیدنشون به امید اینکه یه روزی پسرشو پیدا کنه ، قاب عکسو دستش گرفته و هق هق میکنه ، بعد روبه دوربین میکنه که واقعا لنزه دوربین ،جای کوچیکیه برای به تصویر کشیدن عظمت این زن ، میگه " آره هفته ی پیش  عروسیشو برگزار کردیم خیلی باشکوه بود خیلی خوب بود ،ولی خودش نبود داماده بی نام و نشون دیده بودین شماها ؟؟ داماده من بی نام و نشونه ،  هیجا نیست ولی بهروزم .............. ولی داماد نبود عروسشو نیورده بود ... مامان .. مامان.............اومدم دوستاتم دیدم ولی تو نبودی ..دیگه برم خونه ..مامان قربونت برم .... " و هق هقش اشک ها رو وادار میکنه که خاک مقدس اونجا رو بوسه بزنه .... حال عجیبی بود اونجا .... گفتن این حرفا و خوندن اون از دید آدم هایی که اونجا نبودن قشنگ نیست ..پس کافیه !  اما من برای خودم مینویسم تا یادم نره .... یادم نره ....

 

بعدشم رفتیم هویزه.... جایی که یه اتفاق برام افتاد ! یهچیزه عجیب ...که فقط من میفهمم اونو ... نوشتم تا باز یادم بمونه .....

گفتند طلائیه کنسل شد ، شنیدنش سخت بود و پذیرفتنش ... دیگه مثله فکه نبود ، معنیه یه سری واژه ها و معنا ها رو درک کرده بودیم ...حس کرده بودیم ... سخت بود ... و سخت تر از اینکه چرا نباید " ما " بریم ؟ و بعدش بهونه ای می شد برای رجوع به خودت ! و صدالبته دلیل رو پیدا میکردی و به خودت میگفتی پر مدعا !

خارج از برنامه از پیش تعیین شده، رفتیم اهواز دیدار خانواده شهید فرمانده علی هاشمی ، ...

( قضای حاجت اجباری و ضروری و شمارش معکوس مسئولین و تذکر مکرر حق الناس به گردنت  میافته، نمیدونم دقیقا توی اون لحظات اضطراری چه گذشت که وقتی به اتوبوس رجعت نمودم  همه تعجب را پیشه کردند ، انگار تمام اتفاقات سختی که بر من گذشت چنان با سرعت العمل به انجام رسیده بود که زمان خیلی کوتاهی را در برگرفته بود ، الله اکبر !!! )

برای اسکان رفتیم پادگان دژ ، بهترین شب اسکان ، خیلی چسبید ... یه سری از اتفاقات عجیبی که اون شب افتاد که نمیشه وصفش کرد ، فقط کسایی که اونجا و اون لحظات خارج از محل اسکان بودند فهمیدند و چشیدند ....

 شکست ... باید می شکست ...  چقد دل ها اونجا دوستداشتنی شده بودن ... چقد دلها واسه اشک های دلتنگ اسمون ،انتظار کشیده بودن ... توی حیاط ، بی هیچ مقدمه ای یا تدارکاتی ... میگم باید می شکست و زمزمه ی اینکه اشکالی نداره قسمت نشده بری فکه بری طلائیه .... تازه دلامون حسرت رو میفهمید ...

 

- شب وقتی همه افقی شده بودند بر این پتوهای رنگین ، ما گروهی (من ، فرناز ،زهرا ، فاطمه ، مهدیس ، ساجده ، طلبه ، شکوفه ، مونا )تشکیل دادیم و شروع کردیم به سرود خوانی  : عشق یعنی یه پلاک ... عشق یعنی ....

 

   نیمه شب بود که عملیات موسیر۱ را به مدد زهرا و فرناز به  انجام رساندیم و وقتی همه در خواب عمیق فرو رفته بودند چیپس ها و ماست موسیر را برداشتیم و در گوشه ای با خلوص نیت به قرچ قرچ پرداختیم خیلی تمیز ! ا

 

***

سه شنبه 24 اسفند

و صبح قدقامه الصلاه ... و تازه قامت نماز اونجا به دلت می چسبه ، چه صفایی داره نماز خوندن ! چه صفایی !

 - به قوله سهراب که میگه پی قدقامت موج نمازم را میخوانم ! -

اروند ... نمیشناختمش ، راوی گفت اونور آب ها مرزه عراقه ، و ما پرچم عراق رو به وضوح می تونستیم ببینیم ، رود اروند ! برای چی ما رو آوردن اینجا ؟ اما وقتی گفتن گفتن گفتن !  کافی بود چشاتو ببندی و کلمات راوی رو تداعی کنی ............ دیگه دسته خودت نبود اگه اشکات میلغزیدن ، اون تصاویر جوابش فقط اشک بود !

