بسم الله الرحمن الرحیم
حال ِ خوبی نیست ...
وقتی دل ِ خونی َت از شدت ِفشار ، دانه های اناری َش ریخته باشد بیرون ...بهتر بگویم ریخته باشیَ ش بیرون و تو دیگر نتوانی تسبیحشان کنی ... و مدام ذکرهایت کم می آید ...
آخر میدانی سخت است وقتی دانه های دلت در هوای بد ِ بیرون ، خشک شوند ... تسبیحت دیگر کامل نیست ...میفهمی حرف هایم را یا نه ؟
اینکه آسمان را بالای سَرَت ببینی و .... و .... وَ آنطرف تر بالهایت را که محکم رویش راه رفته ای و لِه شده اند .. چقدر احساس ناخوشایندیست ، سفیدی ِ پرها را ببینی که سیاه شده ...

حالِ قابل تعریفی نیست .... باور کن حال ِ خوبی نیست ...
ببینی هرچه را که داشتی جمع میکردی ، برگ های زرد ِ خشک ، بوده ،
نه ! حال ِ خوشی نیست ، یاد قصه ی آن مرد یخ فروش بیافتی و تفسیر کلام ِ" خسران زده " ...
حال ِ خوبی نیست که با صدای ممتد ساعت مکانیکی َت، بیدار شوی ...
بد است که از دنیایت ، بیدارت کنند ... هلت بدهند ... خوب نیست دفتر یادداشتت را گم کنی و هرآنچه را که نباید فراموش کنی ، از یاد ببری !
خجالت دارد - یا ایها الذین آمنو - را بشنوی ،دلت نلرزد ...وقتی خدا دارد صدا می کند اهلش را .... ، افسوس ...افسوس ...نمیدانم چرا هنوز دنبال درختی هستم تا زیرش بنشینم و نفس تازه کنم ...
باور کن ...باور کن حال ِ لذتبخشی نیست در خودت بشکنی ... اینکه زمین بخوری ...زانوهایت خاکی شود ، دلت خونریزی کند ... اما چسب زخم هایت را خاک کنی ..
حال خوبی نیست که وقتی می نشینی به حساب کردن ، اینکه از سوادت استفاده میکنی تا یک روزت را به میز حساب کشی ، چیزی دستگیرت نشود و تاریخ دادخواست از اعمالت را به تعویق بیندازی ...
باور کن حالت گرفته میشود که خودت بدانی داری خودت را سرگرم میکنی تا حواس خودت را پرت کنی
خیلی سخت است چیزی را بفهمی که بیشتر از ظرفیتت است ... میدانی چقدر سخت است ؟
مدام میسوزی و میسوزی ... نه از آن سوختن هایی که ذوب شوی که کاش ذوب میشدیم... بَل در حسرتش میسوزی و خاکستر میشوی .... !
باور کن درجا که بزنی به عالمی وجودت درد میگیرد ...
خیلی درد دارد بنشینی پای حرف های همسر جانبازی که کارمند دانشگاهت هست و بعد به این فکر کنی که چقدر تو کم گذاشتی ... چقدر قلمت ، سرت را کلاه گذاشت ... چقدر بلد نبودی قلمت را پای عشق هزینه کنی ... چقدر تا حالا اشتباه نوشته ای ..چقدر غلط داری ....و تازه لاک غلطگیرت را هم گم کرده باشی !
مگر دیگر راهی داری جز اینکه سرت را بندازی پایین ؟
آنوفت است که میمانی در حسرت آن نفسی که بالای سرت هست و لبخندی که آن بالا ، دل میبرد ...
حال ِ خوبی نیست ... میفهمی ؟
یاد فصل تابستان کتاب " کمی دیرتر" سید مهدی شجاعی می افتم ، وقتی باید بگردی در طومار پرونده ات عمل مخلصانه ای را پیدا کنی .... چقدر سخت است ...فکرش را هم که میکنی به نفس نفس می افتی نه ؟
در میان روزهای گذشته ام قدم می زنم.... در میان فرصت های پنبه شده ام می گردم به دنبال رشته ای که هنوز سالم مانده باشد. هیچ... هیچ... (و قد افنیت عمری فی شره السهو عنک و ابلیت شبابی فی سکره التباعد منک)
اما از همان وقت فکرم درگیر شده است.... این که اگر چهره ی واقعی مرا به نمایش بگذارند چقدر متفاوت می شوم......... این که در میان اعمالم شاید حتی یک عمل خالصانه پیدا نکنم...... این که کارم گیر دارد..... و چقدر ما ضعیفیم که با هر چیز دنیایی داریم جان میکنیم تا خودمان را قشنگ نقاشی کنیم ... اما افسوس که رنگ های نقاشی ِمان همه َش قلابییست !
حالا حال ِ مرا میفهمی ؟
امشب شکستم .. صدایش بلند بود ..
درست مثل بچه هایی شده َم که دقیقه ی نود یادشان می آید یک امتحان سخت دارند و وقت زیادی برای جبران و تلاش ندارند٬
و حالا که تیک تاک لحظه های در حال ریزش را می شنوم بدنم می لرزد. به این فکر می کنم که چرا هر سال از سال پیش دست خالی ترم؟نمیدانم با این همه رسوایی چه کنم ..... درد دارد ...
