بسم الله الرحمن الرحیم
ساعت از نیمه شب گذشته ....حرکت بی وقفه قطار روی ریل های آهنی ... تهران به مشهد ... مشهد ... همیشه عاشق این بودم که از پشت ِشیشه های پنجره ی قطار ، کویر را به نظاره بنشینم ... حتی آسمان را ....
ناخودآگاه زیر لب زمزمه می کنم یا ضامن آهو یا غریب الغربا حواست به منم هست؟ ... و انگار همه کویر روبروی چشم هایت میلغزد .... انگار آب ، کویر را می برد ...
آخرین واگن ... آخرین کوپه قطار ... اجتماع یک مُشت دل ِ تنگ ، فلَش را در لپ تاب میگذارم و حالا به مدد ِ صوت نامه الکترونیکی ، در این شب ِجمعه منتسب به لیله الرغائب ، بساط ِکمیل خوانی را ، راه می اندازیم ، آخ که چقــــدر میچسبد ...
سکوتِ شب ، های وهوی حرکت قطار روی ریل ها با صدای کمیل خوانی ِ دسته جمعی ما ، در هم آمیخته ...و حالا در جان ِ شب ، خواندن این فراز چقدر چشمانت را به خدا محتاج تر می کند : " یا نور المستوحشین فی الظلم ... "

فکر می کنی ای کاش همیشه دلت این گونه می لرزید ؛ آرام .... تاحالا هیچ وقت اینگونه کمیل خواندن را تجربه نکرده بودم ! ....خیلی خاص بود ...
و انگار دل ِمان نمی آید اوقات خوش ِمان تمام شود ، برای همین صدای زیارت عاشوراست که بعد از کمیل ، در ابعاد کوپه ِمان می پیچد ... دلم می لرزد ... و کسی در گوشم میگوید شب لیله الرغائبه ... آرزو ... آرزو کن ... چشم می بندم و حالا صدای حاکم - سلام دادن ها - ، دلم را می برد.... و فرازی که نمی دانیم به کدام سمت ، اما دست روی سینه هایمان میگذاریم و به نشانه ادب ، چشم برمی بندیم و خود را در میانه بین الحرمین رها می بینیم و میخوانیم " السلام علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام السلام علیک یا..... "
آرزو .... آرزو ....کاش ک ر ب ل ا .....
- جمعه ... جمعه ..... کتاب " کمی دیرتر " ( سیدمهدی شجاعی) را دست گرفته ام و میخوانم ... هر سطری که بیشتر میخوانم بیشتر لِه میشوم ... دیگر چطور میتوانم دَم بزنم از انتظار ؟ چه جمعه هایی که یادم رفت جمعه است و .... آخ که چقدر هوای جمعه ها غصه دار شده ....
- ظهر جمعه است ، بعد از یک همایش طولانی ، رفقا هتل می مانند و من از خدا خواسته تنهایی میزنم بیرون تا اولین سلامَم را روانه ی آقایم کنم.... باران گرفته ... نم نم .... سوار تاکسی میشوم تا حرم ... خیابان را که می پیچد ، گنبد ، جلوی چشمانم روشن میشود .... به شیشه جلوی ماشین خیره میشوم .... قلبم ... نزدیک تر میشود ... نمیدانم گنبد است که به من سلام می دهد یا ........ - باید - پیاده شوم ....پیاده بروم .... نه مثل ِ پیاده روی های تهران ، که می دویدی و پرواز می کردی؛ اینجا حس می کنی به پا هایَ ت وزنه ی سُربی وصل کرده اند، چسبیده ای به زمین و پا هایَت را به زمین می کشی…
باران شدیدتر می بارد ...... تمام قامتم خیس شده... اما هنوز آتشم ! ... درونم آتش است ... دست هایم حسابی داغ داغ ، زیر باران تکان می خورد ..... احساس می کنی سر تا پای وجودت را که گـُر گرفته از هـُرم حضور ، احساس نمی کنی کسی را در اغوش گرفته باشی ! احساس میکنی در آغوشت گرفته اند. گرم گرم! .. آخ که چقدر خوب است که بارن میبارد ...
صحن جامع رضوی .... باب الرضا علیه السلام ... میرسم به تابلوی اذن دخولت در حیاط ... اما من که میدانم اذن دخول تو ، گریه است .... و حالا باید واج به واجَ اذن نامه را زیر باران ، برایت گریه کنم .... و چقدر بغض َم تحریک میشود وقتی میخوانم : " اني وقفتُ علي باب من ابواب ...... " وقفت ... وقفت .... آخ ....

