بسم الله الرحمن الرحیم  

 

هشدار : این پست یکمی طولانیه و البته کاملا شخصی ! شاید متفاوت باشه با پست های گذشته ! برای خودم نوشتمش که داشته باشم ، پس اگه خوندی ،بعد از خوندن پیش داوری یا هر گونه برداشت ممنوعه !

 ***

طلائیه - روز آخر - عکس از خودم

 * طلائیه - روز آخر - عکس ازخودم

 

 

  اولین راهیان نور ! اونم با دانشگاه ، از کجا تصمیم به رفتن شروع شد ؟ نمیدونیم !

ولی

جمعه به مورخ 20 اسفند ماه سال یکهزارسیصدوهشتاد و نه ، راس ساعت 3 بعدازظهر یه جایی ! باهم – من، زهرا و فرناز -  قرار گذاشتیم و باطرز جالب و به یادماندنیی !! ( که فقط خودمون میدونیم  قضیه از چه قرار بود و یه رازه  ) پیکره هایمان را ، به معیت ساک ها و چمدانهایی که هر کدامشان شناسنامه ای را  صاحب بودند – به راه آهن تهران رساندیم . از همان دقایق اولیه با تهیه عکس و فیلم از رخسارهایمان شروع به تهیه مستند سفرمون کردیم .

 

   ساعت  نوزده  و پانزده دقیقه چین چین قطار  ( مثلا به اصطلاح نام آوای حرکت قطار ) شروع شد و ما در واگن پنجم ، کوپه سه حضور داشتیم  ...  واینجا اولین سفر به همراه دانشگاه و ما اکیپ سه نفره شکل گرفت ! تخت های بالای کوپه را به تصرف خود دراوردیم و هر حرکتی و آوازی چه مجاز و چه غیر مجازش  را به انجام رساندیم و شام را هم در – پنت هاوس کوپه - میل فرمودیم !

در این بازه ی زمانی از تهران به اندیمشک ، بسیار شادی و شعف رفت بر احوالاتمان !

یادی از طفولیت و بازی هایش را هم نمودیم و حتی -  زی زی گولو -  را هم گرامی داشتیم !

دراین احوالات پس از شیطنت های بی حد و اندازه از جهت اینکه اولین سفر را باهم تجربه مینمودیم در اواسط شب تصمیم برآن گشت که به سبب اینکه فردا برنامه ای فشرده خواهیم داشت ، به سلولهای  خطه هایی از بدنمان استراحت دهیم ...

   تنها نگرانی امان هنگام خسفیدن ، توصیه مادر فرناز بانو بود که فرموده بودند نکند راننده قطار به خواب فرو رود و یک حادثه ناگوار به سر آید ! اما با اذکار مکرر  و توسل به مقدساتمون شب را در آرامشی عجیب خوابیدیم .

 

- شنبه ۲۱ اسفند  -

صبح ساعت 7 شهر اندیمشک بودیم ، چمدانها را در اتوبوس هایی مدرن !!!! قرار دادیم وبعد مستقیم راهی پادگان دوکوهه گشتیم ، دیگر نوا ، نوای جبهه و حال و هوای دیگری آنجا در جریان بود

-          نکته اینکه این سفر برای هر سه ی ما تجربه ی اول است –

سر در ورودی پادگان نوشته بود : " ای قراره بی قراران ، دو کوهه  !! "

 

   شاید برای من – ریحانه – و یا هرکس دیگه ای که تجربه ی اولش بود این جمله ها معنی خاصی نداشت ...فقط صرفا یه کلماتی بود با معناهایی که میشد تووی لغت نامه ی دهخدا اونا رو جست ... اما منو  امثال من قدرت تداعی و فهم اونو نداشتیم !

 

گفتن گردان تخریب !  و انگارهنوز توی هپروت خودم گیر بودم

   وارد شدیم ، 136 نفر بودیم توی دوتا صف و فقط قدم میزدیم ، یه دشت صاف صاف بود و سکوت ...

تکرار سکوت و صدای قدم ها ... تکرار .... نزدیک غروب بود ، و روشنی رفت زیر این بار سنگین سکوت ... هیچ چراغی بر هیچ دیواری اویخته نشده بود ،

 کسی شروع کرد به روشن کردن فانوس ها ، اینجا بود که داشت یه چیزایی حالیم میشد ...

دشت ، سکوت ، فانوس ،

و واژه ی"  شهید  " که مدام توی ذهنت سرک میکشید و تو هنوز نمی تونستی بفهمی تو اینجا چیکار میکنی ..

برگشتیم ،  دلت توقف توی حال و هوایی رو طلب میکرد که هنوز نمی فهمیدیش ! وصف کردنش قشنگ نیست ، چون تا نباشی و حس نکنی برات جمله بندیهام یه جور پیروی از قواعد دستور زبان فارسیه  !