و می ترسم از ادامه ی این زندگی..... زندگی ای که تنها به طرح دیوار و نوع پارکت ها و مدل های پرده و چینش مبلمان خلاصه می شود... نکند من هم گم شوم ... رودخانه ای که از حوالی خانه ی ما میگذرد ، سخت طغیان کرده ... نمیخواهم هم مسیرش شوم ... کاش فقط یک ریسمان پیدا شود ...
دلم خوش زیستنی می خواهد چون چند نسل قبل خودمان.... که دمدمه های اذان صبح خواب از چشمشان رخت بر می بست. وضو و نماز و قرآن. دعای عهدی می خواندند با حضور قلب و دلی تنگ. العجل های آخر دعای عهدشان نشان از بی قراری می داد نه عجله برای ادامه ی خواب پیش از نماز... صبح ها باید با اکراه ، خودمان را بیرون بکشیم از زیر پتوهای گرم ! ... چراکه هنوز آنچنان که باید سجاده برایمان داغ نیست ...
حال ِ الان خودم را میگویم ، مخاطبی ندارم ....کسی را بهتر از خودم ، اخر نمیشناسم تا وصفش کنم ...شایدنوشتن این هم خطاست نمیدانم !
دلم آن مردمانی را میخواهد که خوراک هایشان این همه رنگین نبود اما در عین سادگی طعم خدایی داشت. روزهایشان علی رغم نبودن این همه وسیله برای سرگرمی برکت داشت….
مهربان امام! می دانم که این روزها دل خوشی از اعمالم نداری اما اگر تو مثل همیشه گذشت نکنی و دستگیری نکنی این سیل مرا هم با خود خواهد برد، این بیماری مسری دامان مرا هم خواهد گرفت ، کاش در کعبه دلم طواف میکردی ای کعبه دلم.. میبینی که من حتی آداب طواف نمیدانم ...بیا و ببخش ...
داستان ِ صید و دام و شکار...
حال ِ خوشی نیست ...
و حالا روزهاست که این واقعه را مرور می کنم..
و کاش هیچ گاه فراموش نکنم نگاه نافذ صیاد را
که نگران بود
از به دام افتادنم
و خود صیدم کرد
به مهر...
به لطف... به آقایی اش...
و تا امروز هزار بار فرار ِ من بوده است
به گناه...
به جسارت...
و هزاران بار بازگردانده است مرا در مأمن امن خویش..
" ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد ، صیاد رفته باشد "
حزین لاهیجی
وای ... خدا نکند ....
و یاد ِ همان کلامی میافتم که یاد گرفتَمَش " آبق " ...بنده ی گریزپا .... آخ ....
سرمای بی روح این شب ها مرا با خود خواهد برد...
آه! حضرت گرما باز هم من مانده ام و تنی لرزان و سوز خشک
تابش تان را آرزوست...
از بیچارگی من است...
هنوز آفتاب سوخته ام و سایه ی شما بر سر ندارم ...
دلم خاست در این نیمه شب اعترافش کنم ... میم نون .... با فتحه ای در شکمش ، زیاد داشتم در میان نوشته هایم ...
به واگویه های گذشته َم شک کردم ... قلم باید خوب بچرخد ...باید برای صاحبش بچرخد ...نه به خیال ِ صاحبش و تو هم برش دراد .... گرنه دور باطل میزند و جوهرش میخشکد ... اعوذ بالله ....

- الهی ان کان صغُر فی جنب طاعتک عملی فقد کبُر فی جنب رجائک املی ....
- دلم برای پناه گاه شش گوشه اش تنگ است. ای فطرس ملک که عهد کردی سلام دل دادگانش را به او برسانی، ببر سلام این دل شکسته را...
- نمیدانم چرا اما صدای رقیه سلام الله علیها اینجا پیچیده است ...دلم هوایشان را کرده ... آخ که آسودگیشان را صدای گریه کودکی سه ساله برهم میزند. سه سال بیشتر ندارد، اما صدای گریهاش، خواب آسوده یک شهر را برهم میزند... و چقدر زود صدایش خاموش شد و رفت پیش ِ بابا ! مثل رقیه باید گریه کرد ... شاید بابا ...
- روزهایی است که گناهان را لایه به لایه بر این قلب کشیده ام. از من دلسرد مشو! این دل از آن تو. مرا چون اهل این ماه٬ رجبی گردان...یا من ارجوه لکل خیر..... هنوز امید دارم به رحمتت ....
-انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین ..... جز این نیستم ، ایمان دارم ....
- الهی انت الذی تنادی فی انصاف کل لیله... هل من سائل فاعطیه؟
- به حق همیدیگه دعا کنیم ، برای هم استغفار بخوایم .... برای هم بازگشت به خودش بخایم .... رجعت رجعت ...رجعت .... ... استغفار ...عاجزانه میخوام ازتون برایم استغفار بخواید .... اللهم اغفر ذنوبنا ...
* دوستانم رو دعا کنید ...خصوصا یکی از آن عزیزانم را ...
- در یک کلام قلمم را تراشیدم .... باید غسلش دهم ...
- ببینید حتما .... کلیک کنید

بسم الله الرحمن الرحیم
الف ب ِ پ ِ ت ِ ث ِ جیم چ ِ ح ِ خ ِ دال ذال .....
