بسم الله الرحمن الرحیم
یک جای دلم...
یک جای دلم،باران میآید
هیچ کدام از خیابان ها و حتی کوچه پس کوچه های بی مهرِ آسفالت شده ی تهران برایم ، جاده های گرم ِ خاکی ِ جنوب ِ کرمان نمی شود .... از تهران ، دلتنگ آن قطعه خاکی بودم که در جهادی تابستان ، به هنگام غروب ، رویش نشستیم و بچه ها روضه خواندند... همان روزی که اشک هایشان روضه مجسم شده بود برای ما ...
و آن روز بواسطه زمزمه ی حنجره ی بچه ها ، بوی کربلا در روستا پیچید ... و پنجاه و هفت روز بعدش ، بواسطه ی دعای همین بچه ها ، من در راه کربلا بودم ... منی که هنوز باورم نیست بر این سفر ...
امسال ، آمده بودم جهادی تا .... هیچ !
روز اول ، بچه ها سرشار بودند از شور و هیجان ...هر کدامشان یک خبری را با آب و تاب تعریف می کرد ... که کسی گفت :
- خاله اجازه ! مسجد ( حسینیه ) درست کردیم ...
- خاله میدونی کجا درست کردیم ؟ ...
- خاله امسال کل روزهای محرم ما اونجا جمع می شدیم ...روضه میخوندیم ... تازه خاله ، شب ها نذری هم میدادیم بهم دیگه ...
- خاله اجازه ! این اولین سالی بود که اینجوری مراسم داشتیم
- ولی خاله محرم که تموم شد ...دیگه کسی اونجا جمع نشد ... سقفش رو باد خراب کرد ...دیگه کسی درستش نکرد ...
- خاله میدونی کجاس ؟ ..خاله همونجایی که دفعه قبل نشسته بودیم روی زمین و گریه میکردیم برای امام حسین ع .....
باورم نشد ...
رفتیم ... باورم نمیشد ... .. همان گوشه ی دنج ِ روستا بود .... همانجا که دفعه پیش رفتیم و مطمئن بودیم صدایمان را کسی نمی شنود ... ...

حتما بر قامتِ این ستون ِ چوبی هم که آسمان را نشانه گرفته ، پرچم یا حسین علیه السلام ، دل می بُرده .. آن هم چه دل بُردنی !
رفتیم داخلش .... سقفش خراب شده بود ، بچه ها شروع کردند به خواندن ...
سعی کردم تصور کنم ، شب های مُحرمی را که اینجا بچه ها سینه زدند ... شب هایی که توی این سکوتِ کویر ... توی این بیابانِ خشک ... ...زیر وسعتِ این آسمان ... صدای یا حسین گفتن هاشون بلند میشده...
راستی کاش ...مُحرم ...منم اینجا بودم ...
چه عزاخانه ی خلوتی .................. چه میگویم من !
چه عزاخانه ی پُر میهمانی ... مگر میشود این دل های زلال ، حسین ِشان ع را بخوانند ... کسی از اینجا با عبای سبز رد نشود ... مگر میشود مادرم در تاریکی این شب ها ، بر کربلای حسینَ ش ع اشک نریزد ...حتما این حرف های مرا به حساب حال ِ ناخوشم میگذارید نه ؟ ... چه بگویم ... ملالی نیست !
چه عزاخانه ی ساده ای ... وقتی ستون های عزاخانه ات از چوب باشد و درهایش از پرده ، وقتی نذری نان و خرما بدهند ... وقتی چادرهای خانمها خاکی میشود ... وقتی که ..... آخ که چقدر اینجا بوی یاس میدهد ...
.....فاطمیه .... چقدر در و دیوار کپر های اینجا ... چقدر بیابان و غُربت اینجا .... چقدر سکوت و نیمه شب های اینجا ... آدم را هوایی می کند ...
کاش این شب های فاطمیه ... آنجا بودم ... در همان حسینیه ... همانی که بچه ها می گفتند باباهامون باهم جمع شدند و درست َش کردند ... همانی که می گفتند مامان هامون نون می پختند نذری می دادند ...
دلم روضه ی مادر میخواهد ...
حالا ما در میان این اسکلت برهنه ی چوب ها ،در معرض این وزش تند ِ باد ... گرد نشسته ایم ، بچه ها از محرم متفاوت امسال ِشان ، یک روضه تام را به عاریت گرفته بودند ... زمزمه ..زمزمه ...
