بسم الله الرحمن الرحیم

از وقتی چفیه ی کربلا ، شده سجاده ی اوقات ِ خوش ِ نمازم ......از وقتی تسبیحم ، شده تربت ح س ی ن ، از وقتی سربند ِ " یا اباعبدالله الحسین ع " ، همان سربندی که آنجا به نشانِ - کاروان عاشقان - را به چادرهایمان سنجاق میکردیم ، در نماز ، روبروی قنوت ِ چشم هایم هست  ، از وقتی که پارچه سبز حرم حسین ع و آن تکه پارچه قرمزِحرم ِقمربنی هاشم ع ، نشسته اند کنار مهر ِ نمازم ..... از همان موقع که همه ی آنها روی سجاده ام جمع شدند ،  سجده هایم دیگر بوی کربلا میدهد .... حتی وقتی که چشم هایم ، اهل  و درگیرِ پایتخت شده باشد ... حتی وقتی چشم هایم هجوم ِ دست ها را به شش گوشه فراموش کند ... به یکباره ابعاد سجاده ام  مرا می برد .... می برد  در شلوغی های زیر قبه .. گفتم قبه .............آخ ! ... قبه ی حرم اربابم ح س ی ن  ....

   و حالا این سجاده ام رسیده به تربت ِ " هوتبان " ... روی حصیر ِ همیشگی روستا ... ...

  سجاده ی عشق ... سجاده ی کربلایی ام ...

 

  از درد تا مرهم .....از شوق تا نفس...
از خواب تا هوش ....
از بغض تا باران....
از مرگ تا رهایی...
از یک تا دو !
از من تا او....
تا ما..........
        آنقدر مخیله ام پُر است از کلام های داغ ! آنقدر دفترچه ذهنی ام سیاه شده با لحظات ناب ِ جهادی ... آنقدر دلتنگم ..دلتنگ ِ لحظات ورود به بین الحرمین ... دلتنگ ِ حرم عباس ع ...دلتنگ ِ بقیع ....  دلتنگ ِ سکوت حرم امیرالمومنین ع .... دلتنگ جنوب شرقی مسجد گوهرشاد رو به گنبد علی بن موسی الرضا ع ...آنچنان که فقط دلم میخواهد بی ملاحظه واژه هایم را بریزم  بر صحنِ اینجا ....آخر نمیدانم چرا  احساس میکنم این داغ بودن ها، فقط با نوشتن آرام میشود ... مشتاقم تا بنویسم ...  ....اما احساس میکنم باید یک مدت –  نمیدانم چقدر  -  با خودم خلوت کنم .... حالا که نوشته هایم را دیگر خودم ، صاحب نیستم ...حالا که شده ام راوی !  حالا که با نیت مینویسم ... حالا که شده ام روایت کننده  لحظات ِ خوش ِ روی زمین .... به خلوت نیاز دارم ...... سکون وسکوت میخواهم تا هر وقت یقین پیدا کردم  دست نوشته هایم ،  فایده دارد و او میخواهد ... ...برگردم تا باز بنویسم  .... شاید خیلی زود ...شایدم .....

 

فک نمی کردم در  هجوم خاطرات جهادی نوروز، در قعر این قیل وقال های درونی ام ،در میان ِ تمام دقایق ِ پیچ در پیچ حیاتم و این ویترین ِ کذایی .... ننوشتن را در این مقطع ، ترجیح دهم ... اگر صلاح بر نوشتن بود برمیگردم ... انشالله .

 

کاش همیشه و هنوز
شب عشاق را
سپیده دمی در کار نبود ...

 

-کاش یکی از گوشه های دنج ِ حرم خراسان ، نصیبم میشد برای این لحظاتِ خیسم ...


 

-منو  از  نظرات ، عقاید ،جمله ها و راهنمایی هاتون دراین دوراهی  ، بی نصیب نزارید ....حتی از خوانندگان خاموش و گمنامی که اینجا حضور داشتند اینو میخوام...کمکم کنید ! ...

 دعام کنید

یا زهرا س




بعد نوشت ( درد نوشت ) :

با زهرا در تاکسی نشسته ایم ، ترافیک است و نزدیک غروب ...حرف  هایمان بی مقدمه از ایوان طلای نجف مَدَد میگیرد ... زهرا از نجف میگوید ... اینکه فقط میخواهد این روزهایش را آنجا باشد ...دلم تنگ میشود ... کلاممان میرسد به سفر پیش ِ روی کربلای گروه جهادی ِ مان  ... آخ ... دلم تنگ ِ تنگ میشود .... حرف میزنیم اما بازم میرسیم به نجف ... غروب است ... حالا چشم هایم ، یادِ گلدسته های زمین گیر ِ نجف می افتد ... گوشیَ م زنگ میخورد ، به زهرا میگویم شماره را نمیشناسم .. با تردید ، گوشی را برمیدارم ... 


- بله !! ... بفرمایید .. الو ... الو .... بفرمایید ...

- خانم  ِ ...

- بله خودم هستم ... ! بفرمایید ... شما ؟

- از حج و زیارت دانشجویی تماس میگیرم ، خانم شما اسمتون دراومده ... تا فردا حتما گذرنامه رو بفرستید .. و..