 بگذریم ...

شب رفتیم پادگان ، محل اسکان اونجا بود ،  پتوهای رنگی رنگی برداشتیم و شیش جفت چشمامون ( چشای من + فرناز + زهرا = 6 تا دونه حدقه چشم ) رویت نمود که اتاق ها مملوء از انسان های مونث می باشد ، بدین سبب ما راهروی میان اتاق  را جهت خوابیدن انتخاب نمودیم که  سختیش بیشتر بود و ثواب هم که...... بععلههه !!

 

 یکشنبه 22 اسفند

" چتنا سیطزیس  پهحهخ  غتقلذ لسبطث "

صبح به گمانم ساعت نزدیک 5 بود که یه سری اصوات نامفهمومی به پرده های گوش نازنینم برخورد میکرد ، که بعدا ملتفت گشتیم که قصدشون خیره و وقته حی علی صلاته!

بارون. ..بارون .... 

داخله اتوبوس های فوق مدرن!! باز هم باران می آید !!!!!!!! و این یک پدیده عجیب است ، بچه های عقب میگن راننده ایزوگام ایزوگام !

-فرناز روی صندلی در اتوبوس خواب است ، از عقب داد میزنند مواظب باشید حملات موشکی آبی ، و منو و زهرا به خود میاییم ومیبینیم که آری کیسه ای که جاسازی نمودیم و اب باران رویش جمع  گردیده ، قریب بود که روی  خواب ناز فرنازمان  به ناگاه بپاشد و اوهم سکته ای خفیف بزند ...که ما مقتدرانه جلوگیری نمودیم !

 

بارون.... بارون .... و عجب رحمتیه ! انگار همه چی داشت  دست به دست هم می دادن تا دله مارو هوایی کنه ، دلمو ... دلامونو ... اونجا غوغای دل ها بود ! اول رفتیم کرخه و یه روایتی برامون شد بعدش رفتیم " فتح المیبن" ، حسینیه ی اونجا همه جمع شدیم، نمیدونم چقد ادم بودیم که جا شدیم خیلی زیاد زیاد ... صدا از بلندگو که بلند شد برای شرح دادن ، آخ ، انگار دله همه بهونه میخواست ،نمی دونم چقد صدای اشک ها بلند بود ... صدای دل ها ... دل همه گرفته بود زیر این بارون ، کجا آداب عشق واشک روشکسته بودیم که حالا اینجوری دلامون شاکی بودن ؟ 

 اشک ها ... اشک ها ... اشک ها ..... و بارون... بارون ...بارون .....................

***

راه افتادیم به سمت فکه ... اما امان از این بارون و دل های ما ! که اعلام شد بچه ها فکه کنسله !

نفهمیدیم ، گفتیم اشکالی نداره کنسل شد دیگه ! توی هپروت بودیم اخه ! چه می فهمیدیم از خاک فکه و  روایت اونجا .....

 

چزابه ... مقصد بعدیمون بود ،که دلمون قبلا برای رفتن به اونجا امضا داده بود ، نوار هایی که دورتادور کشیده بودن وباخط درشتی نوشته بود " خطر انفجار مین " ...

و اونها به کدامین آیین بودن که براشون واژه خطر بی معنی و مضحک بود ...اونا چرا اینقدر راحت می تونستن به مرگ لبخند بزنن !

""  همانان که دلداده او شدند ، کبوترکوتر، پرستو شدند ، شب عاشقی را رقم می زدند ،همانان که بر مین قدم می زدند ، از آنان که تنها پلاکی به جاست ، کمی استخوان، مشت خاکی به جاست ...""

دلم گرفت ... زیر بارون با صدای حزن آلودی ، جمع گفت " السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ع "

 

میشداغ ، پناهگای که شب ما اونجا خوابیدیم ، خوفناک بود و سخت ترین شب سکونت ! رزمایش کوتاهی رو دیدیم ... کیو کیوهای تفنگ ها و فریاد برادران ! واسه اب وهوای نامناسب ، رزم شب هم کنسل شد ، شب سختی بود ، به خاطر بارون لباس ها با گل به طور ناشیانه ای  رنگ آمیزی شده بودن.... اما اونم خاطره وتجربه ی خاص خودش بود ...

