بسم الله الرحمن الرحیم 



مُحَرم  گذشت ... 

 حسین جانم مددی ......

 

و منی که جامانده ام هنوز در لا به لای پرچم های  " یاحسین -علیه السلام-  "....

در این نیمه شب ، هجوم واژه های سوگوارم را نمیدانم کجا تشییع کنم ، نمیفهمم !  

کاش در این اوقاتِ عزادارم ، حنجره ای بود تا برایم روضه بخواند ...یا حتی فقط  برایم لالایی بخواند با ذکر نام حسین  -علیه السلام-... خواب به چشمانم نیست این چند شب مانده به ا ر ب ع ی ن ..... 

 


داره بارون میاد ... و من ایستاده ام کنار پنجره ! ...بوی باران پاشیده در اتاقم ....

 و هوایی شده ام  باز !

 - ببار ای باروون .... ببار ....بر دلم گریه کن ... خون ببار .... 

 

     تو را به خدا در این نیمه شب کسی بیاید زیر گوش هایم نجوا کند .... من .... من با اربعین چه کنم ؟ من تاب ِ این - چهلم - را ندارم امسال ... 

از موعد بازگشتمان به این شهر غریب ، چهله گرفتم ... وقتی چهل روز زائر بودنمان تمام شد چشم دوختم به چهلم آقایم .... چشم هایم میان این چهله ها گیر کرده است ....

     هر روز تقویمم را کودکانه ورق میزنم ، میشوم به مثابه کودکی که ناشیانه با انگشتانش میشمارد چند روز مانده ... و باز فردا میشود و باز از  اول میشمارم ... چند روز مانده به بهانه ی من ! 

- کسی هست بیاید در این نیمه شب برویم ؟ ...پیاده ... پیاده ........ به مقصد شش گوشه ! چشم هایم را بسته ام ! .... عزم رفتن ! ...

 آخ ...... دارم قدم میزنم ..... نکند بازهم برسم پشت آن میله های سبز رنگ و آن حادثه غریب ! ... سوگند که دیگر تابِ آن سرود ِ هق هق ها را ندارم ...... همانجایی که همه بلند بلند اقایشان را میخواندند ...... همانجا که .....چشمانمان قفل شد به " السلام علیک یا ساقی العطاشا " ... 

و امان از تکرار ملالت بار این شب هایم ، که دوباره چشم باز میکنم در اتاقک مُصَغرَم و در این تاریکی پوچ ِ پوچ باز - سخت -  نفس میکشم ...!


من بی حسین ع چه کنم ؟ ..... 

تا کنون چگونه محرم تــــــــــــــا محرم را تلاوت میکردم ؟ 

   محرم برایم بهانه ای بود تا بنشینم روبروی ساخته ی بشر و کانال ها را ممتد عوض کنم تا  از تو بگویند... دوربین زوم میشود روی پاهای برهنه زائران پیاده ات  ومن نفس هایم به شماره می افتد جای آنها ... ... ...محرم خیابان ها با نام تو مزین میشود ....محرم ..... محرم پر است از تو ...... راستی  بعد از محرم من چقدر تنها میشوم و شهر چقدر دورتر و دورتر از من .... 



به خــدا ، من ، از فهم این همه احساس عاجزم ... 

   دلم راه رفتن میخواهد .....آمدن به سمت ِشما !  ....اینجا همه چیز هم پیمان شب است ... من نور میخواهم ! این بار دلم میخواهد از زمین به آ سمان فرود آیم گرچه بال شکسته ترینم !....

 

 مرکز عشق سرزمین کرب و بلا

 

    پیاده نمیدانم چقدر میشود ... اینجا اعداد و حساب برایم مرده اند ... هرچقدر طولانی باشدهم قول میدهم قول میدهم در تمام مدت ساکت باشم و نباشم آن کودک ِ بازیگوش ِ شلوغ ! قول میدهم چشمانم رابدوزم به انتهای مسیر ... اما شمارا سوگند بگذارید چشمانم برایم بماند ........ آنقدر که آخرین اشکم بریزد بر سر در ِ آن سرزمین ِ تشنه ! .... 


