بسم الله الرحمن الرحیم
پلان اول :
طبق معمول ، وظیفه ی مشهود اینجانب تهیه عکس وفیلم از وقایع مذکوره !
همچون سفر جهادی ، قصد کردیم مستندی رو از ابتدای سفر تهیه و تولید بنماییم با چاشنی معنویت و موج احساسات رفقا !! ، به همین نیت دوربین را میان کفین خود گرفتیم و لنز دوربین را زوم نمودیم بر تک تک رخساره های بنات داخل اتوبوس ! ... با حنجره ای از احساس میپرسیدم همسفر گرامی ، دوست ارجمند کجا داریم میریم !؟ احساست چیست ؟
اما .... امان از اندکی غلیان احساسات و مثقالی جملات جدی در ان لحظات ... !
- داریم میریم خارج ....
- آن سوی مرزها ...
- ما....ما....ما..... . کجا داریم میریم ؟ داریم میریم سمت هتل دیگه ! ...
- به کشور مگس پرور عراق !
- اون کشور مگس پرور واس من بود چرا گفتی ؟
- و...
پلان دوم :
- وقتِ ناهار است .... طبق معمول ! یک میز را به تصرف خود دراورده ایم و همان گروه اغتشاشگر ، حال جلوس نموده ایم ... آرام روی میز چند ضربکی میزنیم مطابق با قوانین شرع و اسلام البته ! و با لحن خاص خودمان کوبنده قرائت میکنیم :
"ساعت ۳ونیم شد هنــــــــوز ناهار نخوردیم .... امان از دلِ گــُشنِه... امان از دلِ گــُشنِه.. "
حلقه وسط بگه ....
و امان از این ساعات منتسب به خوردن ! برای مان شده بود کلاس آموزش یک نوع گویش شیرین ایران زمین ! از گویش حواشیح دریای شمال بگیر تا خطه شیرین زبان اذربایجان ! هرکس هر واژه ای داشت در مخیله اش میریخت وسط سفره تا ماهم آن را بچشیم ! ... و چه مشقاتی بر من طفل صغیر نگذشت تا فقط چند کلمه را بیاموزم ....
پلان سوم :
کاظمین روز آخر
اینجانب : " واااااااااااای ! بچه ها کفشام !... کفش ...ک .... ف ...ش " .....
دوستان : کفشات چی ؟
اینجانب : " واااای چجوری برگردم تهران ؟ "
بچه ها : " چی شده ؟ حرف بزن .... "
اینجانب : " باید اعتراف کنم که همون روز اول توی نجف کفاشمو دراوردم گذاشتم توی اتاق ، و باید اعتراف کنم من کفشامو جا گذاشتم و تازه بعده یک هفته فهمیدم این موضوع رو .... ! "
- واین یعنی عدم وابستگی به تعلقات دنیوی ومادی و قانع بودن یه یک دم پایی ساده برای رفت امد حتی در تهران!!
پلان چهارم :
کاروانی که از همون نجف هرجا میرفتیم میدیدمش... مگر اینکه خلافش ثابت میشد ، با اون عَـلــَم پرماجراش !
دوستان هم که اگاه به حساسیت بنده و ریزش واژگان نغز رفقا از سر الطاف بر راس بنده ..!
- عاملی که به شدت یاد شوکوفه و ایضا " روح " در تهران میکردیم ..

پلان پنجم :
- " بچه ها... بچه ها ...ماشین عروس "
فقط چند لحظه بعد ، هجوم اکثریت باتفاق دوستان در انتهای اتوبوس و زل زدن به اتومبیل مذکوره !
- " اعععع ! پَ عروسش کو ...... ... "
- این که ماشین عروزس نیست ...
- عجب هوایه خوبی ...اینارو ول کن از خودت بوگو .. ( سکانس به روی خود نیاوردن )