شاید - الف " مثل اعتکاف ! .. "
شاید ب مثل " بلند شو " ... شاید پ مثل " پَر باز کن ! "... شاید ...ت مثل " تا خدا ! " ... خُب چه عیبی دارد ؟ شاید حرف ها مثل ِجمله ها باشند ...
نمیدانم !
- هرسال ، به یک بهانه نشد که بفهمم " این الرجبیون " یعنی چه ؟ ، شاید باید تا اینجا کشیده میشد و من بخاطر یاس ، برای بوی یاس ، به عشق یاس ، راهی شوم ... شاید ... شاید باید به اسم کربلا حساس میشدم ... شاید باید چادر مشکیَ م ، توی جا لباسی مسجد آویزون میشد ... شاید ...شاید ...نمیدونم ! اما میدونم باید امسال میرفتم !
- برای اعتکاف با همسفرای مشهد ، مسجد دانشگاه خودمون همه ثبت نام کرده بودیم ! از روز قبل اعتکاف ، سلول های ناحیه فوقانی مخیله ام مدام فشار میاوردند نه ! .. نه ! هر چه خلوت تر بهتر ....
با هزار تردید و دلهره ساک کوچکم را برداشتم و ساعت 6 عصر ، راه افتادم اما نه به سمت دانشگاه خودم و مسجد معهود .... به سمت دانشگاه شریف ! ... آنقدر دلهره ریخته بود روی اتاقک قلبم از اینکه اگر آنجا راهم ندهند و من به دانشگاه خودم هم نرسم که ............ یعنی باز اگر نشوم معتکف .... ؟ ساعت 7 بود که رسیدم پشت در بسته ی مسجد دانشگاه شریف ! هیچ کس نبود ...خلوت خلوت .... گفتند نه ونیم در باز میشود ... اما من که به ساعت ، کاری نداشتم ... فقط قلبم را آورده بودم تا آرام بگیرد حتی اگر پشت در خانه خدا بماند ...پشت در ِ خانه خدا ؟ .... نه نمیشود ... آخر مگر میشود در خانه بسته باشد ؟ ... بسته نبود که اگر بود قلبم پشت ِ آن در ِ سبز رنگ ِمشبک ِمسجد ، آرام نمیگرفت که ...
بعد از من یک خانم خیلی خیلی مسن قریب به هفتاد و خورده ای سال آمد و صاف نشست کنارم ... شروع کرد به صحبت کردن با من ! ... یهو برگشتم گفتم خانوم من تا حالا اعتکاف نرفتم .... الانم کارت اعتکاف ندارم ... من ثبت نام اینجا نیستم ... دعا کنید رام بدن همینجوری !
یه مکث قشنگی کرد و با لحن خاصی برگشت گفت که : امشب شب ِ خانوم فاطمه زهراست (سلام الله علیها) ... شب امیرالمومنیه (علیه السلام) ! ....مگه میشه .... . ... . ..
دیگه چیزی نشنیدم ... انگار قلبم آروم شد ... انگار دیگه منم جزو اون جمعیت زیادی بودم که همه کارت بدست منتظر وارد شدن بودند ....
بعد از اذان مغرب ، همه وارد شدند ... نشسته بودمو داخل شدن همه رو نگاه میکردم و حظ می بردم ....
ساعت نزدیک 11 شب بود و ما هنوز داخل حیاط مسجد منتظر نشسته بودیم ... همه ی ثبت نام کننده ها رفته بودند داخل .....
بقلم همان خانم نشسته بود ... ذکر یا فتاح گرفته بود .... یا فتاح ..یا فتاح ...... یا فتاح .. انگار منم باید میگفتم ....یا فتاح ....
دختری اومد... چندتا اسم رو خوند ..... اسم من رو هم خوند ... خانومِ ریحانه ..... بفرمایید داخل .....
من ...
وارد شدم ، کسی جعبه ی سیاهی را داد دستم و با لبخندی گفت : معتکف خوش اومدی !
حالا خیره شده ام روی جعبه و به سختی و با لکنت می خوانم : " آمـَ ـده ام کــ ـه سَـ ـر نـ َـهَـ م " ...
دوباره تکرارش میکنم ..." آمده ام که سر نهم .... "

و بعد کاملش را زیر لبم زمزمه میکنم ...
آمده ام که سر نهم ، عشق تو را به سر برم
ورتو بگویی ام که نی ، نی شکنم شکر برم
***
روز سوم است ... مراسم ام داوود ...

روز اول هم داشتیم .... روز دوم هم ... بیشتر برایت بگویم ساعت به ساعت داشتیم ... چرا سختش میکنم لحظه لحظه هم داشتیم ...
همان لحظه لحظه هایی را میگویم که بعد از نماز مغرب باهاش عشق کردیم تا نماز صبح ... نمیدانم چند ده رکعت و سوره و چند صد ذکر را هریک گفتیم .... نمیدانم کدام لحظه ها را ریختیم درون ساک های کوچکمان ...
اما میدانم مناجات امیرمومنین های دوی نیمه شب ... یا امین الله ها ... یا مناجات شعبانیه نیمه شب .... خاص بود ! ... حال و هوایی بود .... حتی زیارت عاشوراهای بعد از نماز صبح ... دعاهای عهد ... زیارت آل یاسین ها...
کجابودیم ؟ ... آره ... در میانه مراسم ام داوود .... به ناگاه صدای یا حسین ِ کش دار بغض آلودی از قسمت آقایون بلند میشود...شهید اورده بودند ...شهید .... و حالا روی شونه های اونها بود ... چقد دلم خواست ! ....
