بسم الله الرحمن الرحیم

حسابی نا امید شده بودم که خانم پشتِ گیت ِ راه آهن ، بلیتم را می بیند و می گوید : بی معطلی بدوووو که قطار رفت ! ....فقط رسیدم چمدان وخودم را باهم پرت کنم در اولین واگن ، همان دَم قطار حرکت کرد ... داشت باورم میشد که جا مانده ام ! .. ( همین جا بر خود واجب میدانم از شخص زهرا خ و خانواده اش که در راه رسیدن من جانفشانی کردند کمال قدردانی را داشته باشم !! )

حالا انگار باورم شده که میهمانم ! میهمان ِ یک دل ِ سیر نگاه کردن بارگاه ِ آقای مهربانی ها ... !

+ نیمه شب میرسیم به شهرِ نور و ضریح .... تقسیم میشویم و هر کسی خادم ِ یک حسینیه میشود از بعضی  دوستانمان جدا میافتیم .... ماهم میرویم حسینیه کاشمری ها ، محل اسکانمان .. ! چندان حسینیه ی قابل تعریفی نیست اما گویا دلمان مقیم اینجاست و پایمان پابست همین فرش ها.... میگویند حوالی صبح ، روستاییان میرسند ..باید اماده باشیم برای استقبال ...

حوالی نماز صبح حدود صد نفر از توابع و روستاهای به اصطلاح - محروم - استان اراک میرسند ..

 مشهد مقدس 1391 - حلقه های معرفت میان روستائیان

+ به نظرم کار خیلی سخت وسنگین است ... حداقل از لحاظ روانی ! این را همان روز اول از شرایط موجود ملتفت شدیم !  تازه وقتی که سیستم از لحاظ مدیریتی و برنامه ریزی هم دچار اشکال باشد دیگه الی ماشالله روانت را باید با یک مُشت لبخند صافکاری کنی ! ...

کار اینجا با کار جهادی در مناطق محروم از زمین تا آسمان فرق دارد ... حرف از چند روز زندگی کردن در کنار آنهاست ...فرهنگ ، نوع برخورد و گروه سنی متفاوتِ روستائیان و البته سطح توقعات ِمتفاوتشان ، کار را از خیلی لحاظ ها سخت کرده است ...

 اما هیچ وقت اینچنین لذت ِ زیارت را نچشیده ام ! ... اصلا انگار وقتی خادم باشی و میهمان ِ خاص ِ صاحبخانه را ببری خدمت ِ میزبان ِ رئوفت ، یک حس ِ خاص درونت متبلور میشود احساسی که تا به حال تجربه اش نکرده باشی ! اکثرشان با سن سال های متفاوت ، بار اولشان بود که آمده بودند زیارت ....

+ حاشیه و شیطنت : دوتا خواهر خیلی مُسن ، هفتاد هشتاد ساله ای بودند که منو زهرا می بردیمشون حرم ... بماند شیطنت هایم که وقتی دسته های ویلچر را میگرفتم ، شعف ِ کودکانه ای ناخودآگاه ، در ما به وقوع می پیوست و القصه اینکه اون بنده خدای روی ویلچر ، تحت توفیق ِ اجباری از جانب ما ، متحمل تجربه ی های هیجان انگیزی شدند که فقط مناسب ِ سن من بود نه اون بنده خدا از جمله : سبقت های جانانه از آدم ها و ویلچر های دیگر و همچنین لایی کشیدن های خطرناک در جمعیت های شلوغ و البته ترمزهای ناگهانی ...البته چند فقره هم پای زائرا رو ناکار کردیم و نشد ترمز به موقع صورت بگیره !........ اما دنیایی ، کیف داشت ! جاتون خالی ! ...

اصلا یک حالی میگویم یک حالی میشنوید ! ...

مشهد مقدس آبان ماه 1391 - زاویه مورد علاقه ام پای یکی از حجره ها در صحن جمهوری

+ شب ِ آخر ، شب جمعه است ، میروم که تا صبح بمانم ... روزشمار سفر سال گذشته مدام روبروی چشم هایم هست ... آخرین شب جمعه قبل از محرم ، پارسال همین روزها ، ما در بین الحرمین زیارت عاشورا میخواندیم .. آخ ... انگار همین است که ساعت یک نیمه شب وقتی در گوشه ی دوست داشتنی ام - روبروی گنبد پای یکی از حجره ها در صحن جمهوری - نشسته بودم ، چند جوان می آیند آن طرف تر ، زیارت عاشورا را شروع می کنند و با آن یک فصل از کربلا برایم می خوانند ..... بعد شور می گیرند ..... و بعد زمانی است که همه جا بین الحرمین می شود و روبرویت گنبد ِ ارباب ِ دلت ، آقا امام ح س ی ن علیه السلام روشن می شود ...

و تو دوباره کربلا را زیارت می کنی

و به خاکش میافتی .....


+ چند توصیه ی کلاس اولی ، هر کس روزی َش باشد میخواندش انشالله .

دارالهدایه نشسته بودیم که میگفت : به همون میزان از این حرم با خودمون سوغاتی می بریم که معرفت داشته باشیم به صاحب این خونه ! ... به اندازه همون ظرف ِ معرفتی که باهاش وارد حرم می شیم ... !

میگفت : اگه حاجت هات ، دمه دستی ، مادی و کوچیکن ، دیگه داخل حرم نشو ..همون دمه در بگو برو ... که اگه معرفت وشناخت  داشتی این چیزا رو نمیخواستی ... یه چیزی میخاستی مثل اون مرد آرایشگر که توی راه امام رضا علیه السلام و مامون بود و در قبال کارش فقط یه چیز خواست از آقاش : ...موعد مرگش اقا بیان بالا سرشون ! .....

میگفت : این آقا ،این صاحب ، دریاست .... توی دریا بودنش شک نکن ! ... به ظرف ِ خودت نگاه کن ! .... اگه هم ظرف نداشته باشی مجبوری مُشت کنی توی آب با خودت یه مُشت آب ببری .... اما دیگه به دریا ربطی نداره اگه تا چند قدم بعدش ، مشت ِ آبت چکه چکه ریخت و تموم شد ....

اگه می بینید تا دو قدم از حرم دور میشید و با دیدن ِ اولین مغازه باز همه چی فراموشتون میشه یا اینکه تا برمیگردید شهرتون باز همون آدم قبلی هستید............. یه نگاه به ظرف هاتون بندازید ! ...

میگفت از بعضی ها میپرسن رفتی زیارت امروز ... میگن نه شلوغ بود نرسیدم برم سمت ِ ضریح ! ... مگه زیارت به این چیزاس ؟ به خوندن زیارت نامه و اذن دخول و آغوشِ ضریحه ؟ ..... نه ! ... اینو بدون تو از هر دری که وارد حرم بشی اون بزرگوار خواسته ... همون دَم که خم میشی و موقع ورود سلام میدی بدون داری جواب سلام صاحبخونه رومیدی .... مگه غیر از اینه که توی مهمونی اول صاحبخونه سلام میکنه ؟...

پس بدون هرجا و هر زمان که سلام میدی ... در واقع داری جواب ِسلام میدی ! حالا بیا برو با یه خورده معرفت ِ بیشتر ، ببین زیاتت فرق میکنه یا نه ....

تو وقتی بدونی اون اقا دریاست و چه حاجت هایی میده ... دیگه خودتو محصور این چند تا خواسته ی کوچیک دنیاییت نمیکنی ....

