بسم الله الرحمن الرحیم

   در بیمارستان سوسنگرد، اتفاقی افتاده است. مردی که ترکش، سر و صورت و سینه اش را با خون درآمیخته، با آرامشی تمام، به این آیه می اندیشد:

 «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة اِرْجِعِی اِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَةً».

   شهید دکتر مصطفی چمران - مصطفای خدا ....


 پرده ی اول : من

  به گــَمانم یک سالی میشود  ، " بهشت " برایم "بهشت" شده است ،....از  راهیان ِ پارسال ، پای ِ لنگانم به گلزار ِ بهشت ، باز شد ... !

- پارسال برای اولین بار که رفتیم دهلاویه بیشتر گیج و منگ بودم تا هوشیار ! ...

- آمدم تهران ، رفتم بالای سر قبری که اسمی  رویش نبود ...

- در جشن ِ چادری که رفقای نابم برایم به پا داشتند  ، کتاب " عارفانه ها "ی دکتر چمران  هم،  روانه ی کتابخانه ی اتاقم شد ...

- هر از گاهی پیامکی از جانب یکی از رفقا می آمد که دل می برد و آخرش مکتوب میشد " قالَ آقا مصطفا ! "

- قبل از اردوی جهادی نام شهید ِ محبوبمان را پرسیدند تا در روز های جهادی ، برایمان به عنوان تفال پیامی از او به ما برسد ... و  کلام و منش ِ آقا مصطفا رفت در پاکت ِ منتسب به من ....

    پاکت تفال من در اردوی جهادی نوروز 1391 - منتسب به شهید دکتر چمران - گروه جهادی خادمان وارثان زمین   

چمران ... مصطفای چمران .... دکتر ... مصطفای خدا ....! چه میگویم ؟

و حالا این چند روز مُدام ، بر سر قلمم  دعای حفظ بلا و چه چه ، فوت میکنم  که مبادا بعد از این غسل ارتماسی َش باز خوب نچرخد و ننویسد ...  باز نوکش بشکند و قلمم کوتاه تر و کوتاه تر شود ... خدا نکند ....

  - احساس کردم چقدر واژه به واژه ی مصطفای خدا ، حرف های مرا خوب میفهمند ...

چقدر واژه های مصطفای خدا ، بوی خدایی میدهد ... چقدر قلمم دلش تنگ است برای به نظاره نشستن خودکار ِ کم جوهر خاک نشینِ سنگر ها ... چقدر قلمم ، دلش سجده میخواهد ... قلمم .... قلمم ...


پرده دوم : او

در این روز های سرد ِ ملقب به عصر ارتباطات و پیشرفت علم بشری (!) چقدر انسان ها، دلّالْ مسلک اند و  در قبال اندک توانایی شان چقدر خرمن خرمن زَر می خواهند و تعظیم واکرام... اما او ، زراندوزی، حرفه اش نبود. چه بی ادعا بود مصطفای خدا و  چه قدر زیبا گفت :

«... چه فایده دارد حقوق زیادی بگیرم، ولی در دنیا بی عدالتی وجود داشته باشد؟».

 و چقدر خوب گاهی اوقات که آدمی دلش پُر میشود از  بوی تعفن دنیا ، ناخوداگاه چشم هایش را می فشارد تا دیگر نبیند.... اما...اما به ناگاه تصاویر مردانی همچون او ، می آید و می نشیند روی چشم ها... آه که چقدر آرام می شویم ... آرام .... آرام ِ آرام ...

    به چهره پر ابهت او که نگاه میکنم ، از عجز خود در فهم ابعاد ِ روحش،  مضطر میشوم  ولی نگاه هایش... در نگاه هایش، رازی هست که نمیفهمَمش... خیلی از نگاه های دیگر را هم نمیفهمم ...مثل ِ نگاه دلربای حاج حسین را ..حاج حسین خرازی....اما نگاه مصطفای خدا ............