- دلم همان جایی را میخواهد که ما بلد نبودیم چیزی برای بچه ها بخوانیم ...اما اشک ِ آنها ما را به قعر ِ ویرانی می بُرد... به قعر ِ نداری ... به نقطه استجابت ! ... همان هق هق های پرسر و صدای کودکانه ِشان که بغض های ما را تحریک میکرد ... همان کلام های طفلانه ِشان که فهم ما را زیر سوال می برد .....
صحنه های درد روبرویم است ... همان وقتی که در روستاهای دیگر ، دنبال باقی رفقا میرفتیم ... همان وقتی که سوار میشدند و اوج استیصال ، در رخسارشان هویدا بود ... وقتی که خیره میشدیم در چشم هایشان و جویای علت ؟ ... فقط کلمه های مُقطع و جمله های درهم شکسته بود که میریخت در میانِ مینی بوس ... اینجا کجاس ؟ اینا کین ؟ .....
آدمی وقتی که ریز میشود در این سادگی ها ... در این کم داشتن هایشان ... آنوقت است که به مرز ِ " یاد گرفتن " نزدیک خواهد شد ... خوش به حال رفقایی که دل ، خوش نکردند به این پوسته کذایی و آنچه که می بینند ...خوش به حال ِ رفقایی که ژست ِ معلمی ، حواسشان را پرت نکرد ... ... و خواستند که بفهمند ... سرسری ندیدند ... ریز شدند ...
میدانی ، آخَر ریز که شوی تازه رگه های طلا و بــِکر را میانشان حس میکنی ... تازه میچشی ... و اینجا نقطه عطف جهادیست ! ... اینکه تو در تهران با این همه ادعا ، آب شوی ...
به خدا سوگند آنجا در همه لحظاتت داری خُرد میشوی .... خُرد... له میشوی ... از آن له شدنی هایی که نتوانی دیگر نفس بکشی ...
در این چند سفر ، غبطه خورده ام به بچه هایی که دورَم بودند و وقتی برگشته ایم به تهران ، شروع کردند به تراشیدن خودشان ...به وضوح تغییرشان را دیده ام ! تراشیدن هم که میدانی یعنی چه ؟ تغییر توام با سختی ...تغییر شکل دادن...ترک ِ عادت ...ترک ِ عادت .... باور کن تراشیدن کار آسانی نیست اینکه بخواهی از خودت ، خود ِ دیگری بسازی ! سخت است ... سخت ...
و من هنوز می ترسم دست به تیشه بزنم ... چه برسد به ...
منی که فقط له شدم ... هنوز درگیر -نفس ِ پوچم - مانده ام ... هنوز گیرم ..گیرم ... قبول ...نَفسم چاق .. نفسم سرکش ... غبطه خوردم به آنها ...که نه مثل من که فقط به سان ِ یک دانش آموز ابتدایی ، فقط درد ها را هجی میکنم و می نویسم ِشان .... نمیدانم کِی دست می کشم از این نوشتن های بی سرانجام ... کاش... .....
اعوذ بــ الله مِن شرّ نفسی
این شب ها روضه ی مادر ...
مرا یاد ِ شب های جهادی ِمان میاندازد ... یاد ِ لحظه های بعد از نماز مغرب ...یادِ زیارت آل یاسین ها.... یاد ِ وقتی که تازه یاد گرفته بودیم باهم بخونیم : " اغیثینی یا مولاتی ........... "
این شب ها ، من فقط دلم میخواهد زیر آسمان ِجنوب ِ کرمان باشم ...... خاک ... خاک ... خاک ... دلم میخواهد بچه هام برایم روضه بخوانند ... کاش فقط جایی باشم که این همه نگاه سنگین ِمردم شهر نشین ِ متمدن ! آزارم ندهد ... جایی که در و دیوارش عزادار باشند ... جایی که ...
راهیام
از جنوب ِ بغض
تا شمال ِ هایهای
شانهام ولی
شکسته است... مدام به در و دیوار میخورم ... شاکی ام از نَفس ِ سرکشِ آپارتمانی ام !
سَفـَر،مجالِ نپوسیدن است
خواهم رفت ...
- تازه دیشب ، لابه لای روضه های مادر ، فهمیدم چرا از بین الحرمین ،اون سوغاتی رو گرفتم ! ...
- کاش ...کاش .... با همین همراهان لحظات ِ خوش ِ نفس کشیدنم ، .... بریم ...بریم بقیع ! .... هوای روزهای بقیع زده به سرم ...
- دعا.... دعا ...........
...