میگفت : آقا بین زائراش تبعیض قائل نیست ... اما تفاوت چرا ! ... یجوری باش که آقا یه نگاه ِ خاص ولایتی بهت بندازه ! ... میگفتش نگاه ولایتی میدونید چیه ؟ از همون نگاه هایی که وقتی بهمون بندازن کل ِ وجودمون بهم میریزه ... از همون نگاه هایی که آدم رو متحول میکنه .... ! از این چیزا بخاه ازش ...

حالا اون بود که یا یه سوزی میخوندش :

دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی

من تو رو صدا کنم تو هم منو صدا کنی

.

.

.


- یک پیشنهاد : انشالله اگر دوباره مشهد مشرف شدید ، یکبار که وارد حرم می شوید کارت ملی تان را بدهید و یک ویلچر بگیرید ... در حرم خیلی ها هستند که نیاز به ویلچر دارند اما کسی نبوده برایشان ویلچر بگیرد و خادمشان باشد .... یک بار زیارتتان را اینگونه هزینه کنید که فقط زائران ِ سالمند و ناتوان  را برسانید به آغوش شبکه ها ی عاشقی....

- صدای پای محرم ، در سراسر وجودم پیچیده ! .............. شال مشکی ِ نجفم  را درآورده ام ..... هنوز بوی نور میدهد  ! ...

- التماس دعای وسع ظرف معرفت برای همدیگه .....


برچسب‌ها: مشهد الرضا علیه السلام, ستاد زیارت مناطق محروم, شورای هماهنگی, خادم الرضا علیه السلام
+تاريخ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ساعت 17:21 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

    ساعت از نیمه شب گذشته ....حرکت بی وقفه قطار روی ریل های آهنی ... تهران به مشهد ... مشهد ... همیشه  عاشق این بودم که از پشت ِشیشه های پنجره ی قطار ، کویر  را به نظاره بنشینم ... حتی آسمان را .... 

 ناخودآگاه زیر لب زمزمه می کنم یا ضامن آهو یا غریب الغربا حواست به منم هست؟ ... و انگار همه کویر روبروی چشم هایت میلغزد .... انگار آب ، کویر را می برد ...

   آخرین واگن ... آخرین کوپه قطار ... اجتماع  یک مُشت دل ِ تنگ ، فلَش را در لپ تاب میگذارم و حالا به مدد ِ صوت نامه الکترونیکی ، در این شب ِجمعه منتسب به لیله الرغائب ، بساط ِکمیل خوانی را ، راه می اندازیم ، آخ که چقــــدر میچسبد ...      

    سکوتِ شب ، های وهوی حرکت قطار روی ریل ها با صدای کمیل خوانی ِ دسته جمعی ما ، در هم آمیخته ...و حالا در جان ِ شب ، خواندن این فراز چقدر چشمانت را به خدا محتاج تر می کند : " یا نور المستوحشین فی الظلم ... "

  سفر دانشجویی مشهد - خرداد 91 - شب لیله الرغائب - قطار تهران مشهد - دعای کمیل

فکر می کنی ای کاش همیشه دلت این گونه می لرزید ؛ آرام ....  تاحالا هیچ وقت اینگونه کمیل خواندن را تجربه نکرده بودم ! ....خیلی خاص بود ...  

و انگار دل ِمان نمی آید اوقات خوش ِمان تمام شود ، برای همین صدای زیارت عاشوراست که بعد از کمیل ، در ابعاد کوپه ِمان می پیچد ... دلم می لرزد ... و کسی در گوشم میگوید شب لیله الرغائبه ... آرزو ... آرزو کن ... چشم می بندم و حالا صدای حاکم - سلام دادن ها - ، دلم را می برد.... و فرازی که نمی دانیم به کدام سمت ، اما دست روی سینه هایمان میگذاریم و به نشانه ادب ، چشم برمی بندیم و  خود را در میانه بین الحرمین رها می بینیم  و  میخوانیم " السلام علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام  السلام علیک یا..... "

آرزو .... آرزو ....کاش ک ر ب ل ا .....

- جمعه ... جمعه ..... کتاب " کمی دیرتر " ( سیدمهدی شجاعی) را دست گرفته ام و میخوانم ... هر سطری که بیشتر میخوانم بیشتر لِه میشوم ... دیگر چطور میتوانم دَم بزنم از انتظار ؟  چه جمعه هایی که یادم رفت جمعه است و .... آخ که چقدر هوای جمعه ها غصه دار شده  ....  

-   ظهر جمعه است ، بعد از یک همایش طولانی  ، رفقا هتل می مانند و من از خدا خواسته تنهایی میزنم بیرون تا اولین سلامَم را روانه ی آقایم کنم.... باران گرفته ... نم نم .... سوار تاکسی میشوم تا حرم ... خیابان را که می پیچد ، گنبد ، جلوی چشمانم روشن میشود .... به شیشه جلوی ماشین خیره میشوم .... قلبم ... نزدیک تر میشود ... نمیدانم گنبد است که به من سلام می دهد یا ........  - باید - پیاده شوم ....پیاده بروم ....  نه مثل ِ پیاده روی های تهران ، که می دویدی و پرواز می کردی؛ اینجا حس می کنی به پا هایَ ت وزنه ی سُربی وصل کرده اند، چسبیده ای به زمین و پا هایَت را به زمین می کشی…

   باران شدیدتر می بارد ...... تمام قامتم خیس شده...  اما هنوز آتشم ! ... درونم آتش است ... دست هایم حسابی داغ داغ ، زیر باران تکان می خورد ..... احساس می کنی سر تا پای وجودت را که گـُر گرفته از هـُرم حضور ، احساس نمی کنی کسی را در اغوش گرفته باشی ! احساس میکنی در آغوشت گرفته اند. گرم گرم! .. آخ که چقدر خوب است که بارن میبارد ...

صحن جامع رضوی .... باب الرضا علیه السلام  ... میرسم به تابلوی اذن دخولت در حیاط ... اما من که میدانم اذن دخول تو ، گریه است .... و حالا باید واج به واجَ اذن نامه را زیر باران ، برایت گریه کنم .... و چقدر بغض َم تحریک میشود وقتی میخوانم : " اني وقفتُ علي باب من ابواب ...... " وقفت ... وقفت .... آخ ....

 سفر دانشجویی مشهد - خرداد 91 - صحن جامع رضوی - اذن دخول امام رضا علیه السلام

   بی آنکه بخواهم ، خود را درمیانه مسجد گوهر شاد می بینم ، انگار چشم های خسته َم دنبال جایی باشد ... جنوبِ شرقی ِ گوهر شاد ... انگار قبل از تو دل های دیگری هم ، اینجا به اعتکاف نشسته اند......جنوب شرقی گوهرشاد.....  همان زاویه عشقی که آنقدر تصورش کردم که ....... ... آنجا که می ایستم باز زانوهایم حس ِ بین الحرمین را دارد ... حس خیابان ِ بین الحرمین ....بین الحرمین ...

    دستت را میگذاری روی حساس ترین و مرزی ترین نقطه وجودت ، یک احساس گمشده و غریب آهسته شروع میکند به جوانه زدن...سلام می کنی ، چشمت ، مست ِتماشای گنبد طلا میشود... و  تاب ِ آن پرچم سیاه ............ شهادت است ... شهادت امام ِ مظلومم امام نقی علیه السلام .... تاب ِ آن پرچم سیاه برایت روضه میخواند .... میشود مصداق ِ روضه خوان !

