* بسم الله . خواندن این پست را پیشنهاد نمی کنم ، برای دل نوشتم .... فقط درد نوشت است ! نور چشم هایتان شاید اسراف شود با خواندنش ..... التماس دعا .
بسم الله الرحمن الرحیم
« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی »
تزورونی أعاهدکم ...
تعرفونی شفیع لکم ...
أسامیکم أسجلهه أسامیکم ...
هلا بیکم یا زواری هلا بیکم ... ( از اینجا گوش کنید)
عربی میخواند باخودش ! زیر لبانش ذکر گرفته ....." هلابیکم یا زواری ... هلابیکم ..... خوش آمدید ای زوار من ..خوش آمدید..." ؛ چشم هایش قشنگ می شود اما باز می خواند : " هلابیکم یا زواری ...."
در مترو همه نگاهش می کنند .... چشم در چشم آدم های شهری و نگاه های سرد میکند و باز زیر لب میخواند "هلابیکم یا زواری ....."؛ نگاه ها در مترو سردند ، چشم هایش را می بندد .... زیر پلک هایش آتش می گیرد ؛ آب می جوشد ... لب هایش خیس ، اما باز تکان می خورد : "هلابیکم یا زواری ".....
آخر دارد تصور می کند زائرانی را که زانو زده اند روبروی حرم ...زائرانی که خاکی شده اند و بعد از دو سه روز پیاده روی ؛ با گریه سلام می کنند ...دارد سعی میکند ؛ تصور کند نعم الامیرش را که چگونه خوش آمد میگوید و خاک از سر و روی زائرانش برمی دارد ....
و زائران - خاک بر سر - میروند اما
با عطر تربت برمی گردند .....

چادرش حسابی خاکی شده است... تکانش نمی دهد ... فقط بغض می کند !
گلویش خشک ِ خشک .... چشمانش تنگ ِ تنگ !
جوراب هایش تمیز ِ تمیز .... ! منتظر هیچ روزی از هفته نیست ؛ هیچ روزی موعد سفرش نیست ! فقط بدرقه می کندهر روز زائران کربلا را ...بدرقه ..... .... پاهایش را دوست ندارد ....
بار پنجم ، ششم بود که باز کاروان رفته بود و او برگشته بود خانه ! تمام دل و جانش را برای اربعین امسال جمع کرده بود ... تمام تمام حسرت های شب های این یک سال را .... تمام تمام جاماندگی هایش را به امید اریعین امسال ، تحمل کرده بود .... و حالا .....
سخت است ... باور کن آقای من ! سخت است ...به یک باره کمی تربت چشانده باشی َش و تمام وجودش خاک شده باشد و حالا ؛ رها در شهری غریب ؛ دنبالت بگردد ... !..... هر وقت عطرت به مشامش برسد ، آشفته دنبال آن عطر آشنا می دود و گاهی به خیسی یک چشم یا غزل نیم سوخته ای میرسد و باز دیوانه میشود و باز...... ...
طعم تربت ؛ آدم را دیوانه میکند ؛ خصوصا وقتی تربت را شما پشت شلوغی های حرم ، قاطی گریه های تحت القبه و میان هیاهوی زائران ؛ ریخته باشی در نای ِ زائر محتاجت ....
هرکاری کند یادش نمی رود لحظات ِ ورود به بین الحرمین را ... هرکاری کند زانوهای ناتوانش را یادش نمی رود ... هرکای کند آن غوغا و انقلاب زیر قبه را یادش نمی رود ..... به خدا مریض می شود با این یادآوری ها !
نسخه اش دادم تا حواسش را پرت کند اما حالش مدام بدتر می شود ....چند بار نسخه های مرا پاره کرده و با صدای بلند حالی ام کرده که فقط طبیب ِ خودش را می خواهد و دیگر دست از سرش بردارم ... ! ...
بیست روز پیش روی کارتی برایش نوشته بودند « بیست روز مانده به سفر کربلا » .... تسبیح تربتش را دست گرفته بود و هر روزش را چندبار می شمرد ... مدام با خودش نجوا میکرد " یعنی بناست معجزه شود که من هم بروم کربلا ؟ یعنی می شود ؟ "
اما این روزها دانه های تربت تسبیحش خُرد شده اند و افتاده اند روی سجاده ! دیگر فقط نگاهشان می کند ... دستش به ذکر نمی رود .... نور میخواهد ! طبیب خودش را میخواهد ......
برایش نسخه نوشته بودم که چند روزی چشم هایش نباید هیچ ضریحی ببیند ... .... نباید پا برهنه ای را ببیند ...نباید روضه بشنود ... نباید پرچم ببیند .......... نباید کربلا ببیند ...نباید امامزده ببیند ...نباید گنبد ببیند ....نباید .......... به گمانم این روزها بهتر است چشم هایش؛ هیچ نبیند.... آخر چشم هایش را دیگر دوست ندارد ! چشم هایی که اربعین آمد اما لیاقت دیدن حرم را نداشت ... کاش ....
- چشم هایش قشنگ می شود اما باز می خواند " هلابیکم یا زواری ...." ، با بغض ِ سنگینی بی مقدمه می گوید " لطفا کسی تلویزیون را خاموش کند ... " ..... ؛ همه سکوت می کنند و با تعجب بر میگردند اویی را می بیندد که باز یادش رفته کجا نشسته ................... دوباره تکرار می کند : " لطفا کسی تلویزیون را خاموش کند ! "

نمیفهمم آخر چرا این همه لنز دوربین باید بر روی پاهای زائران پیاده زوم شود و روی آن ها بماند و بماند و بماند ... ؟چشم ها هم پشت قاب تلویزیون است که می ماند بر تصویر قدم هایی که بر جاده کربلا ، گریه می کنند ...پاهایی که اشک می ریزند..........قدم هایی که آدم دلش می خواهد با بوسه دنبالش راه بیافتد و با هر قدم خودش را بیندازد روی زمین ........ همین است تمام سهم یک جامانده ؟؟ دیدن ِ چند دقیقه پخش زنده و دست کشیدن روی شیشه تلویزیون و حسرت جانسوز ؟؟
مگر ما دل نداریم ؟؟ این همه لنز دوربین افتاده اند به جان ِ بی جان ما که چه بشود ؟ این همه تصویر پخش زنده پیاده روی ،به خدا خیلی سنگین است برای له کردن ما ...
- کفایتمان کرد ، جانمان سوخت .... تلویزیون را خاموش کنید ! بخدا ما دیگر داریم می سوزیم .... کاش برق ها برود و همه چیز خاموش شود ......
بلد نیست روضه بخواند اما آقاجان دلش گریه می خواهد ! کاش همه جا خاموش شود تا هرچقدر دلش میخواهد بلند بلند گریه کند .......مثل خیمگاه ... مثل کنار شش گوشه.... مثل تل .... آخ !
نمی فهمم یعنی آنها که لنز های دوربین را زوم می کنند بر چشم های خیس ِ زائران پیاده و بی مقدمه می پرسند « لطفا از حس و حالتان برای جاماندگان قافله چند کلمه ای بگویید » ؛ فکرِ ما بیچاره ها را نمی کنند که حسرت دارد خفه مان می کند ؟ آقا جان بگو تکلیف این دل بی قرارت که زخمی شده چیست ؟ التیام می خواهد آقا .....
وقتی دوربین ها زوم میشود روی خادمین و غوغای موکب ها
زوم می شود روی عشق و عاشقی محضِ جاده ها ....
فقط چشم هایم آب می شود ....
چقدر بعضی ها توفیق دارند !
چقدر بعضی خوب بلدند عشق شان را هزینه کنند ....
آخ ...

چند سال شد ؟ چند ماه شد التماس کرد ؟ ..... چند بار در ماه ، مستند پیاده روی اربعین را گذاشت در لب تاپش و خیره شد به مانیتور و نگاه کرد تا بلکه اقاجانش ببیند یک دختربچه افتاده این گوشه دلش تاول میخواهد ...تاول پا ....دلش خرابی میخواهد .... دلش ....دلش تیمار از جانب طبیبش میخواهد ..... دلش میخواهد برگرد به خانه اش ! ....
چقد این دختر ، نشست و گفت دیگر نمی نویسم آقا ! از شما نمی نویسم ... باشد که همه حرف هایمان بماند بین خودمان ! رفت و زد به خط نوشتن چیزایی که فکر میکرد حرف های خوبی است برای رشد خودش.. ! اما این روزها می بیند هیچ حرفی بهتر از کلمه هایی نیست که بوی تربت می دهد ...بوی کربلا میدهد .... هیچ معنایی زیباتر از آن نیست که که تعبیر شما باشد و به شما ختم بشود ..... برای همین دیگر باید می نوشت از شما آقا جانم .....! او را ببخشید که عهد شکنی کرد !
آقا ! راستش را بخواهی هیچ جوره فکرش را نمی کرد امسال هم باید پاهایش بی تاول بماند...امسال هم نمیتواند بمیرد ...نمیتواند قدم بردارد و بمیرد بمیرد بمیرد... .اقا میدانی چند بار تصور کرده است ؟ اقا به خدا ادم دیوانه میشود از این همه تصور کردن .... جواب چشم هایش را چه بدهد ؟ این همه انتظار ...این همه خودشان را ناز کردند تا بخری شان ... اقا ... اقا به خدا بلد نیستم ارامش کنم .... خودت آرامش کن !
چقدر شب ها خودم می شنیدم که می خواند " هوای حسین هوای حرم هوای شب جمعه زد بسرم ..."..
اما باز هم که کاروان آمد و او چشم هایش غش کرد تا تک تک شان را بدرقه کند.... بدنش درد می کند .... قلبش ،نا منظم می تپد ! حرف های عجیبی از او میشونم ؛ ..به من میگوید فقط در کربلا قلبش درست کار میکرد... منظم می تپید ...منظم یا حسین یا حسین میگفت ... آخ ! .. کاش می فهمیدم چه می گوید :
چند روز پیش دست یکی از زائرانت را گرفته بودم ، رفته بودم برای خدا حافظی ؛ باید راهی میشد برای رفتن به جاده ی کربلایت ...ببخش اقا دلش را لرزاندم ...در گوشش گفتم :« یک چیز میپرسم تو را به ان آقایت هرچه میدانی بگو بر من » ... پرسیدم : « بهای زائر پیاده شدن چیست؟ چه کرده ای که اقا اینگونه صدایت کرده ؟ که اینجور با پای پیاده فرا خوانده ات ؟ اینطور در استانه شهر کربلا خوش آمد میگویدتان ؟ چه .... »
آقاجان در پاسخ هیچ نگفت ... فقط گریه کرد ! و چه تعبیر و پاسخی زیباتر از گریه ...
اقا من بلد نیستم ..... به خدا بلد نیستم که پرسیدم .....
.
.
از روزی که در راه حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) ، همین چند هفته پیش فهمید که دیگر زائرت نیست و از لیست خط خورده ، در درونش خُرد شد ! دلش شکست .... سعی کرد بلند شود و ادای ایستاده ها را دربیاورد ولی به خدا سخت است اقا جان ....طاقت این یکی را نداشت !
این همه زائر ... چند نفر میشوند آقا ؟ ....... نمیشد ماهم می آمدیم میان آن همه زائر یعنی ؟ .... بخدا اقاجان ، وارد حرمت نمی شدیم ؛ فقط از دور نگاهت میکردیم .... می ایستادیم یک طرف خیابان ، عاشقانت که می رسیدند را با چشم هایم می بوسیدیم.... آخ ! بهشت میشد آن زمان ... آن زمین ...آن آسمان ..... ! از همان دور آرام می گفتیم لک لبیک حسین ...لک لبیک حسین جان ... جان ....
و بعد می نشستیم به گوش کردن نجوای زائرانت که از روستاهای اطراف ، بازبان عربی قربان صدقه ات می رفتند .... آخ!
یک بیچاره ای مثل او ؛ فقط یکبار آمد پیشتان و شما کریمانه جیره ی جانی به او بخشیدید ؛
بعد این همه مدت جانش به لبش رسیده .... .نمی تواند ...نمی تواند ....
لنزهای دوربین را بگو جمع کنند آقا جان..... آدم آتش می گیرد ....
اقا به خدا دیگر نمی تواند ....
معجزه می خواهد ..... معجزه .....
اقا به خدا جیره جانی که داده بودید ته کشیده....
به نفس نفس افتاده .....
نفس میخواهد !

- السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ( علیه اسلام ) ، همین ما را بس که هوای دلمان را دارید ....... باید برویم برات کربلایمان را بگیریم از آقایمان .... دلش هوای گوشه مسجد گوهرشاد را کرده ، تا برای خودش کربلا بپا کند !
- امانت اربابم را دوست دارم ...خیلی ! ...
- صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام ...الحمدالله که غمت نصیبمان شد حسین جان ....
- شنیدن این صوت را از دست ندهید .....
- دوم دی امسال که مصادف شده با اربعین حسینی ، دومین سالگرد اتفاق خوب ِ زندگی ام .
اللهم ارزقنا شفاعه الحسین علیه السلام .....
خدایا ما را به خیل کربلاییان برسان ....
الهی آمین .
بسم الله الرحمن الرحیم
« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی »

در عالم ، ماده ای وجود دارد به نام اکسیر یا کیمیا که میتواند ماده ای را به ماده ی دیگر تبدیل کرد !
فهمیده ام آن اکسیر واقعی که نیروی تبدیل دارد ، نیروی کن فیکون آدمی را دارد ؛ عشق و محبت است ..
عشق مطلقا اکسیر است و خاصیت کیمیا دارد یعنی فلزی را به فلز دیگر تبدیل میکند ... آدم ها هم فلزات مختلفی هستند ؛ الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه ....
نیروی محبت و ارادت است که در تمام ارکان هستی محب اثر میگذارد و در همه حال او را همرنگ محبوب می سازد ! این است که هر انسانی باید برای اصلاح خویش دنبال اهل حقیقتی بگردد و به او عشق بورزد تا به راستی بتواند خویش را اصلاح کند .....
(برداشتی از کتاب جاذبه و دافعه حضرت علی علیه السلام ، استاد ِ شهید مطهری )
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد
از سمک تا به سماکش کشش لیلی بود
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بـودم و عــشـق تــو مــرا بالا بـــُرد
علامه طباطبایی
کربلا ، مامن بیچاره هاست !
کربلا همان جاست که دیوانه بودن میچسبد ! همان جاست که دلت برای عبد بودن الله َت ، پر پر میزند ...
کربلا ، ... همان جاست که بی آنکه قَبلش پاکی ِظرف ِ دلت را وارسی کنند ، یک مُشت عشق ِ ناب ِ ناب را میریزند در آن ، یک مُشت عشق خالص را روانه ات میکنند تا دوباره بهت فرصتی داده باشند ببیند چه میکنی با این اکسیر ... کاش ... کاش بفهمیم چقدر کریمانه به ما نگاه شده است ! کاش التماس کنیم از این کربلا رفتن ها چیزی بفهمیم ..... ....باید التماس کرد ...التماس !
... ؛ هرچند کوشش ِ عاشق ِ بیچاره هم ، از کِشِش معشوق است ...
بلبل از فیض گل آموخت سخن ، ورنه نبود
این همه قــول و غـزل تعبـیه در منـقـارش
حافظ شیرازی
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله... .
+ وعده ما نیمه دوم محرم الحرام در کربلای معلی آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام ، با کاروان عتبات دانشجویی
و طلبه ، زیر نظر سازمان حج و زیارت و عتبات دانشجویی .
هزینه حدود 800، تاریخ اعزام در نیمه دوم محرم الحرام ، مسیر عاشقی از روی خاک ها زمینی ، 9
روزه .
کاروان مختص خانم هاست و شرطش فقط دانشجو یا طلبه یا بستگان درجه 1 دانشجو (مادر یا خواهر) بودن است. تاریخ دقیق سفر اواسط آبان ماه مخص خواهد شد انشا’الله ....
در صورت تمایل هر چه سریعتر اطلاع دهید. ( نام و نام خانوادگی و شماره تماستان را بگذارید،تا مدارک و محل ثبت نام را اطلاع دهیم . )
+درصورت امکان اطلاع رسانی بفرمایید .
+ هدیه معنوی ( ببینید ... کلیک کنید )
- اللهم ارزقنا کربلایی شدن و کربلایی ماندن....
- راستی ، هیچ وقت به کسی نگویید سخت است ! برای خانم ها سخت است ... کار بیهوده ای است ! چطور اگر عملی را تکلیف بدانیم و از جان نمی هراسیم هر کاری میکنیم برای اطاعت ....
خب این هم عشق است ! آدم دلش میخواهد پایش تاول بزند ، دردش بگیرد ، خسته شود ، تشنه شود ، دلش میخواهد قدم به قدم به سوی محبوبش پر پر بزند ... دلش میخواهد عاشقی نابلدش را اینگونه ، هزینه کند .....بلد که نیست ! پس دیگر برایش از سختی و مشقتش نگویید ، دلش می شکند ! به حساب ِ جوگیر بودن و یا نرفتن وتجربه نداشتنش هم نگذارید !
یعنی " عشق و تکلیف " باهم برابری نمی کنند ؟ برای هر دو نباید هرچه بلدیم و داریم بدهیم ؟
- حتی رویایش هم دل آدم را آب می اندزد ، اینکه در روز عید غدیر رو به ایوان طلای کعبه ی دل ها - امیرالمومنین اروحنا فداه - در جان ِ قنوتت ، اللهم عجل لولیک الفرجت را بکاری، چه برسد به اینکه ....
- چقدر دلم میخواهد که ....... بماند و بماند ! ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
بسم الله الرحمن الرحیم
این روزها از آن وقت هایی است که دلم می خواهد بنویسم و بنویسم و بنویسم ...اما انگار گاهی باید قلمت را بیرون از پنجره بگذاری تا زیر باران ، خیس ِ خیس شود؛ شسته شود ....
آخ که سکوت چه نعمت بزرگی است؛ اگر قدر بدانیم ! دنیایی که سراسر عاشقانه است، دنیایی که عاشقانه گیَ ش منحصر به پاییز و این خاک نمی شود ... شاید چیزی ناب تر از آن !
همین و......تمام!