و تمام سهم من شد نگاه کردن از پشت نرده های طبقه بالا ....

با حرص گفتم چرا پس هیچ وقت ماها نمیتونیم زیر تابوت رو بگیریم ... دختر بقلیم با یه آهی گفت : من خیلی وقت پیش یه بار توسنتم برم زیرش .... و من با یه حسرتی جواب دادم : خوش بحــالت ...
مراسم ام داوود .... قرآن میخوانند ... قرآن ... دلم میرورد برای آن صوت جلی ِ قرآن ...چقدر قشنگ میخواند .... چقدر صدای قاری دلنشین است ....
رسیده ایم به دعای وداع ... تمام شد ... همه جا تاریک است ... لحظه های آخر اعتکاف ... در آن تاریکی کسی میگوید مسیر را باز کنید ..... مسیر را باز کنید ....
اصلا باورم نمی شود ...اصلا ... مبهوت درجایم خشکم زده.....
در هیاهوی جمعیت حالا من زیر تابوتَ م و همه باهم زمزمه میکنیم .... : " کجایید ای شهیدان خدایی .... "

باورم نشد ...باورم نشد ..... راستی چقدر سبک بود ....یعنی چند تکه از استخوانش را پیدا کرده اند ؟
آمد نشست روی فرش ... همان وسط ..... چقدر صحنه ی قشنگی بود .... مداح وداع میکرد و ما کنار شهید .... سلام میدادیم ....
باورم نشد .... باورم نشد .................. فقط قلمم را برداشتم و برایش چیزی نوشتم .... و قسم خوردم به قلم !
حالا سجاده ام ، همان چفیه کربلایم روی تابوت شهید است....
برگشتم .... نشستم ....
و مداح خواند " کریــــــم کاری بجز جود و کرم نداره .... " ...و چقدر سخت بود ... مگر او نمیداند بچه های کاروان کربلای عاشقان حرم ، همه اینجا نشسته اند .... مگر او نمیداند ما دلمان داغ است ... مگر نمیداند ما تحمل شنیدن این روضه هایی را که روبه شش گوشه خوانده ایم را نداریم ....
او میخواند و من احساس میکردم صدای هق هق بچه های عاشقان را فقط میشنوم ...
دلم ...دلم ...................... چقدر حساس شده ایم ... چقدر ....
یاده حرف یکی از بچه ها می افتم که میگفت " رفقا این روضه کریم رو هر جایی نخونید .... خیلی خاصه ! "
و حالا میدانم هم من و هم بقیه بچه ها ، به – تهی – فکر میکنیم .... اویی که این چند روز از جغرافیای کربلا دل ما را میبرده ... اویی که هم اتاق نجفم بود ... آخ ...
کریـــم کاری بجز جود و کرم نداره .....
ادامه میدهد شهیـــــد اونییکه سر در بدن نداره .... غریـــب اونییکه همدم ِ اشک و آهه ....
زمزمه می کنیم : دلـــَم ، شکسته تو روضه هات مثل شیشه .....
بلندش کردیم ....زیرش را باز گرفتیم ...
مگر جانی برای آدمی میماند !؟
- شهید نوشت : چقدر سنگین است لحظه وداع… وقتی حتی مجبوری با خودت هم وداع کنی… و اینها را ضعیف النفسی می گوید که حتی نمی تواند لحظه وداع زینب سلام الله علیها با رگهای بریده گلوی حسین علیه السلام را تصور کند… … چقدر داغم از الوداع های سوزنده… وداع رباب و علی اصغر… وداع لیلا و علی اکبر… وداع حسین و برادر و شکستن کمر… وداع امیرالمومنیم علیه السلام با فاطمه ی زهرا سلام الله علیها .... وای اینها وداع نیست اینها تفسیر آیه “اذا زلزلت الارض…” است … خدایا خجالت می کشم بنویسم… هزاران من ، فدای اشک چشم مادرانی که… ذره ذره پاره جگر خود را بزرگ کردند… بعد هم زمزمه کرند… الوداع پسرم… مادرها… ( کلیک کنید )
چقدر دل می خواهد ، ذبیح الله را ، مادر با آب بدرقه کند … بگوید: بخور پسرم یک جرعه آب و بگو یا حسین مبادا عزیزم تشنه باشی … چقدر دل می خواهد … یک پلاک فلزی برایت بیاورند… خدایا دردم می آید وقتی فکر می کنم مادران چشم به راه و بی خبر از فرزند… هر کجا قبر شهید گمنامی را می بینند … اشکهایشان روان می شود و اینگونه با خود زمرمه می کنند: یعنی این بدن جگر گوشه من است زیر خاک…
دستم روی تابوت شهید است ... زیر لب میگویم آخر مگر نام و نشان هم از خلوص شما کم می کرد… چه کردید با دل این عالم… این روزها هر روز خبر پرکشیدن پدری می آید… که عمری می گفت: به دلم برات است پسرم می آید… شما که خوب می دانید سبکبالان، این پیرمردها تا به کی چشم انتظار حتی یک تکه استخوان بودند… باورم نمی شود این پیرها چه صبری دارند… شنبه موقع تشییع ۹۶ شهید توی بهشت زهرا سلام الله علیها ، بیشتر نجواها مادرهای پیر با پسرهای گمنامشان ، دلم را به آتش می کشید تا دیدن تابوت های سبک ....