 گوشی َت را به زور از جیبت بیرون میکشی و زاویه ی دوربینَش را ناشیانه زوم میکنی تا از چارچوب عشقَت ، برای اوقات دلتنگی َت عکسی را بگیری تا ......

 سفر مشهد - خرداد 91 - زوایه عشق : جنوب شرقی مسجد گوهر شاد

 

بو می کشی آنقدر تا که شش هایت پر شود از عطر حضور نگاه مهربان امام رضا  علیه السلام  .... و احساس تازگی  ، تمام خسته گی هایت را فرا میگیرد...

- اَلسلام - را راوانه میکنم .... چقدر ..چقدر ..چقدر ....چقدر می چسبد .... می نشینی به دعا کردن تک تک رفقایت .... برا همه که دعا کردی نوبت خودت که میشود ، انگار زبانت قفل میکند و هیچی نمیتوانی به زبان بیاوری، تنها جمله ای که تو ذهنت میاید تا رو به آقا بگی همینه :

"خودت حالمو میدونی، من چی بگم ؟"

لال میشم ! فقط نگاهش میکنم .... زبانم باز در دهانم بسته میشود ....

دلم تنگ بود آقا ...خیلی ...خیلی تنگ ... ممنونم .... ممنون آقای رئوفم !

 

خودت را می سپاری به این آغوش و سیر می گریی و با خود فکر می کنی اینجا چه قدر صاحبخانه ها مهربانند....

دست می کنی توی جیب َت و هنذفری را بیرون می آوری و توی گوش َت فرو شان می کنی ... و حالا کسی  اتفاقی از میان آن همه نوحه ، در عمق گوش هایت با سوز میخواند : " کربلا کربلا اللهم الرزقنا ... "

 سرم را بالا می برم و گنبدش را - کودکانه - نگاه میکنم و میگویم " آقا ! خوب میدانی چه میخاهم .... خوب ...  ممنون ! "

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (عليه السلام)

السلام علیک یا معین الضعفاء و الفقرا...

السلام علیک ایها الصدیق الشهید...

 


- خاص ترین مشهد زندگیم  بود .... به شدت چسبید ! بگذریم ..... در این سفر حرف های زیادی مستتر است که  قابل به ذکر نیستند . الهی شکر

- فرصت تمام میشود و من هنوز اندر خم  کوچه های خود مانده ام ...

 -  دیگر کجا دلت آرام میگیرد ؟

وقتی غروب ِ جمعه ای

میان خیمگاه ارباب ،

برایت ؛

روضه ارباب خوانده باشند ...... ؟

- اللهم ارزقنا کربلا ....

- قابل توجه خواهران علاقمند به همکاری با گروه جهادی خادمان ِ وارثان زمین ، واحد خواهر جهت بهره گیری بیشتر از نیروهای دلسوز و توانمند دعوت به همکاری می نماید .   ( کلیک کنید )


برچسب‌ها: مشهد نوشت, امام رضا علیه السلام, سفرنامه مشهد, جنوب شرقی مسجد گوهر شاد
+تاريخ چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:52 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  الف ... شین ..... کاف ! ...حروف مقطعه ی چشمانت ... چشم هایم .... .... عرق ِ شرم ِ چشم هایم .... چشم هایت ....

از حرف ها پُرم:
ابری که یخ زده است از برف ها...... در همین حوالی آغاز ِخرداد ِ نود و یک ...

  جبهه ی نبرد ِ واژه هایم : کاغذ ِ چروک و خط خطی... ....نفس نفس ... قطره قطره ....خشکیده نفسم .... دلم کمی باران میخواهد ....  گاهی از تردید و  مکث های میان ِ نوشتن و ننوشتنم در اینجا ، نفسم می گیرد ... می نویسم ... پاک میکنم ... خط میزنم.. آخر سر هم  پای خاکریز تو ، چه جمله ها که شهید می شوند ... اما ملالی نیست ... گاهی اوقات توفیق حرفایم در نگفتن است ...

و حالا همین چند واژه ی مانده از نبرد درونم که به بیرون گریخته اند را ، پُشتش آیت الکرسی میخوانم تا نکند واج های بی صدایم  دچار پیشامد بدی بشوند برای کسی....نفسی .....!  


    این چند وقت که به سجده می افتادم .... در سکوتِ سجده هایم ، جمله هایم را به سانِ طفلان ، مانند میکردم و بی قاعده میگفتم " مشهد....مشهد ... مشهد میخام....!  " و بعد منطق و فلسفه جوانانه ام میریخت توی سرم که چطور  الان سر امتحانا ؟  اخه کی الان میره مشهد که بتونی باش بری  ؟ دانشگاه هم که هیچی برنامه نداره ... خانواده هم که الان نمیرن ... پس چته ؟ .... و آخر سر زیر اون همه منطق و برهان - قانع میشدم  - دعایم را نیمه رها میکردم و سر از سجده برمیداشتم و سجاده ام را با چند تای همیشگی می بستم و میگذاشتم گوشه ی کمدم .... انگار یقینم یک پایش میلنگید ... تازه دارم میفهمم به چه چیزایی که یقین نداشتم و فکر میکردم دارم .... چراکه قطعا - مرتبه ی یقین - معنایش این نیست که با حساب دوتا دوتا چارتای دنیایی تفسیر شود ....  

کاش تمام قامت ِ ایمانم ، بشود یقین !

 

- خبرش که میرسد شک میکنم برای حضور در همایش... عنوانش " شب خاطره  کاروان پیاده ی اربعین " نجف تا کربلاس .... برای تصمیم گیری ، دلم را جمع و جور میکنم  و با دلهره زخم هایش را نگاهی میاندازم .... با اضطراب و لکنت ...به ...به دلم می گویم ..می گویم : " باشه ... می برمت ! "  ....  به - بیقرار - خبر میدهم و نمیدانم چرا به او ... شاید ...... نه نمیدانم !

 -   از صبح میروم کتابخانه ، می نشینم روی میزی که خوب اشراف داشته باشم  به ساعت دیواری  ! ... تا عقربه حوالی ساعت  ۵ ، مستقر شود  ! ... اصلا آرام و قرار ندارم .... تمام چک نویس های درس ترمودینامیکم  بجای فرمول های درهمش ، ناخودآگاه  پُر میشود از نقاشی های سربند یا حسین ...طرح های حرم .... شمع .... پر میشود از شعر .....  

 -   گوشی ام روی میز میلرزد ...  روشن میشود .... قلبم هم میلرزد اما نمیدانم چرا ... پیام را که باز میکنم در جا خشکم میزند ...آ نقدر شوکه میشوم و گیج که نتوانستم کلمه های ساده اش را بفهمم ! ..دوباره میخوانم : " پنجشنبه مشهد میریم ، میای ؟   " ....................................

 

(فقط عکسش را گذاشتم تا این چند روز تا سفر، دلم با دیدنش آرام بگیرد .... شاید دل تو هم ... )

 

   لبخند های از روی مهربانیِ گاه و بیگاهت را می بینم  وقتی که باران ، " آه " می کشد بر شیشه ی قلبم ...... میدانی که از کِی قلبم شیشه ای شده ؟ نه ؟ ..... .امان...امان از لبخند های تو و گریه های من  .... امان ...