پنجم آذر ماه ؛ روز عاشورا ، سالگردش بود ، میان ِ جمعیت ، مُدام دنبال گِل میگشت ، از چند روز پیش نیت کرده بود تا بنویسد رویش " یا زهرا سلام اله علیها " ؛ اما دست ِ آخر ، گِل به دستش نرسید ... و دوباره یک آرزوی کودکانه بر صحن دلش ماند !
به همین سادگی ، با همه ی سختــــــی های بُغض دار ، با تمام لذت های نابَ ش ، یکسال گذشت ...
یکسال ، زیر حَرَم ، حوالی ضریح جانان ِ دلش ؛ نفس کشید و یکسال هر وقت حرف ِ نیش دار و ناحقی روانه ی قامت ِ دوست داشتنی ِ مشکی َش میشد ، زودتر لبخندی روانه میکرد تا یادش برود بغضی اینجای گلویش مانده ! فقط لبه ی چادرش را میکشید رو به صورتش و با تمام ِ تمام وجودش می بوسیدش ... خدا میداند به آنی وجودش پُر میشد از یقین و سکینه ای جانانه ... !
یکسال است به نام نامی ِ زهرایش سلام الله علیها ، روی فهم و آدمیت ِ ناقصش ، یک خیمه ی مشکی کشیده است تا قامت ِ خسته اش را دخیل تار و پود ِ چادر صاحبش کند ...
- به قدر كفايت ، اهلش ؛ از سختيهاي تكليفي به نام حجاب گفتهاند چه از لحاظ ِ دشواری های پوشیدنش و چه از ناخوشانیدی های نگاه ِ نا خوش ِ جامعه ی متمدن ِ - به اصطلاح - امروزی و شاید از همه مهم تر و سخت تر دل کندن از به رخ کشاندن زیبایی هایت و نیاز ذاتی َت !! ؛ آره همه ی اینها هست ، اصلا موضوع سخت تر از این هاست ؛ خیالت راحت شد ؟
- من اما به قدر آنچه فهمیده ام ، سخنم از لذّتهاي حقّي به نام حجاب است ...
- چادر سر کردن سختی دارد ؛ و شاید فقط دختران میفهمند این جنس محدودیت را ... برای همین ارزش می آورد گرنه همه ی دختران ؛ احساسات ِ مشترک دارند ... با انتخاب حجاب ، انگار نیت کرده باشی تا گنجینه ی تمام ِ احساسات ِ نابت را فقط برای یک شاهرگ ِ چشم ؛ هزینه کنی ... ! و چقدر حیف است عزیزدلم ، وقتی ............. آه ...
برای مقابله با نفس سرکش ، شاید فقط باید عاشق شد، آن وقت آنقدر آدمی دست پاچه میشود که دلش میخواهد هر کاری برایش بکند.... آنقدر " او " برایش بزرگ می شود که دیگر این دنیا و اهلش ، برایش مطرح نیست ....
دیگر ، همه چیز او می شود ؛ .... نفس نفس میزند تا فقط یک لحظه مطمئن باشد یک لبخند تحویل " معشوقه اش " داده است و دنیایش خراب میشود روزی که ....
حالا تو بگو کُلِ بچه های دانشگاه ، کل اهل عالم ، دیگر همراه تو نباشند .... فقط سجاده و سجده به تو بدهد ، سوگند که کفایتت میکند ... باور کنی یا نه، هیچ معامله ای سودمندتر از این تعویض پیدا نخواهی کرد !
- میخواهم بدوم ... تو نگاهم کن باشه ؟ حواست باشه ها... اگر افتادم ...اگر خسته شدم ... اگر ........حواست باشه.... به دلگرمیه نگاه ِ تو ؛ میدوم ....
.
.
.
حالا بگو حق دارد دلتنگ و مریض ک ر ب ل ا یی باشد که همه ی هستی اش را از آنجا دارد ؟
تمام ِ آرزویش شده بتواند در کاروانی قدم به قدم به سمت ِ جانان ِ دلش گام بردارد ، آنقدر که هر قدمش ، حرف هایش را برای ح س ی نش گریه کند ...اما باز انگار باید از کاروان ِ پیاده ی کربلای اربعینی که میتوانست برود جا بماند... باز نتوانست رضایت مادر و پدرش را بگیرد ... و باز ........
+ می شود دعایش کنید ؟ او و تمام رفاقیش را ....
لینک های مرتبط : ( اگر لینک مفید یا کتاب موثری در زمینه حجاب میدونستید حتما معرفی کنید !)
- در کجای قرآن اسم " چادر " آمده ؟
- چارقد !!
بسم الله الرحمن الرحیم

- امروز بیست و هفتم آبان ..... و سال پیش در چنین شبی ما در مرز ِعراق، در حسینیه ای جمع شده بودیم تا فردایش راهی ِ کرب ُ بلا شویم ... و حرف ِ من از سفر نیست ، که این کربُ بلا ، چیزی فراتر از لمس ِ ضریح بود ...
- دارم کم کم خودم را عادت میدهم به ننوشتن ... ننوشتن ِ آنچه را که نباید نوشت ! از اینکه مُدام حواسم پرت میشود و فراموش میکنم باید ها ونباید هایم را ، بیحساب حرص میخورم ! ترک ِ عادت ، مریضی می آورد ... اما... زودتر از این حرفا باید عملی شود با همه ی سختی هایش !
- به خودم قول داده ام مُحرَّمم را وقف ِ خلق ِ احساسات َم در قفسِ واژه های تکراری نکنم که در آنصورت هم محرمم و هم احساسات ِ هیچم ، اسراف می شود ... در بند ِ آفرینش یک مرثیه ی جانسوز هم نیستم ...
اما
فقط
فقط
خواستم اعتراف کنم
ارباب ِ دل ِ من ، دارو ندار ِ دل ِ من ....آرام جانم ، حسین ِ من.... سفینه نجاتاست !
فقط
فقط
خواستم اعتراف کنم
از همین اولین شب های محرم و اولین روضه ها ، فهمیدم .. حتی تاب ِ شنیدن اسمش را هم ندارم و این حرفم نه یک پُز ِ عالیست نه یک مُشت حرف ویژه ی ایام سوگواری !
فقط حکایت ِ یک احساس ِ دردناک است که زیر روضه ها ،اسم ارباب و سرزمین کربلا نه از روی عشق ِ ناب بَل از شرم بیحد و خجالت لِه می شود !
-از این همه بد بودنت ، حرصت میگیرد ... از این همه بیخود بودنت به عنوان ِ منتظر منتقم ِ خون ِ اربابت ... از این همه ادعای ِ تو خالی ....از این همه سر و صدا ... از ریز به ریز اعمالت که گیر دارد ، شاکی میشوی .. ... آخ....
و البته این اعترافنامه گستاخی ام هم ، نه برای به تصویر کشیدن ِ یک بنده ی پشیمان و معترف است ، که اگر ندامت ِ حقیقی و عاشقانه ای در کار بود ، جایش در سجده ، مخاطبش خدا بود ! له له میزنم برای آن دَم ... برای لحظه استغفار ..................... دعا کنیم برای هم !
- اینکه مُدام اسمش را ببرند و تو هم مدام دلت پَر بکشد ...پَر بکشد روبروی ورودی حرم ِ اباعبدالله الحسین علیه السلام ،. پَر...پَر...پَر .............اما آخرش خودت را روی همان فرش های سبزرنگ ِ - نماز خانه ی دانشکده انسانی - ببینی و جماعتی که هوای ِ بین الحرمین هواییشان کرده ... ، بیشتر از همیشه بی تاب ِ بی تابت می کند ...
و چقدر خوب است که بعد از مراسم ، در نمایشگاه عاشورایی دانشگاهت ، یک کتاب ِ بزرگ ، پُر از عکس های کربُ بلا را پیدا میکنی و بی مقدمه چشم هایت را می سپاری به صفحاتش و داخل ِ کتاب ؛ هروله میکنی...
و آن وقت است که باز یک آرزوی کودکانه بر تو جاری میشود که کاش آن آلبوم از آنِ تو بود ؛ تا تمام ِ امشب را باز خیره میشدی به دلرباترین صحنه های زندگی َت ...
- از کودکانه هایت خنده ات میگیرد ، اطرافت را نگاه میکنی ...
کتاب ِ عکس را می بندی ،
کیف ِ دستی َت را برمیداری
و میروی به سمت ِ کلاس ِ انقلابت !
+ یه پیشنهاد : نذر ... نذر ..... شاید بهتره برای متفاوت شدن و پربرکت شدن محرم امسالمون علاوه بر اون عهدها و نذرهای همیشگمون با ارباب ِ جان و دلمون ، حداقل روزی نیم ساعت نذر کتاب خونی برای ارباب کنیم ! من که معلوماتم قد نمیده ... اما به گمانم اینم نذر ِ خوبی باشه ! ....حداقل برای بیشتر شدن معرفتمون ان شالله ...
مثلا خوندن روزی نیم ساعت مقتل لُهوف ..یا ... فتح خون (شهید آوینی)... یا خون خدا (جواد محدثی ) ... یا آفتاب در حجاب یا سقای آب و ادب (سید مهدی شجاعی )... یا مجموعه کتابای قصه های کربلا (مهدی قزلی )..یا زیبایی های کربلا ( محمد محمدیان) یا نامیرا ( صادق کرمیار )....... یا اصلا هرچی شما بگید ! ( دوست داشتید معرفی کنید ماهم بخونیم خب ! )
دیگر کتب پیشنهادی در باب امام حسین علیه السلام :
کرشمه ( خسروانی ) / مهیج الاحزان (آیت ا.. حائری)/ سعادت ناصریه ( مقتل دربندی) / قصه ی کربلا ( علی نظری منفرد) / طوبای کربلا ( برای انتشارات هنارس ) / کتاب عزادار حقیقی ( محمد شجاعی ) / حماسه حسيني (شهید مرتضی مطهري) / شعور وشهود عاشوراییان ( نشر موعود ) / طوبي محبتِ (حاج محمداسماعيل دولابي ) / خصائص الحسینیه (حاج شیخ جعفر شوشتری )
بسم الله الرحمن الرحیم
ده شب مانده به مُحرم
و ما امشب راهی کربلاییم ....
پرده ی اول :
پارسال همین روزها ،
هوا سردتر شده بود ، یک کاپشن سفید داشت با یک شال گردن سفید ...صبحا که میرفت دانشگاه کفش های سفیدش را در میاورد و بندهایش را محکم میکرد و شال گردن محبوبش را می انداخت دور گردنش ... اما با این اوصاف همیشه به حجابش مقید بود و دوست داشتش ! دقیقا از سال سوم ِ ابتدایی .... و از پنجم ابتدایی وقتی به کمک استادش رفت دنبال دلیل منطقی حجاب ، دیگر عاشق حجابش شده بود ... استادی که هنوز برایش استاد هستو بعد از ده سال با او ارتباط دارد ...
اما راستش را بخواهید عاشق ِ رنگ سفید بود ، دل خوشی نسبت به رنگ سیاه و پوشش سیاه نداشت !
پارسال همین روزها بود که عشقِ ح س ی ن علیه السلام را کسی آمد در قلبش کاشت و بی آنکه بفهمد چه شده خودش را یک بی قرار رفتن دریافته بود !
و حالا پارسال همین روزها بود که اعزام ِ کاروان ِ کربلا – عاشقان حرم مطهر - قطعی شد و در عین ناباوری خودش را در لیست زائران می دید ..
بیشتر وقتی خجالت کشید که دوستانش را میدید چندین سال است بی تاب ِ سرزمین کربلایند و چه خوب میفهمیدند واقعه کربلا یعنی چه.... ولی همراهش نیستند اما او.... خیلی برایش خجالت اور بود ... خیلی درد کشید ...
پرده ی دوم :
پارسال همین روزها بود که شکوفه ام نشسته بود ، از نجفش برایم حرف میزد ... وقتی دوتایی رفته بودیم یک جای دنج بهشت .... من فقط گوش میدادم و انگار دلتنگی ش را نمیفهمیدم !
پارسال همین روزها بود که هر شب با - تهی - روزشماری میکردیم و هرشب یک روضه تام نثار هم میکردیم ...
همین روزها بود که مرضیه ام پشتم اسپند دود میکرد و هر شب چهل واژه را بدرقه قلبم میکرد تا آرام بگیرد ...
پارسال همین نیمه شب ها بود که - من او - جمله هایش را با " ای کربلا ندیده ها " شروع میکرد و داغ ِ دل مان را تازه تر میکرد .... میگفت : نیاید ... نبینید ..به خدا جنون میاورد ! .. به خدا بیقراری تان ارام نمیگیرد ...!
پارسال همین نیمه شب ها بود که - فاطمه ام - شرح ِ جاماندگی َش را برایم روضه میکرد ...
یادش به خیر ....
پرده ی سوم :
پارسال ده شب مانده بود به محرم الحرام ، که سوار اتوبوس شدیم ...
پارسال چنین روزی را بی آنکه بفهمم با عبای مشکی ِ عربی ام سوار اتوبوس شدم ...نمیدانی چه حالیست وقتی تمام مسیر تهران تا مرز را از حسینت بخوانی ... یک مُشت دل ِ تنگ ، در انتهای اتوبوس جمع شده بودند و دیوانه وار ذکر گرفته بودند ولب فرو نمی بستند.:
این دل تنگم .... این دل تنگم ...عقده ها دارد ... گوییا میل کربو بلا دارد .......
در بند ِ خلق ِ یک متن ِ ادبی ِ عاشقانه نیستم که ثابت کند عاشق ِحسینم علیه السلام ... که البته چه سود به اثبات ِ چنین فرضیه ای ! .... فقط اینکه دلتنگی مریضی می آورد و من هم مستنثنی از این قاعده نیستم ...
وقتی دلتنگی ، دلت میخواهد تمام قلبت را پهن ِ زمین کنی ... تمام ِ تمام ِ قلبت را ... بعد بنشینی روی قلبت هرجایش که نشانه ای از او هست را ببوسی ..ببوسی ...ببوسی ... و بعد روی بوسه هایت غش کنی ...... غش کنی ...
... ، پارسال همین شب ها بود که له له میزدم بعد از دوسال بروم پابوسِ آقام امام رضا علیه السلام ...
به هر دری زدم نشد برم .... و من بی انکه بروم پای ضریح اقای خراسان را ببوسم راهی شش گوشه شدم ... و حالا امشب دقیقا در سالروز قمری سفر کربلایم ، سفر مشهد خودش خود به خود جور شد اونم از نوع جهادیش .....
بعضی وقتا در میمانی میانِ این همه دلیل برای عاشق شدن .....آب میشوی بعضی وقتا !
+ چقدر می چسبد دست هایی را که در جنوب ِ کرمان میفشردی حالا در بارگاه رضوی ببوسیشان ... ...
- اصلا نمیتوانم تصور کنم گذر شب هایی که به امید وصال به خاک کربلا سپری می شد ...
- نمیتوانم حتی تصور کنم این همه تغییر یک انسان را فقط به مدد ِ یک عشق ِ ناب ... خودم هم باورم نمیشود ! اصلا قابل قیاس نیست ...... همه اش برکت است ...برکت .... الهی شکر...شکر ...شکر .....شکر .....
- و چقدر زود روزها دارند جان میدهد ... به همین راحتی یکسال از کربلایم و سوغاتیم گذشت......
- دلم هوای محرم دارد .... هوای ِ آمدن ِمحرم .... و چقدر محرم امسال برایم جانگذار خواهد بود .... آخ ...
اجازه هست از الان رخساره این وب گاه ِهیچ و پوچ ، به احترام نزدیک شدن به روزهای محرم ، ماه عاشقی من ، سیاهپوش شود ؟
پارسال همین روزها محرم ما شروع شده بود از نجف .... تا روزی که رسیدیم به حرم ح س ی ن علیه السلام و دیدیم حرم دارد سیاهپوش می شود .....
بسم الله الرحمن الرحیم
اینجا مقدّس است؛ مقدّس... مقدّس...
اینجا منتهیالیه است به ..........
خوش اومدی !
اما با وضو !
اذنِ دخول بخوان !
باذن الله و باذن رسوله...
سلام به ............

