بسم الله الرحمن الرحیم
حسابی نا امید شده بودم که خانم پشتِ گیت ِ راه آهن ، بلیتم را می بیند و می گوید : بی معطلی بدوووو که قطار رفت ! ....فقط رسیدم چمدان وخودم را باهم پرت کنم در اولین واگن ، همان دَم قطار حرکت کرد ... داشت باورم میشد که جا مانده ام ! .. ( همین جا بر خود واجب میدانم از شخص زهرا خ و خانواده اش که در راه رسیدن من جانفشانی کردند کمال قدردانی را داشته باشم !! )
حالا انگار باورم شده که میهمانم ! میهمان ِ یک دل ِ سیر نگاه کردن بارگاه ِ آقای مهربانی ها ... !
+ نیمه شب میرسیم به شهرِ نور و ضریح .... تقسیم میشویم و هر کسی خادم ِ یک حسینیه میشود از بعضی دوستانمان جدا میافتیم .... ماهم میرویم حسینیه کاشمری ها ، محل اسکانمان .. ! چندان حسینیه ی قابل تعریفی نیست اما گویا دلمان مقیم اینجاست و پایمان پابست همین فرش ها.... میگویند حوالی صبح ، روستاییان میرسند ..باید اماده باشیم برای استقبال ...
حوالی نماز صبح حدود صد نفر از توابع و روستاهای به اصطلاح - محروم - استان اراک میرسند ..

+ به نظرم کار خیلی سخت وسنگین است ... حداقل از لحاظ روانی ! این را همان روز اول از شرایط موجود ملتفت شدیم ! تازه وقتی که سیستم از لحاظ مدیریتی و برنامه ریزی هم دچار اشکال باشد دیگه الی ماشالله روانت را باید با یک مُشت لبخند صافکاری کنی ! ...
کار اینجا با کار جهادی در مناطق محروم از زمین تا آسمان فرق دارد ... حرف از چند روز زندگی کردن در کنار آنهاست ...فرهنگ ، نوع برخورد و گروه سنی متفاوتِ روستائیان و البته سطح توقعات ِمتفاوتشان ، کار را از خیلی لحاظ ها سخت کرده است ...
اما هیچ وقت اینچنین لذت ِ زیارت را نچشیده ام ! ... اصلا انگار وقتی خادم باشی و میهمان ِ خاص ِ صاحبخانه را ببری خدمت ِ میزبان ِ رئوفت ، یک حس ِ خاص درونت متبلور میشود احساسی که تا به حال تجربه اش نکرده باشی ! اکثرشان با سن سال های متفاوت ، بار اولشان بود که آمده بودند زیارت ....
+ حاشیه و شیطنت : دوتا خواهر خیلی مُسن ، هفتاد هشتاد ساله ای بودند که منو زهرا می بردیمشون حرم ... بماند شیطنت هایم که وقتی دسته های ویلچر را میگرفتم ، شعف ِ کودکانه ای ناخودآگاه ، در ما به وقوع می پیوست و القصه اینکه اون بنده خدای روی ویلچر ، تحت توفیق ِ اجباری از جانب ما ، متحمل تجربه ی های هیجان انگیزی شدند که فقط مناسب ِ سن من بود نه اون بنده خدا از جمله : سبقت های جانانه از آدم ها و ویلچر های دیگر و همچنین لایی کشیدن های خطرناک در جمعیت های شلوغ و البته ترمزهای ناگهانی ...البته چند فقره هم پای زائرا رو ناکار کردیم و نشد ترمز به موقع صورت بگیره !........ اما دنیایی ، کیف داشت ! جاتون خالی ! ...
اصلا یک حالی میگویم یک حالی میشنوید ! ...

+ شب ِ آخر ، شب جمعه است ، میروم که تا صبح بمانم ... روزشمار سفر سال گذشته مدام روبروی چشم هایم هست ... آخرین شب جمعه قبل از محرم ، پارسال همین روزها ، ما در بین الحرمین زیارت عاشورا میخواندیم .. آخ ... انگار همین است که ساعت یک نیمه شب وقتی در گوشه ی دوست داشتنی ام - روبروی گنبد پای یکی از حجره ها در صحن جمهوری - نشسته بودم ، چند جوان می آیند آن طرف تر ، زیارت عاشورا را شروع می کنند و با آن یک فصل از کربلا برایم می خوانند ..... بعد شور می گیرند ..... و بعد زمانی است که همه جا بین الحرمین می شود و روبرویت گنبد ِ ارباب ِ دلت ، آقا امام ح س ی ن علیه السلام روشن می شود ...
