بسم الله الرحمن الرحیم
« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»
روزهایت به سان دانه های فیروزه ای تسبیح ات میچرخد و تمام می شود...

چقدر دلت برای رنگ ِ فیروزه ای اینجا تنگ شده بود !
حالا چندین ماه از تاهل گذشته است و تو خیلی وقت است که دلت برای گوشه اتاقت و روضه های "ح س ی ن "بیش از بیش تنگ شده !
یاد هیات های ماهیانه دوستانت می افتی که چقدر با بحث هایشان، هربار جان میگرفتی ....
هوای هوتبان میزند به سرت و خانوم های روستایی ....
گرمای ظهرهای تهران را که می بینی و کم تحملی ات را ، یاد ظهرهای تابستان ِ کرمان و روزهای جهادی ات می افتی که چگونه دعا میکردی که خدا آن افتابِ داغ را را روزی ات کند تا تو زیر آن افتاب دستِ بچه ها را بگیری و بچرخید و بدویید باهم و خنده های بچه ها، وجودت را خنک و تازه کند ....
ماه مبارک رمضان امسال طعم دیگری میدهد؛ سحری هایی که دیگر پای سفره آماده -مادر- نیستی و همه رنگ های سفره ی امسال دست ِ توست و جانمازی که دیگر کمتر فرصت داری به آن سر بزنی حال چه از سر غفلت یا کاهلیست و یا از سر انجام تکلیف ِ اولی تریست ... خدا میداند اعماق دل را ! الامان ...
هرسال،بنا گذاشته بودی در ماه مبارک رمضان، چندنفری را جمع کنی و یک دهه از آن را در گوشه دنج دارلکرامه ی صحن انقلاب امام ِ رئوفت، سپری کنی، چند سال روزیت شد و هر سال پربرکت از سال های پیش ...هرسال با سحرهای دلچسب تر از از سال های پیش ... دلت به مشهدهای ماه مبارک رمضان و جمع های چند نفره ی دوستانت عادت کرده بود، به گریه های غیرمنتظره طیبه سر سفره های افطار، به یقین و بغض های نگار ؛ به شیطنت های شکوفه ... و دعاهای زینب !
همیشه جا ماندن، برایت سخت بوده است مثل یک بچه ی بهانه گیر و لجوج دلت میگیرد . حالا تو امسال کاروان چند نفره را با دل و نگاهِ حسرت آمیزت بدرقه میکنی... هرچند در دل امید داری که در جانمازت در گوشه خانه ات در همین تهران، مشهد برایت زنده شود و ضریح روی مُهرت، جا خوش کند ....
.
.
.
و چقدر دانه های تسبیحی داری که بخواهی دانه دانه، پایشان بنشینی و از برای هرکدام یک طومار دلتنگی روایت کنی .... اما ... اما .....
اما در کنار همه ی این دلتنگی ها ، زندگی با "او" برای تو -شیرین تر- است وقتی حوالی جانمازتان و برای رضایت خداوند ،این نفس کشیدن ها برقرار باشد ...
حتما همه چیز میتواند همان میزان اجر را داشته باشد مثل ِگذشته ، شاید فقط قالب های دلبری ِ تو برای بندگی عوض شده اند ... قالب عبودیتِ تو برای مولایت ! باید طور دیگری بندگی کرد ... هرچند شایددل؛ کمی ناسازگاری کند و ساز مخالف بنوازد.... اما با همه این اوصاف اینجا باید دل را غسل داد ... غسل ِعبودیت !
- ذکر این دلتنگی ها شاید حکم یک مُشت آب سرد برای بیداری ِدل را داشته باشد ! به هر حال دلتنگی ها هم سختی های خودش را دارد .
- بگذریم ... دردلی که سودی نداشته باشد نوشتن و خوانده شدنش، همان بهتر که منقطع بماند .
-یادداشتی گذاشتیم که بگوییم زندگی در جریان است و متاهل شدن یک مسئولیت سنگین و خوش طعم است که باید حواسمان به همه ابعادش باشد که نکند چیزی کم بگذاریم .
تاهل ، ریزه کاری هایش بیشتر و جزئی تر است ... خدا کند حواسمان پی ِ تسبیح فیروزه ای باشد و این عادات و تکرارهای زندگی متاهلانه، حواس ما را از بزرگی نعمتی که او روانه مان داشته پرت نکند ...
خدا کند تسبیح دستمان بماند و هر روز و هر روز خداوند را بیشتر شکر کنیم و گاه گاهی سجده های طولانی را را از دلمان دریغ نکنیم ... ...
- یقین دارم "دل ها" نور و روشنی شان وابسته به همین دَم به دَم طولانی شدن سجده هاست. دلم می خواهد حواسم بیشتر به سجده هایم باشد -
- اینجا اگر سکوتی برقرار شد نه برای نتپیدن این دل ،که چه بسا این دل بیشتر و بیشتر تپید و لغزید و طلب اشک داشت؛ اما شاید تکلیف، پای ننوشتن بود تا نوشتن! شاید باید برای امور دیگری وقت را سپری میکردیم تا اینجا .
حالمان خوب است، هنوز شرمنده او برای نعمتش هستم و هنوز منتظر یک بغل ضریح ...
- یادش بخیر
التماس دعا، پای دَم به دَم تشنگی هاتون ...