***

 دوشنبه 23 اسفند

دهلاویه ، دکتر مصطفی چمران ، درکش خیلی سخت بود ، شناخت این مرد بزرگی که فقط ابعاد شخصیتیشو توی نوشته ها خونده بودیم  و طبع بلندشو واسه خودم محدود کرده بودم  ، از دهلاویه باز خاطره ی مادری که بیست و خورده ای ساله از پسرش که  شهید گمنامه یاد میکنه ، اینکه هر بار با ورود پیکره ی شهدای گمنام میاد دیدنشون به امید اینکه یه روزی پسرشو پیدا کنه ، قاب عکسو دستش گرفته و هق هق میکنه ، بعد روبه دوربین میکنه که واقعا لنزه دوربین ،جای کوچیکیه برای به تصویر کشیدن عظمت این زن ، میگه " آره هفته ی پیش  عروسیشو برگزار کردیم خیلی باشکوه بود خیلی خوب بود ،ولی خودش نبود داماده بی نام و نشون دیده بودین شماها ؟؟ داماده من بی نام و نشونه ،  هیجا نیست ولی بهروزم .............. ولی داماد نبود عروسشو نیورده بود ... مامان .. مامان.............اومدم دوستاتم دیدم ولی تو نبودی ..دیگه برم خونه ..مامان قربونت برم .... " و هق هقش اشک ها رو وادار میکنه که خاک مقدس اونجا رو بوسه بزنه .... حال عجیبی بود اونجا .... گفتن این حرفا و خوندن اون از دید آدم هایی که اونجا نبودن قشنگ نیست ..پس کافیه !  اما من برای خودم مینویسم تا یادم نره .... یادم نره ....

 

بعدشم رفتیم هویزه.... جایی که یه اتفاق برام افتاد ! یهچیزه عجیب ...که فقط من میفهمم اونو ... نوشتم تا باز یادم بمونه .....

گفتند طلائیه کنسل شد ، شنیدنش سخت بود و پذیرفتنش ... دیگه مثله فکه نبود ، معنیه یه سری واژه ها و معنا ها رو درک کرده بودیم ...حس کرده بودیم ... سخت بود ... و سخت تر از اینکه چرا نباید " ما " بریم ؟ و بعدش بهونه ای می شد برای رجوع به خودت ! و صدالبته دلیل رو پیدا میکردی و به خودت میگفتی پر مدعا !

خارج از برنامه از پیش تعیین شده، رفتیم اهواز دیدار خانواده شهید فرمانده علی هاشمی ، ...

( قضای حاجت اجباری و ضروری و شمارش معکوس مسئولین و تذکر مکرر حق الناس به گردنت  میافته، نمیدونم دقیقا توی اون لحظات اضطراری چه گذشت که وقتی به اتوبوس رجعت نمودم  همه تعجب را پیشه کردند ، انگار تمام اتفاقات سختی که بر من گذشت چنان با سرعت العمل به انجام رسیده بود که زمان خیلی کوتاهی را در برگرفته بود ، الله اکبر !!! )

برای اسکان رفتیم پادگان دژ ، بهترین شب اسکان ، خیلی چسبید ... یه سری از اتفاقات عجیبی که اون شب افتاد که نمیشه وصفش کرد ، فقط کسایی که اونجا و اون لحظات خارج از محل اسکان بودند فهمیدند و چشیدند ....

 شکست ... باید می شکست ...  چقد دل ها اونجا دوستداشتنی شده بودن ... چقد دلها واسه اشک های دلتنگ اسمون ،انتظار کشیده بودن ... توی حیاط ، بی هیچ مقدمه ای یا تدارکاتی ... میگم باید می شکست و زمزمه ی اینکه اشکالی نداره قسمت نشده بری فکه بری طلائیه .... تازه دلامون حسرت رو میفهمید ...

 

- شب وقتی همه افقی شده بودند بر این پتوهای رنگین ، ما گروهی (من ، فرناز ،زهرا ، فاطمه ، مهدیس ، ساجده ، طلبه ، شکوفه ، مونا )تشکیل دادیم و شروع کردیم به سرود خوانی  : عشق یعنی یه پلاک ... عشق یعنی ....

 

   نیمه شب بود که عملیات موسیر۱ را به مدد زهرا و فرناز به  انجام رساندیم و وقتی همه در خواب عمیق فرو رفته بودند چیپس ها و ماست موسیر را برداشتیم و در گوشه ای با خلوص نیت به قرچ قرچ پرداختیم خیلی تمیز ! ا

 

***

سه شنبه 24 اسفند

و صبح قدقامه الصلاه ... و تازه قامت نماز اونجا به دلت می چسبه ، چه صفایی داره نماز خوندن ! چه صفایی !

 - به قوله سهراب که میگه پی قدقامت موج نمازم را میخوانم ! -

اروند ... نمیشناختمش ، راوی گفت اونور آب ها مرزه عراقه ، و ما پرچم عراق رو به وضوح می تونستیم ببینیم ، رود اروند ! برای چی ما رو آوردن اینجا ؟ اما وقتی گفتن گفتن گفتن !  کافی بود چشاتو ببندی و کلمات راوی رو تداعی کنی ............ دیگه دسته خودت نبود اگه اشکات میلغزیدن ، اون تصاویر جوابش فقط اشک بود !