ای شهدا… یک عمر شرمندگی و روسیاهی… در دو سه جمله خلاصه نمی شود… اما با استغاثه به مادرتان زهرا سلام الله علیها آمده ام… تا همه گذشت و بزرگواری شما را با دو کلمه درگیر کنم… “حلالم کنید” شهدا…
* یکی از شب های اعتکاف ، یکی از رفقامون که فرزند جانباز بود یک فصل غم نامه از " شهید "برامون گفت ... تابم تمام شد نتوانستم چیزی ننویسم ! .....
-
- حاشیه های اعتکاف امسال را در ادامه مطلب همین پست گذاشتم ! حاشیه ها یعنی روایت خوشی های ما ... شیطنت های ما .... و ...
یکی از اهداف و دلایلم برای نوشتن این دست نوشته ها و روایت لبخند هایمان ، غیر از این نیست که بدانید من به این یقین و ایمان رسیده ام هیچ خوشی و شادی ای موندگار تر از خوشی های این چُنینی نیست ...
و من زیباترین خوشی ها وخنده ها را زیر بُغض ها و قشنگترین اشک ها را زیر لبخند های دوستانم دیده ام و تجربه کرده ام ...
ما خوشیم ... ما زیباترین نوع زندگی و خوشی را ، عشق به الله می دانیم ! و عشق می کنیم و ابایی ندرایم از ازین معاشقه ها .... خداوند این دوستی های خدایی را برایمان حفط کند انشالله ...
بسم الله الرحمن الرحیم
ساعت از نیمه شب گذشته ....حرکت بی وقفه قطار روی ریل های آهنی ... تهران به مشهد ... مشهد ... همیشه عاشق این بودم که از پشت ِشیشه های پنجره ی قطار ، کویر را به نظاره بنشینم ... حتی آسمان را ....
ناخودآگاه زیر لب زمزمه می کنم یا ضامن آهو یا غریب الغربا حواست به منم هست؟ ... و انگار همه کویر روبروی چشم هایت میلغزد .... انگار آب ، کویر را می برد ...
آخرین واگن ... آخرین کوپه قطار ... اجتماع یک مُشت دل ِ تنگ ، فلَش را در لپ تاب میگذارم و حالا به مدد ِ صوت نامه الکترونیکی ، در این شب ِجمعه منتسب به لیله الرغائب ، بساط ِکمیل خوانی را ، راه می اندازیم ، آخ که چقــــدر میچسبد ...
سکوتِ شب ، های وهوی حرکت قطار روی ریل ها با صدای کمیل خوانی ِ دسته جمعی ما ، در هم آمیخته ...و حالا در جان ِ شب ، خواندن این فراز چقدر چشمانت را به خدا محتاج تر می کند : " یا نور المستوحشین فی الظلم ... "

فکر می کنی ای کاش همیشه دلت این گونه می لرزید ؛ آرام .... تاحالا هیچ وقت اینگونه کمیل خواندن را تجربه نکرده بودم ! ....خیلی خاص بود ...
و انگار دل ِمان نمی آید اوقات خوش ِمان تمام شود ، برای همین صدای زیارت عاشوراست که بعد از کمیل ، در ابعاد کوپه ِمان می پیچد ... دلم می لرزد ... و کسی در گوشم میگوید شب لیله الرغائبه ... آرزو ... آرزو کن ... چشم می بندم و حالا صدای حاکم - سلام دادن ها - ، دلم را می برد.... و فرازی که نمی دانیم به کدام سمت ، اما دست روی سینه هایمان میگذاریم و به نشانه ادب ، چشم برمی بندیم و خود را در میانه بین الحرمین رها می بینیم و میخوانیم " السلام علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام السلام علیک یا..... "
آرزو .... آرزو ....کاش ک ر ب ل ا .....
- جمعه ... جمعه ..... کتاب " کمی دیرتر " ( سیدمهدی شجاعی) را دست گرفته ام و میخوانم ... هر سطری که بیشتر میخوانم بیشتر لِه میشوم ... دیگر چطور میتوانم دَم بزنم از انتظار ؟ چه جمعه هایی که یادم رفت جمعه است و .... آخ که چقدر هوای جمعه ها غصه دار شده ....
- ظهر جمعه است ، بعد از یک همایش طولانی ، رفقا هتل می مانند و من از خدا خواسته تنهایی میزنم بیرون تا اولین سلامَم را روانه ی آقایم کنم.... باران گرفته ... نم نم .... سوار تاکسی میشوم تا حرم ... خیابان را که می پیچد ، گنبد ، جلوی چشمانم روشن میشود .... به شیشه جلوی ماشین خیره میشوم .... قلبم ... نزدیک تر میشود ... نمیدانم گنبد است که به من سلام می دهد یا ........ - باید - پیاده شوم ....پیاده بروم .... نه مثل ِ پیاده روی های تهران ، که می دویدی و پرواز می کردی؛ اینجا حس می کنی به پا هایَ ت وزنه ی سُربی وصل کرده اند، چسبیده ای به زمین و پا هایَت را به زمین می کشی…
باران شدیدتر می بارد ...... تمام قامتم خیس شده... اما هنوز آتشم ! ... درونم آتش است ... دست هایم حسابی داغ داغ ، زیر باران تکان می خورد ..... احساس می کنی سر تا پای وجودت را که گـُر گرفته از هـُرم حضور ، احساس نمی کنی کسی را در اغوش گرفته باشی ! احساس میکنی در آغوشت گرفته اند. گرم گرم! .. آخ که چقدر خوب است که بارن میبارد ...
