این روزها که میگذرد

این روزها که میگذرد

این روزها که میگذرد

این روزها که میگذرد ، نمیدانم بهانه را چطور تهیه و تنظیم کنم تا بیشتر ریا در آن دخیل باشد  ٬  به هر حال تابستان را سر کشیده ایم و داریم به وصال انتهایش  میرسیم ...و احتمالا مراسم اندرونی باشکوه انتخاب واحد این حرفا ....

 

اتفاقات و حوادث مترقبه و غیرمترقبه که به کثرت بر رخساره ی ما پاشیده ٬  اما این دستان و یدین ما کالری لازمه را برای مکتوب کردن در مجاری رگ ها و سلول ها در بر نداشته !

و حال هم قصد دارم به صورت تخلیص شده و چلونده شده یه سری کلمات رو بریزم اینجا تا فقط بماند و بماند تا یادم نرود نرود و نرود ... ....

 تابستان آمده بود ُ سری برنامه ها داشتیم برایش ! اما عدم همکاری تابستون منجر به عدم اجرای و یا نصفه نیمه اجرا شدنش شد ...... چه برنامه های درسی - تفریحی و چه پژوهش های علمی و تحقیقاتی – هنری – فرهنگی و ...  ....

 هفته ای خالی از برنامه پیش رو داشتیم که به ناگاه سه تا از برنامه های اهمم مون در روز چهارشنبه تلاقی یافت ،  به این میگن به کام بودن روزگار بر وفق مرادت .....

 ***

خانه ی فراموش شده ها !

صبح با قراری دوستانه راهی آسایشگاه  شدیم  ٬ در بدور ورودت یه سکوت و سکون عجیبی بهت رخنه میکنه  حس میکنی اینجا دنیا وایستاده و مسافراش پیاده شدن ! و شاید همچین فکری در ذهنتم عبور کنه آیا میتونی برای یک روز اینجا دوام بیاری ؟ درحالی که بیشتر افراد اینجا قریب به بیست ساله که اینجان ! هرکدوم یه اتاق داشتن ..... صحبت های اقای شفیعی عجیب به دل نشست ....... و تو حس غربت و بی کسی رو به راحتی میتونستی لمس کنی .... و اتاق بعدی اقا امیر گل بود ُ که فقط میتونس بخنده و مادری داشت که تنها زنی بود که جزو پرسنل محسوب میشد ُ ۲۰ سالی میشد پسر رشیدش رو به سان نوزاد شیرخواره مراقبت میکرد ... حرف برای این دیدار زیاده ! اما ترجیح میدم که چیزی نگم و بیشتر از این بازش نکنم ! بعضی چیزا رو وقتی ازش حرف بزنی ارزشش  رو میاری پایین چون قلم نمیتونه اون وزن و تصاویر بصری رو تخلیص کنه توی چندتا عبارت ! پس بگذریم ُ

 و

جلسه جهادی

از شکوفه که خداحافظی کردیم ، با دوتا از بچه های دیگه که از جهادی بودن -  ز .خباززاده  و  ز .ایمانی - راهی سازمان شدیم به قصد قربت به گزینش در جهادی ....

آری جلسه ُ جلسه ی جهادی بود و قصه قصه  رفع دلتنگی که از نوروز در دلهامون کاشته شده بود ! اعضای قدیم باز دورهم جمع شدیم و تیکه های اونروزها رو نثار هم می کردیم ! من که منتسب بودم به - اقا رضای گل ( کودک روستایی ) - و بعدشم که بانوی معززه - ن حمیدی - به یاد اونروزها سر نماز  از روی الطاف مارو   چندی ، مهربانانه قلقلک نمودند  و بعد هم باقی قضایا و جلسه و افطاری !

البته بماند نبود  چند تن از بچه های گل گلمون ... خدا میدونه چقد دارم برای اومدنشون دعا میکنم ! انشالله که مارو همراهی میکنن .......

     در ابتدای امر که افطاری ایی دلچسب از پنیر و خرما و نان و این جور مخلفات برایمان حاضر بود ، اما خدا طمع را از بین ببرد که چشمان من در جای دیگری گره خورده بود ، جعبه  ای منتسب به " بامیه " که دسته یکی از برادران گرام و محترم بود و برای برادران محترم  و گرام تعارف میگشت ، و من هم عجیب متعصب گشته بودم از برای حقوق خواهران ... که نمیدانم چه عمل خیری ! را مرتکب شده بودم که خداوند تبارک و تعالی حاجت طفلانه مرا لبیک گفتند و جعبه به سمت خواهران روانه گشت و بنده هم مامور تعارف به رفقا ! تا به حد کفایت خود نیز بهره مند بگردم !