پرده ی اول : ناجی ِ من
فکر میکردم تولد ِ ناجی ِ من ، سفینه نجاته من که بشود زمین و زمان را بهم میدوزم ، برایش نه چند خط که طومار می نویسم ...
اما این شبها یا بهتر بگویم این لحظه لحظه های طاقت فرسایم ،فقط سکوت بود که ریخت روی قامت ِتمام واژه های نیمه جانم و حالا کم کم همه ی جملاتم دارند از نفس می افتند ... ...
گه گاهی واج های نیمه تمامم نیم خیز میشوند به امید جان گرفتن ، اما باز از ناحیه قلبشان سخت بر زمین می افتند و خاموش میشوند ... آخ که چقدر میچسبد این زمین خوردن ها ! چقدر می چسبد که دردت بگیرد و لبانت را گاز بگیری تا صدایت ، حواس ِ کسی را از نمازش پرت نکند ....
این روزها فقط یادآوری لحظه لحظه های کربلا بود که چشم هایم را به قامت می شست... هِی آمدم بنویسم از : " السلام علیک یا ساقی العطاشایی " که پشت میله های سبز رنگ ورودی بین الحرمین روانه کردیم ....هی آمدم بگویم " قرارِ ما ، سرِ میدان ِ مَشک " ... هِی آمدم بگویم : " نسیمی جان فزا میآید "..... اما هر بار ، جانم به لبم میرسید و زبانم لال میشد !...
دیدم حالا من بیایم هزاری از کربلای رفته َم بگویم و هزار باری از تـوَهم ِ دردهایم ! چیزی این میان ، عاید ِ تو میشود آیا ؟ پس چه سود نوشتن ... همان سخن کوتاه کنم در این مقوله ، بهتر است !
پرده دوم : میهمان ِ او
رگ هایم داغ است از فکر کردن ...شاید هم هوا بی اندازه گرم شده است ! این روزها مرز میان دردهایم را با خیال و وَهم نمیفهمم باور کن ... .
آخر حتما میدانی برای رفتن به حرم حسین علیه السلام ، مسیر یکیست ... گذر از مقتل شهیدان ...... گذر از خاک های آشنا با خون و عطش !
همان هایی را میگویم که عشق زیارت حسین علیه السلام را داشتند ، گواه حرفم ،می سپارمت به خط های پُر درد ِوصیت نامه ها یا همان لباس های خاکی شان که پشتش می نوشتند: ................هیچ ....اصلا چه نیاز به شرح ِ ناقص ِ من ؟ آنها خودشان مصداق ِ اثبات هر حقیقتند....

حاج حسین یکتا میگفت شاید اگر این جنگ ما به سمت کربلا نبود ... شاید اگر سمت وسویش این چنین به حسین علیه السلام ختم نمیشد این چنین عاشقانه هایی هم رخ نمیداد .... این چنین شب های عملیات ِ عجیبی هم در فرق ِتاریخ فرو نمیرفت ...
یادم است قبل از سفر کربلایم ، یکی از دوستان به جای سفارش دعا و چه چه فقط یک پیام بهم زد ، که انچه باید با من میکرد را کرد :
" وصیت نامه شهید منصور قروه ای : ای خداوندا خیلی آرزو داشتم که دستم به ضریح مقدس حسینت علیه السلام برسد و از نزدیک آن را لمس کنم ولی افسوس میخورم که به این ارزو نرسیدم و امیدوارم که یاران بتوانند به جای ما ضریح آن حضرت را در بغل بگیرند و به جای ماگریه کنند و بگویند حسین جان افرادی بودند که ارزوی زیارت تو را به گور بردند .. "
اونها از دست حسین علیه السلام جام گرفتند و اون وقت ما رو قاصد خودشون به سوی حسین علیه السلام قرار دادند .. چه پارادوکسِ بی مثالی ! و در این معامله جانانه ، ما شده ایم گدای خاکنشین نیمه شب ها ، برای تمنای یک نیم لحظه زیارت ِ کربلا و آنها بی منت ، میهمان ِ هر شب جمعه پای سفره ی صاحب خانه اند ....
- آخ که چقدر دلم صاحب میخواهد.... دلم صاحب ِ خانه میخواهد .... خانه میخواهد ... خانه ام را میخواهم !
آنان چنان عشقی کردند که راهیان کربلا پا بر مقتل ایشان بنهند و نردبان شدند تا حیات سالارشان را به نمایش گذارند، اما الضعیف نفسی همچون من..... اینجا درمانده مانده ام تا از کم طاقتی هایم بگویم و شکایت کنم ....
فرقمان با شهیدان همین است؛ تفاوت دیگری هم هست؟ شباهت چه؟ چرا هرکسی شهید نمی شود؟
وقتی همه درد ها و تحمل فراق های دست و پاشکسته َم را باهم جمع میکنم تا حسابی سرانگشتی ، دستم بیاید و به مدد ِ آن بادی به گلویم بیندازم ، به ناگاه آنقدر از ناچیز بودنش در قبال آنچه را که شهدا به دوش کشیده اند خجالت میکشم که دلم میخواهد همه شان را زود زیر چادر ِ نمازم قایم کنم تا کسی نبیندش ...
دیگر آن موقع است که نمیخواهم فراتر بروم ... چون قطعا نخواهم فهمید صبر ام المصائبم را .... صبر زینبم سلام الله علیها را ... تحمل فراق از برادر ....برادری همچون ...........هیس ریحان !
حالا من بیایم دردهایم را به صف کنم ... هِی غم هایم را بشمارم ... !
آخ که چه قیاس گزافی ...چقدر دورم .... دروم از فهم .... از حقیقت .... کاش نجات پیدا کنیم ازاین قفس هایی که ما را به زمین دوخته اند ...
پرده سوم : من ِ او
آمدم بگویم از آقایم حسین علیه السلام .... تا اسمش را بردم یاده لشگر امام حسین علیه السلام افتادم !
نه ! یاده فرمانده اش .... حاج حسین خرازی ... اصلا چه فرقی میکند ؟ همین چند حرف را داشته باشد کفایت میکند تادلمان آرام بگیرد .... ح س ی ن .....
و حالا جمله هایم مرا به کوچه ی حاج حسین رسانده اند و گفتند بشین و شمعت را همین جا هزینه کن ... زیر همین آستین ِ خالی بشین ... کف ِدست هایت را دور شعله ی شمعت حصار کن و بگذار شمعت جان بگیرد ... حالا نذر کن پای کوچه ی حاج حسین ... اشکالی ندارد ...خیابان بین الحرمین نشد این کوچه دنج که هست......
حاج حسین ... چقدر شبیه بین الحرمین است ... !
آستینش باد که میخورد ، در هوا میچرخد شاید هم جانانه می رقصد !.... چقدر رها شده .... چقدر دستش کم طاقت بود که حتی رفاقت نکرد تا با قلب ِ حاجی راهی شود به سوی معشوقش...
بین الحرمین نیست ؟ خوده حاجی را میگویم تمثیل بین الحرمین نیست ؟ کربلا رفته باشی یا نباشی را نمیدانم ! خاصیت بین الحرمین را که دیگر باید بدانی .... همان دمی که فقط دلت میخاهد جان بدهی تا چشمهایت به - یک سمت - نچرخد برای سلام دادن ....
گویی فقط دلت میخواهد بین الحرمین را از بالا ببینی تا دوبرادر همیشه کنار هم باشند....
حالا اسم حاجی .... دستِ راست ِ نداشته اش چقدر خوب مرا نشانده گوشه ی دنج بین الحرمین ...
مگر حاجی ، رقیه داشته که برود برایش اب بیاورد ؟ نه ! نخند ! ... من فقط کمی حالم خوب نیست که واژه هایم اینچُنین در شکم هم ، دارند غرق میشوند ...

اعتراف میکنم که هیچی از حاجی نمیدونم ! ...باور کن سر یک لبخندش ، دلم رفت ...سوگند که رد ِ نگاهش فرشته ها را هم عاشق میکند ،در جهادی ، عکسش روی پاکت تفال یکی از بچه ها بود ، هربار که رد میشدم احساس میکردم حاجی داره میخنده .... میخنده به این بازی که ما داریم میکنیم و جدیش گرفتیم ... و هنوز موندم چطور حاجی با یه دست ، آسمون رو هم جا گذاشت ...
یاده جمله فیلم خداحافظ رفیق می افتم که اصغر گفت : " اینا چه بازی رو جدی گرفتن ! ...چه ساختمونایی ...چه بتون هایی ...... انگار نمی دونن دنیا دو روزه .... "
آره حاج حسین آقا ! ... حالا هم فقط عکس شماس که توی اتاقمه ... لبخند خاکي َت ، را کنار ِ همين خواب ها ، پيدا مي کنم.
لبخندي
که مي تواند
غم روزمرگي َم را تمام کند ...
پرده چهارم : من و تو
او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت . چه می گویم؟ چهره ی ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است.
مواظب باش!!!
حاج حسین را ببین!!!
او را از آستین خالی دست راستش بشناس...
افسوس که چشم ظاهربین راهی به سوی باطن اشیا ندارد ، اگر نه سجده ی ملائک را در برابر عظمت او می دیدی. و آن آیه ی مبارکه را دیگر بار میشنیدی: (( انی اعلم مالا تعلمون))
- به قلم سید مرتضی آوینی -
حاج حسین ... دارم فکر میکنم ....اینکه هر شب جمعه شما چه صفایی میکنید توی بین الحرمین... حتما کسانی که اسمشان حسین است ، حال ّ خوشی دارند ؟ آنهایی که یک دست ، ندارند چه ؟ کدام حرم جمع میشوید راستی ؟
حاجی .... ؟
میشود تو را علاوه بر آستین خالی دست ِ راستت ، از قلب تهی از حب دنیا هم شناخت..از انس جانت با کلام خدا .... آن جا که به شیوه قدما ایستاده قران تلاوت می کردی و از آیات آن با شرایط سخت و نفس گیر مصداق می آوردی....

حاجی ... امشب بیا در گوش هایمان فقط یک آیه قرآن بخوان ...اصلا فقط بگو " الف لام میم را ! " قول میدهیم به کسی نگوییم آمدی و سری زدی و رفتی ..حاجی ؟ حاج حسین آقا ینی نمیای ؟
تورا می شناسیم به اهتمامت به نماز و بندگی ، اخلاصت و حضورت در خطرناکترین و پر معضل ترین محورهای عملیاتی که شانه های خسته تو بودند که تنها به زیر مسئولیت آن راست میشد.
آن روز در سنگر فرماندهی تازه خوابت برده بود که خبر آوردند که ماشینی که برای خط مقدم غذا آورده راه را گم کرده است. همین خبر کافی بود تا از خواب بیدارت کند . سراسیمه پای برهنه بیرون بدوی تا پیرمرد راننده را توجیه کنی از کدامین مسیر برود . ایستاده بودی روبروی او و می گفتی می خواهی خودم با تو به خط بیایم ومسیر را نشانت دهم. حمپاره بود که به زمین نشست .....آخ این بغض گلوگیر را به کجا بریم که این دل رئوف تو بود که تو را از ما گرفت ...
حاجی ... نمیخای با ما حرف بزنی ؟ ... حاجی میدونم باید ساکت باشم ولی ...
سرتون شلوغه ..... میلاده اربابه ....میدونم ...ولی ....
چقدر دلم قنوت های یکی دستیتو میخاد .... که همان یکدست ، کفایت میکرد برای هجمه ی دعاهای عاشقانه ات ... افسوس که من با همان دو دست ِسالم ،باز دعاهایم از لای قنوتم می ریزد روی زمین.... برای همین به اقا مصطفا هم گفتم بیاید برایمان دعای قنوت بخواند..شما هم میخوانی ؟ .... حاجی میخونی ؟....
قنوتم هوای آسمان دارد آقای خرازی !

* اللّهم انّی اسئلک ان تملأ قلبی حبّا لک و خشیة منک و تصدیقاً بکتابک و ایماناً بک و خوفاً منک و شوقاً الیک یا ذالجلال و الاکرام حبّب الی لقائک و احبب لقائی و اجعل لی فی لقائک الراحة و الفرج و الکرامة! ....( وصیت نامه حاج حسین )
- حاجی .... حرف بزن .. ....
* خدایا! غلط کردم، استغفرالله، خدایا امان، امان از تاریکی و تنگی و فشار قبر و سؤال منکر و نکیر در روز محشر و قیامت.به فریادم برس.
- حاجی شما که یه دستتو پیشکش کردی به ساقی ... شما که کلی داغ رفیق دیدی توی عملیات ها ... دیگه حاجی بس کن ... اینجوری ما لِه میشیم ! ما با این جفت دست هامون به خدا خیلی دست خالی هستیم .... اما شما روسفیدمون کردی ...ثابت کردی با یه دست.....عشق و مردانگی ، صداقت و رفاقت ، مرگ و جاودانگی ، و کوله پشتی پر از عشق ، چطور این همه را با یک دست برداشتی و خندیدی و رفتی؟
حاجی .. چشمامو بستم ... صداتو میخوام حاجی ...نجواهای سجده هاتو میخوام حاجی ...
* خدایا! من دل شکسته و مضطرم. صاحب پیروزی و موفقیت تو را میدانم و بس؛ بر تو توکل دارم.خدایا! تا زمان عملیات فاصله زیادی نیست. خدایا، «تو فرمانده کل قوا هستی»، خدایا! از مال دنیا چیزی جز بدهکاری و گناه ندارم.
- وایسا ! یادت نره حاجی از دنیا یه دستم نداری ! ... پاک حواست نیست ها ! چیز به این مهمی رو از قلم میندازی حاجی آخه ... ؟
آخ ببخش حاجی اصلا حواسم نبود ! یادم نبود حساب و کتاب شما توی دنیا با ما خیلی فرق میکنه .... ماییم که تسبیحمون باید صدتا دونه کامل باشه ... چقدر قشنگ فقط تو کارنامت نوشتی بدهکارم ! ... پس ما کی از طلب می افتیم ! کی دیگه نمیگیم " اللهم انی اشکو الیک ! "
* خدایا! تو خود توبه مرا قبول کن و از فیض عظمای شهادت، نصیب و بهره مندم ساز.
از تو طلب مغفرت و عفو دارم.یا واسع المغفرة، یا سبقت رحمته غضبه!
- خوش بحالت حاج حسین آقا ! بالاخره حاجت روا شدی ....
-اینجا مقدّس است؛ مقدّس... مقدّس...خوش اومدی! اما با وضو ! اذنِ دخول بخوان ! شلمچه یعنی بوی سیب و قتلگاه حاج حسین خرازی .حاج حسینی که ثابت کرد یک دست هم صدا دارد.شلمچه یعنی شدیدترین ضدحملهها؛ از هشت صبح، تا پنج بعداز ظهر یکریز و پیدرپی بیوقفه و بدون مهلت ....شلمچه یعنی معبر تا کربلا.شلمچه یعنی گریهی صاحب الزمان عج .... شلمچه یعنی شلمچه !
کمي بال مي خواهم فقط کمي .... تا مرا به همين شلمچه برساند.همانجا که مهرباني را تمام کردي ودست هایت را برايم گذاشتي وبدون بال پريدي......... بال میخاهم حاجی !
- این روز ها بیشتر از همیشه هوای کربلا بر سرم میکوید ... دیوانه ام میکند فکر جا ماندن .... چند روز دیگر کاروانی که قرار بود همراهش باشم حرکت میکند .... به من میگوید دیوار نوشت های کربلایمان را بنویس ... انگار بالکل حال مرا نمیفهمی ؟ اذیتم میکنی رفیق ؟
-کربلا مبدا همه تحولاتمان بود .... اللهم ارزقنا ...
- حالاتو انتهاي جاده نشسته اي و من هم...، تو بدون دست، دست هایم را گرفتي نگاهت را نديدم که داشت بهشت را زير و رو مي کرد.
بايد تا وقت هست تا بهشت را گم نکرده ام ، حوالي همين خاکريزها پيدايت کنم.
تا راه را اشتباه نگرفته ام
مسيرغروب را نشانم بده...
- .... سلام بر غروب های حزن بار و معنا دار ِ دشت کربو بلا ....
بسم الله الرحمن الرحیم
ترس که نباشد ،
زبانم گشوده تر می شود
و بهتر می فهمی ام ...
وقتی میگویم ، شقیقه ی من ، از آب میگذرد یعنی چه ...
از خواب که بیدار میشوم ، روبرویم پنجره است و چند تکه آسمان !
زیر پتو جابه جا می شوم و زیرلب ، کودکانه می گویم :
" من از روی ابرها دور تو میگردم ..بدونِ پاسپورت .. "
- میخندم !
همان پاسپورتی را میگویم که بی حساب ، باز کردمش و زُل زده ام به مُهرِ ورودم به کشور عراق ! ... انگار آن مُهر ، برایم لبخندِ حسین - علیه السلام - ترجمه می شود ... به خودم میخندم ... دوباره لبخندِ حسین ع را می بوسم ! و میگویم
" من ، از رویِ ابرها دورِ تو می گردم ... بدون ِ پاسپورت .. "
وقتی یک روزت بخواهد خاص باشد ، عقربه های ساعت هم برایت ذکر میگیرند ... میشوند تکرار یک اسم ...
هی با فعل ماضی وَر میروم و خِشابی از حرف های نگفته ام را بر دل ِدیوارهای اتاقم ، نقاشی میکنم. ....حرف های دل ِ من ...
میچسبم به شیشه پنجره ... " حااح " میکنم ... آسمان ، از شفافیت می افتد ....
شلوغ میشود ذهنم از فاصله ها .... براستی آسمان ِ اینجا چند فرسخ با آسمان ِجمکران فاصله دارد ... چقدر با مشهد ..چند کیلومتر با جنوب کرمان ؟
***
صبح است .. موبایلم زنگ میخورد ... شماره را نمیشناسم ، اما پیش شماره اش ( 0913 ) است ... قطعا از بچه های کرمانه !
گوشی را برمیدارم ! میشناسمش ..یکی از دختران با محبتِ روستاست ، احوالش را میپرسم ! میگویم خبر خوبی دارم برایش... میگویم کارهای جهادی بحمدالله درست شده ، عید ، گروه اعزام میشه .... صدایش از خوشحالی میلرزد و بعد میگوید پس دعایم مستجاب شد ! و من چه میدانستم کدام دعا به محضر چه کسی ؟
مکث میکند ... نفس میکشد ... میگوید : " ریحانه !....... میدونی کجام ؟ "
قلبم میلرزد ... جواب نمیدهم .... نکند ...نکند....
ادامه میدهد.... با همان لهجه شیرین کرمانی اش ..با همان واج هایش دلم را میبرد "دو قدم دیگه میرسم نزدیک ضریح امام رضا -ع - " و من.. من ................ میمانم ...... امروز ...
رفت مشهد ! ..خدای من .......
گفتم "بالاخره رفتی ....به آروزت رسیدی ...... دعا کن منم برم مشهد .... دعا کن منم بیام جهادی .... دعام کن ... "
به دعاهایش ایمان دارم ! .... دعاهای او مرا رساند پشت همان میله های سبز رنگ ورودی بین الحرمین ...
زیارت کنیم باهم ؟

