بسم الله الرحمن الرحیم
« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی »

کربلا ...
کربلا ، مامن بیچاره هاست !
کربلا همان جاست که دیوانه بودن میچسبد ! همان جاست که دلت برای عبد بودن الله َت ، پر پر میزند ...
کربلا ، ... همان جاست که بی آنکه قَبلش پاکی ِظرف ِ دلت را وارسی کنند ، یک مُشت عشق ِ ناب ِ ناب را میریزند در آن ، یک مُشت عشق خالص را روانه ات میکنند تا دوباره بهت فرصتی داده باشند ببیند چه میکنی با این اکسیر ... کاش ... کاش بفهمیم چقدر کریمانه به ما نگاه شده است ! کاش التماس کنیم از این کربلا رفتن ها چیزی بفهمیم ..... ....باید التماس کرد ...التماس !
... ؛ هرچند کوشش ِ عاشق ِ بیچاره هم ، از کِشِش معشوق است ...
- این روزها دانه های تربت تسبیحش خُرد شده اند و افتاده اند روی سجاده ! دیگر فقط نگاهشان می کند ... دستش به ذکر نمی رود .... نور میخواهد ! طبیب خودش را میخواهد ......
- سخت است ... باور کن آقای من ! سخت است ...به یک باره کمی تربت چشانده باشی َش و تمام وجودش خاک شده باشد و حالا ؛ رها در شهری غریب ؛ دنبالت بگردد ... !..... هر وقت عطرت به مشامش برسد ، آشفته دنبال آن عطر آشنا می دود و گاهی به خیسی یک چشم یا غزل نیم سوخته ای میرسد و باز دیوانه میشود و باز...... ...
طعم تربت ؛ آدم را دیوانه میکند ؛ خصوصا وقتی تربت را « شما » پشت شلوغی های حرم ، قاطی گریه های تحت القبه و میان هیاهوی زائران ؛ ریخته باشی در نای ِ زائر محتاجت ....
دلم برای اینجا و نوشته هایش تنگ شده بود ....
هنوز هستیم و اینجا نفسی تازه میکنیم ؛ به مدد مهربانی های او ...
التماس دعای فرج