    همیشه از خود پرسیده ام چگونه می شود دنیا را با همه زیبایی هایش به دست آورد و به راحتی آن را رها کرد؟ چگونه می شود، بالاترین مقام علمی روز را در دفتر افتخارات خود به ثبت رساند و آن گاه، آن همه افتخار و احترام و اعتبار را با گم نامی و آوارگی، عوض کرد ؟ و انگار جواب این سوالم آنقدر  ساده است که در همین دنیای مجازی نِت در گشت گذار های آوارگی َم در میان کلام امیر علیه السلام  دریافتمش ، امیرالمومنین علیه السلام جایی در نهج البلاغه فرموده اند :

 «عَظُمَ الْخالِقُ فی اَنْفُسِهِم فَصَغُرَ مادُونَهُ فی اَعْیُنِهِمْ».

" آری! خالق عالم آن قدر در جان او عظمت یافت که غیر او هر چه بود، در چشم همیشه بارانی اش حقیر و کوچک شد. "

و البته که گفته اند مصطفای خدا ، مرید امیرالمومنین علیه السلام بوده است ...

   بگذریم .... مصطفای خدا ، در وادی نبرد عشق و استدلال، تمامی ذرات بدنش را صغرا و کبرا چید، از پایش پرسید و نماندن را شنید؛ از دلش پرسید و پرواز را خواند ؛ در عرصه نبرد عقل و عشق، هزار خمپاره از کنارش گذشتند و هزار هزار بار، عقل و دل را قربانی کرد تا از چمران ، فقط یک نشانی بماند؛ یک نشانی کوچک، مثل  .......

 


پرده ی سوم : تو

مگر نه اینکه همین انسان خاکی، «خَلیفَةُ اللّه َ» در زمین است؟! تو ، به تفسیر این جمله نازل شدی مصطفای خدا ... تو و همان هایی که  تابوت هایشان تازه دارد روی دست ها میچرخد ...

   همیشه روی تابوت های شهدای گمنام تفحص شده ، نام جلاله ی -الله - در رخساره ی پرچم پهن میشود ...مانده ام .... چه کرده ای که سال هاست بر سنگ مزارت ، نام - الله - ماندگار شده ؟ گویا این پرچم هنوز دِینَ ش را به تو ادا نکرده .. نه آقا مصطفا ؟  

    مزار شهید دکتر چمران - مصطفای خدا - مزین به نام الله

   مصطفای خدا ، چه کرده ای ؟ ... میدانم که تو ، به آسمان نزدیک بودی؛ به لحظه های تولد ِ باران و به  لحظه های نابِ استجابت دعا  که تنها تو بودی و خدا. .. چقدر خلوت با خدا میچسبد نه آقا مصطفا ؟ ... و تو چه عشقی کردی ...

فهمیدی حالا چرا میگویم مصطفای خدا ... مصطفای الله .... حتی او هم تو را برای خودش خاسته آقای چمران !

   خودت بهتر میدانی ما که دلمان میگیرد ، خب نابلدیم و ناشی ...می نشینیم دنبال فلان فایل صوتی و یا مضطر دنبال نوشته ای میگردیم که فرکانسش منطبق باشد بر امواج ِ ناهماهنگ دلمان ...

و گاهی که میرسیم به داغ ِ نوشته های تو ................آخ ...آخ از مناجات هایت ...  .. نه دیگر نمیگویم باقی َش را خودت بهتر میدانی نه آقا مصطفا ؟  پس گفتنش چه سود ...

کاش می آمدی همین جا میان جمع ِ دلشکسته هیئت ِمان می نشستی و فقط یک خط ، یک خط  از آن مناجات هایت را با آن سوز حنجره ات نجوا میکردی ... آن وقت میدیدی که عصاره ی جان ِمان از  این زندان ِ تنگ ِ تاریک ِدنیا ، گریخته است ...

هنوز لبنان، لبریز است از رایحه نَفَس هایت مصطفای خدا ... راستی چقدر نفس هایت برکت داشت مَرد ! ...

هنوز می توان از مریوان و سردشت و هویزه، صدای مهربان و صمیمی ات را شنید. تو بزرگ بودی... بزرگ تر از آنکه تنگیه این قفس دردآلود دنیا، ظرفیت روح بلند تو را داشته باشد.. مصطفای خدا چشمانت به رنگ آفتاب بود، اما خوش به حال آن چشم ها آقا مصطفا ! که عاقبت ِ سرخی داشت...