***
حوالی ظهر است ، گوشی ام زنگ میخورد ، همان – بهترینم – پُشته خطه ! سلام غلیظی نثارش میکنم ....
چند ثانیه که میگذرد صدای هق هق هایش از فرکانسهای الکترومغناطیسی دل ِ بهانه گیر مرا ، میلرزاند ... گریه هایش بلند میشود ... و من باز درمیمانم .... امروز یک روز خاص است ... امروز ...
چیزی نمی گوید ....چیزی نمی گویم .... فقط گریه می کند ....
***
تکه های آسمانِ پنجره ی اتاقم ، خاموش است و تاریک !
ای دل ِ گرفته
شب را بی چراغ و بی ماه چگونه سر کنم؟
گوشی ام زنگ میخورد .... کسی حرف نمیزند ... اما صدای مداح می آید ... فقط چند کلمه شنیدم از کربلا میگفت...
نمیدانم چرا بعد از این سفر این کلام برایم فقط ترتیب چند واج و هجا نیست ، انگار اسم - کربلا - که جاری می شود ، همه ی دل های همان اتوبوسِ کاروانِ عاشقانِ حرم مطهر ، روبروی شش گوشه شور می گیرند و کسی از عرب ها می گوید نخوانید ... نخوانید ...
و همه دل هایی که درجا میگیرد و جمع میشود در چشم ها ...
دعای یکی از بچه ها هنوز زیر گوشم میپیچد که گفت : " انشالله برگردیم روبروی شش گوشه اون نوحه رو کامل کنیم و بخونیمش! " ...
از پشتِ تلفن صدای مداح می آید ... میگوید کربلا ... فقط همین را شنیدم ... صدای هق هق هایش برایم آشنای آشناست ... او گریه می کند پشت خط و من ........و من بلد نیستم ! ..
از جمکران زنگ زده بود ... ! و انگار دلم کودکانه ، برای تمام آن کاشی های آبی و سبز رنگ به ناگاه تنگ میشود .. میتپد !
السلام علیک یا اباصالح المهدی - عج -

گوشی راقطع می کنم ... می نشینم به دیدنِ قطعه های دوست داشتنی ام ازمختار نامه... صحنه ی عاشورا .. پر کشیدن حضرت علی اصغر ع ... و رجزخوانی زهیر را ...
- می گویند همه مقاتل نوشته اند که زهیر وارد خیمه گاه اقا امام حسین ع شدند ... اما هیچ جا نقل نشده که چه گذشت میان آنها که زُهیر ، زُهیر شد ...
شاید فقط
حسین - علیه السلام -
نگاهی کرده باشد بر
چشمانِ زُهیر ...
کسی چه میداند ؟
***
پاسپورتم ... مُهر ِ ویزا ... مُهرِ ورود به کشور عراق .... بین الحرمین ! ببینم مگر اصلا این لحظه ها نوشتنی اند !
فقط خواستم بگویم دلم تنگ است .. برای خیره شدن به کبوتر های حرم ...برای صحن آزادی ...برای تله زینبیه .... برای مسجد گوهرشاد ...برای راهیان نور ..... برای گنبد سبز جمکران ...برای طلائیه ... برای .... برای اتوبوس کاروانِ عاشقان ! ... آره ! حتی برای اتوبوس ... همان اتوبوسی که امانت داری کرد همه حادثه های غریب را ....همان اتوبوسی که انفجار اشک ها را بر کفِ داغش بوسید ... همان اتوبوسی که ..... خدایا چه میگویم من ......
هِی سوگند میخورم که سطرهایم اینچُنین واژه بندی نشوند ... اما ..... باز میشکنم ...
عکسی هم – کسی چه میفهمد – عکسی از جیب بغل درخواهم آورد : " من بودم این .. من من .. در میان تلاطمُ دو حرم ! "
یعنی این لحظه ها هم نوشتنی اند ؟
زمستان.... چهارشنبه .....ساعت ، یک ِ پسین ... جرقه ی یاد ِ تو و باروت ِ بُغضِ من ....
هِی نفس میکشم ...نفس نفس ...
سوز این سرما ، آخر بر باد میدهد مرا ...
دلم برای یک وضعیت سفید ٬ تنگ می شود و صدای امیر که میپیچد در گوش هایم " قوی باش مرد .. قوی "
- و شاید گاهی اوقات لازم است شکر کنیم خدا را از اینکه شماره ی همراه ما روی دکمه های گوشی دلداده ای فشرده میشود و برقرار میشود یک ارتباط ..... نه میان ما دونفر ... که میان یک دل و یک حرم !
و من امروز وقتی چشم هایم را بستم ، کنارسقاخانه طلای خراسان بودم و حتی روبروی گنبدهای سبز جمکران ..... من زیارت کردم ... !! و چگونه این دیدار ممکن است ؟
- گر نگشتم شاد و خندان از تو ای قاصد مرنج .... ذوق پیغام و خبر چون لذت دیدار نیست .....
- اللهم ارزقنا " جهادی " ....
بسم الله الرحمن الرحیم
مُحَرم گذشت ...

و منی که جامانده ام هنوز در لا به لای پرچم های " یاحسین -علیه السلام- "....
در این نیمه شب ، هجوم واژه های سوگوارم را نمیدانم کجا تشییع کنم ، نمیفهمم !
کاش در این اوقاتِ عزادارم ، حنجره ای بود تا برایم روضه بخواند ...یا حتی فقط برایم لالایی بخواند با ذکر نام حسین -علیه السلام-... خواب به چشمانم نیست این چند شب مانده به ا ر ب ع ی ن .....
داره بارون میاد ... و من ایستاده ام کنار پنجره ! ...بوی باران پاشیده در اتاقم ....
و هوایی شده ام باز !
- ببار ای باروون .... ببار ....بر دلم گریه کن ... خون ببار ....
تو را به خدا در این نیمه شب کسی بیاید زیر گوش هایم نجوا کند .... من .... من با اربعین چه کنم ؟ من تاب ِ این - چهلم - را ندارم امسال ...
از موعد بازگشتمان به این شهر غریب ، چهله گرفتم ... وقتی چهل روز زائر بودنمان تمام شد چشم دوختم به چهلم آقایم .... چشم هایم میان این چهله ها گیر کرده است ....
هر روز تقویمم را کودکانه ورق میزنم ، میشوم به مثابه کودکی که ناشیانه با انگشتانش میشمارد چند روز مانده ... و باز فردا میشود و باز از اول میشمارم ... چند روز مانده به بهانه ی من !
- کسی هست بیاید در این نیمه شب برویم ؟ ...پیاده ... پیاده ........ به مقصد شش گوشه ! چشم هایم را بسته ام ! .... عزم رفتن ! ...
آخ ...... دارم قدم میزنم ..... نکند بازهم برسم پشت آن میله های سبز رنگ و آن حادثه غریب ! ... سوگند که دیگر تابِ آن سرود ِ هق هق ها را ندارم ...... همانجایی که همه بلند بلند اقایشان را میخواندند ...... همانجا که .....چشمانمان قفل شد به " السلام علیک یا ساقی العطاشا " ...
و امان از تکرار ملالت بار این شب هایم ، که دوباره چشم باز میکنم در اتاقک مُصَغرَم و در این تاریکی پوچ ِ پوچ باز - سخت - نفس میکشم ...!
من بی حسین ع چه کنم ؟ .....
تا کنون چگونه محرم تــــــــــــــا محرم را تلاوت میکردم ؟
محرم برایم بهانه ای بود تا بنشینم روبروی ساخته ی بشر و کانال ها را ممتد عوض کنم تا از تو بگویند... دوربین زوم میشود روی پاهای برهنه زائران پیاده ات ومن نفس هایم به شماره می افتد جای آنها ... ... ...محرم خیابان ها با نام تو مزین میشود ....محرم ..... محرم پر است از تو ...... راستی بعد از محرم من چقدر تنها میشوم و شهر چقدر دورتر و دورتر از من ....
به خــدا ، من ، از فهم این همه احساس عاجزم ...
دلم راه رفتن میخواهد .....آمدن به سمت ِشما ! ....اینجا همه چیز هم پیمان شب است ... من نور میخواهم ! این بار دلم میخواهد از زمین به آ سمان فرود آیم گرچه بال شکسته ترینم !....

پیاده نمیدانم چقدر میشود ... اینجا اعداد و حساب برایم مرده اند ... هرچقدر طولانی باشدهم قول میدهم قول میدهم در تمام مدت ساکت باشم و نباشم آن کودک ِ بازیگوش ِ شلوغ ! قول میدهم چشمانم رابدوزم به انتهای مسیر ... اما شمارا سوگند بگذارید چشمانم برایم بماند ........ آنقدر که آخرین اشکم بریزد بر سر در ِ آن سرزمین ِ تشنه ! ....
- یکی بیاید واج های کرب ُ بلا را برایم هجی کند ! معنی کند ...من نمیفهمم .... چه بود این خاک که این چنین آشفتگی اش مانده بر جداره های قلبم !
- نمیدانم.... اما دلتنگ که میشوم ، چادرم میشود برایم مصداق ِ حَرَم ! .... آخَر بوی کربلا میدهد ...بوی همه خوبی ها ! عطر مادرم زهرا س را میدهد ....... گاهی که نفس کشیدن برایم سخت میشود میروم در هوای چادرم نفس تازه میکنم !
- یادت هست ؟ قبل از اینکه بیایم بین الحرمین ، در کوچه پس کوچه های خراب ِ شهر کربلایت رفتم همه داشته هایم را خاک کردم ... و تو هم حواست بود تا کسی نبیند .... و آنگاه من ِ بی چیز ... من ِ بی چیز ... من ِ هیچ ...داخل شدم در هندسه عشق تو ...
میان این شلوغی ها ، این واژه های ریخته شده بر وسط اتاقم ، این همه صدا ..... به دنبال توام تا ....
اگر بدانی دلم برای بوسیدن تربت خاکستان - دشت مهران - چقدر بی تابی میکند .... همان ابعادی را میگویم که حُرمت داشت و اشک ها را به خود چـِشید ..... همان ابعادی که غروب بود و حکایت ِ تو ...

- تابستان بود و هوا داغ ِ داغ ... سر کلاس ها ، در فاصله های زمانی خیلی کمی ، ممتد بچه ها رخصت میخواستن برای نوشیدن آب ... عطش وارد میشد بر نای ِ این کودکانِ صغیر ! طفل بودند و کم طاقت ....
اما ...
اما ....... در میانه حکایت کرِبُ بلا ، روی آن شن های داغ و آفتاب سوزان و هوای گرم ! .... با آن هق هق های کودکانه اشان ...همه تشنه بودند .... اما دیگر کسی نگفت : " خاله ! اجازه بریم اب بخوریم ؟ " ... انجا همه دوست داشتند تشنه گریه کنند .... و
تشنه گریه کردند ......

این روزها ، چشمانم ثانیه ها را میشمارد ...لب هایم میخواهد بنشیند روی آن خاک و آن قدمگاه ِ طفلان ِ خیمگاه را بوسه باران کند ..... پیشانی ام بی قرار است برای نماز روی آن تربت ! تربت کربلای دشت مهران ... روستای هوتبان ...پشت کپرها ..... کربلای کوچک ما همان جاست ....
یادم باشد این بار به سوگِ همان شبی که پابرهنه هروله کردیم بین الحرمین را ... انجا که رسیدم ، کفش هایم را بگذارم گوشه ای و ......

- این روزها که میخواهم بازی کنم با حرف ها میگویم .... کاف مثل کربلا ..... کاف مثل کرمان ......آخ ..
- الهی .... دیدن اهالی کربُ بلای کوچکم را باز روزی امان کن ...میدانم که دیدن چشم های انها را باید از تو بخواهم که سوگند من پاکی را در میان حادثه چشم هایشان دیدم ... کاش همه بدانند قداست این سفر را !
- انجا هم ضریح علی بن موسی الرضا ع را میبینم هم بین الحرمین را ... ملالی نیست اگر مرا متهم کنید که چه قیاس گزاف و دوری !
- حسین من .... حسین من ...... تو که میدانی من چقدر کودکم ! ... با همان احساسات نابالغ کودکی ام ! تو که میدانی من کودکم و کم طاقت ... پس آرامم کن ! ...
- اللهم ارزقنا " جهادی "
بسم الله الرحمن الرحیم
پلان اول :
بعد از هر وعده غذایی ، به مقدار کفایت ، میوه جات میدهند تا ببریم در اتاق هایمان تا در مواقع نیاز ، رفع گرسنگی کنیم ، افسوس که نمیدانند ما فرزندانِ اردوهای جهادی هستیم و با این گونه خوردنی های کثیره ! سخت در نزاعیم ،
وارد اتوبوس که میشوم میگویم بچه ها میوه های من ، مانده و کوله ام پر است از میوه ...گر کسی میل جویدن دارد بفرماید مفتوح کند درب کوله امان را .... این را که میگویم کیسه های میوه بیرون می آید از ساک همه رفقای مجاهد ! آری ... میوه های همه مانده ! .....
میوه ها را جمع میکنیم درون کیسه ای .... بدون قصد و نیت میگذاریمش کنار ِ مامان ِ یکی از بچه ها !!
بدون قصد و نیت ها !
در اخر اتوبوس تجمع کرده ایم ! فرزند ِ مادر ِ مذکوره را هم به انتهای اتوبوس فراخوانده ایم ! نقشه ی از پیش طراحی نشده امان ! دارد میگیرد ! ...آری مادر مذکوره پرتقال ها و سیب ها و خیارهارا پوست میکند و با ظرفی به انتهای اتوبوس برای فرزندش میفرستد .... و امان از این دست هایی که در میانه راه ٬ ظرف مملوء را خالی از هرگونه خوردنی ای میکند ..... امان از حتی یک پَر پرتقالی که به ید دختره مذکوره - فریده - برسد !
مادرشان برای چندمین بار ظرف را پر ازمیوه میکند و باز به انتها میرسد به امید اینکه........
و ما هستیم که میوه ها را درجا در راه قورت میدهیم ! ....
چشمان معصوم فریده را که میبینم با ظرافت خاص و حفاظت فوق حساسی میگذارم دو پَر پرتقال به ید و متعاقبا به دستگاه گوارشی اش نایل بگردد تا خمس و زکات خورده هایمان شود !
خداوند بگذرد از این شیطنت های بی امان" بچه های عقبِ اتوبوس "یا همان "حلقه وسط " سابق !
یادم میاید تهران که رسیدیم چندنفری با یک کیسه میوه رفتند به استقبال خانواده هایشان ! بماند که ما همه را به فنای عظما دادیم به مدد یدین والدات کاروان ...
پلان دوم :
دیشب یکی از بچه ها گفت که نیمه شب قبل از نماز صبح بیدارش کنم تا باهم راهی حرم شویم در این خوف و ظلمات شبانه در این بلاد غریب !
حوالی ۳ نیمه شب بود که برخاستیم هرچقدر تفکر و تدبر نمودیم شماره اتاق شخص مذکوره به یادمان نیامد ! ... دلمان هم نمی امد ایشان حال و هوای دلچسب ِ شبانه ی حرم را از دست بدهد .... قصد قربه الی الله کردیم رفتیم کل واحد ها را تق تق ارام زدیم تا شخص مذکوره یافت شود..
کل واحد ها را زده بودم اما هیچکس در را نگشوده بود .... امدم بیایم سمت اسانسور یکی باز شد ! و کم کم ان یکی ها .... همه ترسیده بودن که چه رخدادی به وقوع پیوسته ! ترس در رخسار چندنفرشان کاملا مشهود بود ! کم کم راهرو پر از سر وصدای اینکه "چی شده چی شده " شد ! ...
من هم آب دهنی را قورت دادم و با نهایت خلوص نیت گفتم " نیمه شب است گفتم اگر دوست دارید راهی حرم شویم ! " نمیدانم ان لحظات چقدر ناسزای پارسی نثارم شد که همه تشکر نمودند و درها بسته شد ! و نمیدانم چند نفر این پیک الهی - منو - که حاوی خبر الهی بودم را لبیک گفتند و آن نیمه شب ره حرم را پیش گرفتند ..
اما فقط خدا میداند که قصدم پیدا کردن مشترک مورد نظر خودم بودم ! نه مداخله در خواب های مومنین و مومنات.... که از قدیم گفتن لا اجبار فی البیدار کردن المسلمین و مسلمون !!
پلان سوم :
سه مرحله تفتیش بدنی داشتیم برای دخول به حرم ! سه نفر از دوستان ارجمند که نیمه شب راهی شده بودند وقتی به قسمت تفتیش رسیدند گویا خادمین عرب در خواب به سر میبردند ! انها هم برای نشان دادن حسن نیت خودشان ، یکی از خودشان را مامور تفتیش کردند و میخندیدند ... خادم که بیدار شده بود بچه ها را با این وضع که خودشان ٬ خودشان را دارند میگردند دیده بود٬ شگفت زده شده و بعد خنده ای بر رخسارش جاری میشود ....
دوستان٬ نیمه شب هاهم به انبساط خاطر و ایجاد احوالات شادی و شعف خادمین میپردازند البته به صورت سربازان گمنام !
پلان چهارم :
رفته بودیم کاخ صدام ! البته یکی از ده ها کاخش ! ... چقدر انجا دلت میخواست از کلمات ناسزای پارسی و در صورت بلد بودن ! ناسزای عربی بپاشونی بر در و دیوار اونجا ....اینقدر فشار میاورد حتی دلت میخواست ناسزای لاتینم بگی !! ...انقدر این کاخ عظیم بود و پر جلال و جبروت ...... که نمیداستی چه کنی و چه بگویی ! وقتی در کوچه پس کوچه های عراق.... فقر ومحرومیت را دیده بودیم و حالا چندفرسخ انورتر کاخ و ثروت و عظمت و .... چه و چه ...

