بسم الله الرحمن الرحیم
الف ... شین ..... کاف ! ...حروف مقطعه ی چشمانت ... چشم هایم .... .... عرق ِ شرم ِ چشم هایم .... چشم هایت ....
از حرف ها پُرم:
ابری که یخ زده است از برف ها...... در همین حوالی آغاز ِخرداد ِ نود و یک ...
جبهه ی نبرد ِ واژه هایم : کاغذ ِ چروک و خط خطی... ....نفس نفس ... قطره قطره ....خشکیده نفسم .... دلم کمی باران میخواهد .... گاهی از تردید و مکث های میان ِ نوشتن و ننوشتنم در اینجا ، نفسم می گیرد ... می نویسم ... پاک میکنم ... خط میزنم.. آخر سر هم پای خاکریز تو ، چه جمله ها که شهید می شوند ... اما ملالی نیست ... گاهی اوقات توفیق حرفایم در نگفتن است ...
و حالا همین چند واژه ی مانده از نبرد درونم که به بیرون گریخته اند را ، پُشتش آیت الکرسی میخوانم تا نکند واج های بی صدایم دچار پیشامد بدی بشوند برای کسی....نفسی .....!
این چند وقت که به سجده می افتادم .... در سکوتِ سجده هایم ، جمله هایم را به سانِ طفلان ، مانند میکردم و بی قاعده میگفتم " مشهد....مشهد ... مشهد میخام....! " و بعد منطق و فلسفه جوانانه ام میریخت توی سرم که چطور الان سر امتحانا ؟ اخه کی الان میره مشهد که بتونی باش بری ؟ دانشگاه هم که هیچی برنامه نداره ... خانواده هم که الان نمیرن ... پس چته ؟ .... و آخر سر زیر اون همه منطق و برهان - قانع میشدم - دعایم را نیمه رها میکردم و سر از سجده برمیداشتم و سجاده ام را با چند تای همیشگی می بستم و میگذاشتم گوشه ی کمدم .... انگار یقینم یک پایش میلنگید ... تازه دارم میفهمم به چه چیزایی که یقین نداشتم و فکر میکردم دارم .... چراکه قطعا - مرتبه ی یقین - معنایش این نیست که با حساب دوتا دوتا چارتای دنیایی تفسیر شود ....
کاش تمام قامت ِ ایمانم ، بشود یقین !
- خبرش که میرسد شک میکنم برای حضور در همایش... عنوانش " شب خاطره کاروان پیاده ی اربعین " نجف تا کربلاس .... برای تصمیم گیری ، دلم را جمع و جور میکنم و با دلهره زخم هایش را نگاهی میاندازم .... با اضطراب و لکنت ...به ...به دلم می گویم ..می گویم : " باشه ... می برمت ! " .... به - بیقرار - خبر میدهم و نمیدانم چرا به او ... شاید ...... نه نمیدانم !
- از صبح میروم کتابخانه ، می نشینم روی میزی که خوب اشراف داشته باشم به ساعت دیواری ! ... تا عقربه حوالی ساعت ۵ ، مستقر شود ! ... اصلا آرام و قرار ندارم .... تمام چک نویس های درس ترمودینامیکم بجای فرمول های درهمش ، ناخودآگاه پُر میشود از نقاشی های سربند یا حسین ...طرح های حرم .... شمع .... پر میشود از شعر .....
- گوشی ام روی میز میلرزد ... روشن میشود .... قلبم هم میلرزد اما نمیدانم چرا ... پیام را که باز میکنم در جا خشکم میزند ...آ نقدر شوکه میشوم و گیج که نتوانستم کلمه های ساده اش را بفهمم ! ..دوباره میخوانم : " پنجشنبه مشهد میریم ، میای ؟ " ....................................

(فقط عکسش را گذاشتم تا این چند روز تا سفر، دلم با دیدنش آرام بگیرد .... شاید دل تو هم ... )
لبخند های از روی مهربانیِ گاه و بیگاهت را می بینم وقتی که باران ، " آه " می کشد بر شیشه ی قلبم ...... میدانی که از کِی قلبم شیشه ای شده ؟ نه ؟ ..... .امان...امان از لبخند های تو و گریه های من .... امان ...
مشهد ... همان خراسان را میگویم ! ... همون اسمه ! همون جای قبلی ... اما این بار برایم به غایت یک دل ، جنس سفرش فرق میکند.... به همان میزان که فاطمیه ی امسال .... لحظه لحظه محرم امسال ... و یا حتی کمیل های هر هفته بعد کربلا برایم فرق کرده ....
و این یعنی برکت ثانیه ها .... دم به دم جا بمانی میان لحظه هایت ... دم به دم زمین بیافتی ...دم به دم کسی دستت را گرم بگیرد .... دم به دم .... دم به دم ..... و انقدر لحظه ها برایت کِش بیاید که زندگی َت بوی همه ی خوبی ها را بگیرد ... برکت یعنی اینکه راحت نگذری از روزی های خاص ِ تقویمت ... و همچون یک طفل بازیگوش به سر سوزنی عشق را انگشت بزنی و بچشی .... بعد مزه اش بماند تهِ زبانت ... همین کافیست برای جنون ِ دَم به دَم ! برای انکه دَم بگیری.......... حالا دیگر همه اطرافیانت که نچشیده اند تو را نخواهند فهمید و متهم میشوی ! ... آرام باش ! آرام ....
نمیدانم به حساب دنیا و تقویم ِشمسی چقدر میشود که نرفته ام مشهد .... حداقل از تاریخ آغاز بلاگ نرفته ام که مشهد نوشتی نداشته ام ! اما قصه رفتن یا نرفتن نیست ...قصه طول زمان نیست ... .. قصه همان شبی است که براتِ کربلا را از سمت و سوی خراسان ،ریختند در کاسه گِلی ام ... و از قبل کربلا تشنه َش شدم ...تشنه مشهد ..... ...من رفتم کربلا و نرفتم مشهد ..... به هر دری زدم نشد برم ! ...