- بلــــــه !؟ ببخشید آقا ؟ شما مطمئن هستید من ؟ ینی قطعیه ؟ ینی دوباره قرعه کشی ندارن ؟ ینی .. ؟ 

- بله خانم .. هشتم تیر حرکته ، برای نیمه شعبانم اونجاییم .... از نجف تا کربلا هم " پیاده " میریم ... برای اطلاعات بیشترم با ...

- آقا ... یادداشت میکنم بفرمایید ... آخه من ... آقا ... ( جانـَم ، درد می گیرد ... )

- فقط مدارکتون رو تا فردا بفرستید ....خدانـگهـدارتون .

- خـُدا حا فـ ــظ   ...


 ..... و صدای بوق ِ ممتد ِ پشت ِ خط تلفن که میپیچد بین ِ بوق های ممتد ِ ترافیک ِ شهر ....

خواستم این چند لحظه ام را در " ویترین ِحیاتم " داشته باشم .... لحظه هایی که ...

هیچ ... همین .


غروب ِ سه شنبه 29 فروردین سال یکهزار و سیصد و نود و یک

 

+تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:34 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یک جای دلم...
یک جای دلم،باران می‌آید

     هیچ کدام از خیابان ها و حتی کوچه پس کوچه های بی مهرِ آسفالت شده ی تهران برایم ، جاده های گرم  ِ   خاکی ِ جنوب ِ کرمان نمی شود ....  از تهران ، دلتنگ آن قطعه خاکی بودم که در جهادی تابستان ، به هنگام غروب ، رویش نشستیم و بچه ها روضه خواندند... همان روزی که اشک هایشان روضه مجسم شده بود برای ما ... 

و آن روز بواسطه زمزمه ی حنجره ی بچه ها ، بوی کربلا در روستا پیچید ... و پنجاه و هفت روز بعدش ، بواسطه ی دعای همین بچه ها ، من در راه کربلا بودم ... منی که هنوز باورم نیست بر این سفر ...  

    امسال ، آمده بودم  جهادی تا .... هیچ !

  روز اول ،  بچه ها سرشار بودند از شور و هیجان ...هر کدامشان یک خبری را با آب و تاب تعریف می کرد ... که کسی گفت : 

 - خاله  اجازه ! مسجد ( حسینیه ) درست کردیم ...

- خاله میدونی کجا درست کردیم ؟ ...

- خاله امسال کل روزهای محرم ما اونجا جمع می شدیم ...روضه میخوندیم ... تازه خاله ، شب ها نذری هم میدادیم بهم دیگه ...

- خاله اجازه !  این اولین سالی بود که اینجوری مراسم داشتیم

 - ولی خاله محرم که تموم شد ...دیگه کسی اونجا جمع نشد ... سقفش رو باد خراب کرد ...دیگه کسی درستش نکرد ...

-  خاله میدونی کجاس ؟ ..خاله همونجایی که دفعه قبل نشسته بودیم روی زمین و گریه میکردیم برای امام حسین ع  .....

 

باورم نشد ...

 رفتیم ... باورم نمیشد ... .. همان گوشه ی دنج ِ روستا بود .... همانجا که دفعه پیش رفتیم و مطمئن بودیم صدایمان را کسی نمی شنود ... ...

  حسینیه ی ساخته شده توسط روستاییان هوتبان - اردوی جهادی نوروز 1391

 حتما بر قامتِ این ستون ِ چوبی هم که آسمان را نشانه گرفته ، پرچم یا حسین علیه السلام  ، دل می بُرده ..  آن هم چه دل بُردنی  !

رفتیم داخلش .... سقفش خراب شده بود ، بچه ها شروع کردند به خواندن ...

سعی کردم تصور کنم  ، شب های مُحرمی را که اینجا بچه ها سینه زدند ... شب هایی که توی این سکوتِ کویر ... توی این بیابانِ خشک ...  ...زیر وسعتِ این آسمان ...  صدای یا حسین گفتن هاشون بلند میشده...

راستی کاش ...مُحرم ...منم اینجا بودم ...  

 حسینیه ساخته توسط روستاییان هوتبان - اردوی جهادی نوروز 1391 

چه عزاخانه ی خلوتی  .................. چه میگویم من !

  چه عزاخانه ی پُر میهمانی ... مگر میشود این دل های زلال ، حسین ِشان ع را بخوانند ... کسی از اینجا با عبای سبز  رد نشود ...  مگر میشود مادرم  در تاریکی این شب ها ، بر کربلای حسینَ ش ع اشک نریزد ...حتما این حرف های مرا به حساب حال ِ ناخوشم میگذارید نه ؟ ... چه بگویم ... ملالی نیست !

    چه عزاخانه ی ساده ای ... وقتی ستون های عزاخانه ات از چوب باشد و درهایش از پرده  ، وقتی نذری نان و خرما بدهند ... وقتی چادرهای خانمها خاکی میشود  ... وقتی که ..... آخ  که چقدر اینجا بوی یاس میدهد ...

 .....فاطمیه .... چقدر در و دیوار کپر های اینجا ... چقدر بیابان و غُربت اینجا .... چقدر سکوت و نیمه شب های اینجا ... آدم را هوایی می کند ...