یک درخت نخل کنار کاخش بود که دورش دیوار کشیده بودند ،جویا که شدیم خادم عرب زبان میگفت ، یک روزی جناب صدام یزید ! قدم میزدند مرحمت میکنند !! یک خرما از این درخت نوش جان میکنه بعد از این واقعه عظیم تناولشان از ان درخت مذکوره ، دستور میدهند به دور این درخت حصارکشند و اینکه هیچکس حق خوردن از این درخت را دیگر ندارد !
درود بر صدام یزید کافر !

پزانتز - همسفر یک جانباز ۷۰ درصد بودیم ! ناگفته نمونه بی شک یکی از برکات کارونمون بودند ٬ چقدر از حضور ایشون لذت میبردم .... برام خیلی جالب بود ! از لحظه وردمان به کاخ ایشان دوربینشان را روشن کرده بودند و از همه زوایا فیلم میگرفتند .... اما ایشان فقط از کاخ فیلم نمیگرفتند...چجوری بگم.....؟ ..... میدونم که سخت ترین لحظات شان داشت میگذشت ! یاداوری یک دوران آسمانی ! ...
دوربین در یک دستشان و در دست دیگرشان عصا بود برای راه رفتن .... درست است که فیلم میگرفتند اما کاخ را نمیدیدند .... ذهنشان پریده بود به میان شلوغی های دوران جنگ ... چشمشان فقط همرزم هایشان را میدید که ر فته بودند زیر خاک در جایی به وسعت بهشت ! صدای جبهه ... صدای یااباالفضل های بچه ها ... صدای اشهد ان لا اله الله های بچه ها توی گوششون بود ..و حالا داشتند میدیدند جزای اون واقعه رو .. .... یقین دارم هیچ کس به اندازه ایشون از دیدن وضعیت فلاکت بار کاخ لذت نبرد ...
شاید هیچ کس حواسش نبود ... و همه محو عظمت کاخ بودند .... اما برای من تمام عظمت در این مرد خلاصه میشد ...
برام از همه لذت بخش تر ٬ حضور " ایشون " در کاخ صدام بود ! ! خدا اجرشان دهد ....
پلان پنجم :
شب اخر ، نماز مغرب را پشت سر حاج اقای کاروانمون - خوندیم !
- ترسیم فضا رو اول داشته باشید !
حیاط حرم بودیم ، هوا به شدت به شدت به شدت سرد بود ، آنقدر سرد که تمام جوارح رو به بی حسی پیش میرفت ، نماز جماعت برگزار شد با سرعت به یادماندنی ای البته ! نماز که تمام شد حاج اقا شروع کردند به خطبه ای در وصف لزوم شکر گزاری و اینکه شب اخر است و این توفیقات خاصه هم که نصیب شده ! انقدر اندر فضایل سجده شکر گفتند که بی تردید مشتاق این فریضه لذتبخش شدیم ... و ما همچنان بید بید می لرزیدیم ....
بالاخره انتظارمان طولی نکشید ... در ان سرمای طاقت فرسا ،
- فرمودند بروید به سجود ... تا من بخوانم دعای شکرگزاری را !!
رفتیم تا سجده ی گرم و پر شور و حرارتی داشته باشیم ! قریب به ۳۵ نفر در سجده بودیم ! سکوت حاکم بود ..... منتظر بودیم نجوای عاشقانه ای که حاج اقا میفرمود به گوشمان نایل بگرردد ... سکوت بود ... جرات نکردیم تکان بخوریم ....میلرزیدیم و در سجده بودیم !
باز متذکر میشم که بید بید میلرزیدیم !
-در آن لحظات فوق حساس ، در دلِ همه به یقین چنین حدیث نفسی برپا بود که : " حاج اقا بخوانید دیگر ... همان نجوای شکرتان را که مشتاقمان نمودید ! "
- سکوت بود ...
- فکر میکنم قریب به ۴ دقیقه در سکوت و سجده بودیم و صدایی نمیامد ...
- و همچنان بید بید میلرزیدیم !
گویا کسی جرات نموده و سر از سجده برداشته بود ... پچ پچ ها که شروع شد همه سر بلند کردیم و دیدیم حاج اقا شوخیه جانانه ای نموده و خودشان بعد از سجده ما ٬ ره زیارت راپیش گرفته اند و خلایق خداوند را در خاطره ای سرد جا گذاشته اند !
و القصه ما بید بید میلرزیدیم !
پلان ششم :
مدیر کاروان ، موعد بازگشت به تهران ، در اواسط شب به میان اتوبوس امدند و مارا حسابی شرمنده نمودند ..... ازکاروان و خاص بودن این سفر گفتند که هیچ سفری این چُنین برایشان نبوده ...
و گفتند و گفتند ..... و ما کم کم همدیگر را نگاه میکردیم ... ایشان سخنان خودشان را به پلان های بعدی موکول مینمودند ! ...و لبخندهای ریز ما که متولد میگشت ...
اخره سفر بود که به خود امدیم و تازه فهمیدیم چقدر دوسشان داریم و چقدر برایمان محترمند این پدر ... صبرشان ..حوصله اشان ....
بسم الله الرحمن الرحیم
پلان اول :
طبق معمول ، وظیفه ی مشهود اینجانب تهیه عکس وفیلم از وقایع مذکوره !
همچون سفر جهادی ، قصد کردیم مستندی رو از ابتدای سفر تهیه و تولید بنماییم با چاشنی معنویت و موج احساسات رفقا !! ، به همین نیت دوربین را میان کفین خود گرفتیم و لنز دوربین را زوم نمودیم بر تک تک رخساره های بنات داخل اتوبوس ! ... با حنجره ای از احساس میپرسیدم همسفر گرامی ، دوست ارجمند کجا داریم میریم !؟ احساست چیست ؟
اما .... امان از اندکی غلیان احساسات و مثقالی جملات جدی در ان لحظات ... !
- داریم میریم خارج ....
- آن سوی مرزها ...
- ما....ما....ما..... . کجا داریم میریم ؟ داریم میریم سمت هتل دیگه ! ...
- به کشور مگس پرور عراق !
- اون کشور مگس پرور واس من بود چرا گفتی ؟
- و...
پلان دوم :
- وقتِ ناهار است .... طبق معمول ! یک میز را به تصرف خود دراورده ایم و همان گروه اغتشاشگر ، حال جلوس نموده ایم ... آرام روی میز چند ضربکی میزنیم مطابق با قوانین شرع و اسلام البته ! و با لحن خاص خودمان کوبنده قرائت میکنیم :
"ساعت ۳ونیم شد هنــــــــوز ناهار نخوردیم .... امان از دلِ گــُشنِه... امان از دلِ گــُشنِه.. "
حلقه وسط بگه ....
و امان از این ساعات منتسب به خوردن ! برای مان شده بود کلاس آموزش یک نوع گویش شیرین ایران زمین ! از گویش حواشیح دریای شمال بگیر تا خطه شیرین زبان اذربایجان ! هرکس هر واژه ای داشت در مخیله اش میریخت وسط سفره تا ماهم آن را بچشیم ! ... و چه مشقاتی بر من طفل صغیر نگذشت تا فقط چند کلمه را بیاموزم ....
پلان سوم :
کاظمین روز آخر
اینجانب : " واااااااااااای ! بچه ها کفشام !... کفش ...ک .... ف ...ش " .....
دوستان : کفشات چی ؟
اینجانب : " واااای چجوری برگردم تهران ؟ "
بچه ها : " چی شده ؟ حرف بزن .... "
اینجانب : " باید اعتراف کنم که همون روز اول توی نجف کفاشمو دراوردم گذاشتم توی اتاق ، و باید اعتراف کنم من کفشامو جا گذاشتم و تازه بعده یک هفته فهمیدم این موضوع رو .... ! "
- واین یعنی عدم وابستگی به تعلقات دنیوی ومادی و قانع بودن یه یک دم پایی ساده برای رفت امد حتی در تهران!!
پلان چهارم :
کاروانی که از همون نجف هرجا میرفتیم میدیدمش... مگر اینکه خلافش ثابت میشد ، با اون عَـلــَم پرماجراش !
دوستان هم که اگاه به حساسیت بنده و ریزش واژگان نغز رفقا از سر الطاف بر راس بنده ..!
- عاملی که به شدت یاد شوکوفه و ایضا " روح " در تهران میکردیم ..

پلان پنجم :
- " بچه ها... بچه ها ...ماشین عروس "
فقط چند لحظه بعد ، هجوم اکثریت باتفاق دوستان در انتهای اتوبوس و زل زدن به اتومبیل مذکوره !
- " اعععع ! پَ عروسش کو ...... ... "
- این که ماشین عروزس نیست ...
- عجب هوایه خوبی ...اینارو ول کن از خودت بوگو .. ( سکانس به روی خود نیاوردن )

پلان ششم :
اطعمه فوق بهداشتی،محل پیاده روی و راهپیمایی مگس های عراقی و گاها مگس های مهاجر ایرانی مقیم عراق !!و البته شناسایی چند مگس از بلاد کفر !
- در وصف این حلواها بگویم که به سفارش رفیقمان - شوکو - که تاکید ویژه داشت از این اطعمه استفاده کنیم واصلا به میزان بهداشتی بودنش توجهی نکنیم ماهم چشمان مان را بستیم و به یاد روزهای جهادی مقداری را خریداری نمودیم...اخره شب با بچه ها اجتماع داشتیم و ما هم تبلیغات در خور را صورت دادیم که عملیات موفق امیز بود و همه به فیض رسیدند و خوردند ..... و الحق که خوشمزه هم بود !
- بماند که "ساقی " چندین بار سوالاتی به سبک کنکور سراسری میپرسید که مطمئنی تمیزن ؟ بهداشتین ینی ؟ فروشنده تمیز بود ؟ نمیریم ینی ؟ بخورم ینی ؟

پلان هفتم :
بچه هایی - ریزُ درشت - ریختند دورمان ... عجیب همه یاد جهادی افتادیم ! ... اما افسوس اقا رضایم نبود ... چقد دلم برای نفس کشیدن توی روستای هوتبان تنگ شده .... برای شنیدن یه خاله حتی !
چقد مدیون روستای هوتبان ... مدیون ادماش !مدیون خانوم هاش !..... مدیون اون ظهر ِ عاشورای هوتبان ( +)...مدیون کربلای دشت ِمهران ..... مدیون اون گریه های بچه ها ....مدیدون حسین حسین گفتن هاشون ....مدیون اون دختری که بی هوا شروع کرد به خوندن " کربلا منتظر ماست بیا تا برویم ... " ...

بعد نوشت :
پلان هشتم :
بی شک حضور - علیرضاخان - یک توفیق خاصه ! بود ... علیرضا که گه گاه حنجره اش را به عاریه میدهد برای روضه خوانی ! برای مداحی ........ برای نوحه خوانی تا زمزمه های ما در پهنای صدای مردانه اش گم شود ...
علیرضایی که سوتی اندراحوالاتش به کثرت یافت میشد وشده بود برادر همه ی ماها ... کوچک بود ُ سربه سرش زیاد میگذاشتیم ! از انجایی که کاروان تمام از نساء بودیم ُ کارهای مردانه هم به اصطلاح گردن این برادر صغیرمان بود ....
مداحی اش که تمام شد ، کسی گفت : " علیرضا برای مریضا هم بگو دعا کنن ..."
علیرضا ژستی خاص بگرفت و با صوتی حزین گفت "بچه ها ! برای مریضاهم فاتحه مع الصلوات ! "....وخنده ای که به ناگاه بر شیشه های اتوبوس پاشیده شد ...
و مریضی که نمیدانم عاقبتش چه میشود با این ادعیه خاصه ما کربلایون ... !
پلان آخر :
حرکت به سمت تهران

روز قبل از کاظمین ، چمدان های مارو تحویل گرفتند ، یعنی دو روز قبل از حرکت به تهران ! آنجا هوا گرم بود و ماهم اندیشه ای تدبیر نکردیم من باب گرمایش پیکره امان ! ... حرکت به تهران آغاز شد !...
اندر احوالات و خوشی هایی که برما در طول مسیر رفت بگذریم ...مرز را که رد نمودیم هوا تاریک شده بود ... و سرودهایی وطنی امان گل کرده بود ....
جدا که بوی وطن می آمد .... ! چقد اون لحظات به قربان کشورمان رفتیم !
هوا تاریک شده بود ... ما گروه اغتشاشگر هم که طبق معمول انتهای اتوبوس را برگزیده بودیم که کاش نمیکردیم این خبط عظیم را ...
ما از هوای داغ عراق آمده بودیم به هوای قسمتی تا کمی ابری با بارش های پراکنده ی برفی تهران !
نیمه های شب بود که به شدت ازسرما میلرزیدیم و هیچ - به معنای واقع هیچ - چیزی برای گرم کردنمان نداشتیم ! ساعت سه نیه شب بود که همه از شدت سرما ازخواب بلند شده بودیم و حرفهایمان بر اثر یخ زدگی کاملا ترکیده بود و از لحاظ معنایی و دستوری مشکل دار بود !
در همین حین یکی از رفقا به جلوی اتوبوس سری میزند و اندوه ناک بازمیگردد و میگوید خبر ناخوشی دارد !
آری این چُنین بود که ما ملتفت شدیم سیستم گرمایشی عقب - محل خسفیدن ماکربلایون اغتشاشگر - خراب بوده و دوستان جلو در ناز نعمت و گرما به خوابی شاهانه فرو رفته اند .... اینگونه شد که ما شروع کردیم به سینه زدن و ذکرمصیبت " نسیمی جان فزا مــــــــــی آید ( از جلو اتوبوس ...!!! ).... و کلا همه اهل اتوبوس را ناجوانمردانه با همان صداهای خش دار سرمایی امان بیدار نمودیم تا باشد یادشان بماند که اگر همسایه اشان درخواب ناز نیست خودشان هم در اندیشه خواب ناز نباشند ! ....
و اینجا بود که به یاد ماشالله های - مریم بانو - عروس مهندسی پزشکی امان ، ماشالله ها را تِپ تِپ روانه امکانات کثیره امان کردیم ......
ماشالله به اتوبسش ماشاللللله ...... ماشالله به سیستم ماشاللللله ..... ماشالله نون ماشاللله .........و ....
اینجانب - پاپولی - پاپیلی - پوپولی - پپپلی - پ پ پ - پاپا پا - پل پلو پ------ من میتونم " پاپِــلی " / مجیله ملیجه مجیله / ساقورسن سجورسن توی این مایه ها / علمدار / دهه هفتادی / کفشام !! / چادرم که ویژژ تحت یک عملیات انتحاری کلن نابود میشه / متولد ..... / عملیات الوچه خوری انتهای اتوبوس / حلوا / ماجرای جوراب هایم ! / دوست خاله !
زهرا ث - ترمینال و هم صحبتی پدرهایمان و مادرانمان و جدایی برادرانمان / داریم میریم خاریج ! / من و زهرا در فراق از هم ! / من وزهرا به دنبال چفیه و شال عزا / در عجب از اینکه داریم میریم کرب و بلا / همسفر بهترین لحظه هایم ! / جفتمون در انتهای اتوبوس یخ میزنیم !!! /
من ِ او - بچه ها پ ِ با الف میشه پا - پ ِ با لام میشه اپِل - خب حالا بگید پاپِلی / کله سر / شوتی / خسفی / اشویه اطیانی ! !! / این دل ِ تنگم ..... / مگس پرور / خاله / الوچه /
- این بانوی مکرم ! مشقات بس بی حسابی رو در ره آموزش چند واژه تحمل نمودند ،که شخصا از ان تن شاگردانی بودم که بسی حق شاگردی ادا نکردم و معلمم شمع شد وسوخت وتا من پاپلی ( پروانه ) را به درستی هجی کردم ! ! ! ....
- رَفیق شد برایم گرچه در حد رفاقت نبودم منه بنت شیطون بی ملاحظه ! گاهی دستم رامی گرفت و گاهی کلمه هایش را بی حساب می ریخت درون جیب هایم ! و من شب ها ، جیب هایم را که خالی میکردم چندقطره نور میدیدم ! ... برایم در وبلاگش پستی گذاشته ! مثل همیشه .... مرا یک غزل تام شرمنده کرد ........ دوستش دارم ! او را و باقی رفقایم را ... رفقاییی که برایم شده اند نورانیت !
ساقی - ریحان اینجا کجاس ؟ - اینجا کجاس ؟ - اینجا کجاس - اینجا کجاس جالا اینجا کجاس اگه راس میگی اونجا کجاس -هی حالا بگو ببینم ایجا کجاس ؟ - باورت شد حالا ؟ / تمیزن ؟ یعنی یمیز بود فروشندهه ؟ دستکش داشت ؟ میشه خورد ؟ از کجا گرفتی ؟ نریم بیمارستان ؟ تمیز تمیز ؟ /
فاطمه س - انتی العراقی ؟ نـــــــــعـــــــم .... / ط - و
همسفرهای کربلا :
آقای کاشانی مهر - حاج اقای شهسورای - آ.یوسفی - آ.کاظمی - علیرضا
اینجانبه ! - من او - هانیه ع - زهرا خ و مادرشون - زهرا ث - هم اتاق نجف - سلیمه - سید - ساقی - مریم ب و مادرشون و خواهرشون - فاطمه س - حوریه و خواهرش - زهرا ر -ریحانه ن - محبوبه ج - مریم و فاطمه الف - فریده و مادرشون - ساجده و مادرشون - زهرا الف و مادرشون - محیا و مادربزرگشون - خانوم صحاف - خانم متدین - خانم کشاورز -
بسم الله الرحمن الرحیم
نه ! دلم نمیخواست٬ امتداد جمله هایم به جلوی خیمگاه برسد ...