صحن جامع رضوی .... باب الرضا علیه السلام ... میرسم به تابلوی اذن دخولت در حیاط ... اما من که میدانم اذن دخول تو ، گریه است .... و حالا باید واج به واجَ اذن نامه را زیر باران ، برایت گریه کنم .... و چقدر بغض َم تحریک میشود وقتی میخوانم : " اني وقفتُ علي باب من ابواب ...... " وقفت ... وقفت .... آخ ....

بی آنکه بخواهم ، خود را درمیانه مسجد گوهر شاد می بینم ، انگار چشم های خسته َم دنبال جایی باشد ... جنوبِ شرقی ِ گوهر شاد ... انگار قبل از تو دل های دیگری هم ، اینجا به اعتکاف نشسته اند......جنوب شرقی گوهرشاد..... همان زاویه عشقی که آنقدر تصورش کردم که ....... ... آنجا که می ایستم باز زانوهایم حس ِ بین الحرمین را دارد ... حس خیابان ِ بین الحرمین ....بین الحرمین ...
دستت را میگذاری روی حساس ترین و مرزی ترین نقطه وجودت ، یک احساس گمشده و غریب آهسته شروع میکند به جوانه زدن...سلام می کنی ، چشمت ، مست ِتماشای گنبد طلا میشود... و تاب ِ آن پرچم سیاه ............ شهادت است ... شهادت امام ِ مظلومم امام نقی علیه السلام .... تاب ِ آن پرچم سیاه برایت روضه میخواند .... میشود مصداق ِ روضه خوان !
گوشی َت را به زور از جیبت بیرون میکشی و زاویه ی دوربینَش را ناشیانه زوم میکنی تا از چارچوب عشقَت ، برای اوقات دلتنگی َت عکسی را بگیری تا ......

بو می کشی آنقدر تا که شش هایت پر شود از عطر حضور نگاه مهربان امام رضا علیه السلام .... و احساس تازگی ، تمام خسته گی هایت را فرا میگیرد...
- اَلسلام - را راوانه میکنم .... چقدر ..چقدر ..چقدر ....چقدر می چسبد .... می نشینی به دعا کردن تک تک رفقایت .... برا همه که دعا کردی نوبت خودت که میشود ، انگار زبانت قفل میکند و هیچی نمیتوانی به زبان بیاوری، تنها جمله ای که تو ذهنت میاید تا رو به آقا بگی همینه :
"خودت حالمو میدونی، من چی بگم ؟"
لال میشم ! فقط نگاهش میکنم .... زبانم باز در دهانم بسته میشود ....
دلم تنگ بود آقا ...خیلی ...خیلی تنگ ... ممنونم .... ممنون آقای رئوفم !
خودت را می سپاری به این آغوش و سیر می گریی و با خود فکر می کنی اینجا چه قدر صاحبخانه ها مهربانند....
دست می کنی توی جیب َت و هنذفری را بیرون می آوری و توی گوش َت فرو شان می کنی ... و حالا کسی اتفاقی از میان آن همه نوحه ، در عمق گوش هایت با سوز میخواند : " کربلا کربلا اللهم الرزقنا ... "
سرم را بالا می برم و گنبدش را - کودکانه - نگاه میکنم و میگویم " آقا ! خوب میدانی چه میخاهم .... خوب ... ممنون ! "
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (عليه السلام)
السلام علیک یا معین الضعفاء و الفقرا...
السلام علیک ایها الصدیق الشهید...
- خاص ترین مشهد زندگیم بود .... به شدت چسبید ! بگذریم ..... در این سفر حرف های زیادی مستتر است که قابل به ذکر نیستند . الهی شکر
- فرصت تمام میشود و من هنوز اندر خم کوچه های خود مانده ام ...
- دیگر کجا دلت آرام میگیرد ؟
وقتی غروب ِ جمعه ای
میان خیمگاه ارباب ،
برایت ؛
روضه ارباب خوانده باشند ...... ؟
- اللهم ارزقنا کربلا ....
- قابل توجه خواهران علاقمند به همکاری با گروه جهادی خادمان ِ وارثان زمین ، واحد خواهر جهت بهره گیری بیشتر از نیروهای دلسوز و توانمند دعوت به همکاری می نماید . ( کلیک کنید )
بسم الله الرحمن الرحیم
الف ... شین ..... کاف ! ...حروف مقطعه ی چشمانت ... چشم هایم .... .... عرق ِ شرم ِ چشم هایم .... چشم هایت ....
از حرف ها پُرم:
ابری که یخ زده است از برف ها...... در همین حوالی آغاز ِخرداد ِ نود و یک ...
جبهه ی نبرد ِ واژه هایم : کاغذ ِ چروک و خط خطی... ....نفس نفس ... قطره قطره ....خشکیده نفسم .... دلم کمی باران میخواهد .... گاهی از تردید و مکث های میان ِ نوشتن و ننوشتنم در اینجا ، نفسم می گیرد ... می نویسم ... پاک میکنم ... خط میزنم.. آخر سر هم پای خاکریز تو ، چه جمله ها که شهید می شوند ... اما ملالی نیست ... گاهی اوقات توفیق حرفایم در نگفتن است ...