برای افطار اصلی ! به معیت خواهران و البته جعبه مذکوره – حاوی بامیه های چشمک زن -  با مدیریت گمرکی خودم به سمت محوطه باز روانه گشتیم تا پاسی راحت باشیم و  لبخند ها را متولد کنیم ! که نا گفته نماند - ن حمیدی - پاک آبروی ما را بردند و جلوی جمعی از برادران تاکید کردند که بنده جعبه بامیه را به سمت خطه خواهران منتقل نموده ام  چراکه علاقه نامشروعی نسبت به این خوردنی های دنیایی دارم... بیاع ! جهادم میکنیم برای خواهران اینگونه بر ما ریزش میکند الطاف را ....

 

 خب بامیه دوس دارم !

 

چه کنیم امده بودیم بهر افطار طبق سنت پیغمبر ص  و لاغیر .... اما چنان کبابی جلویمان قدعلم کرد که کلا تعالیم دینی را برای لحظاتی از یاد برده و شروع به صرف فعل " خوردم خوردی خورد .... " در حد کمال نمودیم ! آن هم به معیت یک عدد ماست و تعداد کثیری لیمو ..... که بنده مفتخر گشتم برای دوستان لیموها را به دونیم مساوی تقسیم بنمایم ...

 و نهایتا هم من و زهرا در پاسی از شب ، با احساسی استقلال گونه روانه منزل هایمان گشتیم !

و اما نتیجه از جلسه ، اینکه انشالله در  حوالی بیست شهریور ماه تا اوایل مهرماه مشرف می شویم برای زیارت کپرها و شترها و البته خوردن خیارها و رفتن به مرکز بهداشت و باقی قضایا مذکوره در گذشته !

 

 ***

قدر دانستن شب های قدر ... !!!!!

و اما نزذیک به لیالی قدر بودیم ... ما هم پیشنهادی به مهدیس بانو نمودیم من باب سفر برای حرم در شب قدر ... که ایشان هم فرمودند آمار اینا جمع بنماییم ، وقتی اعمال صورت گرفت مطلع شدیم خوده این بانوی معزز ما را همراهی نمیکنند و من ماندم با کلی از بچه ها ! که به ناگاه احساس نمودم کدامین نوع خاک و آرد را روی راس مبارکم فرو بریزم که این مسئولیت را چگونه باید فرابخوانم .... خلاصه با همکاری یکی دیگه از بچه های دانشکده علوم پایه ، بروبچ ها رو مطلع کردیم و بیش از ظرفیت  جمع شدیم ... دیگر به نفرهای اخر میگفتیم – کف اتوبوس – جا هست و اونها هم اسقبالی جانانه میکردند ....

و دیگه منو هانیه مامور شدیم برای خرید و این صحبتا ....

    خلاصه روز یکشنبه ، شب 21 ماه مبارک ، در ایستگاه تجمع نمودیم و دانه دانه بچه ها رو ریختیم توی اتوبوس .... و تقریبا همه جا شدند الا خوده بنده ، که در راستای کف اتوبوس مراسم جلوس را تلاوت فرمودیم و هرانچه ناسزای اسلامی و مشروع و قابل ذکر بود بر مخترعین اتوبوس نثار کردیم من باب اینکه موتور را اینگونه تعبیه نموده اند که آدمی – که اینجانب باشم -  ابتدا با دمای 57 درجه فارنهایت پخته شده و سپس 24 درصد از اب های موجود در پیکره ی آدمی تبخیر می شود ونای خشکیده امان ، حال هوای کویر لوت را بساط میکند  ....

 

   خلاصه با تصمیمات جمعی بنا شد برای احیا حرم بمانیم ، نماز جماعت را که خوندیم با آرامش و خیلی آهسته و بدون هیچ عجله ای به سمت سفره خیزش کردیم ! سفره ی افطار طویلی پهن نمودیم  ... سفره مملو شد از ماکولات رنگارنگ و تجملات  و خوردنی هایی که به وفور در سفره یافت میشد ، از میوه جات و سبزیجات و کیکجات و نوشیدنی جات و ....

    بچه ها را آزاد باش گفتیم تا 3 نیمه شب ، و ما مانیدم با کلی وسایل ! که سخت ترینش حمل 50 تا ساندیس و کلمن و این جور چیزا بود ، که خون به بند اخر انگشتانمان دیگر نمیرسید .... جا دارد از – ف سهرابی – که شدیدا در حمل ساندیس ها برای یاری من جانفشانی کرد کمال قدردانی را بنمایم و البته زهرا که باقی وسایل را حمل مینمود ....

    مراسم شب احیا  به شدت چسبید .... شاید بخاطر همراهی با یه سری از رفقایی بود که واقعا دل هاشون دوستداشتنی بودند ....

چه شب خوبی ! چه شبی بهتر از اینکه فقط مختص تو و خداته ! میتونی تا صبح باهاش حرف بزنی اونقدر اونجا سبک شده بودی ، که هیچی روی شونه هات سنگینی نمیکرد ، شبی که عمیقا به عبارت  " من لی غیرک " میرسی .... شبی که مخاطبی جز اون نداری !