کاش این شب های فاطمیه ... آنجا بودم ... در همان حسینیه ... همانی که بچه ها می گفتند باباهامون باهم جمع شدند و درست َش کردند ... همانی که می گفتند مامان هامون نون می پختند نذری می دادند ...

دلم روضه ی مادر میخواهد ...

  حالا ما در میان این اسکلت برهنه ی چوب ها ،در معرض این وزش تند ِ باد ... گرد نشسته ایم ، بچه ها از محرم متفاوت امسال ِشان ، یک روضه تام را به عاریت گرفته بودند ... زمزمه ..زمزمه ...

    - دلم همان جایی را میخواهد که ما بلد نبودیم چیزی برای بچه ها بخوانیم ...اما اشک ِ آنها ما را به قعر ِ ویرانی می بُرد... به قعر ِ نداری ... به نقطه استجابت  ! ... همان هق هق های پرسر و صدای کودکانه ِشان که بغض های ما را تحریک میکرد ... همان کلام های طفلانه ِشان که فهم ما را زیر سوال می برد .....

 اشک ِ بچه های روستای هوتبان - اردوی جهادی نوروز 1391 

       صحنه های درد روبرویم است ... همان وقتی که در روستاهای دیگر ، دنبال باقی رفقا میرفتیم  ... همان وقتی که سوار میشدند و اوج استیصال ، در رخسارشان هویدا بود  ... وقتی که خیره میشدیم در چشم هایشان و جویای علت ؟ ... فقط کلمه های مُقطع و جمله های درهم شکسته بود که میریخت در میانِ مینی بوس ... اینجا کجاس ؟ اینا کین ؟ .....

   آدمی وقتی که ریز میشود در این سادگی ها ... در این کم داشتن هایشان ... آنوقت است که به مرز ِ " یاد گرفتن " نزدیک خواهد شد ... خوش به حال رفقایی که دل ، خوش نکردند به این پوسته  کذایی و آنچه که می بینند ...خوش به حال ِ رفقایی که ژست ِ معلمی ، حواسشان را پرت نکرد ... ... و خواستند که بفهمند ...  سرسری ندیدند ... ریز شدند ... 

   میدانی ، آخَر ریز که  شوی تازه رگه های طلا و بــِکر  را میانشان حس میکنی ... تازه میچشی ...  و اینجا نقطه عطف جهادیست ! ... اینکه تو در تهران با این همه ادعا ، آب شوی ...

   به خدا سوگند آنجا در همه لحظاتت داری خُرد میشوی .... خُرد... له میشوی ...  از آن له شدنی هایی که نتوانی دیگر نفس بکشی ...

    در این چند سفر ، غبطه خورده ام به بچه هایی که دورَم بودند و وقتی برگشته ایم به تهران ، شروع کردند به تراشیدن خودشان ...به وضوح تغییرشان را دیده ام ! تراشیدن هم که میدانی یعنی چه ؟ تغییر توام با سختی ...تغییر شکل دادن...ترک ِ عادت ...ترک ِ عادت .... باور کن تراشیدن کار آسانی نیست اینکه بخواهی از خودت ، خود ِ دیگری بسازی ! سخت است ... سخت ...

 و من هنوز می ترسم دست به تیشه بزنم ... چه برسد به ...

   منی که فقط له شدم ... هنوز درگیر -نفس ِ پوچم - مانده ام ... هنوز گیرم ..گیرم ... قبول ...نَفسم چاق .. نفسم سرکش ... غبطه خوردم به آنها ...که نه مثل من که فقط به سان ِ یک دانش آموز ابتدایی ، فقط درد ها را هجی میکنم و می نویسم ِشان .... نمیدانم کِی دست می کشم از این نوشتن های بی سرانجام ... کاش... .....

اعوذ بــ الله مِن شرّ نفسی

 

این شب ها روضه ی مادر ...

مرا یاد ِ شب های جهادی ِمان  میاندازد ... یاد ِ لحظه های بعد از نماز مغرب ...یادِ زیارت آل یاسین ها.... یاد ِ وقتی که تازه یاد گرفته بودیم باهم  بخونیم : " اغیثینی یا مولاتی ........... "  

 

این شب ها ، من فقط دلم میخواهد زیر آسمان ِجنوب ِ کرمان باشم ...... خاک ... خاک ... خاک ... دلم میخواهد بچه هام برایم روضه بخوانند ... کاش فقط جایی باشم که این همه نگاه سنگین ِمردم  شهر نشین ِ متمدن ! آزارم ندهد ... جایی که در و دیوارش عزادار باشند ... جایی که ...

 راهی‌ام
از جنوب ِ بغض
تا شمال ِ های‌های

شانه‌ام ولی
شکسته است... مدام به در و دیوار میخورم ... شاکی ام از نَفس ِ سرکشِ آپارتمانی ام !

 

سَفـَر،مجالِ نپوسیدن است
خواهم رفت ...

 


-  تازه دیشب ، لابه لای روضه های مادر ، فهمیدم چرا از بین الحرمین ،اون سوغاتی رو گرفتم ! ...

 - کاش ...کاش .... با همین همراهان لحظات ِ خوش ِ  نفس کشیدنم ، .... بریم ...بریم بقیع ! .... هوای روزهای بقیع زده به سرم ...

- دعا.... دعا ...........

...