و حالا همین چند واژه ی مانده از نبرد درونم که به بیرون گریخته اند را ، پُشتش آیت الکرسی میخوانم تا نکند واج های بی صدایم دچار پیشامد بدی بشوند برای کسی....نفسی .....!
این چند وقت که به سجده می افتادم .... در سکوتِ سجده هایم ، جمله هایم را به سانِ طفلان ، مانند میکردم و بی قاعده میگفتم " مشهد....مشهد ... مشهد میخام....! " و بعد منطق و فلسفه جوانانه ام میریخت توی سرم که چطور الان سر امتحانا ؟ اخه کی الان میره مشهد که بتونی باش بری ؟ دانشگاه هم که هیچی برنامه نداره ... خانواده هم که الان نمیرن ... پس چته ؟ .... و آخر سر زیر اون همه منطق و برهان - قانع میشدم - دعایم را نیمه رها میکردم و سر از سجده برمیداشتم و سجاده ام را با چند تای همیشگی می بستم و میگذاشتم گوشه ی کمدم .... انگار یقینم یک پایش میلنگید ... تازه دارم میفهمم به چه چیزایی که یقین نداشتم و فکر میکردم دارم .... چراکه قطعا - مرتبه ی یقین - معنایش این نیست که با حساب دوتا دوتا چارتای دنیایی تفسیر شود ....
کاش تمام قامت ِ ایمانم ، بشود یقین !
- خبرش که میرسد شک میکنم برای حضور در همایش... عنوانش " شب خاطره کاروان پیاده ی اربعین " نجف تا کربلاس .... برای تصمیم گیری ، دلم را جمع و جور میکنم و با دلهره زخم هایش را نگاهی میاندازم .... با اضطراب و لکنت ...به ...به دلم می گویم ..می گویم : " باشه ... می برمت ! " .... به - بیقرار - خبر میدهم و نمیدانم چرا به او ... شاید ...... نه نمیدانم !
- از صبح میروم کتابخانه ، می نشینم روی میزی که خوب اشراف داشته باشم به ساعت دیواری ! ... تا عقربه حوالی ساعت ۵ ، مستقر شود ! ... اصلا آرام و قرار ندارم .... تمام چک نویس های درس ترمودینامیکم بجای فرمول های درهمش ، ناخودآگاه پُر میشود از نقاشی های سربند یا حسین ...طرح های حرم .... شمع .... پر میشود از شعر .....
- گوشی ام روی میز میلرزد ... روشن میشود .... قلبم هم میلرزد اما نمیدانم چرا ... پیام را که باز میکنم در جا خشکم میزند ...آ نقدر شوکه میشوم و گیج که نتوانستم کلمه های ساده اش را بفهمم ! ..دوباره میخوانم : " پنجشنبه مشهد میریم ، میای ؟ " ....................................

(فقط عکسش را گذاشتم تا این چند روز تا سفر، دلم با دیدنش آرام بگیرد .... شاید دل تو هم ... )
لبخند های از روی مهربانیِ گاه و بیگاهت را می بینم وقتی که باران ، " آه " می کشد بر شیشه ی قلبم ...... میدانی که از کِی قلبم شیشه ای شده ؟ نه ؟ ..... .امان...امان از لبخند های تو و گریه های من .... امان ...
مشهد ... همان خراسان را میگویم ! ... همون اسمه ! همون جای قبلی ... اما این بار برایم به غایت یک دل ، جنس سفرش فرق میکند.... به همان میزان که فاطمیه ی امسال .... لحظه لحظه محرم امسال ... و یا حتی کمیل های هر هفته بعد کربلا برایم فرق کرده ....
و این یعنی برکت ثانیه ها .... دم به دم جا بمانی میان لحظه هایت ... دم به دم زمین بیافتی ...دم به دم کسی دستت را گرم بگیرد .... دم به دم .... دم به دم ..... و انقدر لحظه ها برایت کِش بیاید که زندگی َت بوی همه ی خوبی ها را بگیرد ... برکت یعنی اینکه راحت نگذری از روزی های خاص ِ تقویمت ... و همچون یک طفل بازیگوش به سر سوزنی عشق را انگشت بزنی و بچشی .... بعد مزه اش بماند تهِ زبانت ... همین کافیست برای جنون ِ دَم به دَم ! برای انکه دَم بگیری.......... حالا دیگر همه اطرافیانت که نچشیده اند تو را نخواهند فهمید و متهم میشوی ! ... آرام باش ! آرام ....
نمیدانم به حساب دنیا و تقویم ِشمسی چقدر میشود که نرفته ام مشهد .... حداقل از تاریخ آغاز بلاگ نرفته ام که مشهد نوشتی نداشته ام ! اما قصه رفتن یا نرفتن نیست ...قصه طول زمان نیست ... .. قصه همان شبی است که براتِ کربلا را از سمت و سوی خراسان ،ریختند در کاسه گِلی ام ... و از قبل کربلا تشنه َش شدم ...تشنه مشهد ..... ...من رفتم کربلا و نرفتم مشهد ..... به هر دری زدم نشد برم ! ...