 

اگر خدا صدایش نکرده بود، اگر شوق پرواز در سینه اش پرپر نمی زد، هرگز وصیت نمی کرد:

«دست عشق را بگیرید... عشق که مصیبت را به لذت تبدیل می کند و مرگ را به بقا...»

 


    پرده چهارم : من و تو

* خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای علم وجود در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.

-درست دارم میشنوم ؟ بیا آقا مصطفا ... میخواهم واژه هایم در میان کلامت گم شود ... بگو برایم .. بیا که دست هایم را قنوت کرده ام .... جمله هایت را بخوان آقا مصطفا ... آخ که کاش میشد روزی با تمام وجودم جمله هایت را هجی میکردم برای خدا ... آخر کمی حق بده آقا مصطفا ، آدم دردنوشت هایت را بخواند و حسرت امانش را نبرد ؟ گلویش خفه نشود از حسرت ...حسرت ..از نفهمیدن ها ...از نادانی هایش ...

- بیا پس معطل نکن اقای چمران ... قنوت هایم را به رسم آداب هر روزه ام، گرفته ام ، اما معجون دعایش با خودت !  بیا ..بیا اجازه بده فقط یکبار هم که شده قنوتم نور شود ... مرا باور کن که لالم در این دست های خالی که میرود سمت آسمان !

بگو مصطفای خدا ...

* بگذار از دنیا بگذرم بگذار دنیا را سه طلاقه کنم بگذار از همه خوبیها و لذت ها و پیروزیها و امیدها و آرزوها بگذرم خدایا به سوی تو می آیم من متعلق به توام من زاده توام من امر توام من عشق توام من درد تو ام... تو مرا کفایت می کنی بگذار از همه چیز ببُرم حتی از زیبایی حتی از غروب آفتاب حتی از نغمه پرندگان حتی از موج دریا حتی از نغمه اسرارآمیز ستاره سحر مرا بس است همین تجربه های تلخ، همین لذات کثیف ،همین آرزوهای خاکی ،همین خواستنیهای زود گذر،همین خوشیهای پر درد ،خدایا تو زیبایی را خلق کردی و در غروب آفتاب مخرجی برای تسهیل دردها و غم ها و انتقال آنها به زیبایی و عرفان و در طلوع صبح حیات و نشاط و عظمت و مبارزه و زیبایی در غروب...
خدایا تو را شکر می کنم که در زیبایی غروب جاذبه ای خدایی گذاشتی که روح انسان را از زمین خاکی جدا کند و دردها و غم ها را به زیبایی و عرفان مبدل نماید و تحمل شکنجه ها و مصیبت های روزانه را آسان کن خدایا !

-  آقا مصطفا .... دارم میشنوم ...بگو کلامت را دارم روی قلبم جمع میکنم ...بگو ..دارم با صدای خودت میخوانم .. بگو .. تو که اهل ِ  تکبر نیستی ... میدانم مدعی هم نیستی .. ساده ساده ...بگو برایم بیشتر ... دلت چه میخواهد آقا مصطفا ؟ بگذار ماهم یاد بگیریم پشتت تکرار کنیم هرچند.... ..  

* خوش دارم هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس از غم ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد هیچ کس از راز و نیازهای شبانه ام نفهمد هیچ کس اشک های سوزانم را در نیمه های شب نبیند هیچ کس به من محبت نکند هیچ کس به من توجه ننماید جز خدا کسی را نداشته باشم جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم جز خدا انیسی نداشته باشم جز خدا به کسی پناه نبرم ...

- وای .... آقا مصطفا ... بیشتر از این لِه َم نکن... سیلیَ م نزن... دیدی چه خاک بر سری شده ام ؟ نصیحتم کن بیشتر ... آقا مصطفا .... مصطفای خدا ....

* خسته شده ام-قلب شکسته ام قابل التیام نیست اقیانوسی از شکست آتشفشانی از درد آسمانی از تنهایی مرا احاطه کرده است روح حساسم را کسی درک نمی کند و من نمی خواهم هرگز نمی خواهم کسی مرا درک کند ابدا انتظار ندارم که با کسی راز دل بگشایم سوخته ام مرده ام دل شکسته ام پژمرده ام...