بگذریم ...  

بچه ها پیاده شید اینجا شلمچس !  نمی دونم چرا اینقد این اسمشو دوست دارم ... همه جا فقط خاک بود خاک ... اما وقتی میگفتن که زیر این پاها چندتا شهید پر کشیدن ، معذب بودی روش راه بری ...نمیدونم اما بعد از این سفرم دیگه نمیتونم راحت درباره شهدا صحبت کنم ، شاید قبلا اینجوری نبودم !!

و شب پادگان حمید بودیم

اوایل سفر خیلیا بودن که میگفتن با این شرایط سخت ، کی دیگه ساله دیگه میاد ؟ اما جالب بود شب اخری انگار همه دلشون تنگ بود و بااتفاق به هم تذکر میدادن که ساله دیگه بازم بیایم ! فقط یه چیزو میدونم که این اشتیاق واسه دوباره اومدن  نه واسه اون هتل های 7 ستارش بود نه اون غذاهای درجه یکش ! یه چیزه دیگه ای مطرح بود که هرکس خودش فقط میدونه خودش !

فردا با قطار راهی تهران خودمون بودیم ! خبره خیلی خوبش رفتن به طلائیه بود

اول صبح از جلو نظامممممممممممم ! همه مشتاق رفتن به اونجا

 

االوداع رو اونجا بودیم ، کنار سکوت و سیم خاردارها ... همه یه گوشه نشسته بودن و داشتن یه جوری دلشون رو راضی میکردن ... واسم خیلی سخت بود ، خیلی ... راضی کردن دل ، کاره من نبود ، اینکه بهش حالی کنی باز همون قصه قدیمی ! ترس از اینکه دوباره عهدات رو بشکونی ...

***

راه آهن اهواز – تهران

بماند که سر واگن و کوپه ،  بی خانمان موندیم تا آخرش واگن چهارم و کوپه سوم که مربوط به کاروانمون نبود ، نصیبمون شد ، که البته توفیقی بود که نصیب هر کسی نمی شد ! بماند !! الله کبر که ما هنوز آدم نشدیم ....

30 : 6 صبح هوای رنگی تهران را استشمام نمودیم ، بعد از اون مستقیما ، منو زهرا به همراه وسعت چمدان هایمان به دنبال خیابان پورسینا گشتیم ...

   تک تک سلول های بدنم بر مرکز فرماندهی بدنم ـ مخچه -  ناسزا تقدیم می نمودند که آری ما کوفته و خسته ایم ، کمی درک بفرمایین ! اما چه کنیم !!

   تا عصر در جلسه جهادی وارثان ، اعلام وجود بدنی اما عدم حضور روحی نمودیم ! شباهنگام ره کاشانه را پیش گرفتیم وبا اهل بیت مان پس از یک هفته دیدار کردیم ...

 


ریحانه – ایها الناس نماز شب بیدارم کنین !  / ایها دانشجویان دعای توسل بخونیم !! / استغفرالله ! / تا به کی ریا؟  /  

درون من برهوتی است از حقیقت دور ، از این سراب مجازی مرا ببر بیرون

چگونه طاقت ماندن ؟ مرا ببر با خود،  از این زمانه به فردای دیگری ،اکنون

فرناز – من میخوام اینجا تشکیل خانواده بدم ! / تهران به اندیمشک : دامن کشان..... / اهواز به تهران : فضای این دله دیوانه ......

زهرا – لیف می بافد / خیار میخورد !! / ریحانه پاشو ! / ذکر مصیبت : دانشجواا دارن سیاسیش میکنن !!!

فاطمه – بگو بلند : فاطمه فاطمه روح منی ! فاطمه بت شکنی ! / خونی که در رگ ماست هدیه به فاطمه ماست  / شب پتوی من پیشش جا میمونه و من یخ میزنم !! /  از قدرت و  پستش استفاده میکند و هی بین اتوبوس ها میچرخد ، هرکجا که موقعیت مناسب تر باشد می ماند /

شکوفه – علامه !!! /خاطره مینویسد در دفترچه ی نارنجی رنگش ، برایش نوشتم چند خطی / جوراب سپیدی میدهد بهمان از برای مکتوب کردن یادگاری / 

مهدیس – شب دورش حلقه میزنیم برای سرود خوانی ! / دلگرمی میدهد بهم : نگران نباش جهادی اینقد دعای توسل میخونیم که .... !!

 

+تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 21:3 نويسنده - کعبه ی دل - |