امسال ... میخواهم با قامت چادر "م" وارد صحن و سرایش بشوم ... نمیدانم میتوانم حواسم را پرت کبوترهایش کنم تا کمتر خجالت بکشم یا نه ..... میتوانم طاقت بیاورم یا نه ....
برایم خاص است ..... خاص....نمی دانم چرا اضطراب و اشتیاق روزهای قبل از سفر کربلا را دارم ..... حالا میفهمم برکت یعنی چی .... اینکه مقدساتت برایت - هیچ وقت - عادت نشود .... تکراری نشود .... چادرت .... مشهدت ..نمازت.. برایت عادت نشود ... اینکه با هر بار حس جنون ، دلت را به بازی بگیرد .... ....
دارم میروم مشهد ! مشهد را میشناسی ؟ .... مشهد ... مشهد ....نه همان مشهد همیشگی ! نه ! از همین الان همه ی حرف هایم را یادم رفته .... همه حرف هایم را که طومار کرده بودم برای عرض تشکر رسمی ! برای ترتیب یک پابوسیه آبرومندانه ...... !
آقا سلام !
فقط خاستم بگم خیلی وقته ....دلم لک زده بود برای سلام دادن رو به گنبدتون...بدون هیچ فاصله ای !

دلم لک زده برای های و هوی زائرانت ....برای ....برای شما دلم تنگه آقا !
راستی آقا آنجا آمدم دیگر از آن لبخند ها نزنیدها ... آخر همان لبخند ارباب بود که مر ابه این روز انداخته .... شما دیگر ........ ........................دست به سر میکنم ثانیه ها را مجال ِ انتظارم نیست ... همین یکی دو روز را هم نمیتوانم تاب بیاورم ... خیلی مشتاقم اما لابلای اشتیاق ِ بی حدم ، بی اندازه مُضطرم ...
چند پستی زده بودم درباره انتظار مشهدم (+) و ... اما من همان روز تولدم رفتم زیارت ......باز از روی کرم ، هدیه سالروز تولدم را روانه ام کردی ؟ من که گفتم شب ِ جمعه ای بود در کربلا .... آن هم که از شما بود ! ...
دلم آب شد ..... دلم آب شد ..... دلم .... دلم ....با همین پرچم سیاهت آب شد ....
خیلی وقته منتظرم .... خیلی وقته ........
- ساعت پنج عصر ، دانشگاه تهران، همایش " شب خاطره پیاروی اربعین" ، سمت راستم راحمه ، سمت چپم فاطمه .... سالن تاریک ِ تاریک است ... فقط چشمایت روی پرده روشن است به پاهای برهنه ..... قدم به قدم ....چقد کیف می دهد هر قدم که برمیداری میدانی یک قدم به حسینت ع نزدیک تر شده ای... و چقد حسرت دارد ما این همه قدم برمیداریم ... و فقط چرخ میزنیم ..چرخ میزنیم دور ِ خودمان .... قدم به قدم ِشان را به نظاه نشستیم ..... و تا وقتی که رسیدند و گنبدها روشن شد ... انگار ما رسیدیم .... عجب شوری بود ....عجب هروله ای ... عجب بی قراری هایی ... و چقدر قشنگ گفت حاج حسین یکتا : " فقط توی اربعینه که دلت یکمی اروم میگیره از دیدن کربلا .... که هیشکی آروم وارد حرم نمیشه ... کسی نمی تونه آروم وارد شه .... اینجوریه که دلت ... دلت ..... آه ... "
- راحمه ... چهل روز دیگر ... زائر پیاده .... فقط یادت نرود قرار بود باهم باشیم .باهم قدم به قدم برداریم بگیم یاعلی ع ..بگیم یا حسین ع ..... اما .... دیدی هنوز قدم برداشتن رو بلد نیستم .... نوشتم یادت نرود .... من رو ...بیقرارو ....... اونجا قدم به قدم .....
- دیوانه شو ....... عاقل بودن خیلی تکراریه ...... خیلی ............................
- باز بیا منو ببر...به گنبدی که بی کبوتر است.... یا پُـر از کبـوتــران بــی پر استـــــــــــــــــ ........
- همیشه از حرمت ، بوی سیب می آید صدای بال ملائک ، عجیب می آید!
سلام! ضامن آهو ، دل شکسته من به پای بوس نگاهت ، غریب می آید
- قال الله : کنلیاکنلکَ [ تو مال من باش؛ منم مال تو میشم ] ... ریحانه برای تو خدا ... .. ..
- خدایا به من بفهمان بی توچه میشوم .... اما ... اما نشانم نده .....
- دلم میخاد با تمام وجودم کلامم رو با سلام به اون کسی تموم کنم که خیلی زحمتمو کشیده ..خیلی .....
باهم زمزمه کنیم : السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام ........
- اگر هوای مشهد دارید این کلیپ رو ببینید - - اینجا کلیک کنید -- و - اینجا -
بعد نوشت :
- نمیدانم در شب لیله الرغائب پارسال که با دانشگاه رفته بودیم قم - کاشان ، چه شد که تمام برکت را بر رخساره امسالم پهن کردند....شاید یکی از آرزوهایم ....... رجب ...رجب ....
میشنوی انگار کسی میگوید " این الرجبیون ؟ " ... رجب ... امام رضا ع ... رجب ....شهادت امام نقی ع .....من ..من.... حرم امام رضا ع ... آخ .... رجب ...رجب ..... رجب ..........................................