برچسب‌ها: اردوی جهادی, جهادی نوروز 1391, عزاخانه حسین ع, ایام فاطمیه
+تاريخ جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:43 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

  ساعت به وقت تحویل سال - گروه جهادی خادمان وارثان زمین - قبرستان روستای هوتبان  - نوروز 1391

    ساعت دو و سی هشت دقیقه نیمه شب  ...

    به حساب ِ دنیا ، چند ساعت دیگر ، سال رقم میخورد میشود یک هزار سیصد و نود و یک ... نمیدانم در این هجوم ِعددها، یک سال از عمرمان کم خواهد شد یا یک سال جمع میخورد رویش !

   دلم میخواهد ثانیه های اینجا را نفس بکشم ! حتی همین نیمه شبی که چند نفری بیدارهستیم مقوا و سکه و سیر و  چه و چه بسته بندی میکنیم برای سفره ی هفت سین فردا ...

  قیچی را گرفته ام ، زر ورق ها را برای سفره بُرش میزنم ... سال نود ، بَرق میخورد روی زر ورق ها ... سال نودِ من ... ! سال نود ِ ریحانه ... سال نود بچه های وارثان ... سال نود بچه های کربلا کاروان عاشقان ! ...  

یک لحظه میگویم  اگر جهادی نبود ! ... میترسم ... بُرش کاغذ ها را ادامه میدهم !

 تهیه سفره هفت سین روستاها - شب اول قبل از تحویل سال 1391 - اردوی جهادی

    دلم میخواهد خلاصه کنم همه روز های پُر درد سال نودم را ... نمیشود ! ... آخر نمیدانستم روزهای سال نود من ،  وام دارخواهند شد ... وام دار حسین - علیه السلام - ...... نمیدانستم در خیابان منتهی به بین الحرمین – من - خودم زمزمه کنم  شاه بیت ِ "  بر مشام میرسد لحظه بوی کرب بلا ... " را ...

 نه ! من نمیدانستم ...

 بیست و هفتم آبان ماه سال نود ... وقتی نفس هایم سنگین شد ، تا به نفس نفس افتادم  در خاک ِ بین الحرمین ...

و هفتم آذر ماه وقتی که ..........مادرم ...آخ .... مادرم ............

 

 روز های سال ِ نود من ...

بوی عشق گرفتند

حرف ِ من تمام !

 


 

     با کلی جعبه و مخلفات ، همه وارد مینی بوس شده ایم  ، قرار است در 4 منطقه مراسم تحویل داشته باشیم ، تقریبا همه بچه ها پیاده شده اند ، میرسیم منطقه آخر ...روستای هوتبان ... خلوت است ... خلوت تر از همیشه ! ساعت هفت و چهل دقیقه صبح است ... جویا که میشویم میفهمیم رسم  دارند اهالی سر تحویل سال بروند قبرستان ! ... یخ میزنم  ...جعبه ها را میگذارم روی زمین و حالا به چشم های همان چندتا بچه ای که دورمان را گرفته اند خیره میشوم ! ..

    نمیدانیم چکار کنیم ...مستاصل ..مستاصل ...  در مینی بوس مینشینم ! روی صندلی تکیه میدهم ! بغض خفه ام میکند ...... سعی میکنم روستاهای دیگر را تصور کنم و شور وحالشان را ...  فکر نداشتن آن لیاقتی که خُدام با وارثان زمین  پای یک سفره بنشینند دیوانه ام میکند... همه دمق شده ایم ... سکوت است ...مینی بوس خاموش گوشه ی روستا کز کرده ... روستا هم خلوت ... بی صدا ....

    ساعت نزدیک هشت ...یعنی چهل وچهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه دیگر تحویل میشود !  تصمیم گرفته میشود برویم به سمت قبرستان که گویا فاصله زیادم هست ... وحالا چشم های من که ثانیه ها را میشمارد ... وارد جاده ی خاکی شده ایم ... کویر ..کویر .... کم کم دیگر هیچ چیزی نیست به جز خاک های خشک و ترک خورده ... ساعت از هشت ونیم صبح هم میگذرد ... قلبم .. شور و شعفی در مینی بوس جاریست ... با بلندگو مولودی پخش است ..تصاویر پشت شیشه مینی بوس سریع حرکت میکند ... کمتر از 12 دقیقه دیگر تحویل سال است و ما هنوز در دل ِ کویریم ...

    یقین میکنیم که در مینی بوس سالمان تحویل بشود ... راننده همچنان گاز میدهد و ما روی صندلی ها روی ناهمواری های جاده بالا و پاین میپریم !! از احساس پُرم ... از هیجان ... نگرانی ...شوق ...بغض ... نمیدانم ! اما هرچه هست دلم همین کویر و خشکی و وسعت اسمانش را میخواهد که همینجا مهیاست ! ...

تویی و جاده

تویی و خاک

خاک است و خاک

تویی و تو

اشک است و خاک

تویی و عشق

خاک است و نخلستان

تویی و دلتنگی

تویی و اشک

تویی و گرد و خاک ............. 

رقیه کنارم نشسته ... چند دقیقه دیگر تحویل میشود ... شوخی هایمان به راه است ... جعبه ی اقلام هفت سین را دونفری گرفته ایم ! ...دل های آشفته را فقط نور ، رام میکند ....  قران را در هیاهوی حرکت مینی بوس  باز میکنیم ! و حالا یک مشت نور میریزد روی قلب هایمان ... آرام میشویم !

