بسم الله الرحمن الرحیم

 

  کبریت هجوم میبرد برای ساییده شدن.... دو شمع ، جان میگیرند . ...

پَر میزنم امشب .. مثل ِهمان کبوتر سفیدی که هر روز به یک ساعت ِ مُقرَر کنار پنجره ی اتاقم مینشیند ...همانی که من هر روز برایش دانه میریزم ....  همانی که دیروز جوجه اش ، پرید... رسیده بودم کنار پنجره ... نگرانش بودم که نکند افتاده باشد .. اما رفته بود پنجره ی بالایی ... پریده بود ... پر کشیده بود ! اوج گرفته بود ...

 پَرمیزنم امشب ... پَر پَر .....

اما...اما  بال هایم بیشتر ، خاکی میشود تا آنکه بوی آسمان بگیرد ...

در تقویم آخرت نمیدانم اما به حساب ِ دنیا تا چند ساعت ِ دیگر ، خط سفید ِممتد ِ یک جاده را باید انتخاب کنم ... اما نگرانم ! ..از زمین خوردن هراس دارم ... یادم باشد قبل از حرکت برای خودم یک بقل گل بچینم ... باید در تمام طول مسیر ،گم شوم در رایحه اش تا یادم نرود ..... یادم نرود ....  !

 

 

نمیدانم آب شدن شمع های پارافینی روی کیک (!) ، کافیست برای اینکه بگویم تمام شد ! ...

شعله های نشسته بر شمع ، عجیب سوسو میکنند امشب ... عجیب انعکاسشان را روی مردمک های چشم هایم حس میکنم .... خیره شده ام بر قامت شمع ... اشک میریزد و میسوزد ... نمیدانم امشب ، ماتم شمع های شام غریبان را یا عزای شمع های تک و توک کز کرده در گوشه و کنار امامزاده  را  تصور کنم تا بلکه دلم آرام بگیرد .... نمیدانم !

آخَر دلمان گوشه ای دنج از حرم ِخراسانت را میخواست که ................. هیچ ! چَشم میبندیم  و باز زمزمه میکنیم :

 " السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ع  "

 " زانوهایم را بغل گرفته ام ...سرم را به دیوار ِ حرم ، رو به گنبد تو  ،تکیه می دهم و حرفهایم را برایت حرف به حرف گریه می کنم !  دیدی آقا گفته بودم بین من و مادر چیزهایی هست ... همیشه بین بهترینهای عمرم و مادر ارتباطی هست ... 

ببینم تو هم شنیدی ؟ انگار کسی همین لحظه زمزمه کرد " حسین مصباح الهدی سفینه نجاه " ....

   من عاشق رقص این پرچمم ، تو هم این را خوب می دانی ، همین است که هر وقت ، رد ِنگاهم به گنبد می افتد پرچمت را برایم تکان می دهی، آن هم از آن تکان های سحرامیز، آرام ...  !!
آن وقت دل من هم با ناز ِ پرچمت، تاب می خورد، تاب می خورد، تاب می خورد... من عاشق این تاب خوردن ِدل َم... دلم تاب می خورد و من هر لحظه ..گویی به گمان ِ خودم ، عاشق تر میشوم ! 
   من عاشق اذن دخول خواندنم، من عاشق سلام دادنم، آن هم از آن سلام های پُر بُغض، آن هم از آن سلامهایی که به غایت یک دل ، برایت حرف آورده باشد، دریا دریا برایت دلتنگی آورده باشد... اما  نمیدانم چرا همان دَم که در آغوش صحن و سرایت گم میشوم ، انگار تمام وجودم  و جمله هایم در سکوت غرق میشود .. انگار همه اش را خوانده ای و از روی دلم جمعش کرده باشی ... انگار فقط میخواهی آرام نگاهت کنم بی آنکه دلم اضطراب ِ سخن با تو را داشته باشد ... "

راستی زیارتِ از چند فرسخی ام را میپذیری ؟؟  یعنی زیارتم قبول است ؟

   باور کن دست ِ من نبود که بی بلیط ِ اذنت ، وارد هندسه ی عشقت شدم .. من که گفتم  ما از آنهایش نیستیم که آنقدر بایستیم روبروی در های حرمت و چشم بدوزیم تا قلبمان اذن دهد .. تا الهاممان شود که داخل شو.... ما تا دلمان میگیرد به سان ِکودکان اذن نامه ی دنیایی و کاغذی را  دستمان می گیریم و میخوانیمش و وارد می شویم ... تا دلمان میگیرد متوسل قلم میشویم و برای  " بشر ابن الآدم  "، آنچه را که نباید ، مینویسیم ... !  تو بر ما ببخش این وارد شدن های نابجا را ... ما دوستت داریم !

 

در ابعاد اتاقم ، زیر این هوای پراز دی اکسید شهر پایتخت ، جا دادن آن همه صحن و سرا ، آن همه زائر .. آن همه صدا ...آن همه کبوتر هم عالمی دارد ...

 شمع ها هنوز روشن اند ، باید فوتشان کنم زودتر .... اگر بمیرند ... نه ! ... فوتشان خواهم کرد ...

پَر پَر میزنم  با آنکه خیلی سنگینم... بدان آنقدر پر میزنم تا انحنای گنبدت را برای فرود و نشستن رویش ، احساس کنم ... آخر مگر نه اینکه خودش گفته : " لاتقنطوا من رحمه الله .... "

 

 

یارب انت القادر علی کل شیء
انا عبدک الذی یعترف لک بالعبودیه
انا عجز محض
انا ضعف محض
انا جهل محض
انا فقر محض
انت یارب انت الغنی انت العالم انت القادر
انت المحیط بکل شیء
انت الکریم انت الرحیم
و قد ابتلیتنی بمبتلیتنی
و اختبرتنی بمختبرتنی
یارب اعنی علی مبتلیتنی

یارب انصرنی
علی شهوتی علی غضبی علی انفعالی علی رغباتی..............

 


- آنقدر امشب با خودم کلنجار رفتم ،برای تصمیم به گذاشتن این پست ، که آخر سر ، سردرگم و مستاصل دلم را سپردم به آیه های  مبین ِ " قرآن ِ حی  "... تا مطمئن شوم  در صحت تصمیمم.... قرآن آرامم کرد ... قلبم ... الهی شکر .

- کاش عمرمان در مسیری هزینه شود که سراسر بوی عشق بدهد ... برای لحظات همدیگر دعا کنیم تا زودتر معطر شوند به بوی عشق ................... ! دعا کنیم ...  

- فردا شب ٍ جمعه چهاردهم .... میگویند سال های پیش ، درچٌنین روزی متولد شده ام ! ... اما من دقیقترش را میدانم شب جمعه ای بود در کربلا .... اینگونه تاریخ بزنید در شناسنامه ام ..... هوای حسین ... هوای حرم ... هوای شب جمعه زد ب ٍ سرم ....

 

+تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:27 نويسنده - کعبه ی دل -