 

  - یکی بیاید واج های کرب ُ بلا را برایم هجی کند ! معنی کند ...من نمیفهمم .... چه بود این خاک که این چنین آشفتگی اش مانده بر جداره های قلبم ! 


- نمیدانم.... اما دلتنگ که میشوم ، چادرم میشود برایم مصداق ِ حَرَم ! .... آخَر بوی کربلا میدهد ...بوی همه خوبی ها ! عطر مادرم زهرا س را میدهد ....... گاهی که نفس کشیدن برایم سخت میشود میروم در هوای چادرم نفس تازه میکنم !

  

- یادت هست ؟ قبل از اینکه بیایم بین الحرمین ، در کوچه پس کوچه های خراب ِ شهر کربلایت رفتم همه داشته هایم را خاک کردم ... و تو هم حواست بود تا کسی نبیند .... و آنگاه من ِ بی چیز ... من ِ بی چیز ... من ِ هیچ ...داخل شدم در هندسه عشق تو ... 


میان این شلوغی ها ، این واژه های ریخته شده بر وسط اتاقم ، این همه صدا ..... به دنبال توام تا ....



    اگر بدانی دلم برای بوسیدن تربت خاکستان - دشت مهران - چقدر بی تابی میکند .... همان ابعادی را میگویم که حُرمت داشت و  اشک ها را به خود چـِشید ..... همان ابعادی که غروب بود و حکایت ِ تو ... 

 

  گروه جهادی وارثان زمین - تابستان 90 - دشت مهران /  روستای هوتبان

 

- تابستان بود و هوا داغ ِ داغ ... سر کلاس ها ، در فاصله های زمانی خیلی کمی ، ممتد بچه ها رخصت میخواستن برای نوشیدن آب  ...  عطش وارد میشد بر نای ِ این کودکانِ صغیر ! طفل بودند و کم طاقت .... 


اما ...

اما ....... در میانه حکایت کرِبُ بلا  ، روی آن شن های داغ و آفتاب سوزان و هوای گرم ! .... با آن هق هق های کودکانه اشان ...همه تشنه بودند .... اما دیگر کسی نگفت : " خاله ! اجازه بریم اب بخوریم ؟ " ... انجا همه دوست داشتند تشنه گریه کنند .... و 

تشنه گریه کردند ...... 

 

 کربلای دشت مهران - گروه جهادی وارثان زمین - تابستان90

 

    این روزها ، چشمانم ثانیه ها را میشمارد ...لب هایم میخواهد بنشیند روی آن خاک  و آن قدمگاه ِ طفلان ِ خیمگاه را بوسه باران کند ..... پیشانی ام بی قرار است برای نماز روی آن تربت ! تربت کربلای دشت مهران ... روستای هوتبان ...پشت کپرها ..... کربلای کوچک ما همان جاست .... 

  یادم باشد این بار به سوگِ همان شبی که پابرهنه هروله کردیم بین الحرمین را ... انجا  که رسیدم ، کفش هایم را بگذارم گوشه ای و ...... 

 

  گروه جهادی وارثان زمین - تابستان 90 - روستای هوتبان


 

-  این روزها که میخواهم بازی کنم  با حرف ها میگویم .... کاف مثل کربلا ..... کاف مثل کرمان ......آخ ..

- الهی .... دیدن اهالی کربُ بلای کوچکم را باز روزی امان کن ...میدانم که دیدن چشم های انها را باید از تو بخواهم که سوگند من پاکی را در میان حادثه چشم هایشان دیدم ... کاش همه بدانند قداست این سفر را ! 

- انجا هم ضریح علی بن موسی الرضا ع را میبینم هم بین الحرمین را ... ملالی نیست اگر مرا متهم کنید که چه قیاس گزاف و دوری !  

 - حسین من .... حسین من ...... تو که میدانی من چقدر کودکم ! ... با همان احساسات نابالغ کودکی ام ! تو که میدانی من کودکم و کم طاقت ...  پس آرامم کن ! ...

- اللهم ارزقنا " جهادی "

 


برچسب‌ها: اربعین, کربلا, اردوی جهادی, گروه جهادی وارثان زمین
+تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ساعت 18:26 نويسنده - کعبه ی دل - |