امسال ... میخواهم با قامت چادر "م" وارد صحن و سرایش بشوم ... نمیدانم میتوانم حواسم را پرت کبوترهایش کنم تا کمتر خجالت بکشم یا نه ..... میتوانم طاقت بیاورم یا نه ....
برایم خاص است ..... خاص....نمی دانم چرا اضطراب و اشتیاق روزهای قبل از سفر کربلا را دارم ..... حالا میفهمم برکت یعنی چی .... اینکه مقدساتت برایت - هیچ وقت - عادت نشود .... تکراری نشود .... چادرت .... مشهدت ..نمازت.. برایت عادت نشود ... اینکه با هر بار حس جنون ، دلت را به بازی بگیرد .... ....
دارم میروم مشهد ! مشهد را میشناسی ؟ .... مشهد ... مشهد ....نه همان مشهد همیشگی ! نه ! از همین الان همه ی حرف هایم را یادم رفته .... همه حرف هایم را که طومار کرده بودم برای عرض تشکر رسمی ! برای ترتیب یک پابوسیه آبرومندانه ...... !
آقا سلام !
فقط خاستم بگم خیلی وقته ....دلم لک زده بود برای سلام دادن رو به گنبدتون...بدون هیچ فاصله ای !

دلم لک زده برای های و هوی زائرانت ....برای ....برای شما دلم تنگه آقا !
راستی آقا آنجا آمدم دیگر از آن لبخند ها نزنیدها ... آخر همان لبخند ارباب بود که مر ابه این روز انداخته .... شما دیگر ........ ........................دست به سر میکنم ثانیه ها را مجال ِ انتظارم نیست ... همین یکی دو روز را هم نمیتوانم تاب بیاورم ... خیلی مشتاقم اما لابلای اشتیاق ِ بی حدم ، بی اندازه مُضطرم ...
چند پستی زده بودم درباره انتظار مشهدم (+) و ... اما من همان روز تولدم رفتم زیارت ......باز از روی کرم ، هدیه سالروز تولدم را روانه ام کردی ؟ من که گفتم شب ِ جمعه ای بود در کربلا .... آن هم که از شما بود ! ...
دلم آب شد ..... دلم آب شد ..... دلم .... دلم ....با همین پرچم سیاهت آب شد ....
خیلی وقته منتظرم .... خیلی وقته ........
- ساعت پنج عصر ، دانشگاه تهران، همایش " شب خاطره پیاروی اربعین" ، سمت راستم راحمه ، سمت چپم فاطمه .... سالن تاریک ِ تاریک است ... فقط چشمایت روی پرده روشن است به پاهای برهنه ..... قدم به قدم ....چقد کیف می دهد هر قدم که برمیداری میدانی یک قدم به حسینت ع نزدیک تر شده ای... و چقد حسرت دارد ما این همه قدم برمیداریم ... و فقط چرخ میزنیم ..چرخ میزنیم دور ِ خودمان .... قدم به قدم ِشان را به نظاه نشستیم ..... و تا وقتی که رسیدند و گنبدها روشن شد ... انگار ما رسیدیم .... عجب شوری بود ....عجب هروله ای ... عجب بی قراری هایی ... و چقدر قشنگ گفت حاج حسین یکتا : " فقط توی اربعینه که دلت یکمی اروم میگیره از دیدن کربلا .... که هیشکی آروم وارد حرم نمیشه ... کسی نمی تونه آروم وارد شه .... اینجوریه که دلت ... دلت ..... آه ... "
- راحمه ... چهل روز دیگر ... زائر پیاده .... فقط یادت نرود قرار بود باهم باشیم .باهم قدم به قدم برداریم بگیم یاعلی ع ..بگیم یا حسین ع ..... اما .... دیدی هنوز قدم برداشتن رو بلد نیستم .... نوشتم یادت نرود .... من رو ...بیقرارو ....... اونجا قدم به قدم .....
- دیوانه شو ....... عاقل بودن خیلی تکراریه ...... خیلی ............................
- باز بیا منو ببر...به گنبدی که بی کبوتر است.... یا پُـر از کبـوتــران بــی پر استـــــــــــــــــ ........
- همیشه از حرمت ، بوی سیب می آید صدای بال ملائک ، عجیب می آید!
سلام! ضامن آهو ، دل شکسته من به پای بوس نگاهت ، غریب می آید
- قال الله : کنلیاکنلکَ [ تو مال من باش؛ منم مال تو میشم ] ... ریحانه برای تو خدا ... .. ..
- خدایا به من بفهمان بی توچه میشوم .... اما ... اما نشانم نده .....
- دلم میخاد با تمام وجودم کلامم رو با سلام به اون کسی تموم کنم که خیلی زحمتمو کشیده ..خیلی .....
باهم زمزمه کنیم : السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام ........
- اگر هوای مشهد دارید این کلیپ رو ببینید - - اینجا کلیک کنید -- و - اینجا -
بعد نوشت :
- نمیدانم در شب لیله الرغائب پارسال که با دانشگاه رفته بودیم قم - کاشان ، چه شد که تمام برکت را بر رخساره امسالم پهن کردند....شاید یکی از آرزوهایم ....... رجب ...رجب ....
میشنوی انگار کسی میگوید " این الرجبیون ؟ " ... رجب ... امام رضا ع ... رجب ....شهادت امام نقی ع .....من ..من.... حرم امام رضا ع ... آخ .... رجب ...رجب ..... رجب ..........................................