مشهد ... همان خراسان را میگویم ! ... همون اسمه ! همون جای قبلی ... اما این بار برایم به غایت یک دل ، جنس سفرش فرق میکند.... به همان میزان که فاطمیه ی امسال .... لحظه لحظه محرم امسال ... و یا حتی کمیل های هر هفته بعد کربلا برایم فرق کرده ....

و این یعنی برکت ثانیه ها .... دم به دم  جا بمانی میان لحظه هایت ... دم به دم زمین بیافتی ...دم به دم کسی دستت را گرم بگیرد .... دم به دم .... دم به دم ..... و انقدر لحظه ها برایت کِش بیاید که زندگی َت بوی  همه ی خوبی ها را بگیرد ... برکت یعنی اینکه راحت نگذری از روزی های خاص ِ تقویمت ...  و همچون یک طفل بازیگوش به سر سوزنی عشق را انگشت بزنی و بچشی .... بعد مزه اش بماند تهِ زبانت ... همین کافیست برای جنون ِ دَم به دَم ! برای انکه دَم بگیری.......... حالا دیگر همه اطرافیانت که نچشیده اند تو را نخواهند فهمید و متهم میشوی ! ... آرام باش ! آرام ....

    نمیدانم به حساب دنیا و تقویم ِشمسی چقدر میشود که نرفته ام مشهد .... حداقل از تاریخ آغاز بلاگ نرفته ام که مشهد نوشتی نداشته ام ! اما قصه رفتن یا نرفتن نیست ...قصه طول زمان نیست ... .. قصه همان شبی است که براتِ کربلا را از سمت و سوی خراسان ،ریختند در کاسه گِلی ام ... و از قبل کربلا تشنه َش شدم ...تشنه مشهد ..... ...من  رفتم کربلا و نرفتم مشهد ..... به هر دری زدم نشد برم ! ...

امسال ... میخواهم با قامت چادر "م" وارد صحن و سرایش بشوم ... نمیدانم میتوانم حواسم را پرت کبوترهایش کنم تا کمتر خجالت بکشم یا نه ..... میتوانم طاقت بیاورم یا نه ....

برایم خاص است ..... خاص....نمی دانم چرا اضطراب و اشتیاق روزهای قبل از سفر کربلا را دارم ..... حالا میفهمم برکت یعنی چی .... اینکه مقدساتت  برایت - هیچ وقت - عادت نشود .... تکراری نشود .... چادرت .... مشهدت ..نمازت.. برایت عادت نشود ... اینکه با هر بار حس جنون ، دلت را به بازی بگیرد .... ....

دارم میروم مشهد ! مشهد را میشناسی ؟ .... مشهد ... مشهد ....نه همان مشهد همیشگی ! نه !  از همین الان همه ی حرف هایم را یادم رفته .... همه حرف هایم را که طومار کرده بودم برای عرض تشکر رسمی ! برای ترتیب یک پابوسیه آبرومندانه ......  !  

آقا سلام !

فقط خاستم بگم خیلی وقته ....دلم لک زده بود برای سلام دادن رو به گنبدتون...بدون هیچ فاصله ای !

 آقا سلام !

دلم لک زده برای های و هوی زائرانت ....برای ....برای شما دلم تنگه آقا !

 

    راستی آقا آنجا آمدم دیگر از آن لبخند ها نزنیدها ... آخر همان لبخند ارباب بود که مر ابه این روز انداخته .... شما دیگر ........ ........................دست به سر میکنم ثانیه ها را مجال ِ انتظارم نیست ... همین یکی دو روز را هم نمیتوانم تاب بیاورم ... خیلی مشتاقم اما لابلای اشتیاق ِ بی حدم ، بی اندازه مُضطرم  ... 

   چند پستی زده بودم درباره انتظار مشهدم (+) و ... اما من همان روز تولدم رفتم زیارت ......باز از روی کرم ، هدیه سالروز تولدم را روانه ام کردی ؟ من که گفتم شب ِ جمعه ای بود در کربلا .... آن هم که از شما بود ! ...

دلم آب شد ..... دلم آب شد ..... دلم .... دلم ....با همین پرچم سیاهت آب شد ....

      

خیلی وقته منتظرم .... خیلی وقته ........

 

- ساعت پنج عصر ، دانشگاه تهران، همایش " شب خاطره پیاروی اربعین" ، سمت راستم راحمه ، سمت چپم فاطمه .... سالن تاریک ِ تاریک است ... فقط چشمایت روی پرده روشن است به پاهای برهنه ..... قدم به قدم ....چقد کیف می دهد هر قدم که برمیداری میدانی یک قدم به حسینت ع نزدیک تر شده ای... و چقد حسرت دارد ما این همه قدم برمیداریم ... و فقط چرخ میزنیم ..چرخ میزنیم دور ِ خودمان .... قدم به قدم ِشان را به نظاه نشستیم ..... و تا وقتی که رسیدند و گنبدها روشن شد ... انگار ما رسیدیم .... عجب شوری بود ....عجب هروله ای ... عجب بی قراری هایی ... و چقدر قشنگ گفت حاج حسین یکتا : " فقط توی اربعینه که دلت یکمی اروم میگیره از دیدن کربلا .... که هیشکی آروم وارد حرم نمیشه ... کسی نمی تونه آروم وارد شه .... اینجوریه که دلت ... دلت ..... آه ... "

 - راحمه ... چهل روز دیگر ... زائر پیاده .... فقط یادت نرود قرار بود باهم باشیم .باهم قدم به قدم برداریم بگیم یاعلی ع ..بگیم یا حسین ع .....  اما .... دیدی هنوز قدم برداشتن رو بلد نیستم .... نوشتم یادت نرود .... من رو ...بیقرارو ....... اونجا قدم به قدم .....


- دیوانه شو ....... عاقل بودن خیلی تکراریه ...... خیلی ............................

- باز بیا منو ببر...به گنبدی که بی کبوتر است.... یا پُـر از کبـوتــران بــی پر استـــــــــــــــــ ........

- همیشه از حرمت ، بوی سیب می آید صدای بال ملائک ، عجیب می آید!
سلام! ضامن آهو ، دل شکسته من به پای بوس نگاهت ، غریب می آید

- قال الله : کن‌لی‌اکن‌لکَ [ تو مال من باش؛ منم مال تو میشم ] ... ریحانه برای تو خدا ... .. ..  

-  خدایا به من بفهمان بی توچه میشوم .... اما ... اما نشانم نده .....

 - دلم میخاد با تمام وجودم کلامم رو با سلام به اون کسی تموم کنم که خیلی زحمتمو کشیده ..خیلی .....

باهم زمزمه کنیم : السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام ........

-  اگر هوای مشهد دارید این کلیپ رو ببینید  - - اینجا کلیک کنید --  و - اینجا -

 

بعد نوشت : 

- نمیدانم در شب لیله الرغائب پارسال که با دانشگاه رفته بودیم قم - کاشان  ، چه شد که تمام برکت را  بر رخساره امسالم پهن کردند....شاید یکی از آرزوهایم ....... رجب ...رجب ....

    میشنوی انگار کسی میگوید " این الرجبیون ؟ " ... رجب ... امام رضا ع ... رجب ....شهادت امام نقی ع .....من ..من.... حرم امام رضا ع ... آخ .... رجب ...رجب ..... رجب ..........................................


برچسب‌ها: مشهد نوشت, امام رضا ع, همایش پیاده روی اربعین, عشق
+تاريخ دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:55 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  کبریت هجوم میبرد برای ساییده شدن.... دو شمع ، جان میگیرند . ...