باورم نمیشود  !!!!!  در دل ِ کویر ، چند قبر و جمعیت ِ متراکم شده ی یک روستا ، روشن میشود... ما رسیده ایم ! هنوز تحویل نشده ... از اتوبوس میریزیم پایین .. هفت و هشت دقیقه مانده تا تحویل ... سفره و همه ی انچه که اماده کرده بودیم را در فاصله چند دقیقه میچینیم ... هیچ کس از اهالی روستا به سمت مان نیامده ...... اما کوچکتر ها دورمان را گرفته اند ! ...

 چیدن سفره هفت سین در سه چهار دقیقه - قبرستان روستای هوتبان - مراسم تحویل سال 1391 - گروه جهادی خادمان وارثان زمین

    میدَوَم به سمت قبرها ... با نهایت تعجب گروه زن های روستایی را میبینم که همه مشکی پوشیده اند و چشم هایشان سرخ است ... دور قبری حلقه زده اند ، مینشینم کنارشان ، گمان میکنم تازه فوت شده ... اما اینطور نبود ! ... دو سه دقیقه مانده به تحویل ... با لبخند ،با دستم میزنم پشت یکی از خانم ها ... سبزه سر قبرشان را برمیدارم و میگویم یالا اونور ... انگار تردید داشته باشند ... باز تاکیید میکنم و میگویم بابا سر تحویل ساله ! بیاید اونور... پاشید ...پاشید یالا .... و انگار تا به تک تک شون نگم کسی از جاش بلند نمیشه ... سبزه اشان را برمیدارم و میدَوَم به سمت سفره ِمان و میگذارم روی سفره تحویل سالمان ...( همان عکس اول پست ، سبزه روستای هوتبان که دارد میرود سمت سفره) ...حالا سفره دوتا سبزه دارد ...  چقدر ترکیب سبزه تهران با سبزه روستای هوتبان قشنگ میشود !

     خانم ها کنار سفره جمع شده ا ند ... اما چندتا قبر انطرفتر هنوز چند تا خانوم نشسته اند ... تا میایم صدا کنم ...از ان طرف صدای بووف ِ تحویل سال میاید ... دلم ...دلم ... خدایا.... ذوق میکنم ، دست هاییشان را یک به یک میگیرم و شروع میکنم به روبوسی کردنو تبریک عید .... آنقدر دست هایم را گرم فشار میدهند که آب میشوم ... صمیمتی که بی حساب روی خاک های ترک خورده ی آنجا ریخته بود را دوست داشتم ! ...و چه لحظه تحویل سال پر شور و نشاطی ... چقدرشگفت انگیز ... چقدر دوست داشتنی ! ...

 مراسم تحویل سال 1391 - قبرستان روستای هوتبان - اردوی جهادی وارثان زمین

از بچه ها ... خانم ها ...دیگر کسی میان قبرها نیست ... همه دور سفره جمع شده ایم ! برنامه شروع شده ... حواسم پرت لبخندهای خانم های روستایست ...  

یکی از خانم های روستایی بینشون با صدای بلند میگه : خانوما پاشید شاد باشید لباسهای سیاهتون رو دیگه دربیارید ...

میروم در جماعت بچه ها ...ترغیبشان میکنم به جیغ و فریاد ... چقدر درهم آمیختن جوانی ام با کودکی اشان ، بهم میچسبد ... دلم میرود برای هر لبخندی که میزنند ... دلم میرود برای صدای خنده اشان که بلند میشود ...

طعم ِ خوش ِ شیرینی عید روستای هوتبان ، وقتی در دستان کوچک همه بچه ها شیرینی باشد ، چقدر لذت بخش است ... شیرینی ....شیرینی .... !

 مراسم تحویل سال نوروز1391 - گروه جهادی خادمان وارثان زمین - قبرستان روستای هوتبان

 با یکی از دختران جوان ، مشغول صحبت میشوم......رها میشویم روی خاک ها ، حرف که میزنیم کم کم تولد حلقه اشک روی چشم هایش ، بغضم را تحریک میکند ... از رابطه اش با خدا میگوید ... از اینکه ... چقدر شرمنده است ... از اینکه میخواهد به خدا قول بدهد ... از اینکه چقدر امام رضایش را دوست دارد ... دستم را میگیرد... انگشتر فیروزه  یادگار مشهدش  را درمیاورد و انگشتم میکند ومن در میمانم در این سخاوتِ آسمانی اش ... چندبار درمیاورم تا برش گردانم با اخمی ، دوباره بهم برمیگرداند و میگوید این عیدی من به تو ... هر وقت دیدیش یادم کن ! ...

 

مراسم تمام شده ...

چَشم های بی نصیبِ من در پی نگاهی ...

کوچکی خودم را می بینم در یک دشت ِ وسیع ِ خشک ... آسمان را می بینم و ابرهای درهم ... آفتاب داغ ... دلم میخواهد تمام دشت را بدَوَم.............

 با بچه ها شروع می کنیم به دویدن ...آن طرف زمین برهوت که میرسم ..دم پایی های جامانده ام گوشه  خاک ها مرا میخنداند ...... سکوتِ کویر ، با صدای نفس نفس زدن های مان شلوغ  شده است  ... نفس نفس .... 