پلان ششم :
اطعمه فوق بهداشتی،محل پیاده روی و راهپیمایی مگس های عراقی و گاها مگس های مهاجر ایرانی مقیم عراق !!و البته شناسایی چند مگس از بلاد کفر !
- در وصف این حلواها بگویم که به سفارش رفیقمان - شوکو - که تاکید ویژه داشت از این اطعمه استفاده کنیم واصلا به میزان بهداشتی بودنش توجهی نکنیم ماهم چشمان مان را بستیم و به یاد روزهای جهادی مقداری را خریداری نمودیم...اخره شب با بچه ها اجتماع داشتیم و ما هم تبلیغات در خور را صورت دادیم که عملیات موفق امیز بود و همه به فیض رسیدند و خوردند ..... و الحق که خوشمزه هم بود !
- بماند که "ساقی " چندین بار سوالاتی به سبک کنکور سراسری میپرسید که مطمئنی تمیزن ؟ بهداشتین ینی ؟ فروشنده تمیز بود ؟ نمیریم ینی ؟ بخورم ینی ؟

پلان هفتم :
بچه هایی - ریزُ درشت - ریختند دورمان ... عجیب همه یاد جهادی افتادیم ! ... اما افسوس اقا رضایم نبود ... چقد دلم برای نفس کشیدن توی روستای هوتبان تنگ شده .... برای شنیدن یه خاله حتی !
چقد مدیون روستای هوتبان ... مدیون ادماش !مدیون خانوم هاش !..... مدیون اون ظهر ِ عاشورای هوتبان ( +)...مدیون کربلای دشت ِمهران ..... مدیون اون گریه های بچه ها ....مدیدون حسین حسین گفتن هاشون ....مدیون اون دختری که بی هوا شروع کرد به خوندن " کربلا منتظر ماست بیا تا برویم ... " ...

بعد نوشت :
پلان هشتم :
بی شک حضور - علیرضاخان - یک توفیق خاصه ! بود ... علیرضا که گه گاه حنجره اش را به عاریه میدهد برای روضه خوانی ! برای مداحی ........ برای نوحه خوانی تا زمزمه های ما در پهنای صدای مردانه اش گم شود ...
علیرضایی که سوتی اندراحوالاتش به کثرت یافت میشد وشده بود برادر همه ی ماها ... کوچک بود ُ سربه سرش زیاد میگذاشتیم ! از انجایی که کاروان تمام از نساء بودیم ُ کارهای مردانه هم به اصطلاح گردن این برادر صغیرمان بود ....
مداحی اش که تمام شد ، کسی گفت : " علیرضا برای مریضا هم بگو دعا کنن ..."
علیرضا ژستی خاص بگرفت و با صوتی حزین گفت "بچه ها ! برای مریضاهم فاتحه مع الصلوات ! "....وخنده ای که به ناگاه بر شیشه های اتوبوس پاشیده شد ...
و مریضی که نمیدانم عاقبتش چه میشود با این ادعیه خاصه ما کربلایون ... !
پلان آخر :
حرکت به سمت تهران