سوگند که چشمانم را بستم تا بنویسم از روزهای آخر ٬ موعد حرکت به سمت تهران٬ خواستم بنویسم از سامرا و کاظمین تا تمام شود این یادآوری روزهای سخت سفر ...اما ..اما تا چشمهایم را بستم ٬ جلوی خیمگاه بودم بی انکه بخواهم ! ٬ دلم نمیخواست ردپای جمله هایم زیر آن پارچه های سوخته به سوگ بنشیند ...
- نمیدانم تا به حال به رسم هر عاشورا چندبار و چندجا خیمه برپا کرده اند و بعد به آتش کشیده اند ...فقط میدانم الان مساحتی را به تماشا نشسته ام که مسبب تکرار همین واقعه است ...
- اینجا خیمگاه است ُ همه اهل حرم ....... خیمه قمربنی هاشم (ع) ٬ خیمه عقیله بنی هاشم (س) و ...
................ کافیست در آن نقطه از جغرافیای خاک ُ تو لحظه ای چشم هایت را روی هم بگذاری تا صدای بچه ها را به وضوح بشنوی .... صدای رقیه س... گریه های علی اصغر ع .... و انگار بچه ها همه باهم سرود تشنگی را تلاوت میکردند ...
ثانیه ها نفس نفس میزنند...
حتی ...حتی صدای زینب س که - ح س ی ن - را صدا میزد ...صدای سم ِ اسب ِ عباس ع که از خیمه ها دور دورتر میشد میامد ُ انگار همه گوشها منتظر بودند تا هر لحظه صدای سم ِ اسب ِ عباس ع که ضعیفتر میشود باز برگردد ... برگردد ....صدا برگردد .... عباس برگردد ....
آنجا...آنجا .... در همان سکوت غمبار ُ تو همه ی صداها را میشنیدی ...خیمگاه ..خیمگاه ...آخ ! کاش دیگر درتهران خیمه ای به آتش کشیده نشود !
ثانیه ها نفس نفس میزدند .....
من به نفس نفس ....
زینب س .... نفس تازه کن !
نگهبان نفس های افتاده به خاکم ....
تنها یک نگاه...
... حواست به چشمهایت هست ؟
- امسال ُ در گوشه ی عاشورا ٬ در زمین تهران ُ ایستاده بودم ُ باز امدند قافله ی دشمن ٬ با قهقه های مستانه به آتش کشیدند و من امسال جلوی خیمه های تعزیه نبودم .... من در حوالی خیمگاه ُ به پرچم گنبد چشم دوخته م! ...عاشورای امسال ُ برایم به وسعت تمام عاشوراها فاصله داشت ...
- تله زینبیه ...زینبیه ... زینب ... آخ ! حرمت را که یادم می آید ُ........ ..هیچ ! یک فصل تمام افسوس میخورم !

عمه جانم برایت چند فصل غصه سراییده بودند و تو چه خوب همه را ورق زدی بی آنکه .............آخ !
تمام بین الحرمین را باذکر تو راه میرفتم ...نفس میگرفتم ... خودت میدانی شرح مرا با خودت ... !
خانم ِ من ...
تازه وقتی چَشم هایم رسید به تله زینبیه واژه به واژه می فهمیدم این روضه را ...
و زنی محو تماشاست زبالای بلندی،
الف قامت او دال ...
و همه هستی او در کف گودال ...
و سپس آه که «الشّمرُ ...»
خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را و بریدند ...»
- بعضی از واژه ها تصویر دردند ... . با چند حرف عالمی معنا میریزد در دلت ... روضهی این روزها را میشود ریخت در همین چند واژه ؛ "سالار ِ زینب" ٬ " امان از دل ِ زینب " ...! عمق معنیاش را، عمق دردش را، آن مصیبت ..... شاید فقط زن ها بفهمند ... شاید ..............
- جانِ من ... هر چه میخواهم از دلت نگویم نمی شود ....همان دلی را میگویم که وارد همه عاشقانه های شاعران شده ... امان از دل تو ..
- ایستاده بودم بالای سَکو ٬ همان جایی که تو ایستاده بودی ...گنبد هویدا بود با یک ارتفاع بلند !
میخواستم تصور کنم که تو چه میدیدی در مُحَرَم شصت و یک ! ... دیدم من ارتفاع میبینم و تو گودال میدیدی .... من امام میبینم و تو برادر ... من یک احساس شگفت از اشنایی کوتاهم با حسین ع میبینم و تو یک حس عظیم از اشنایت از بدو تولد حسین ع ...... من در فاصله تل تا گودال گذر مردمانی را میبینم که بی هیچ سوز و دردی در فکر سودِ بیشتر در حال تجارتند ... و تو ... تو ....
آخ زینب س تو چه میدیدی .. و من ....... چه تصمیم بی پایه ای گرفتم ُ بایستم و ببینم تو چه میدیدی .....
همهی هستیِ زینب
بر بلندایِ نی ..... و من در تلاطم اینکه چرا پیشانیاش را به چوبِ محمل نکوبد؟!....... امان .... امان از این اشک ها ...
ثانیه ها نفس نفس میزنند ...
از خیمگاه ..از تله زینبیه راه میفتیم به سمت گنبدها ... و باز تو میمانی ...میمانی کجا بروی ُ چشمانت را به کدام بارگاه بدوزی .... واقعا در میمانی !
- لحظه نخست ورود به حرم اباعبدالله علیه السلام -
بین الحرمین را هزار بار شمردم ... نفس .. نفس...
- اینجا روبروی صحن اقا ابا عبدالله ... میشناسی اش ! همان اسمی که هربار ٬ هوایی میشدیم دست راستمان را میگذاشتیم روی سینه و رو میکردیم به یک جهت جغرافیایی و سلامی روانه میساختیم ...
- اینجا ورودی صحن و سرایش است ...
اتاقک بازرسی و تفتیش بدنی بود که وارد شدیم ...کاروان عاشقان حرم که وارد شد ُ٬ بچه ها ...بچه ها ...قشنگترین گریه هایشان را ریخته بودند در ابعاد اتاقک ... بنالید ... اخر آخرین " دَر " برای ورودمان به حرم حسین ع است ...کاوران عاشقان حرم آمده ...کاروانی که عطش رهایی دارد ... آنقدر اشک ها داغ و نجواها سوز داشت که خادمان عرب هم چشمانشان سرخ شده بود ...اشک ...اشک ...... لحظات خاص و غریبی بود ...
ثانیه ها نفس نفس میزنند...
مگه میشه ایستاد ؟ .... مگه میشه نگاه کرد .....
روضه خوان ... ٬ روضه خوان تورا چه شده ... تو چرا گریه میکنی ؟ مگر رسم نیست تو بخوانی و ما ....... روضه خوان تورا به خدا تو ذکر حسین را بگیر....زبان ما بند امده ... بگذار اسمش را هزار هزار هزار بار بشنویم ...صدایش کن ! ..
زبانمان بند امده بود ٬ ... دستم روی سینه ام بود دیگر جلوی خودش بودم و باید میگفتم السلام علیک ....... زبانم قفل شده بود ٬ انگار همه چیز یادم رفته باشد ٬ همه ی ان سلام هایی که تا به حال از تهران روانه کرده بودم را نمیدانم آیا رسیده به سر کوی حسین ع یا نه .. اما ..اما ... اینجا لکنت امانم را بربیده بود ُ من علیک السلام میخواستم .... ....
با کدام احساس چشمانم را بدوزم به زیباترین تصویر عالم ُ بگویم السلام علیک .... ...نه نمیشود .... همه سلام های بچه ها مقطع بود بیشتر هق هق ها بود که دوست داشت بریزد به سردر حرم اقا ابا عبدالله ع ... شاید به امید اینکه هق هق ها اراممان کند ....بد اشفتگی ای بود ...بد ...
- یادم میاید همانجا - علیرضا - حالش چنان آشفته شده بود که دیگر همراهیمان نمیکرد رفت به سمت شش گوشه زودتر از همه رفت دلش را گره بزند .... حق داشت ... در تهران تماما روضه هایش را خوانده بود ... اما .. اما تازه فهمید چه ابیاتی را به روایت نشسته ...!..آخ که چقد درد داشت ...
باورت گر بشود ٬ گر نشود .. حرفی نیست...........اما....نفسم میگیرد.
در هوایی که نفسهای "تو" نیست ...... حسین جانم مددی ...
نفس ..نفس ........نفس بکش آروم ! ... آروم باش ...! شروع کردیم به قدم زدن ...قدم زدن ... تا .... تا ................. دیدیم ...دیدیم .... قشنگترین تصویر عالم رودیدیم ! ...همان زاویه مشهور... ضریح ابی عبدالله الحسین ع رو دیدم .... شش گوشه !
قلبم همان گوشه افتاد.... میتپید ...عاشقانه میپید ... ذکر میگفت با تپش هایش ... چقد انجا قلبم را دوست داشتم ! ...
آنجات ضریح آقا بود و چشمان تو ...
شش گوشه بود و دل تو .....
قبه بود و بقچه ناگفته های تو ....
- چشمانم نرسید به انتهای سفر ... انگار باز باید از درد نوشت تا آنجا که دل رخصت میدهد ...
- دلم میخواهد سفیدی کاغذ رو از هجوم واژه های بین الحرمین دور کنم ... میخواهم تمام کنم ...بس است ..بسه ...
- من از تحرير اين غم ناتوانم ٬ آه تصويرش زده آتش بجانم
- الهي ، عمري آه در بساط نداشتم و اينكه جز آه در بساط ندارم
- شکر ... شکر ...الهی شکر از داشتن تک تکتون ... از همه رفقای بی نظیرم ، بابت سورپرایز روز جمعه - دوم دی ماه - توی بهشت ، میون شهدا ، ممنونم ، یک روز فوق العاده و دوست داشتنی ترین لحظات رو برام ساختید با قشنگترین بهانی زندگیم ...انشالله بنویسمش توی بلاگم ... از حضور شوکو ، ٬ فاطمه (روح ) - من او - ، ن.حمیدی ،زهرا خ ، هانیه ع ، فاطمه س ، سمانه ، ریحانه د ،مهسا و بقیه رفقای عزیزم بی نهابت ممنونم ! ....
غروب بود ...
با فضای سنگینی رسیدیم کنارِ در .....
از هتل٬ هق هقمان را زیر چادر لای دستمال کاغذی خفه کرده بودیم ٬
ماشین ایستاد .... و نزدیک بود قلبم هم ...................... گفتند پیاده شوید رسیدیم ٬٬٬
میترسیدم راه برم ... تورا به خدا مواظب قدم برداشتنت باش .... بدان کجایی ؟ کجا داری راه میری .... ؟ حواست باشه ....
سرم را انداخته بودم پایین ...رسیدیم پشت میله های سبز رنگ درِ ورودی ... می لرزیدم ...روضه خوان حرفهایش از تهران نبود ُ به گمانم همانجا حرف حرفش متولد میشد و همان جا قربانی ....
رویا بود ... شوق وصال٬ نهایتِ آرزو .... بلند صداش کن !
زمزمه بچه ها ... صدا کردنشون ...نجواهاشون ... دیونه میکرد آدمو ....... دستمال ها افتاده بود ... آنجا صداها بلند بود ٬ آقا ...................... رگ هایم داغ داغ بود ... اما قلبم بی قاعده میتپید و جمله هایش را نقطه میگذاشت ! ...
چسبیده بودیم به میله های سبزرنگ در ورودی .... کسی داخل نمیشد ... چشم ها دوخته شده بود به عبارت : السلام علیک یا ساقی العطاشاکربلاء ...... عباس -علیه السلام - اینجاست ...روبروی ما ....

دل های بچه ها زنجیر شده بود بهم ..... و چشم ها هم در نماز ...
اشک......آب ... مَشک ....... خون بنویس ...خون ببار ............................
- میگوید : بچه ها ، نیگا کنید ، تقریبا وسط بین الحرمینید ... بین دوحرم ! عشق بازی نسیم روحس کنید بچه ها از کجا به کجا می رود .... گوش هایم میشنوید ؟ میگوید در بین الحرمینیم ... من ........ حسین .... عباسم ... همه ی هستی ام..........
- پسر جوان ، ویلچرش را گذاشته بود پشت همان میله های سبزرنگ ، سینه خیز خود را میکشید ...میکشید .......هی گنبد را نگاه میکرد هی میکشید پیکر نحیفش را ..هی جان میداد ....هی نگاه میکرد ... ...و خوش به حالش که اشک هایش می بوسید خاک بین الحرمین را ...
به سختی خودش را میکشید ........
به قدم هایم نگاه کردم ...
کسی زمزمه کرد : آرامتر ریحان آرام ... !
- کلمن های آب ... آب .........آب ................
آب شدم ! مثل شمع ! ... حتی تصور آب در دشت کربلا ، می سوزاند و حالا ..این همه دلیل برای سوختن .... راه بروی در میان دو حرم ...هروله کنی ...چشمهایت را بدوزی به زمین تا نکند ببینی کلمن های آب را ... نکند صدای چکیدن قطره های اب را بشنوی و تدفین عطش تشنه ای را ...
تشنه باش ......تشنه !