پَر میزنم امشب .. مثل ِهمان کبوتر سفیدی که هر روز به یک ساعت ِ مُقرَر کنار پنجره ی اتاقم مینشیند ...همانی که من هر روز برایش دانه میریزم ....  همانی که دیروز جوجه اش ، پرید... رسیده بودم کنار پنجره ... نگرانش بودم که نکند افتاده باشد .. اما رفته بود پنجره ی بالایی ... پریده بود ... پر کشیده بود ! اوج گرفته بود ...

 پَرمیزنم امشب ... پَر پَر .....

اما...اما  بال هایم بیشتر ، خاکی میشود تا آنکه بوی آسمان بگیرد ...

در تقویم آخرت نمیدانم اما به حساب ِ دنیا تا چند ساعت ِ دیگر ، خط سفید ِممتد ِ یک جاده را باید انتخاب کنم ... اما نگرانم ! ..از زمین خوردن هراس دارم ... یادم باشد قبل از حرکت برای خودم یک بقل گل بچینم ... باید در تمام طول مسیر ،گم شوم در رایحه اش تا یادم نرود ..... یادم نرود ....  !

 

 

نمیدانم آب شدن شمع های پارافینی روی کیک (!) ، کافیست برای اینکه بگویم تمام شد ! ...

شعله های نشسته بر شمع ، عجیب سوسو میکنند امشب ... عجیب انعکاسشان را روی مردمک های چشم هایم حس میکنم .... خیره شده ام بر قامت شمع ... اشک میریزد و میسوزد ... نمیدانم امشب ، ماتم شمع های شام غریبان را یا عزای شمع های تک و توک کز کرده در گوشه و کنار امامزاده  را  تصور کنم تا بلکه دلم آرام بگیرد .... نمیدانم !

آخَر دلمان گوشه ای دنج از حرم ِخراسانت را میخواست که ................. هیچ ! چَشم میبندیم  و باز زمزمه میکنیم :

 " السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ع  "

 " زانوهایم را بغل گرفته ام ...سرم را به دیوار ِ حرم ، رو به گنبد تو  ،تکیه می دهم و حرفهایم را برایت حرف به حرف گریه می کنم !  دیدی آقا گفته بودم بین من و مادر چیزهایی هست ... همیشه بین بهترینهای عمرم و مادر ارتباطی هست ... 

ببینم تو هم شنیدی ؟ انگار کسی همین لحظه زمزمه کرد " حسین مصباح الهدی سفینه نجاه " ....

   من عاشق رقص این پرچمم ، تو هم این را خوب می دانی ، همین است که هر وقت ، رد ِنگاهم به گنبد می افتد پرچمت را برایم تکان می دهی، آن هم از آن تکان های سحرامیز، آرام ...  !!
آن وقت دل من هم با ناز ِ پرچمت، تاب می خورد، تاب می خورد، تاب می خورد... من عاشق این تاب خوردن ِدل َم... دلم تاب می خورد و من هر لحظه ..گویی به گمان ِ خودم ، عاشق تر میشوم ! 
   من عاشق اذن دخول خواندنم، من عاشق سلام دادنم، آن هم از آن سلام های پُر بُغض، آن هم از آن سلامهایی که به غایت یک دل ، برایت حرف آورده باشد، دریا دریا برایت دلتنگی آورده باشد... اما  نمیدانم چرا همان دَم که در آغوش صحن و سرایت گم میشوم ، انگار تمام وجودم  و جمله هایم در سکوت غرق میشود .. انگار همه اش را خوانده ای و از روی دلم جمعش کرده باشی ... انگار فقط میخواهی آرام نگاهت کنم بی آنکه دلم اضطراب ِ سخن با تو را داشته باشد ... "

راستی زیارتِ از چند فرسخی ام را میپذیری ؟؟  یعنی زیارتم قبول است ؟

   باور کن دست ِ من نبود که بی بلیط ِ اذنت ، وارد هندسه ی عشقت شدم .. من که گفتم  ما از آنهایش نیستیم که آنقدر بایستیم روبروی در های حرمت و چشم بدوزیم تا قلبمان اذن دهد .. تا الهاممان شود که داخل شو.... ما تا دلمان میگیرد به سان ِکودکان اذن نامه ی دنیایی و کاغذی را  دستمان می گیریم و میخوانیمش و وارد می شویم ... تا دلمان میگیرد متوسل قلم میشویم و برای  " بشر ابن الآدم  "، آنچه را که نباید ، مینویسیم ... !  تو بر ما ببخش این وارد شدن های نابجا را ... ما دوستت داریم !

 

در ابعاد اتاقم ، زیر این هوای پراز دی اکسید شهر پایتخت ، جا دادن آن همه صحن و سرا ، آن همه زائر .. آن همه صدا ...آن همه کبوتر هم عالمی دارد ...

 شمع ها هنوز روشن اند ، باید فوتشان کنم زودتر .... اگر بمیرند ... نه ! ... فوتشان خواهم کرد ...

پَر پَر میزنم  با آنکه خیلی سنگینم... بدان آنقدر پر میزنم تا انحنای گنبدت را برای فرود و نشستن رویش ، احساس کنم ... آخر مگر نه اینکه خودش گفته : " لاتقنطوا من رحمه الله .... "

 

 

یارب انت القادر علی کل شیء
انا عبدک الذی یعترف لک بالعبودیه
انا عجز محض
انا ضعف محض
انا جهل محض
انا فقر محض
انت یارب انت الغنی انت العالم انت القادر
انت المحیط بکل شیء
انت الکریم انت الرحیم
و قد ابتلیتنی بمبتلیتنی
و اختبرتنی بمختبرتنی
یارب اعنی علی مبتلیتنی

یارب انصرنی
علی شهوتی علی غضبی علی انفعالی علی رغباتی..............

 


- آنقدر امشب با خودم کلنجار رفتم ،برای تصمیم به گذاشتن این پست ، که آخر سر ، سردرگم و مستاصل دلم را سپردم به آیه های  مبین ِ " قرآن ِ حی  "... تا مطمئن شوم  در صحت تصمیمم.... قرآن آرامم کرد ... قلبم ... الهی شکر .

- کاش عمرمان در مسیری هزینه شود که سراسر بوی عشق بدهد ... برای لحظات همدیگر دعا کنیم تا زودتر معطر شوند به بوی عشق ................... ! دعا کنیم ...  

- فردا شب ٍ جمعه چهاردهم .... میگویند سال های پیش ، درچٌنین روزی متولد شده ام ! ... اما من دقیقترش را میدانم شب جمعه ای بود در کربلا .... اینگونه تاریخ بزنید در شناسنامه ام ..... هوای حسین ... هوای حرم ... هوای شب جمعه زد ب ٍ سرم ....

 

+تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 1:27 نويسنده - کعبه ی دل -

بسم الله الرحمن الرحیم 


ترس که نباشد ،

زبانم گشوده تر می شود

و بهتر می فهمی ام ...

وقتی میگویم ،  شقیقه ی من ، از آب میگذرد یعنی چه ...

 

از خواب که بیدار میشوم ، روبرویم پنجره است و چند تکه آسمان !

زیر پتو جابه جا می شوم و زیرلب ، کودکانه می گویم :

" من از روی ابرها دور تو میگردم ..بدونِ  پاسپورت .. "

 من از روی ابرها دور تو میگردم !  