روز قبل از کاظمین ، چمدان های مارو تحویل گرفتند ، یعنی دو روز قبل از حرکت به تهران ! آنجا هوا گرم بود و ماهم اندیشه ای تدبیر نکردیم من باب گرمایش پیکره امان ! ... حرکت به تهران آغاز شد !...
اندر احوالات و خوشی هایی که برما در طول مسیر رفت بگذریم ...مرز را که رد نمودیم هوا تاریک شده بود ... و سرودهایی وطنی امان گل کرده بود ....
جدا که بوی وطن می آمد .... ! چقد اون لحظات به قربان کشورمان رفتیم !
هوا تاریک شده بود ... ما گروه اغتشاشگر هم که طبق معمول انتهای اتوبوس را برگزیده بودیم که کاش نمیکردیم این خبط عظیم را ...
ما از هوای داغ عراق آمده بودیم به هوای قسمتی تا کمی ابری با بارش های پراکنده ی برفی تهران !
نیمه های شب بود که به شدت ازسرما میلرزیدیم و هیچ - به معنای واقع هیچ - چیزی برای گرم کردنمان نداشتیم ! ساعت سه نیه شب بود که همه از شدت سرما ازخواب بلند شده بودیم و حرفهایمان بر اثر یخ زدگی کاملا ترکیده بود و از لحاظ معنایی و دستوری مشکل دار بود !
در همین حین یکی از رفقا به جلوی اتوبوس سری میزند و اندوه ناک بازمیگردد و میگوید خبر ناخوشی دارد !
آری این چُنین بود که ما ملتفت شدیم سیستم گرمایشی عقب - محل خسفیدن ماکربلایون اغتشاشگر - خراب بوده و دوستان جلو در ناز نعمت و گرما به خوابی شاهانه فرو رفته اند .... اینگونه شد که ما شروع کردیم به سینه زدن و ذکرمصیبت " نسیمی جان فزا مــــــــــی آید ( از جلو اتوبوس ...!!! ).... و کلا همه اهل اتوبوس را ناجوانمردانه با همان صداهای خش دار سرمایی امان بیدار نمودیم تا باشد یادشان بماند که اگر همسایه اشان درخواب ناز نیست خودشان هم در اندیشه خواب ناز نباشند ! ....
و اینجا بود که به یاد ماشالله های - مریم بانو - عروس مهندسی پزشکی امان ، ماشالله ها را تِپ تِپ روانه امکانات کثیره امان کردیم ......
ماشالله به اتوبسش ماشاللللله ...... ماشالله به سیستم ماشاللللله ..... ماشالله نون ماشاللله .........و ....
اینجانب - پاپولی - پاپیلی - پوپولی - پپپلی - پ پ پ - پاپا پا - پل پلو پ------ من میتونم " پاپِــلی " / مجیله ملیجه مجیله / ساقورسن سجورسن توی این مایه ها / علمدار / دهه هفتادی / کفشام !! / چادرم که ویژژ تحت یک عملیات انتحاری کلن نابود میشه / متولد ..... / عملیات الوچه خوری انتهای اتوبوس / حلوا / ماجرای جوراب هایم ! / دوست خاله !
زهرا ث - ترمینال و هم صحبتی پدرهایمان و مادرانمان و جدایی برادرانمان / داریم میریم خاریج ! / من و زهرا در فراق از هم ! / من وزهرا به دنبال چفیه و شال عزا / در عجب از اینکه داریم میریم کرب و بلا / همسفر بهترین لحظه هایم ! / جفتمون در انتهای اتوبوس یخ میزنیم !!! /
من ِ او - بچه ها پ ِ با الف میشه پا - پ ِ با لام میشه اپِل - خب حالا بگید پاپِلی / کله سر / شوتی / خسفی / اشویه اطیانی ! !! / این دل ِ تنگم ..... / مگس پرور / خاله / الوچه /
- این بانوی مکرم ! مشقات بس بی حسابی رو در ره آموزش چند واژه تحمل نمودند ،که شخصا از ان تن شاگردانی بودم که بسی حق شاگردی ادا نکردم و معلمم شمع شد وسوخت وتا من پاپلی ( پروانه ) را به درستی هجی کردم ! ! ! ....
- رَفیق شد برایم گرچه در حد رفاقت نبودم منه بنت شیطون بی ملاحظه ! گاهی دستم رامی گرفت و گاهی کلمه هایش را بی حساب می ریخت درون جیب هایم ! و من شب ها ، جیب هایم را که خالی میکردم چندقطره نور میدیدم ! ... برایم در وبلاگش پستی گذاشته ! مثل همیشه .... مرا یک غزل تام شرمنده کرد ........ دوستش دارم ! او را و باقی رفقایم را ... رفقاییی که برایم شده اند نورانیت !
ساقی - ریحان اینجا کجاس ؟ - اینجا کجاس ؟ - اینجا کجاس - اینجا کجاس جالا اینجا کجاس اگه راس میگی اونجا کجاس -هی حالا بگو ببینم ایجا کجاس ؟ - باورت شد حالا ؟ / تمیزن ؟ یعنی یمیز بود فروشندهه ؟ دستکش داشت ؟ میشه خورد ؟ از کجا گرفتی ؟ نریم بیمارستان ؟ تمیز تمیز ؟ /
فاطمه س - انتی العراقی ؟ نـــــــــعـــــــم .... / ط - و
همسفرهای کربلا :
آقای کاشانی مهر - حاج اقای شهسورای - آ.یوسفی - آ.کاظمی - علیرضا
اینجانبه ! - من او - هانیه ع - زهرا خ و مادرشون - زهرا ث - هم اتاق نجف - سلیمه - سید - ساقی - مریم ب و مادرشون و خواهرشون - فاطمه س - حوریه و خواهرش - زهرا ر -ریحانه ن - محبوبه ج - مریم و فاطمه الف - فریده و مادرشون - ساجده و مادرشون - زهرا الف و مادرشون - محیا و مادربزرگشون - خانوم صحاف - خانم متدین - خانم کشاورز -