***
دیگر حرفی برای " نوشتن " نیست ... انچه که گفتنی باشد دیگر نیست ! اگر شک داشتم دیگر به یقین رسیدم که نباید نوشت و شایدم تا اینجاهم نباید مینوشتم..هنوز که هنوز کودکانه اشتباه میکنم ... به یقین و وضوح رسیدم به این جمله " کربلا در کربلا باید بماند ! "
گرچه آنجا بغض که میریخت از آسمان ...مینشستم به جمع کردن واژه ها از گوشه و کنار بین الحرمین ُ... حرف ها را برمیداشتم میبوسیدمشان وبعد لای دفترچه ام میگذاشتم ... گرچه آنجا آجرها را نقاشی کردم .. .... گرچه زمین آنجا را بوییدم ....گرچه همه اشان دانه تسبیح شدند و رفتند لای جدارهای قلبم ............اما.................
اما ...
دفترچه ام را نباید باز کنم ُ بوی کربلا میدهد ... حیف است .... باید بگذارمش برای روز مبادا !
هر وقت که دلم ....دلم ....به رسم همان ثانیه ورود به بین الحرمین تپش گرفت ...باید هزینه اش کنم برای دلم ..... این دلِ هیچ ِ هیچم ... گرپه این روزها ، همه اش روز مباداست ... !
چقدر من عقبم ... میترسم اینقدر عقب بمانم که دیگر بیرق کاروان را هم نبینم ، گم شوم ، چقدر من اشتباه میکنم ! ...
گیر کردم
از نخستین لحظه ی ورودم به بین الحرمین ... از همان ثانیه ی مقدسی که چشمانم سراسر گنبد قمربنی هاشم را بوسید.... گیر کرده ام ..... و هنوز حیران بین الحرمینم .... و هنوز .... هنوز............
- سومین سوغاتی ام ، کفن با تربت کربلا بود ! ... همان چندمتر پارچه ای را که تازه در اردوی جهادی اخر فهمیدم یعنی چه ! ... همین کفن بود که خیلی چیزها بهم داد ...ومن آن شب در دلنوشته های روی دیوار نوشتم : " من به کفن قول دادم "
- سه شنبه ُ غروب وارد حرمین شدیم ... اما ... اما چهارشنبه که رفتیم ُ توده ای پارچه ی سیاه را دیدم که گوشه کنار حرم بود ٬ ظهر دیدم رفته اند بالا و این پارچه های سیاه را در اغوش میکشد دیوار های حرم ....
بوی محرم میاید ....
دست میکشم روی پارچه های سیاه ُ روی صورتم میگذارم ..و به حسرتی فکر میکنم که ایام محرم ُ در تهران پشت شیشه ی تلویزیون باید این سیاهی ها را ببینم و هیچ نگویم ! همین پارچه هایی را که الان دارد میرود بالا ... بگذار حال که این پایین است ببویمش ! ... حسرت دارد دیدنش بعدا ..میدانم ! ..( و چه حسرتی داشت ، اشتباه نمیکردم ، پارچه هایی را که مترمترش را نشستم خیره شدم تا نصب کردندو این روزها میبینم پخش زنده حرم را ... چشم هایم ... چشمهایم ... صورتم ... آخ ... )
شب جمعه ٬ اینجا محرم شده است ُ٬همه جاا سیاهپوش است ُ کوچه های اطراف ٬ سرتاسر اتاقک هیئت ها بالا رفته ُ بیرق ها ٬ به دیوارها تکیه داده شده و آماده اند برای هروله .... اینجا همه چیز مهیای آمدن محرم و ما در وداع با .....
تقویم را جلویت بگذاری تا دو روز دیگر محرم است ...اینجا کربلا ... و نمی مانی ! نیستی !....
روضه خوان میخوهد زیارت وداع بخواند ...... و من دخترک مگر چقدر تاب و توان فکر کردن دارم ؟ آشفتگی ؟ به دادم برس ..............تورا به جان علی اصغرت به دادم برس ..........
- محتاج دعام به شدت ...
اللهم ارزقنا کربلا
اللهم ارزقنا "جهادی "
آمین
این روزها مشت مشت واژه و کلمه و تصویر و حس و درد و سه نقطه یکدفعه ای آوار می شود روی سرم
و تو می آیی و می گویی بنویس و من نوشتن را .....نوشتن را... نمیدانم !
نه که ندانم، نمی توانم ...
هرشبی که نشسته ام به نوشتن ... خودت میدانی چندشب درگیر بودم و جاماندم از ....
قبل از رفتن با کاسه ی چشمانم، آب ریختم پشت سر دلهره هایم ... و ان یکاد الذین کفروا ...را فوت کردم روی قلبم !
تنم زیاد می لرزد! مرضیه رو ندیدم قبل رفتن ، اما برایم اسفند دودکردن را معنی کرد ... مرضیه برایم روضه خواند عین هر شبش را ... بعد مرا روانه کرد ....من مرضیه را ندیدم !
جانان من ... چه بخوانمت ! اربابم حسین ....آخ که چقدر این اسم به شما می آید آقا ....
نمیدانم در کدام کوچه گم شده بودم ..خیابان چندم ؟ ... کدام محل ؟ ... .نمیدانم از کدام مسیر بود که بهت رسیدم یا بهتر بگویم امدی دنبالم ، نگاهم کردی ...آمدی و بلندم کردی ...دست های یخم را گرفتی و مرا کشاندی .... کشاندی ...کشاندی .... و من مدام بغض هایم را قورت میدادم ، که خیالاتی شدی !
اما .... دست هایم حسابی یخ زده بود ... اما حرارت را با پیاله دادی به دستم ، همچون اسپند شدم روی آتش ، در کدام معجر مرا گرم کرده ای که اینچنین دستانم مبتلا شده ؟ .. هنوز بوی ضریحت را میدهد .... همان جایی را میگویم که کشاندی ..کشاندی و بعد دستاهایم را گذاشتی رویش .... بعد کنار ایستادی به تماشا ....مگر نمیدانستی من اداب بلد نبودم ...نیمدانستم باید در برابرت چه کنم .... چه را تماشا میکردی ؟
آنقدر گرم شده بودم که نفهمیدم چطور چشمانم قفل شد به شش گوشه ات... همانطور که ایستاده بودم ، هلم دادند راه باز شد چسبیدم به همان زاویه ی عشق ! ..... آنجا دوباره یخ کردم ! ...... من ...شش گوشه ! ...
و هنوز گرم نشده ام ...... من دارم میلرزم .....
نمیخواهد برگردم عقب برای نوشتن ! من دارم راه میروم بین کوچه های نجف ! ...
آخ از وقتی که شب پاشیده میشد بر صحن آسمان ! کسی بی ممد میکروفن یا هر موج الکترومغناطیسی نچسب زمینی ، قرا میخواند الله اکبر ..... وقتی دستان به قنوت میرفت ، آنگاه که در اغوش قنوتت گنبد جا خوش میکرد ...دلت میخواست بمانی ..بمانی ...بمانی ... ومدام دعای فرج بخوانی .... پشت دستانت ایوان طلا باشد و در اغوش دستانت گنبد ....دیگر چه نمازی خوش سیماتر از این ! ....باز مکبر میگوید الله اکبر......
در بارگاه علیست که به سجده افتاده ایم ..... الهی ... الهی شکرت ! ... الله اکبر ....
- از مسجد کوفه نمی نویسم ...از نمازمغربی که انجا خواندیم ..... از ان جمعی که باسوز میخوانند حسین میا به کوفه ..... کوفه وفا ندارد وفا ندارد ...................انگار تمام دیوارها هم صدا شده بودند حسین میا به کوفه .... میا ...کوفه هر گوشه اش تصویر درد بود .... جدارههای قلبت آنجا تنگ میشد انقدر تنگ که به نفس نفس می افتادی ... فرق علی ....جانم علی ! یا علی ...یا علی .... بزار نفسم جا بیاید ..تسبیحم کو ؟ ...ذکر نامت ،ذکر نامت ... نفسم... یا علی .... ...
نماز صبح ، وعده اخرم است ، همان گوشه ی همیشگی این چندروزم سمت چپ ، روبروی ایوان نشسته ام ! ... دیشب وداع خواندند.... !
من ... من .................... هیچ !
دیشب ، جمع شدیم ، زیارت وداع خواندند ! ...وداع ... من که گفتم السلام علیک یا قصیده تام من ! ... من که با اشک هایم قافیه شعرها را پاک کردم ....وزن همه شعرها را ریخته ام بهم ...من که باز بچه شدمو لجبازی کردم !.... رفتن از این جا را نمیخواهم ! باز بچه شده ام ! ...بگذاربچه بمانم که اینجا کودکی خوش تراست...شاید کاسه شیری هم آمد به خرابه ی دل ِما ... شاید دانه ی خرمایی رفت به بقچه ی داشته هایم ...
اشک های تو برای من .... اشک های من برای تو .... چقدر فاصله !؟ ....
اتوبوس حرکت میکند ..... چشمانم ....چشمانم .... چشمانم که میماند روی گنبدت ... و نمیدانم اگر شوق کرب وبلا نبود با کدام واژه قادر بودم دلم راضی کنم تا در چمدان - داشته هایم - جایش دهم برای همراهی .....

تسبیحم ....تسبیحم ....ذکرت ...
............
فانوس ها را روشن کنید .... میگویند داریم میرویم کرب و بلا ......
همه میخوانیم " اخره همه سفرا کربلا کربلا کربلا " ..... همه میخوانیم " کربلا منتظر ماست بیا تاربرویم "... همه میخوانیم " این دل تنگم عقده ها دارد ... گوییا میل کرب و بلا دارد " ...... همه میخوانیم " اللهم الرزقنا کربلا " همه میخوانیم " یاحسین یاحسین گفتن مردن خوش است " ... همه میخوانیم " به عشقت دوباره آرزومه .... " همه می خوانیم "کریم کاری به جز جود کرم نداره " همه میخوانیم ...میخوانیم ... ... میخوانیم.... سکوت هم که کنیم روضه جاریست ....
- چند جای دیگر را تا برسیم به سرزمین دو حرم ، دیدیم و زیارت کردیم ...انقدرر دلم هجوم برده به درد کشیدن کنار کلمن های آب بین الحرمین که به هیچ چیز دیگر نمیتوانم فکر کنم ...شاید بعدها نوشتم تا یادم بماند !
نمیدانم چه شد ! هنوز گنبد را ندیده بودیم ... هنوز نمیدانستیم چقدر مانده به ... به ...
آنچنان نزدیکی به این محیط مقدس ، احساس میشد که صدای هق هق ها ، ریخته بود وسط اتوبوس .... به شدت حضور در حریم مقدس کربلا احساس میشد ..... بهترین و سخت ترین لحظات برام بود ..........در میان اشکها بودیم که دیدیم آری اشک ها خطا نرفته اند صدای السلام علیک ها بلند شد........... بلند شد ....
من گنبد میدیدم و نمیدیدم ..من خودم را میدیدم و گنبد را نمیدیدم ... هوس ناچیزم را در هوای الوده تهران میدیدم و هوای کربلا را در مجاری نایم .... خودم را میدیدم در اوج نداری و گنبدرا میدیدم که سلام میگوید ...
من آنجا ریختم پایین .... من آن لحظه ویران شدم ! من .... من .......... همان جا تمام ستون هایم از ریشه خشکید ... من آنجا کربلا را دیدم ! ..... منی که قبل سفر میگفتم من تا نبینم اون گنبدو رفتنم باورم نمیشه ...دیدم و باورم نشد .................. من .. من ...یک قصیده تام ، شرمنده ی امام حسین شدم ....
.... منی که گم شده بودم بین ترافیک تهران ... بین خاموشی چراغ های شهر ... بین ... من .... اینجا ... چرا باید بنویسم ؟ گاهی حس میکنم اگر نریزد این جمله ها من ویران میشوم .... مرضیه میگوید خون بنویس .....
رسیده بودیم کنار هتل .... اما گریه امان همه رو بریده بود ...مدیر کاروان درمانده بود .... گفت یک ساعت دیگر اماده باشید ...میرسید بچه ها .... میبنید .... تحمل کنید بچه ها ...ارووم ... همه چیز آشفته شده بود !
مدیر کاروان(استاد کاشانی مهر) کنارم کشیدند ، یه چیزی در گوشم گفتند که ................... همه اتفاقات دست در دست هم داده بودند تا رگ هایم را تنگ تر کنند و نفس کشیدن را برایم سخت تر.... همه چیز زنجیر شده بود و میخورد به شانه هایم به سوگ..........
آخ اقا چقد روضه ؟ ... ..هر کلمه برام شده روضه اقا ...اقا .... کاش تا ابد فقط میشد نشست کنارت ....
- من او - یادم نمیرود همان اغوش گرفتنت موعد بازگشتت از کربلا ، که بغض را مهمان گلویم کرد و گذاشت تا بماند تا همین امروز ....بزرگترین سوغاتی ای بود که برایم اوردی .... هوس سرزمین حسین - علیه السلام - را ....... یاس مرا خاک کردی ، من تورا انجا که میدیدم برایم یک فصل تمام - همان روضه های مانده روی قلبم - بودی ... نمیدانستی وجودت برایم چقدر ارزش داشت !
رگم را با حسین - علیه السلام - زده بودم و خدا پاشیده بود بیرون آنجا .... همان جمله ای که در جهادی هم کسی مدام ومکرر در گوشم زمزمه میکرد ... در گوشم نه ...در یکی از شاهرگ هایی که به قلبم میرسید ... خون را به قلبم می رساند ... نحن اقرب الیه من حبل الورید ... نحن .... نحن ... اقرب ..اقرب.......
بیش ازاین تاب ندارم که بنویسم .... این نیمه شب به بین الحرمین فکر کردن و نبودن در انجا ..... کار من نیست !
دوهفته پیش ، مثل چنین شبی ، برای من شب وداع بود از حجم وسیع کربلای ِ تو...از کل الارض ِ تو ...از کل یوم ِتو ، کتاب " بامن به کربلا " را گرفته بودم در دستم که دیگر باید چه بخوانم ... هی ورق می زدم .... هی نگاهت می کردم..... هی جان می دادم ... جان می دادم ح س ی ن -ع- .................. جان........
- امسال ، شام غریبان شمع را گوشه قلبم روشن کردم تا بسوزد ... ... قلبم شعله گرفت ! امسال قلبم آب شد..... آب شد ....
- سوغاتی بعدیم شال مشکی عزایی بود که از نجف همراهم آمد تا همین امروز که از گردنم نیافتاده ...همه جا همرام بود ....همه جا رو بوسید .... همه دردل هامو شنید ..... . .. بدجور وابستش شدم ! .... دانشگاه ... خونه ... موقع خواب ..نماز.... همه جا ..... ! حتی همین الان .....
- از همه دوستانی که تشریف اوردن خونمون و مجلس رو با اون نای های گرمشون ، گرمتر کردند بینهایت ممنونم !
- محتاج دعام ...
بسم الله الرحمن الرحیم
- آغاز سفرنامه کربلا -
آمدم که بگویم .... خواستم که بنویسم ....اما نشد ... و چه خوب که نشد ..... گاهی حرف ها حرف دل است ...وقتی نوشته شود دیگر دلانه نیست و نمیشود بهشان گفت حرف دل ! ... چه خوب که آن حرفها ماند بر دیواره های کدر قلبم و بیت های شعر سوخته ی روضه شد برایم .... و هر روز برای خودم روضه خواندم .... حرف های دلم ماند برای خودم ! ....چه خوب .....
روضه خوان ..... روضه بخوان ! با توام ای دل .... وقت روضه خوانیست ....
سراسر بغض ریخته سردر گلویم ... هفت روز گذشت از هفت روز پیش ، از لحظه دردناک وداع... لکنت گرفته ام در برابرت ! ... میشنوی ؟ قلبم تپش گرفته ! همان صدایی تپشی را میگویم که وقتی برای اولین بار وارد بین الحرمینت شدم ... همه جا سکوت شده بود و قلب من بود که محکم می کوبید و میتپید ... شده بود شماره معکوس رسیدن.... پاهایم را یادم میاید که راه نمیرفت و زانوهایم را که بوسید زمین بین الحرمینت را .... چقدر سخت بود راه رفتن میان دو حرم ....
قلبم دارد میتپد ... صدای روضه میآید از مجاری رگ هایم .... قلبم ...قلبم ...... همان قلب شش گوشه ام ، دارند سینه میزنند ... نوشتن سخت است ! چشمانم جز بارگاهت را نمیبیند.... خانه در سکوت است اما گوش هایم شلوغ است از نجواهای انجا ....اذان آنجا ! ...صدایت ....نوحه هایت ...
از ترمینال آزادی ..آزادی ...آزادی ......... جمعه هشت صبح ! ...آخ جمعه .... جمعه ...جمعه .....
این موقعیت در اتوبوس نشستن و رفتن به سمت کربلا رو قبلش توی تهران ده ها بار برای خودم تصور کرده بودم ! اینکه روی صندلی نشستم و اتوبوس در حال حرکته ..... خورشید د حال غروب کردن باشه .... منم آروم چشامو ناز کنم .... آروم زمزمه کنم " کربلا منتظر ماست بیا تا برویم " ....برام قشنگ بود حتی تصور کردنش ! همه ی پنجره ها و جاده ها و کوه ها و غروب ها و بی خبری ها و چشم به راهی ها و بغض ها و اشک ها و دلتنگی های عالم یک طرف
غروب های جمعه یک طرف .... خصوصا وقتی ....وقتی ... آخ ................... صبرم بده خدا .... وقتی در راه کرب بلا باشی ...........جمعه ...غروب ..... کرب وبلا ......

شاید خدا شب رو افرید که بی پروا با چشات دردودل کنی ... وقتی شب شد ، اتوبوس بود و سکوت کویر و جاده ها ... کاروان دانشجویی عاشقان حرم مطهر... تلویزیون اتوبوس هم دست برد به بازی دل ها ...گنبدش .... گنبد امیرالمومنینم بود روی این صفحه ی شیشه ای ... خدا یعنی میرسم !؟ بو میکشم ؟ یعنی ..... یعنی دست میکشم ؟ میبوسم ؟ ...
یا علی ....... علی ...علی ...علی .......چه لذتی داره صدا کردنت ..... علی علی علی جااانم.. جاااااااانم علی .....
شب سختی بود .... خیلی سخت ....
واقعا دوست داشتم که سفرمان زمینی باشد ، چراکه میتوانی حسرت را برای خودت واج به واج بخوانی وبعد روبرویت را نگاهی بیاندازی ... دست های آقا ... دعوت نامه ات .... و جمله من کجا و ایوان طلا کجا ... ! آخ .... من و کجـــــــــآ و کرب وبلا کجــــــــآآآآ ....
- کتاب " با من به کربلا " در دستم است شایدهم در اغوشم ! .... نجف بود ... حرم آقا .... نمیدانم چند ساعت دیگر میرسیم نجف ... اما میدانم دلم انجا کنار ضریح امیرمومنین -علیه السلام - خیلی وقته که منتظرم است ...ایستاده تا برسم ... دارد اذن دخول میخواند ..... دلم ...دلم ...تورا به خدا مواظب خودت باش ! ... میخواهم پیشکشت کنم به آقا.... خودت که میدانی خالی امده ام ... در بساطم چیزی نداشتم برای قربانی کردن ...
- میگویند وارد خاک عراق شده ایم ! ... عراق ... نجف ... کوفه ..کوفه .... حسین میا به کوفه ... کوفه وفا ندارد ....... دارم فکر می کنم اینها مصرع نیستند ... بیت هایی هستند که شاید میان در ودیواری سوخته اند ...شاید هم در خیمه ها ....نمیدانم کجا اما سوخته اند ...اخر سوز دارند .... ... چقدر درد .... درد ... چکونه تاب بیاورم همه این جملات و نوحه هایی که در تهران شنیده بودم ....این ها سوغاتی من بود از تهران .... دردهایی که داشتم میاوردم ...جمله هایی که درد را برایم سخت ترسیم میکردند ...
- فضای سنگینی است ... از قاب یکی از پنجره های اتوبوس ، گنبد علی جانم روشن میشود و اتوبوس روشن میشود ...دلها روشن میشود و چشم ها .....
پیاده می شویم به سمت حرم ... آروم قدم بردار ریحان .... آروم باش ! آرووم ... میفهممت..ولی اروم ... آروم ...

چند دقیقه راه است از هتل تا حرم ....
- یک دم بایست ....تورا به خدا چشمهایم! دیگر پلک نزنید .... به خدا تمام میشود ... چشمها ...میدانم خسته اتان کرده ام ... دلم را دریابید ... قلبم را ............ تمام میشود ...تمام میشود ..... به خدا تمام میشود ...
صدای اذان می آید از حرم ..... از .... از ...................... علی ... مولا علی .........

