دارم میشمارم ...هفت هفت هفت...هشت .... نه.. ده... یازده .... هشت هفت هفت هفت ..... چه فرقی میکند !؟
دارم میشمارم ...
باز حال و هوایم طفلانه ، دارد درد میکند .... جایی خواندم درد را از هرطرف بخوانی درد است ... درد ... درد ...اما درد را فقط دردمند" بی غلط " می خواند !
قلبم دارد میکوبد بر سینه ام ، وقتی حرف هایت را اینجا به چوب حراج هم نخرند مجبوری ، مجبوری آن را بیرون بریزی تا نکند واژه هایت در جایی میان قلبت – بدون آیین - تشییع شوند ، میترسم از حجم سنگین رکود واژه هایم قلبم به ناگاه بگیرد ، بگذار شریان جمله هایم ، میان خاک باغچه ای تخلیه شود ، شاید گلبرگی نم گرفت ...
دارم میشمارم چند روز است از ان نخلستان ِ قریبی که گاها نخل هایش بی سر بودند به این نیستان ِ غریب ِ شکرآلود آمده ایم !
همان نخلستانی که مرضیه نگاهش نمیکرد ..سرش را میگرداند آنطرف .. میترسید از چشم هایش ! از مصداقش ....
میخواهم محاسبه کنم که چقدر طول کشید تا عهدهایمان را آرام بگذاریم داخل ویترین ، تا کم کم چشم هایمان از دیدنش عادت کند ... نمیدانم دور شدن بهانه ی خوبیست برای خو گرفتن به شهر آیا ؟!
گاهی درمیمانی با یک مشت قول های ناکام و ترافیک اتومبیل های شخصی ! ! ...
نمیدانم چرا... اما میدانم الفبای این سفر جهادی از جیم جیمش بگیر تا یاء آخرش را کسی تلاوت میکرد ، طوری که قلبت میشنید و اسب و جاده مهیامیگشت ! چه میگویم من ....
دارم حرف هایم را میریزم توی باغچه بی آنکه ذره ای باغبانی درچنته داشته باشم ، ملالت نباشد ، گوش هایت را ..... چشم هایت را مشغول حروفم نکن ! ............................. من درد دارم همین !
دلم میخواهد چشم هایم را ببندم .... بگذار ببندم ...... تصور میخواهد ...نوشتن ، دل میخواهد ...
آری همین جاست ! شهرستان رودبار... دشت مهران ........

تمام غروب هایش !
وقتی مینی بوس میامد دنبالمان در پی روستاها ، وقتی بی دلیل خورشید ساکت ، جاذبه ی گرانشی داشت برای حضور اشک هایت ..... وقتی هق هق ها می پیچید در تونل گوش هایت و مرهم همه زخم هایت میشد ، وقتی همه یکی میشدیم ، وقتی .... وقتی .... وقتی میکروفن بی دانش هجوم میبرد به حنجره ی مداح در همان ابعاد مینی بوس ، وقتی ...
چه میشد خدایا ، که چشم هایم مال خودم بودند ، نه به سان این شهر که گودی چشم ها چرک میشود از آلودگی ، افسوس که جایی برای اشک نمی ماند .... ناعادلانس خدایا ...
وقتی دلم پاره پاره است ، وقتی فقط خوب نوشتن را فراگرفته ام ، تو برمن بگو به چه مفتخر باشم !؟ ریحانم ........ چند حرف سنگین در قفس ، باید حروف دوخته اش را بشکافم همین روزها ...
- عصر بود ، سربند " یا لثارت الحسین ع " را یکی یکی روی سرهای کوچک آفتاب خورده اشان بستیم ، چقدر زیبا شده بودند ، کسی از میان بچه ها شروع کرد و بی مقدمه بی انکه من بخواهم خواند " کربلا منتظر ماست بیا تا برویم " این جمله که از نای شیشه ای اش تلاوت شد گویی باقی بچه ها چیزی یادشان امده باشد همه باهم شروع کردن به خواندن ...... دلم لرزید ......
تمام که شد .. صدیقه ی کوچکم شروع کرد به سینه زدن و با سوزی خواندن " بابا تو کجا بودی از ما جدا بودی ....... "
- هرچه پیش آمد از سر ِ سربند ها بود و نوشته هایش .... سربندها خود سراییدند ... و ما همنشستیم به تماشا ...

به مهدیه گفتم بریم بیرون از کلاس ....
بچه ها همه با آن سربند های سبز و قرمزشان به سان طفلان خیمگاه ریختند بیرون ، رفتیم پشت کپرها ، جایی به وسعت کویر ..... و دیگر هیچ ، افتاب داغ بود و شن های داغ زیر پایمان .... حلقه زدیم ، گفتم شرایط مناسب است ، استفاده کنیم همینجا داستان کربلا را شرح دهیم برایشان .... مهدیه شروع کرد ، دو سه نفر- از بچه ها - بی منت اشکشان چکید بر میان داغی شن ها ...لرزیدم ! خجالت کشیدم ..........
فقط چند دقیقه بیشتر نگذشت ،

صدای طفلان از خیمه گاه میامد ....
ظهر عاشورا بود ... دشت مهران ... ....
آنطرفتر مادرها .....

- از رقیه س گفتی ... از زینب س گفتی........... اما مهدیه جانم دیگر از سر ِ حسین ع چیزی نگو... !

کربلا ... کربلا ........................
چقد کربلای دشت مهران قشنگ بود .
وقتی کربلا خلاصه میشود در چند کپر ، یک خورشید و الارضی به وسعت چشم هایت و الیومی به جمال جهادی .......
سخت بود .... سخت ................................بیشتر ندارم که بنویسم ! نمیتوانم که بنویسم .....
یادت نرود ریحانه .....یادت نرود .... تورا به خدا سوگند یادت نرود ریحان ..............................
میترسم .....