بی آنکه بخواهم ، خود را درمیانه مسجد گوهر شاد می بینم ، انگار چشم های خسته َم دنبال جایی باشد ... جنوبِ شرقی ِ گوهر شاد ... انگار قبل از تو دل های دیگری هم ، اینجا به اعتکاف نشسته اند......جنوب شرقی گوهرشاد..... همان زاویه عشقی که آنقدر تصورش کردم که ....... ... آنجا که می ایستم باز زانوهایم حس ِ بین الحرمین را دارد ... حس خیابان ِ بین الحرمین ....بین الحرمین ...
دستت را میگذاری روی حساس ترین و مرزی ترین نقطه وجودت ، یک احساس گمشده و غریب آهسته شروع میکند به جوانه زدن...سلام می کنی ، چشمت ، مست ِتماشای گنبد طلا میشود... و تاب ِ آن پرچم سیاه ............ شهادت است ... شهادت امام ِ مظلومم امام نقی علیه السلام .... تاب ِ آن پرچم سیاه برایت روضه میخواند .... میشود مصداق ِ روضه خوان !
گوشی َت را به زور از جیبت بیرون میکشی و زاویه ی دوربینَش را ناشیانه زوم میکنی تا از چارچوب عشقَت ، برای اوقات دلتنگی َت عکسی را بگیری تا ......

بو می کشی آنقدر تا که شش هایت پر شود از عطر حضور نگاه مهربان امام رضا علیه السلام .... و احساس تازگی ، تمام خسته گی هایت را فرا میگیرد...
- اَلسلام - را راوانه میکنم .... چقدر ..چقدر ..چقدر ....چقدر می چسبد .... می نشینی به دعا کردن تک تک رفقایت .... برا همه که دعا کردی نوبت خودت که میشود ، انگار زبانت قفل میکند و هیچی نمیتوانی به زبان بیاوری، تنها جمله ای که تو ذهنت میاید تا رو به آقا بگی همینه :
"خودت حالمو میدونی، من چی بگم ؟"
لال میشم ! فقط نگاهش میکنم .... زبانم باز در دهانم بسته میشود ....
دلم تنگ بود آقا ...خیلی ...خیلی تنگ ... ممنونم .... ممنون آقای رئوفم !
خودت را می سپاری به این آغوش و سیر می گریی و با خود فکر می کنی اینجا چه قدر صاحبخانه ها مهربانند....
دست می کنی توی جیب َت و هنذفری را بیرون می آوری و توی گوش َت فرو شان می کنی ... و حالا کسی اتفاقی از میان آن همه نوحه ، در عمق گوش هایت با سوز میخواند : " کربلا کربلا اللهم الرزقنا ... "
سرم را بالا می برم و گنبدش را - کودکانه - نگاه میکنم و میگویم " آقا ! خوب میدانی چه میخاهم .... خوب ... ممنون ! "
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (عليه السلام)
السلام علیک یا معین الضعفاء و الفقرا...
السلام علیک ایها الصدیق الشهید...
- خاص ترین مشهد زندگیم بود .... به شدت چسبید ! بگذریم ..... در این سفر حرف های زیادی مستتر است که قابل به ذکر نیستند . الهی شکر
- فرصت تمام میشود و من هنوز اندر خم کوچه های خود مانده ام ...
- دیگر کجا دلت آرام میگیرد ؟
وقتی غروب ِ جمعه ای
میان خیمگاه ارباب ،
برایت ؛
روضه ارباب خوانده باشند ...... ؟
- اللهم ارزقنا کربلا ....
- قابل توجه خواهران علاقمند به همکاری با گروه جهادی خادمان ِ وارثان زمین ، واحد خواهر جهت بهره گیری بیشتر از نیروهای دلسوز و توانمند دعوت به همکاری می نماید . ( کلیک کنید )