گنبدت چه گوهریست میان این آسمان .... دارم نزدیک میشوم ... گنبد بزرگتر میشود ... اینجا حیاط امیرالمومنین است .... کسی میزند روی شانه ام ... "ساقی رضوان " است ... میگوید : " ریحان ! اینجا کجاست ؟ ... اینجا حرم امیرالمومنیه ...دیدی اومدی ؟ باورت شد ؟ " .... ساقی نمیداند اما هر کلمه اش چشمانم را به داد دلم میرساند ....
فضای اینجا خیلی سنگین است ... خیلی ... حضور در برابر پدر جز احترام ندارد ... نماز را که به جماعت میخوانیم ، برمیگردیم رو به گنبد طلا ... هنوز ایوان را ندیده ام ... همه نشسته ایم ... روضه خوان میخواند ... .میخواند ....
حالا ... اذن دخول .... چگونه بخوانم ؟ ... بر فرض که بخوانم ! من که میدانم برای اینجا نبودم ...
دلم را که می بینی خزیده گوشه ی حیاطت ... نمی آید داخل ... چمباتمه زده ... هق هقش .... آقا اذن دخول ... آداب زیارت را دقیق هم که به جای آورم چیزه دیگری لازم است برای اذن دخول ... خودت میدانی ! .... چشمانم شرمنده اند از رویت شبکه های ضریحت ...
- با شما دارم میگویم از آقا آقا ...آقا .... آقام ... اینجا نجف است ....... روبروی ضریح آقام امیرمومنین - علیه السلام - ...... میگویم برشما زائر نبودم ولی زائرم کردند ... آقا همونجا حاجتم رو دادند ....
وقتی انگشتانم در اغوش گرفت شبکه های ضریح را ، نفر به نفر نشستم به دعای ملتمسین ..همه امدند مستقیم در چشمانم نگاه کردند ..... همه بودند انجا ...همه .....
- وقتی اومدم حیاط ، دیگه نفهمیدم ...باید راه میرفتم .... انگار روی ابرها بودم ..... یهو بی اختیار سرم رو که اوردم بالا دیدم ایوان طلا ........... ایوان طلا ......ایوان طلا .......... گلدسته های طلا .... عظمت ایوان .... گیرایی ایوان .........آرامش ایوان ..... دیوانگی ایوان .... آغوش باز ایوان .... ابهت ایوان .... لیلای ایوان ...
انگار ایوان دارد میلرزد ... میان گودی چشم هایم حادثه ای در جریان است ... طلایش با آسمان شب و ظلمات قلبم دارد قاطی میشود .... چشم ها .... چشم ها .... کاش این رویا حقیقت شود ! کاش طلایی شود ...
وقتی آمدم از من دلگیر بودی ... می دانم...
رفته بودی پشت ابرهای نجف ...برایم گریه میکردی ....
نشستم و شمردم .... بت های کوچکم را شکستم ...
تبر را گذاشته ام جلوم .... باید خودم را هم بشکنم ... این شکستن از نیازهای واجب من است ...
باید از چیزی بنویسم که برای خودم سوغات اوردم ....
سه چیز مادی سوغات اوردم برای خودم ... دوتاش مشکی بود و یکیشم هم سفید ...
یکی اش چند روزیست روی سرم است ... چقد حسرت کشیدم برای داشتنش ... هیچ کس ندادش بهم ... حسرت کشیدم تا تونستم بکشم روی سرم ... این دوسه جلسه سر کلاس دانشگاه ، یهو بی اختیار میرم زیرش چندبار میبوسمش ...همین چند روز چقد زیرش بغض کردم ... دوسش دارم ! ... خوش به حالش ...خیلی تا حالا بوسیدمش .... احساس میکنم بهم میخنده وقتی میبوسمش ...به بچگیم .... به کودکیم ... باید بوسیدش ! بوسیدنیه ! ...این چند روز وقتی باهاش تنها میشم خیلی باهاش حرف میزنم ....بهش میگم چقد دوسش دارم .... اخه باید بدونه ! اخه خودشم باید کمکم کنه ..... یه کمی سخته اونم برای من که عادت ندارم .... اما خودشون کمکم میکنن ....
دارم می روم
برای دلم
که انجا میان بین الحرمین زیر همان سایبان ها گذاشتمش و رویش پتو کشیدم ...و میان نجوای زیارت عاشورا ، بهش گفتم بمان برایم از اینجا دیگر روضه بخوان .....
نماز آیات بخوانم
حرف های ما هنوز ناتمام "
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
- پست های پیش در آغوش حسرت هایم ، آرزویم بود که به موضوعات بلاگم " کربلانوشت " هم اضافه شود ، امروز اجابت شد ...هرچند هیچ وقت باورم نبود بر رسیدن به این حقیقت ...
آب ...
آب ....
فصل تازگی اشکها و صحبت غصّههاست... ! ...
دروغهاى خيسی که بر سرخ ترین صفحه تاریخ چکید !
پيك، با بارى از لبيك، به سوى هجده هزار بيعت ترك خورده مىتازد...
سفير ! آرامتر برو؛ در آن شهر هزار چهره، اجابت دليرى براى دعوت تو نيست. خدا مىداند اگر ديو نعره برآرد، پيكر تُردت چگونه مىخواهد زير آوار هجده هزار بيعت شكسته شده خرد نشود ... !
امیری حسین ...
ریحان !
زانو بزن ! اینجا آستان خاکساریست، اینجا بلندمرتبهترین نقطه تعالی انسان است. این سجدهگاه، این خاک، این صحرا... .

فقط چند ماه گذشته است از ان لحظاتی که باز و باز تو را هوس کردم ... همان چندروزی را میگویم که نام " کربلا " در مابین نوشته هایم همین حوالی متولد شد ...
آنقدر حالم اشفته است که چند ساعتی است نشسته ام روبروی مانیتور و حتی نتوانستم یک کلمه بنویسم .... وفقط به نوحه ی حسین ع که دارد از بلندگوها پخش میشود گوش میدادم !
باورم نیس ...سوگند به خدایم ، باورم نیس ...
بعد از آن هوس ، نمیدانم چرا اما در خانه – بی دلیل و بی برهان - به خانواده گفتم قرعه کشی سفر کربلایی در پیش است ، دعا کنید اسمم دربیاد ! در صورتی که هیچ اتفاقی هیچ جا نیافتاده بود و قرعه کشی ای در کار نبود ...نمیدانم چرا هر روز این را به پدر ومادرم میگفتم ...." دعا کنید اسمم دربیاد ! " واقعا نمیدانم ! اسمم جایی دربیاد که اصلا وجود خارجی نداشت ...ثبت نامی در کارنبود... و هر بارپدر ومادرم اعلام مخالفتشون رو ابراز می کردند ... اما باز هر روز این ذکر را می گرفتم !
عجب طفل دیوانه ای هستم ... سرِ هیچی ! خودم را دلخوش کرده بودم ! شاید میخواستم ..... ... هیچ !
تا اینکه ....
خبر سفر کربلا مطرح شد ، خونه فاطمه بودیم ، ایستاده بودم به نماز ... صداها بالا گرفته بود ... - م - گفت چیه چرا خوشحال نشدی تو که از خدات بود ؟ ... ومن درگیر هجوم غیرمنصفانه همه افکارم ... وقتی میدانستم نیستم در این کاروان و باز و باز سهم من حسرت است و آه .....
دیگر خانواده ام نمیدانستند قصه ی خیالی مرا که حال در یک قدمی اش ایستاده ام و دارد به یک حقیقت مبدل میشود ! ... بگذریم از ان لحظاتی که وقتی دیدم بازی های طفلانه ی دلم دارد جدی میشود ... چه حالی داشتم .... اما ... اما ...
وقتی با خانواده مطرح کردم که سفر درست شده ، قبول نکردند و سخت مخالفت ...
و من با حجم سنگینی از حسرت رفتم به بچه ها گفتم : رفتید بین الحرمین التماس دعا ! رفتید ایوان طلا رفتید نجف سلامه منم برسونید ! ...و بغضی که درجا قورت دادم و سر خودم داد کشیدم دختر! عاشقان را میخوانند ...تورا چه به عاشقی ...! و چقدر برایم سنگین بود کم داشتن ! کم بودن !
پدرم مخالف ! مادرم مخالف .... ! برادرم مخالف ... ! همه مخالف .....
هزینه اش را باید چکار میکردم !؟
و این دلایل ، مُهر محکمی بود تا که بدرقه کننده بچه ها باشم نه همراهشون !
چندروزی حال خوبی نداشتم ، جدالی داشتم باخودم ! با حسین ع ! با کربلا ...با نجف ..... اما کسی بهم گفت توسل کن به خانوم فاطمه زهرا س ...
اما ...
اما ....
نا امید بودم برای رفتن... خیلی ناامید !
به خدا سوگند که اشکال از من بود که آقایم را نمی شناختم...اربابم را ....که چقدر کریمه... به خدا که نمیشناختم .. نمیدانم از کدام زاویه برایت بشکافم به ناگاه عوض شدن شرایطم را...
. انگاری همه چی به ناگاه عوض شده باشد ، همه چیز خودش درست شد و من نشستم به تماشا .... آقا ... آقا ...آقای خوبم ...... ممنونم ! چی بگم که هیچی در برابرت ندارم ...وقتی به تو میرسم تهی میشوم از کلام و مملو میشوم از احساس !
به طرز عجیبی خانواده نظرشون عوض شد و موافقت کردند ...
هزینه اش هم جور شد ...
وقتی رفتم دفتر زیارتی ، فیش رو تحویل بدم لیست مسافرین بود روی صفحه شیشه ای مانیتور مسئول .... اسمم اونجا بود ! ... چه حس خوبی ! شاید یکی از بهترین لحظاتی بود که سپری شد ! ...من .... لیست زائرین حسین ع ... من .... آخ !
میخواهم بشنوید از حال وهوایی که آقا به پا کرد ... از جرقه ی یادی که از حسین گذشت و باروت بغضی که بر من گذشت ...وقتی مدت ها پیش از یاس دیگر بهش فک نکرده باشی ..وقتی بهانه امدن کسی از سرزمین کربلا تو را به جنون بکشاند و یادت بندازد حکایت یک طلب خاموش را .. ...وقتی ...وقتی ...راهی نیست به سمت کربلا .... تو تقلا میکنی هی حواس خودت را پرت کنی ! شاید به تهران ....به شهر ...به درس ...به دانشگاه .. اما ...اما .... میکوبد بر سرت .... کربلا ... کربلا .... همیشه وقتی نوحه " کربلا منتظر ماست بیا تا برویم " پخش میشد برمیگشتم توی دلم میگفتم " کربلا ! پس کی منتظر ما میشی ... ؟ "
این مدت کوتاه اینقدر اتفاقات دوستداشتنی برایم افتاده که من نمیدانم ...نمیدانم ......... . خدایا شکرت !
حسرت تنها چیزی بود که از کربلا برایم مانده بود ...

- ... سفر جنوب اولم ، همین اسفند 89 ، شلمچه ، غروب ، پشت حصارهای آهنی مرز رو به سمت کربلا ...زیارت عاشورا ... آخ ... حسرت !
- جهادی ... کربلای دشت مهران ..... ظهر عاشورای هوتبان .... حسرت !
همین ... !
شاید از کربلای دشت مهران دارم راهی کربلا می شوم ! .... نمیدانم کدام التماس دعایم به کدام عاشق است که اجابت شده ..نمیدانم چه کسی برایم دعا کرد و اجابت شد ... فقط میدانم من برای این سفر نبودم ...... نبودم .... نبودم ......

قشنگترین تاریخ حیاتم ، زیباترین اعداد ویترین حیاتم قطعا " بیست و هفتم آبان ماه هزار سیصد و نود " خواهد بود ... روز جمعه ! حرکت به سمت کربلا ...کاروان عاشقان حرم مطهر ... روز جمعه ...جمعه ... جمعه ....! اباصالح التماس دعا ..... هرکجا رفتی یاده ماهم باش ....نجف رفتی کاظمین رفتی کربلا رفتی التماس دعا ... ( یادش به خیر سرودی که اخرین جهادی با همه ی بچه های روستا کار کرده بودیم ... اخ که وقتی روز اخر همه زمزمه کردند چه حالی بود ... چه فضایی ... )
ریحان ِ بی چیز .... در میان جمعی از بهترین بندگان خدا ... به مقصد بین الحرمین ... !
و بیست هشتم آبان ماه ، به وقت غروب ، در صحن وسرای امیرالمومنینم ،... رو به ایوان طلای نجف نماز مغرب را اقامه خواهیم کرد... انشالله !... آخ که تصور کردنش هم عالمی دارد .... تو هم چشمانت را ببند ... تصور کن ! ... آخ ..
هنوز باورم نیست .... شاید وقتی به خود امدم که کسی تکانم دهد که هی ریحان ! دیدی بالاخره اومدی ...دیدی به آرزوت رسیدی ... !
شاید وقتی باورم بشود که دربمانم السلام علیکم را به کدام سمت بین الحرمین جاری کنم ...
وقتی باورم شود که به توصیه نجمه ، یاده علی اصغر کوچک بر روی سینه اقا امام حسین بیافتم ... به یاده علی اکبر ....
وقتی باورم بشود که فهیمه مرا سفارش داده شبکه های ضریح اقا رو که گرفتی داخل رو نگاه کن ویاده من باش ....

آخ که چقدر دلم میخواست بروم به پیشگاه امام رضام ازشون سرزمین حسین رو بخوام ! ... آقاجونم ممنونم ! ... از خراسان پیامت بر من رسید ... گرچه هوای صحنت هنوز بر دلم مانده ...
و سفر قمی که قرار بود پنجشنبه و جمعه که گذشت، برویم به بواسطه شرایط جوی کنسل شد و افتاد به این هفته ... این هفته ای که من در مسیر کرب و بلام ... آخ ... بی بی جانم دیدی ؟ فکرش را هم نمیکردم به جای قم بروم کرب و بلا ...
من دارم میروم کربلا ... خرده بر من نگیرید تکرار این جمله را ! تکرارش شاید کمک کرد به باورم .... و شکر بر همسفرانی که دارم ! بودن هر کدامشان ارزویم بود .. این سفر از هر بعدی برایم خاص خاص است !
بادبانهای دلم شکستهاند و غرقه دریای خویشتنم ، دارم میآیم تا به ساحل آرامش قبیله حسین علیهالسلام برسم...این همه عاشق داریم میاییم که بگوییم تنهاییم، این همه جماعت دلشکسته عزم آمدن کرده ایم که اگر با همیم، ولی تنهاییم. آمدهایم تا خانه جان را از غبار بتکانیم......
نمیدانم تا به حال قصد کرده ای وصیت نامه ات را بنویسی ؟ ... نمیدانم به هنگام نوشتنش آنقدر یقین داشته ای به رفتن به پیشگاه معشوق یا فقط یک سنت را به جا آورده ای ؟ ... نمیدانم اما شاید نوشتن وصیت نامه در جایی کنار رفتگان ... والبته بهترینشان جایی در کنار مزار شهدا برایم دلچسبتر باشد .... پنجشنبه قصد گلزار شهدا کرده ام ... جایی بنشینم و گناهانم را بشمارم !
شاید لازم باشد برای نوشتن وصیت نامه ، روز آخر جهادی ! کفن کردن ...عهدهایم ...و خیلی چیزهای دیگر را به یاد بیاورم ...
( روز پنجشنبه انشالله وصت نامه ام را در ادامه مطلب قرار خواهم داد )
- عمیقا محتاج حلالیت همه دوستان عزیزم هستم . اگر حقی بر گردنم هست و یا گاها کلامی را جاری ساخته ام که موجبات دلخوری و رنج خاطر بوده انشالله درگذرید ...
اگر گاهی شیطنت هایم ، شلوغ بودن هایم ، شوخی هایم ، برایتان ناخوش بوده انشالله حلال کنید
- برای معرفت سفرم خیلی خیلی خیلی دعا کنید ... یعنی خیلیا !
- و روز عید غدیر جشن عروس شدن یکی از دوستان صمیمی وعزیز فیزیکیه جهادی فرخنده باد ! به برکت وقداست همین عید برایشان آرزوی خوشبختی تام و حیاتی سرشار از عشق میکنم ... تبریک عزیزه دلم به این وصلت فرخنده !
ماشالله این ماه چندین نفر از دوستان عزیز دیار تجرد را به سرزمین تاهلیت ترک گفتند ! عجب ماه مبارکی !!
- وصیت نامه ام را در ادامه مطلب قرار خواهم داد ، رمزش را جایی میان یک دفترچه نوشته ام . آدرس دفترچه را به کسی خواهم داد . اگر توفیق بود و بازنگشتم از این سفر ... میخواهم که این وصیت نامه به دست خانواده ام برسد .
- الهی ! آمدهام بگویم که هستم؛ چون تو هستی. مرا امید سعادت هست، تا جهان عرصه کرامت توست؛ پس به نام حسینت علیهالسلام ، به نام عاشورا و به نام حج تمام تمام تمام حسین علیهالسلام ، از سر گناهانم بگذر
- فرناز ، شکوفه ، فاطمه روح ، نجمه ، فهیمه ،فاطمه ب (همسفر) ، فاطمه ح ، ن حمیدی ، ز ایمانی ؛ مرضیه ح ، زینب ط ،طهورا ، زینب ش ساره ، سلیمه ، آقا رضا و همه و همه ... .... به یادتان خواهم بود ... دعایم کنید .
- یکی از بزرگوارنم وقتی ازشون خواستم برام دعا کنن برای سفر کربلا ، گفتند انشالله دونفری جور شه برین ! ... خواستم بگویم نمیدانم ... شاید بواسطه دعاهای همین بزرگوارانی بوده که من التماس دعایی را کاشته ام میان دلشان ... که سفرم خیلی غیرمنتظرانه درست شد ... خواستم بگویم جبران میکنم و آنجا برای دونفر شماهم دعا خواهم کرد .
- بر مشامم میرسد لحظه بوی کرب و بلا ...
وصیت نامه ام در ادامه مطلب