و تو دوباره کربلا را زیارت می کنی
و به خاکش میافتی .....
+ چند توصیه ی کلاس اولی ، هر کس روزی َش باشد میخواندش انشالله .
دارالهدایه نشسته بودیم که میگفت : به همون میزان از این حرم با خودمون سوغاتی می بریم که معرفت داشته باشیم به صاحب این خونه ! ... به اندازه همون ظرف ِ معرفتی که باهاش وارد حرم می شیم ... !
میگفت : اگه حاجت هات ، دمه دستی ، مادی و کوچیکن ، دیگه داخل حرم نشو ..همون دمه در بگو برو ... که اگه معرفت وشناخت داشتی این چیزا رو نمیخواستی ... یه چیزی میخاستی مثل اون مرد آرایشگر که توی راه امام رضا علیه السلام و مامون بود و در قبال کارش فقط یه چیز خواست از آقاش : ...موعد مرگش اقا بیان بالا سرشون ! .....
میگفت : این آقا ،این صاحب ، دریاست .... توی دریا بودنش شک نکن ! ... به ظرف ِ خودت نگاه کن ! .... اگه هم ظرف نداشته باشی مجبوری مُشت کنی توی آب با خودت یه مُشت آب ببری .... اما دیگه به دریا ربطی نداره اگه تا چند قدم بعدش ، مشت ِ آبت چکه چکه ریخت و تموم شد ....
اگه می بینید تا دو قدم از حرم دور میشید و با دیدن ِ اولین مغازه باز همه چی فراموشتون میشه یا اینکه تا برمیگردید شهرتون باز همون آدم قبلی هستید............. یه نگاه به ظرف هاتون بندازید ! ...
میگفت از بعضی ها میپرسن رفتی زیارت امروز ... میگن نه شلوغ بود نرسیدم برم سمت ِ ضریح ! ... مگه زیارت به این چیزاس ؟ به خوندن زیارت نامه و اذن دخول و آغوشِ ضریحه ؟ ..... نه ! ... اینو بدون تو از هر دری که وارد حرم بشی اون بزرگوار خواسته ... همون دَم که خم میشی و موقع ورود سلام میدی بدون داری جواب سلام صاحبخونه رومیدی .... مگه غیر از اینه که توی مهمونی اول صاحبخونه سلام میکنه ؟...
پس بدون هرجا و هر زمان که سلام میدی ... در واقع داری جواب ِسلام میدی ! حالا بیا برو با یه خورده معرفت ِ بیشتر ، ببین زیاتت فرق میکنه یا نه ....
تو وقتی بدونی اون اقا دریاست و چه حاجت هایی میده ... دیگه خودتو محصور این چند تا خواسته ی کوچیک دنیاییت نمیکنی ....
میگفت : آقا بین زائراش تبعیض قائل نیست ... اما تفاوت چرا ! ... یجوری باش که آقا یه نگاه ِ خاص ولایتی بهت بندازه ! ... میگفتش نگاه ولایتی میدونید چیه ؟ از همون نگاه هایی که وقتی بهمون بندازن کل ِ وجودمون بهم میریزه ... از همون نگاه هایی که آدم رو متحول میکنه .... ! از این چیزا بخاه ازش ...
حالا اون بود که یا یه سوزی میخوندش :
دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی
من تو رو صدا کنم تو هم منو صدا کنی
.
.
.
- یک پیشنهاد : انشالله اگر دوباره مشهد مشرف شدید ، یکبار که وارد حرم می شوید کارت ملی تان را بدهید و یک ویلچر بگیرید ... در حرم خیلی ها هستند که نیاز به ویلچر دارند اما کسی نبوده برایشان ویلچر بگیرد و خادمشان باشد .... یک بار زیارتتان را اینگونه هزینه کنید که فقط زائران ِ سالمند و ناتوان را برسانید به آغوش شبکه ها ی عاشقی....
- صدای پای محرم ، در سراسر وجودم پیچیده ! .............. شال مشکی ِ نجفم را درآورده ام ..... هنوز بوی نور میدهد ! ...
- التماس دعای وسع ظرف معرفت برای همدیگه .....