 

- میخندم !

همان پاسپورتی را میگویم که بی حساب ، باز کردمش و زُل زده ام به مُهرِ ورودم به کشور عراق !  ... انگار آن مُهر ، برایم لبخندِ حسین - علیه السلام - ترجمه می شود ... به خودم میخندم ... دوباره لبخندِ حسین ع را می بوسم ! و میگویم

" من ، از رویِ ابرها دورِ  تو می گردم ... بدون ِ پاسپورت .. "

 

  وقتی یک روزت بخواهد خاص باشد ، عقربه های ساعت هم برایت ذکر میگیرند ... میشوند تکرار یک اسم ...

 هی با فعل ماضی وَر میروم  و خِشابی از حرف های نگفته ام را بر دل ِدیوارهای اتاقم ، نقاشی میکنم. ....حرف های دل ِ من ...

   میچسبم به شیشه پنجره ... " حااح " میکنم ...  آسمان ، از شفافیت می افتد ....

شلوغ میشود ذهنم از فاصله ها .... براستی آسمان ِ اینجا چند فرسخ با آسمان ِجمکران فاصله دارد ... چقدر با مشهد ..چند کیلومتر با جنوب کرمان ؟

 ***

صبح است .. موبایلم زنگ میخورد ...  شماره را نمیشناسم ، اما پیش شماره اش ( 0913 ) است ... قطعا از بچه های کرمانه !

گوشی را برمیدارم ! میشناسمش ..یکی از دختران با محبتِ روستاست ، احوالش را میپرسم ! میگویم خبر خوبی دارم برایش... میگویم کارهای جهادی بحمدالله درست شده ، عید ، گروه اعزام میشه .... صدایش از خوشحالی میلرزد و بعد میگوید پس دعایم مستجاب شد ! و من چه میدانستم کدام دعا به محضر چه کسی ؟

مکث میکند ... نفس میکشد ... میگوید : " ریحانه !....... میدونی کجام ؟ "

قلبم میلرزد ... جواب نمیدهم .... نکند ...نکند....

ادامه میدهد.... با همان لهجه شیرین کرمانی اش ..با همان واج هایش دلم را میبرد "دو قدم دیگه میرسم نزدیک ضریح امام رضا -ع - " و من.. من ................ میمانم  ...... امروز ...

رفت مشهد ! ..خدای من .......

گفتم "بالاخره رفتی ....به آروزت رسیدی ...... دعا کن منم برم مشهد .... دعا کن منم بیام جهادی .... دعام کن ... "

به دعاهایش ایمان دارم ! .... دعاهای او مرا رساند پشت همان میله های سبز رنگ ورودی بین الحرمین ...

 

 زیارت کنیم باهم ؟

  السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه االسلام

 ***

حوالی ظهر است ، گوشی ام زنگ میخورد ، همان – بهترینم – پُشته خطه ! سلام غلیظی نثارش میکنم ....

چند ثانیه که میگذرد صدای هق هق هایش از فرکانسهای الکترومغناطیسی دل ِ بهانه گیر مرا ، میلرزاند ... گریه هایش بلند میشود ... و من باز درمیمانم .... امروز یک روز خاص است ... امروز ...

چیزی نمی گوید ....چیزی نمی گویم ....  فقط گریه می کند ....

 ***

 

تکه های آسمانِ پنجره ی اتاقم ، خاموش است و تاریک !

ای دل ِ گرفته

شب را بی چراغ  و بی ماه چگونه سر کنم؟

 

گوشی ام زنگ میخورد .... کسی حرف نمیزند ... اما صدای مداح می آید ... فقط چند کلمه شنیدم از کربلا میگفت...

    نمیدانم چرا بعد از این سفر این کلام برایم فقط ترتیب چند واج و هجا نیست ، انگار اسم - کربلا - که جاری می شود ، همه ی دل های همان اتوبوسِ کاروانِ عاشقانِ حرم مطهر ، روبروی شش گوشه شور می گیرند و کسی از عرب ها می گوید نخوانید ... نخوانید ...

                                     و همه دل هایی که درجا میگیرد و جمع میشود در چشم ها ...

   دعای یکی از بچه ها هنوز زیر گوشم میپیچد که گفت : " انشالله برگردیم روبروی شش گوشه اون نوحه رو کامل کنیم و بخونیمش! " ...


   از پشتِ تلفن صدای مداح می آید ... میگوید کربلا ... فقط همین را شنیدم ... صدای هق هق هایش برایم آشنای آشناست ... او گریه می کند پشت خط و من ........و من  بلد نیستم ! ..

از جمکران زنگ زده بود ...  ! و انگار دلم کودکانه ، برای تمام آن کاشی های آبی و سبز رنگ به ناگاه تنگ میشود .. میتپد !

 

السلام علیک یا اباصالح المهدی - عج -

  به وسعت یک دل هوای جمکران دارم ...

 

    گوشی راقطع می کنم ... می نشینم  به دیدنِ قطعه های دوست داشتنی ام ازمختار نامه... صحنه ی عاشورا .. پر کشیدن حضرت علی اصغر ع ... و رجزخوانی زهیر را ...

 - می گویند همه مقاتل نوشته اند که زهیر وارد خیمه گاه اقا امام حسین ع شدند ... اما هیچ جا نقل نشده که چه گذشت میان آنها که زُهیر ، زُهیر شد   ...

شاید فقط

 حسین - علیه السلام -

نگاهی کرده باشد بر

چشمانِ زُهیر ...

                 کسی چه میداند ؟

 ***

پاسپورتم ... مُهر ِ ویزا ... مُهرِ ورود به کشور عراق .... بین الحرمین ! ببینم مگر اصلا این لحظه ها نوشتنی اند !

 

    فقط خواستم بگویم دلم تنگ است .. برای خیره شدن به کبوتر های حرم ...برای صحن آزادی ...برای تله زینبیه .... برای مسجد گوهرشاد ...برای راهیان نور ..... برای گنبد سبز جمکران ...برای طلائیه ... برای .... برای اتوبوس کاروانِ عاشقان ! ... آره ! حتی برای اتوبوس ... همان اتوبوسی که امانت داری کرد همه حادثه های غریب را ....همان اتوبوسی که انفجار اشک ها را بر کفِ داغش بوسید ... همان اتوبوسی که ..... خدایا چه میگویم من ......

هِی سوگند میخورم که سطرهایم اینچُنین واژه بندی نشوند ... اما ..... باز میشکنم ...

 

 

 

 

 

عکسی هم – کسی چه میفهمد – عکسی از جیب بغل درخواهم آورد : " من بودم این .. من من .. در میان تلاطمُ دو حرم !  "

یعنی این لحظه ها هم نوشتنی اند  ؟

زمستان....  چهارشنبه .....ساعت ، یک ِ پسین ... جرقه ی یاد ِ تو  و باروت ِ بُغضِ من ....

 

هِی نفس میکشم ...نفس نفس ...

سوز این سرما ، آخر بر باد میدهد مرا ...

 

دلم برای یک وضعیت سفید ٬ تنگ می شود و صدای امیر که میپیچد در گوش هایم " قوی باش مرد .. قوی  "

 


 

- و شاید گاهی اوقات لازم است شکر کنیم خدا را از اینکه شماره ی همراه ما روی دکمه های گوشی دلداده ای فشرده میشود و برقرار میشود یک ارتباط ..... نه میان ما دونفر ... که میان یک دل و یک حرم !