الهی و ربی؛ همین که با مالکیت صدات میکنم؛ همه کارام حل میشه ...

الهی ! میدانم میدانی که میدانی میدانم . { اردات داریم کلن  }

السلام علیکَ یا ساقی؛ من علیک‌السلام میخواهم ...

مَوْلاىَ یا مَوْلاىَ اَنْتَ الدَّلیلُ وَاَ نَا الْمُتَحَیِّرُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْمُتَحَیِّرَ اِلا الدَّلیلُ | حیرانم خدا؛ حیران ...

ذنوبنا بین یدیهـ ؛ با گناهانم اومدم ...

خدایااا امشب گناهام رو آوردم؛ که ببخشی ...

فانت اهلُ عن تجود علینا ؛ خدایا تو اهل ببخش به مایی ...

الهی؛ ان کان ذنبی عندک عظیما؛ فعفوک اعظم من دنبی ... خدایا درسته که گناه من بزرگه؛ اما بخشش تو بزرگتر از گناه منه

 

و حکایت علی  (ع) ....

و ایوان طلایش !

 

علی جانم چه شبیست  که سر تو  و  دل مرا شکستند ...

 و چه زیبا شروع کردی آقا ! اللهم انی اسئلک الامان ...

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

     ساعت 3 نیمه شب به زور یکی یکی بچه ها را یافتیم ، که چه مصیبت ها که بر ما نرفت ، سوار اتوبوس که کردیمشون اول سریع ساندیس ها و بعدش هم تپ تپ کلی بسته فرهنگی توزیع نمودیم ! رسیدیم جایی زنگ زدیم سفارش و اینا واس سحری ..... لیدیز اند جنتلمن ! یه قیمه ی خوشمزه ای با پسوند نوشابه نوش جووون کردیم که گفتن نداره ...اونقدر اون قیمه خوشمزهههه بوددددد که نووگوو.... و بعدشم که سوار اتوبوس محبوبمان شدیم و به سمت مسجد جمکران جرکت کردیم ، اینجا بود که با بچه ها هماهنگ شد که بعد از نماز در مسجد دعای توسل معروف – که هیچ وقت خونده نمییشه – رو قرائت کنیم ، که بماند فقط به نماز رسیدیم و برگشتیم توی اتوبوس ، فهمیه هم اشاره کرد که دیدی دیدی دیدی دیدی دعای توسلت مشکوکه ! باز خونده نشد.... خلاصه دیگه داخل اتوبوس دوستان از فرط بی خوابی و عبادات خارج از محدوده ! به سمت های مختلفی و با زاویه بندی های متفاوتی به خواب فرو رفته بودند ... خستگی و بی خوابی یک طرف ، تشنگی مهلک و ورجه وورجه کردنمونم همون طرف ... !

و نکته این سفر این بود که برای اولین بار در این تجمع های دوستانه تعداد بروبچ فیزیکی ها نسب به اون صنایع غذایی های " ... " کمتر بود و من باب همین فضیه این فهمیه حسابی فخر میفروخت با تورم ۸ درصدی !!

بماند ، آنروز هم گذشت و نهایتا بازهم من ماندم و زهرا ... و همون جمله معروف که آخرش بهم میگیم " .....  "

***

حکایت کرب بلا !  کرب بلا !  کرب بلا !  کرب بلا !

  داشتم آمده می شدم برای شب قدر بیست و سوم .... بالاخره باید میرفتم ! یه سری حرفامو گذاشته بودم امشب به خدا بگم ...واس خدا برنامه ها داشتم ، موقع بیرون اومدن یه اس ام اسی اومد از بانوی معزز مهدیس ... و محتوایش اینکه کاروان کربلا درست شده و تا سه شنبه دیگه باید ثبت نام کنیم ! یه جورایی بدنم لرزید ، یاده اون شوخی ها و حال و هوای قبل ازین قضایا افتادم که هیچی به هیچی بود با زهرا جو میدادیم ! خلاصه برنامه مم با خدا کلی ریخ بهم ، و اونو کردم سر لوحه .... رفته بودم امامزاده صالح  که خیلی اتفاقی زهرا رو هم دیدم ! بارون هم گرفته بود ... زهرا گفت اس ام اسو گرفتی ؟ ......... مکث ....

و جواب اینکه

یعنی ممکنه پست های آینده این بلاگ منتسب بشه به کربلانوشت ها ؟

 

  - به قول اسد و عماد و ایضا فرناز ، اصن معنویات به ما نیومده .....

 


 

- الهی ! اللهُ اهلم، من اهل توام. { شیطنت‌های من }

- قال الله : کن‌لی‌اکن‌لکَ [ تو مال من باش؛ منم مال تو میشم ] ... ریحانه برای تو خدا ...

 - خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی | عالم را آفریدم برای تو؛ و تو را آفریدم برای خودم

 

 

+تاريخ شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 3:22 نويسنده - کعبه ی دل - |