 - باید هزار بار مکالمه مان را بخوانم آقا مصطفا ... هزار بار بیشتر ... چه میگویی ؟ دارم غرق میشوم ...کاش میشد حداقل فقط یکبار سوختن را تجربه میکردم و بعد لال میشدم ...  دعا کن برایم .. دعا کن آقا مصطفا ...

 * خدایا ! ما را ببخش از گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم گناهانی که می کنیم و با هزار قدرت عقل توجیه می کنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم ، خدایا !تو آنقدر به من رحمت کرده ای ... آنچنان مرا مورد عنایت خود قرار داده ای که من از وجود خود شرم می کنم خجالت می کشم که در مقابلت بایستم

- آقا مصطفا ..... دارم خفه میشم ... خفه ....

 * ای اشک مقدس! سلام خالصانه مرا بپذیر.

تو ای اشک! عصاره ی وجودی. تو آتشفشان قلب سوزانی که می جوشی و می سوزی و در دیدگاه انسان به عالم وجود قدم می گذاری ای اشک ! ای انیس شب های تار من ای آنکه در اوج صعود به سوی معراج مرا همراهی کردی ای آنکه در سخت ترین دردها و کشنده ترین غم ها قلب مجروحم را تسکین بخشیده ای ای آنکه وجودم را تطهیر کردی و مثل طفلی معصوم از گناهان پاکم نمودی ای آنکه مرا ذوب کردی و کیمیا صفت وجود خاکیم را به خدا رساندی ای آنکه مرا نیست کردی از خود خواهی و خودبینی نجاتم دادی مرا به مرحله فنا رساندی که جز خدا نبینم و جز خدا نگویم و جز خدا نخواهم ...

 


 - اصلا باورم نمیشود از کتابخانه برسم خانه ....  صفحه ویترینم را باز کنم و از آقا مصطفا شروع کنم به نوشتن... ... گفته بودم قلمم را قسم داده ام که دیگر حواسش باشد ... فکرش را هم نمیکردم بنویسد " میم مثل مصطفا ... " ... بدون هیچ فکری یا مقدمه ای ..... فردا صبح امتحان دارم ! .... چقدر چسبید اما ...

- امشب این اجازه را بده فقط یکبار بگویم مصطفایِ مــن ....

- چمران، همان است که همسرش در وصف او سرود: «مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین ؛ به خلوص » .... این چند واج یعنی تا کنون ما حتی یک قدم خالصانه ...............آخ ..... مگر چقدر وقت داریم ؟ مگر غیر از این است که نفس به نفس ... ممکن است قطع شود ؟... پس چرا هی حواسمان پرت میشود ؟

- اگر چمران را قطره ای واصل به دریا بخوانی، به بیراهه رفته ای. او  اگرچه نخست، قطره ای کوچک بود، اما آن قدر از سرچشمه های ایثار و انسانیت و اقیانوس محبت الهی سرشار شد که چون سیلی خروشان، به راه افتاد تا هم خود به مقصد برسد و هم موانع رسیدن به دریا را از سر راه هزاران قطره سرگردان دیگر بردارد و رسیدن به حق، شاهراهی باشد جاودان. مگر سیل را خار و خس بسیار، از رسیدن به دریا باز می دارد؟!

- امشب " شهید نوشت " هم به عناوین موضوعی بلاگم اضافه شد ... چه احساس ِ خوبی!

- نوای وبلاگ + صوت مصطفای خدا ...

- ( هرکاری کردم متن رو کوتاهش کنم نشد ... یعنی تمام سعیم رو کردم تازه این شد ... برای خوندن دیگران نمینویسم ...برای خودمه .... لطفا به چشمان خودتون آسیب نرسانید برای خوندنش ... :دی  )

- نثار شادی روح عرشی مصطفای خدا و یارانش ، بخوانید فاتحه مع الصلوات !!


برچسب‌ها: سالگرد شهادت شهید دکتر مصطفی چمران, شهید چمران, دلنوشته با شهید چمران, مصطفای خدا
+تاريخ پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 1:4 نويسنده - کعبه ی دل - |