  و من امروز وقتی چشم هایم را بستم ، کنارسقاخانه طلای خراسان بودم و حتی روبروی گنبدهای سبز جمکران ..... من  زیارت کردم ... !! و چگونه این دیدار ممکن است ؟

 - گر نگشتم شاد و خندان از تو ای قاصد مرنج ....  ذوق پیغام و خبر چون لذت دیدار نیست .....

- اللهم ارزقنا " جهادی " ....

 


برچسب‌ها: مشهد, جمکران, جهادی, بین الحرمین
+تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ساعت 2:20 نويسنده - کعبه ی دل - |

 

آب ...

آب ....

فصل تازگی اشک‏ها و صحبت غصّه‏هاست... ! ...

  دروغ‏هاى خيسی که بر سرخ ترین صفحه تاریخ چکید !
پيك، با بارى از لبيك، به سوى هجده هزار بيعت ترك خورده مى‏تازد...
سفير ! آرام‏تر برو؛ در آن شهر هزار چهره، اجابت دليرى براى دعوت تو نيست. خدا مى‏داند اگر ديو نعره برآرد، پيكر تُردت چگونه مى‏خواهد زير آوار هجده هزار بيعت شكسته شده خرد نشود ... !

امیری حسین ...


ریحان ! 

زانو بزن ! اینجا آستان خاکساری‏ست، اینجا بلندمرتبه‏ترین نقطه تعالی انسان است. این سجده‏گاه، این خاک، این صحرا... .

 

 برمشام میرسد لحظه بوی کرب وبلا ....



    فقط چند ماه گذشته است از ان لحظاتی که باز و باز تو را هوس کردم  ... همان چندروزی را میگویم که نام " کربلا " در مابین نوشته هایم  همین حوالی متولد شد ...

    آنقدر حالم اشفته است که چند ساعتی است نشسته ام روبروی مانیتور و حتی نتوانستم یک کلمه بنویسم .... وفقط به نوحه ی حسین ع که دارد از بلندگوها پخش میشود گوش میدادم !

   باورم نیس ...سوگند به خدایم ، باورم نیس ...

      بعد از آن هوس ، نمیدانم چرا اما در خانه – بی دلیل و بی برهان - به خانواده گفتم قرعه کشی  سفر کربلایی در پیش است ، دعا کنید اسمم دربیاد ! در صورتی که هیچ اتفاقی هیچ جا نیافتاده بود و قرعه کشی ای در کار نبود ...نمیدانم چرا هر روز این را به پدر ومادرم میگفتم ...."  دعا کنید اسمم دربیاد ! " واقعا نمیدانم !  اسمم جایی دربیاد که اصلا وجود خارجی نداشت ...ثبت نامی در کارنبود... و هر بارپدر ومادرم اعلام مخالفتشون رو ابراز می کردند ... اما باز هر روز این ذکر را می گرفتم !

    عجب طفل دیوانه ای هستم ... سرِ هیچی !  خودم را دلخوش کرده بودم ! شاید میخواستم ..... ... هیچ !

تا اینکه ....

  خبر سفر کربلا مطرح شد ، خونه فاطمه بودیم ، ایستاده بودم به نماز ... صداها بالا گرفته بود ... - م - گفت چیه چرا خوشحال نشدی تو که از خدات بود ؟ ... ومن درگیر هجوم غیرمنصفانه همه افکارم ... وقتی میدانستم نیستم در این کاروان و باز و باز سهم من حسرت است و آه .....

دیگر خانواده ام نمیدانستند قصه ی خیالی مرا که حال در یک قدمی اش ایستاده ام و دارد به یک حقیقت مبدل میشود !  ... بگذریم از ان لحظاتی که وقتی دیدم بازی های طفلانه ی دلم دارد جدی میشود ... چه حالی داشتم ....  اما ... اما ...

وقتی با خانواده مطرح کردم که سفر درست شده ، قبول نکردند و سخت مخالفت ...

   و من با حجم سنگینی از حسرت رفتم به بچه ها گفتم : رفتید بین الحرمین  التماس دعا ! رفتید ایوان طلا رفتید نجف سلامه منم برسونید ! ...و بغضی که درجا قورت دادم و سر خودم داد کشیدم  دختر! عاشقان را میخوانند ...تورا چه به عاشقی ...! و چقدر برایم سنگین بود کم داشتن ! کم بودن !

پدرم مخالف ! مادرم مخالف .... ! برادرم مخالف ... ! همه مخالف .....

هزینه اش را باید چکار میکردم !؟

 و این دلایل ، مُهر محکمی بود تا که بدرقه کننده بچه ها باشم نه همراهشون !

  چندروزی حال خوبی نداشتم ، جدالی داشتم باخودم ! با حسین ع ! با کربلا ...با نجف ..... اما کسی بهم گفت توسل کن به خانوم فاطمه زهرا س ...

 اما ...

            اما ....

                         نا امید بودم برای رفتن...   خیلی ناامید !

    به خدا سوگند که اشکال از من بود که آقایم را نمی شناختم...اربابم را ....که چقدر کریمه... به خدا که نمیشناختم .. نمیدانم از کدام زاویه برایت بشکافم به ناگاه عوض شدن شرایطم را...

. انگاری همه چی به ناگاه عوض شده باشد ، همه چیز خودش درست شد و من نشستم به تماشا .... آقا ... آقا ...آقای خوبم ......  ممنونم ! چی بگم که هیچی در برابرت ندارم ...وقتی به تو میرسم تهی میشوم از کلام و مملو میشوم از احساس !

 به طرز عجیبی خانواده نظرشون عوض شد و موافقت کردند ...

هزینه اش هم جور شد ...

وقتی رفتم دفتر زیارتی ، فیش رو تحویل بدم لیست مسافرین بود روی صفحه شیشه ای مانیتور مسئول .... اسمم اونجا بود ! ... چه حس خوبی ! شاید یکی از بهترین لحظاتی بود که سپری شد ! ...من .... لیست زائرین حسین ع ... من .... آخ !

      میخواهم بشنوید از حال وهوایی که آقا به پا کرد ... از جرقه ی یادی که از حسین گذشت و باروت بغضی که بر من گذشت ...وقتی مدت ها پیش از یاس دیگر بهش فک نکرده باشی ..وقتی بهانه امدن کسی از سرزمین کربلا تو را به جنون بکشاند و یادت بندازد حکایت یک طلب خاموش را .. ...وقتی ...وقتی ...راهی نیست به سمت کربلا .... تو تقلا میکنی هی حواس خودت را پرت کنی ! شاید به تهران ....به شهر ...به درس ...به دانشگاه .. اما ...اما .... میکوبد بر سرت .... کربلا ... کربلا .... همیشه وقتی نوحه "  کربلا منتظر ماست بیا تا برویم " پخش میشد برمیگشتم توی دلم میگفتم " کربلا ! پس کی منتظر ما میشی ... ؟ "

این مدت کوتاه اینقدر اتفاقات دوستداشتنی برایم افتاده که من نمیدانم ...نمیدانم ......... . خدایا شکرت !

حسرت تنها چیزی بود که از کربلا برایم مانده بود   ...

 

 مرز خسروی

 

-         ... سفر جنوب اولم ، همین اسفند 89 ، شلمچه ، غروب ،  پشت حصارهای آهنی مرز رو به سمت کربلا ...زیارت عاشورا ... آخ ... حسرت !