بگذریم ...  

بچه ها پیاده شید اینجا شلمچس !  نمی دونم چرا اینقد این اسمشو دوست دارم ... همه جا فقط خاک بود خاک ... اما وقتی میگفتن که زیر این پاها چندتا شهید پر کشیدن ، معذب بودی روش راه بری ...نمیدونم اما بعد از این سفرم دیگه نمیتونم راحت درباره شهدا صحبت کنم ، شاید قبلا اینجوری نبودم !!

و شب پادگان حمید بودیم

اوایل سفر خیلیا بودن که میگفتن با این شرایط سخت ، کی دیگه ساله دیگه میاد ؟ اما جالب بود شب اخری انگار همه دلشون تنگ بود و بااتفاق به هم تذکر میدادن که ساله دیگه بازم بیایم ! فقط یه چیزو میدونم که این اشتیاق واسه دوباره اومدن  نه واسه اون هتل های 7 ستارش بود نه اون غذاهای درجه یکش ! یه چیزه دیگه ای مطرح بود که هرکس خودش فقط میدونه خودش !

فردا با قطار راهی تهران خودمون بودیم ! خبره خیلی خوبش رفتن به طلائیه بود

اول صبح از جلو نظامممممممممممم ! همه مشتاق رفتن به اونجا

 

االوداع رو اونجا بودیم ، کنار سکوت و سیم خاردارها ... همه یه گوشه نشسته بودن و داشتن یه جوری دلشون رو راضی میکردن ... واسم خیلی سخت بود ، خیلی ... راضی کردن دل ، کاره من نبود ، اینکه بهش حالی کنی باز همون قصه قدیمی ! ترس از اینکه دوباره عهدات رو بشکونی ...

***

راه آهن اهواز – تهران

بماند که سر واگن و کوپه ،  بی خانمان موندیم تا آخرش واگن چهارم و کوپه سوم که مربوط به کاروانمون نبود ، نصیبمون شد ، که البته توفیقی بود که نصیب هر کسی نمی شد ! بماند !! الله کبر که ما هنوز آدم نشدیم ....

30 : 6 صبح هوای رنگی تهران را استشمام نمودیم ، بعد از اون مستقیما ، منو زهرا به همراه وسعت چمدان هایمان به دنبال خیابان پورسینا گشتیم ...

   تک تک سلول های بدنم بر مرکز فرماندهی بدنم ـ مخچه -  ناسزا تقدیم می نمودند که آری ما کوفته و خسته ایم ، کمی درک بفرمایین ! اما چه کنیم !!

   تا عصر در جلسه جهادی وارثان ، اعلام وجود بدنی اما عدم حضور روحی نمودیم ! شباهنگام ره کاشانه را پیش گرفتیم وبا اهل بیت مان پس از یک هفته دیدار کردیم ...

 


ریحانه – ایها الناس نماز شب بیدارم کنین !  / ایها دانشجویان دعای توسل بخونیم !! / استغفرالله ! / تا به کی ریا؟  /  

درون من برهوتی است از حقیقت دور ، از این سراب مجازی مرا ببر بیرون

چگونه طاقت ماندن ؟ مرا ببر با خود،  از این زمانه به فردای دیگری ،اکنون

فرناز – من میخوام اینجا تشکیل خانواده بدم ! / تهران به اندیمشک : دامن کشان..... / اهواز به تهران : فضای این دله دیوانه ......

زهرا – لیف می بافد / خیار میخورد !! / ریحانه پاشو ! / ذکر مصیبت : دانشجواا دارن سیاسیش میکنن !!!

فاطمه – بگو بلند : فاطمه فاطمه روح منی ! فاطمه بت شکنی ! / خونی که در رگ ماست هدیه به فاطمه ماست  / شب پتوی من پیشش جا میمونه و من یخ میزنم !! /  از قدرت و  پستش استفاده میکند و هی بین اتوبوس ها میچرخد ، هرکجا که موقعیت مناسب تر باشد می ماند /

شکوفه – علامه !!! /خاطره مینویسد در دفترچه ی نارنجی رنگش ، برایش نوشتم چند خطی / جوراب سپیدی میدهد بهمان از برای مکتوب کردن یادگاری / 

مهدیس – شب دورش حلقه میزنیم برای سرود خوانی ! / دلگرمی میدهد بهم : نگران نباش جهادی اینقد دعای توسل میخونیم که .... !!

 

+تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 21:3 نويسنده - کعبه ی دل - |