اینجا آسمان به زمین چسبیده است... باور کن !

 


- نه تنها بهترین تحویل ِ سال  ، بلکه بهترین لحظات زندگیم رو داشتم ... الحق که لحظه تحویل در بهشت بودم ... ...  ( + )

تو آسمونِ پُر غبار ، ستاره رو نمیشه دید ....اما شبا توی ِ کویر .... حس ِ عاشقی ، آدمو دیونه میکنه !

- فکر میکنم از الان باید شروع کنم برای دعا کردن ... اللهم ارزقنا " جهادی "

 


برچسب‌ها: اردوی جهادی, جهادی نوروز 1391, خادمان وارثان زمین, خاطرات جهادی
+تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:37 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

  سنگر رفاقت - راهیان نور - اسفند 1390 - دانشگاه علوم و تحقیقات

   همان طور که من و شما ملتفتیم ، روز بیست و سوم اسفند سال یک هزار سیصد و نود که ما از راهیان نور رجعت نمودیم به شهر ِ شهید پرور تهران ! روز بیست ششمش رهسپار میادین جهادی گشتیم ! و این دو روزی که فاصله بود میان این دو سفر، آن چنان اعمال شاقه ی بسیاری فرو ریخته بود بر فرق سرمان با آن حال سرماخوردگی ! که فرصت کتابت حواشیح سفر جنوب - میقات پابرهنگان- ، بر ما حاصل نگشت !

   از آنجایی که دلم نمی آمد حتی واژه ای از خاطراتِ خاص ِ این روزهایم در جوار رفقا ، از قلم بیافتد ، گوشه ای از آن را از فایل های خاطراتم جدا کردم تا اینجا بماند و بماند .... تا یادمان نرود لحظه های خوش عطری که کنار هم داشتیم !

- گرچه بر خلاف سفر سال گذشته ، بر  ظاهر این سفر  نقد های بسیاری داشتم  و مواردی وجود داشت در اجرا که اصلا شایسته این سفر نبود ، ولی با همه این ها ،  این سفر به نوع خود برایم خیلی خیلی خاص بود ، به موجب اتفاقات خاص و دوست داشتنی که برایم افتاد ...... وچیزاهایی که از آن عمیقا دریافت کردم  و یاد گرفتم! ...

 
در - ادامه مطلب - حواشیح سفر راهیان نور در جوار سه فقره از بهترین رفقا ! + یک ورودی جدید !!

 - دوستان عزیز ، کسانی که رمز ندارند ، در صورت تمایل کامنت بزارند تا بهشون رمز رو بدم .

 


برچسب‌ها: راهیان نور, میقات پابرهنگان, خاطرات دانشگاه
ادامه مطلب
+تاريخ شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 16:6 نويسنده - کعبه ی دل - |

 بسم الله الرحمن الرحیم

   باران ِ این غروب های منتسب به جهادی ،  طعم ِ نگاه ِ تو را می دهد ... حتی اگر در سکوت ، فقط صدای موتور مینی بوس بلند باشد ... دوست دارم خیس باشم .....یک باران زده ی دل گمشده !   بوی باران ِ تازه ی چَشم ها را دوست دارم ... بخصوص وقتی که آسمانش تو باشی ...باور کن ....

اردوی جهادی نوروز 1391 - گروه خادمان وارثان زمین - دشت مهران

 من به خودی خود ساكت نشده ام ...

آرام نشده ام ...باور کن در حراجستان  ،دلی دارم پریشان ......

درد و داغ ِ عصاره ام را از میان قلبم - همان دهلیز معروفش - كشیده اند كه اینطور ساكتم و آرام ..

اگر میخواهی ساكت ترم كنی و آرام تر .. برو ..  

 آخَر ،جانم گــُر گرفته در این هوای ِ سرد ِ شب های تهران  !

       من بچه شده ام ! نمیخواهم بشمارم چند روز است برگشته ایم .... دلم میخواهد به واحد ِ ساعت بشمارم ...حتی به لحظه ...لحظه ... لحظه ...  آخر لحظه لحظه دارم درد میکشم ! میفهمی ؟

    چند لحظه گذشته از رجعتمان به شهر ؟ چند لحظه مانده تا بیایی ؟ آخر من اصلا انتظار کشیدن بلد نیستم که اگر بلد بودم الان حساب ِ لحظه ها دستم بود آقا ...

  آخر مگر این جهادی چه بود که به شما ختم شد ؟ آنقدر که تازه روز  ِ آخر با تلنگر رفیقم فهمیدم ! اتفاقات کلاسم را نادیده گرفتم ...همه نجواهای اطرافم را ...حتی فِلـَشم را !  

 از  روز اول برگشتنم ، نخواستم بنویسم که داغ بودم ! ...به همان قدر داغ بودم که اگر میآمدی و سلام میکردی  ..... و بعدش با چند ثانیه مکث میپرسیدی " خوبی ؟ "  ... به همان غایت منفجر میشدم ! ... نخواستم هرچه می آید بنویسم ! ... اما ...


   چمدان ِ جنوب هنوز گوشه اتاقم است ... فقط دو روز فاصله است میان بازگشت جنوب و سفرم به جهادی ...