-         جهادی ... کربلای دشت مهران ..... ظهر عاشورای هوتبان .... حسرت !

همین ... !

شاید از کربلای دشت مهران دارم راهی کربلا می شوم ! .... نمیدانم کدام التماس دعایم به کدام عاشق است که اجابت شده ..نمیدانم چه کسی برایم دعا کرد و اجابت شد ... فقط میدانم من برای این سفر نبودم ...... نبودم .... نبودم ......

 

  جهادی - شهرستان رودبار - روستای هوتبان

 

      قشنگترین تاریخ حیاتم ، زیباترین اعداد ویترین حیاتم قطعا " بیست و هفتم آبان ماه هزار سیصد و نود " خواهد بود ... روز جمعه ! حرکت به سمت کربلا ...کاروان عاشقان حرم مطهر  ... روز جمعه ...جمعه ... جمعه ....! اباصالح التماس دعا ..... هرکجا رفتی یاده ماهم باش ....نجف رفتی کاظمین رفتی کربلا رفتی التماس دعا ... ( یادش به خیر سرودی که اخرین جهادی با همه ی  بچه های روستا کار کرده بودیم ... اخ که وقتی روز اخر همه زمزمه کردند چه حالی بود ... چه فضایی ... )

ریحان ِ بی چیز .... در میان جمعی از بهترین بندگان خدا ... به مقصد بین الحرمین ... !

    و بیست هشتم آبان ماه ، به وقت غروب ، در صحن وسرای امیرالمومنینم ،... رو به ایوان طلای نجف نماز مغرب را اقامه خواهیم کرد...  انشالله !... آخ که تصور کردنش هم عالمی دارد .... تو هم چشمانت را ببند ... تصور کن ! ... آخ ..

هنوز باورم نیست .... شاید وقتی به خود امدم که کسی تکانم دهد که هی ریحان ! دیدی بالاخره اومدی ...دیدی به آرزوت رسیدی ... !

شاید وقتی باورم بشود که دربمانم السلام علیکم را به کدام سمت بین الحرمین جاری کنم ...

وقتی باورم شود که به توصیه نجمه ، یاده علی اصغر کوچک بر روی سینه اقا امام حسین بیافتم ... به یاده علی اکبر ....

وقتی باورم بشود که فهیمه مرا سفارش داده شبکه های ضریح اقا رو که گرفتی داخل رو نگاه کن ویاده من باش ....

 

 شش گوشه ....

 

آخ که چقدر دلم میخواست بروم به پیشگاه امام رضام ازشون سرزمین حسین رو بخوام ! ... آقاجونم ممنونم ! ... از خراسان پیامت بر من رسید ... گرچه هوای صحنت هنوز بر دلم مانده ...

و سفر قمی که قرار بود پنجشنبه و جمعه که گذشت، برویم به بواسطه شرایط جوی کنسل شد و افتاد به این هفته ... این هفته ای که من در مسیر کرب و بلام ... آخ ... بی بی جانم دیدی ؟ فکرش را هم نمیکردم به جای قم بروم کرب و بلا ...

 

   من دارم میروم کربلا ...  خرده بر من نگیرید تکرار این جمله را ! تکرارش شاید کمک کرد به باورم .... و شکر بر همسفرانی که دارم ! بودن هر کدامشان ارزویم بود .. این سفر از هر بعدی برایم خاص خاص است !

  بادبان‏های دلم شکسته‏اند و غرقه دریای خویشتنم ، دارم میآیم تا به ساحل آرامش قبیله حسین علیه‏السلام برسم...این همه عاشق داریم میاییم که بگوییم تنهاییم، این همه جماعت دل‏شکسته عزم آمدن کرده ایم که اگر با همیم، ولی تنهاییم. آمده‏ایم تا خانه جان را از غبار بتکانیم......

 

 

   نمیدانم تا به حال قصد کرده ای وصیت نامه ات را بنویسی ؟ ... نمیدانم به هنگام نوشتنش آنقدر یقین داشته ای به رفتن به پیشگاه معشوق  یا فقط یک سنت را به جا آورده ای ؟ ... نمیدانم اما شاید نوشتن وصیت نامه در جایی کنار رفتگان ... والبته بهترینشان جایی در کنار مزار شهدا برایم دلچسبتر باشد .... پنجشنبه قصد گلزار شهدا کرده ام ... جایی بنشینم و گناهانم را بشمارم !

شاید لازم باشد برای نوشتن وصیت نامه ، روز آخر جهادی ! کفن کردن ...عهدهایم ...و خیلی چیزهای دیگر را به یاد بیاورم ...

( روز پنجشنبه انشالله وصت نامه ام را در ادامه مطلب قرار خواهم داد )

 


 

-         عمیقا محتاج حلالیت همه دوستان عزیزم هستم . اگر حقی بر گردنم هست و یا گاها کلامی را جاری ساخته ام که موجبات دلخوری و رنج خاطر بوده انشالله درگذرید ...

اگر گاهی شیطنت هایم ، شلوغ بودن هایم ، شوخی هایم ، برایتان ناخوش بوده انشالله حلال کنید

 

-         برای معرفت سفرم خیلی خیلی خیلی دعا کنید ... یعنی خیلیا !

 

-         و روز عید غدیر جشن عروس شدن یکی از دوستان صمیمی وعزیز فیزیکیه  جهادی فرخنده باد  ! به برکت وقداست همین عید برایشان آرزوی خوشبختی تام و حیاتی سرشار از عشق میکنم ... تبریک عزیزه دلم به این وصلت فرخنده !

ماشالله این ماه چندین نفر از دوستان عزیز دیار تجرد را به سرزمین تاهلیت ترک گفتند ! عجب ماه مبارکی !!

 

-          وصیت نامه ام را در ادامه مطلب قرار خواهم داد ، رمزش را جایی میان یک دفترچه نوشته ام . آدرس دفترچه را به کسی خواهم داد .  اگر توفیق بود و بازنگشتم از این سفر ... میخواهم که این وصیت نامه به دست خانواده ام برسد .

-         الهی ! آمده‏ام بگویم که هستم؛ چون تو هستی. مرا امید سعادت هست، تا جهان عرصه کرامت توست؛ پس به نام حسینت علیه‏السلام ، به نام عاشورا و به نام حج تمام تمام تمام حسین علیه‏السلام ، از سر گناهانم بگذر

- فرناز ، شکوفه ، فاطمه روح ، نجمه ، فهیمه ،فاطمه ب (همسفر) ، فاطمه ح ، ن حمیدی ،  ز ایمانی ؛ مرضیه ح ، زینب ط ،طهورا ،  زینب ش ساره ، سلیمه ، آقا رضا و همه و همه ... .... به یادتان خواهم بود ... دعایم کنید .

- یکی از بزرگوارنم وقتی ازشون خواستم برام دعا کنن برای سفر کربلا ، گفتند انشالله دونفری جور شه برین ! ... خواستم بگویم نمیدانم ... شاید بواسطه دعاهای همین بزرگوارانی بوده که  من التماس دعایی را کاشته ام میان دلشان ... که سفرم خیلی غیرمنتظرانه درست شد ... خواستم بگویم جبران میکنم و آنجا برای دونفر شماهم دعا خواهم کرد .

-         بر مشامم میرسد لحظه بوی کرب و بلا ...

 

وصیت نامه ام  در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 1:18 نويسنده - کعبه ی دل - |