  چشمان ِ پدرم را که میبینم تشنه میشوم برای در آغوش کشیدنش ! ... از جنوب که برگشته ام رضایت میدهند برای آمدنم به جهادی ... به چمدانم لبخند میزنم .... به چفیه کربلا همانی که شده سجاده ام  ... به شال عزای نجف ... چمدانم ... چمدانم ....

   - جمعه ، بیست و شِشُم اسفند ِ هزار و سیصد و نود ، در تونل توحید گیر کرده ایم ترافیک وحشتناکی است  ، ساعت نزدیک هشت صبح – موعد ِ قرارمان در ترمینال – است ،در  دلم غلغله ای به پاست ، دستانم یخ کرده !  چندباری با بچه ها تماس میگیرم که من توی راهم ، با اینکه میدانم و یقین دارم که همیشه چند ساعت تاخیر داریم اما فقط یک لحظه فقط یک لحظه فکر اینکه نکند من جا بمانم دیوانه ام  میکند! برادرم کنارم نشسته ... نگران نگاهم میکند ... حرفی نمیزند ...

گفتم برادرم ... چقدر دوست داشتم همراهم بیاید ... به قربان مردی اش بروم که او جهادش را در خانه پذیرفت ... بهم گفت " اگر من بیام پدر و مادرمون  تحویل سال  تنها میمونن ..نمیتونم ! " و من شرمنده نگاهش کردم و تشکر ... همیشه برایم بزرگ است ... هیچ وقت ادعا ندارد ... ساده ..ساده ... و من عاشق این برادری اش هستم !  ...

   چمدان را می اندازد کولش و میدود به سمت انجایی که بچه ها هستند ... میگذارد روی زمین ... و از من  خداحافظی میکند ... نفسم بالا نمیاید ... دو سه نفر از بچه ها دورم جمع میشوند و آب میدهند بهم... و چه کسی میداند فقط لحظه ای فکر کردن به اینکه جا بمانم ، مرا به این روز انداخته ! فقط بیست دقیقه دیرتر رسیده ام  !

-   بعد از سه ساعت تاخیر حرکت میکنیم ... حرکت میکنیم ....

 کاروان جهادگران خادمان وارثان زمین - نوروز 1391

ریحان ... بازهم ...

حتی فکرش را هم نمیکردم ... موتور اتوبوس ، روبروی گنبد آبی جمکران خاموش شود ! ...  نماز ظهر آخرین جمعه سال َم ،روی سنگ های مسجد ِ جمکران ... آخرین نفس های جمعه سال َم در هوای ِ جمکران.... آخ ... ....... فکرشم را هم نمی کردم در آخرین جمعه سال ِ 1390 ، دل ِ من هم  لا به لای ...................................  آخ که چقدر باصفا بود !

-  به زهرا زنگ میزنم ... برایش میگویم چقدر جایش در کنارم خالیست ....

   جمعه ... جمعه ... هذا یوم الجمعه ... میشنوی چه میگویم ؟ ...

   انگار تمام لحظه های این جهادی ِمان بوی جمکران گرفته بود ... و همه روزهای ِمان واج های جمعه را به عاریت گرفته بودند .... سوگند که ...... چه میگویم من ! ... سوگند به چه کارم می آید ...

    وقتی جیم را بگذارم اول صفحه ام ... وقتی قلمم بازی اش بگیرد و دیوانه وار بنویسد ... جمعه ... جمکران ... جهادی ... و باز بنویسم ... جمعه ... جمعه ... جمعه .... جمکران ... جهادی ... جهادی ... جمکران ... جهادی ...

 از مسجد که بیرون میایم صدای بلندگویی پخش است ، گروهی نشسته اند روی زمین ! چشمانم ...خدای من ... . خادمان هستند .... خادمان ِ وارثان زمین ... رو به قبله .... گم میشوم لا به لایشان ....

    خدایا..........  چه توسل شیرینی ! چقدر دل هایمان نیاز داشت برای نشستن در حیاط جمکران ... جمکران ... جمکران .... چقدر لحظه هایم را دوست دارم ... می بینی ضمیر مالکیت " اول شخص " میدهم به قامتِ تمامی واژه هایم ! ...  ....

نگاهم کن .... من همانم ..

 نجوای آمدنم را به این دنیای خاکی ؛ می شنوی ؟

دستانم را بگیر ...دستانم دارد میلرزد ...  

 - بیست و سه ساعت مسیر است تا برسیم ... انتهای اتوبوس جمع شده ایم ... در دل ِکویر ... درجان ِ شب ...در نهایت ِ نداری .... و حالا حرف های دل است که پُردرد میریزد در رگ های داغ مان ...  

 ....خادم ... خادم .... خادمان ِ وارثان زمین ! ... انگار این اسم با دل آدم بازی می کند ... ما این را همان شب فهمیدیم ... در انتهای اتوبوس .... ...تنها دارایی ِمان همین چند واژه ته مانده ی دل هایمان بود که آن هم هزینه شد  ... خادم .....خادم.....

 یک سال گذشت !

حالا ما دیگر همه خواهریم ... عین خواهر ! مصداق خواهر ....  

    این اتوبوس سوار شدن ها ... این امتداد جاده ها ... این حرکت ِ سریع ِ تصاویر ، پشت شیشه ی  اتوبوس برایم آشناست ... همین ها مرا برده تا جنوب ...  تا کربلا .... برده تا جهادی .... من اتصال این تصاویر را دوست دارم ! نشستن روی صندلی اتوبوس دیگر خسته ام نمی کند ...

- اینجا کرمان ، نهضت آباد ، محل اسکان ، پیاده می شویم !  ... بوی اسفند فضا را پر کرده ... اهالی گوسفندی را ذبح  می کنند ... خجالت میکشم ! خیره میشوم به قرمزی خونی که دارد لخته میشود .... خجالت میکشم !

ثانیه ها کِش می آیند .... منتظر بعداز ظهرم ... منتظرِ موعد ِ رفتنمان به روستاها ....

هوتبان ...هوتبان ......... ! وقتی بوی اسفند باشد و خاک زیر پایت هم تربت ِ مقدس ... کیف نمیکنی ؟

 

هیچ جای ِ دنیا ، آنقدر شلوغ نیست که نتوانی با خدایت خلوت کنی ....

و هیچ خلوتی  به شلوغی ِ احساس ِ با خدا بودن نیست .... و ما اینجا در ابعاد"  دشت مهران " ، سرشاریم از این شلوغ بودن ها و خلوت کردن ها ...

 

- جیغ بچه ها بلند میشود ... دست هایم را که فشار میدهند انگار تازه به حال خودم امده باشم  ...مینشینم .... چندنفری میریزند در اغوشم ، بی خبر بودند از آمدن مان ... به غایتی ذوق زده اند که لحظه ای آرام نمی شینند ...

  - کسی از میان بچه ها با هیجان خاصی میپرسد که آیا تحویل سال هم کنارشان هستیم یا نه ...من هم با شور مضاعفی به نشانه تایید سری تکان میدهم و حالا بچه ها از سرذوق این خبر ،  ریخته اند روی سر و کولم ...  ....

 جهادی نوروز 1391 - اردوی جهادی خادمان وارثان زمین - روستای هوتبان  

      آقا رضا با همان بلوز ِ بنفش ِ همیشگی اش ، جلو می آید ! برای اولین بار نشناختمش ! خیلی بزرگ شده ... کچل کرده بود ....اولین کلامش را با صدای بلند حالی ام میکند : "  خاله من رفتم اول دبیرستان ! " .... همه جا برایم سکوت میشود چشم میدوزم به لبهایش ! ... باز با همان لهجه اش میگوید: "  خاله اجازه ! شناسنامه ام درست شده ، دیگه مدرسه میرم .... ..... ساله دیگه میرم دوم بیرستان ! " میخندم .... به سر کچلش نگاه میکنم میگویم : " آقا رضا دبستان  ، نه دبیرستان ! ...." .... سریع بی انکه بخواهم درسهایش را برایم یک یه یک با حوصله تعریف میکند  ... میگوید معلمش دوستش دارد چون خوب درس میخواند ! .... او همچنان برایم میگوید و میگوید ...

 اردوی جهادی نوروز 1391 - گروه خادمان وارثان زمین - آقا رضا 

 

- باران ِ این غروب های منتسب به جهادی ،  طعم ِ نگاه ِ تو را می دهد ... حتی اگر در سکوت ، فقط صدای موتور مینی بوس بلند باشد ... دوست دارم خیس باشم .....یک باران زده ی دل گمشده !   بوی باران ِ تازه ی چَشم ها را دوست دارم ... بخصوص وقتی که آسمانش تو باشی ...

 

  داریم نزدیک میشویم لحظه به لحظه ... به تحویل ... به حَوٍل حالنا ..... به فرج .... آقا ... آقا .... آقا .... آقا ....- به خدا صدا کردنتان هم  یک دنیا آرامش است - ... آقا .... فقط خواستم بگم امسال  شما ... شما ...  میاید سر ِ سفره ی هفت سلام  ِ مان ؟  ؟ ... بر سر سفره ی وارثان زمین و  خُدامش ؟  میایید آقا ؟

 


 -   حقارتِ دست های مرا چه به وسعتِ آسمانِ دلتنگی های تو ؟ ...

- ممنون و  شرمنده ی الطاف  همه دوستانی هم هستم که همین یکی دو روز آنقدر پیامک زدند و کامنت خصوصی گذاشتند تا ترغیب شوم به نوشتن  ... ممنون !

- عمیقا سالروز تولد دوست عزیزم زهرای خوبم رو تبریک میگم ! لطفا پیامک هاتون سرازیر شه به گوشی رفیقم که خیلی میخوامش ! زهرا جانم تولدت بی نهایت مبارک باشه ... انشالله در این مسیری که انتخاب کردیم تا آخرش باهم باشیم ! برکت ... برکت .....

- ساعت نزدیک ۴ صبحه ...  دلم زمزمه میخواد ....... زمزمه های لحظه های ناب ِ پشت حیاط اسکان رو ... ! از الان دلم میخواد دوباره دعا کنم " اللهم ارزقنا جهادیـــــــــــــــــــــــــــــــــــ "

 

 


برچسب‌ها: اردوی جهادی, جهادی نوروز 1391, خادمان وارثان زمین, جمکران
+تاريخ پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:47 نويسنده - کعبه ی دل - |