بسم الله الرحمن الرحیم

 سفر ِ جهادی ، میتواند معنوی نباشد !!

   گفتیم هر کسی را نیتی ست مِن باب ِ لبیک به سفر های جهادی .... اما نا گفته نماند که نفس ِ عیان ما خارج از هرگونه امور معنوی ، هنوز هم درگیر ِ ماکولات ِ پای سفره های یکبار مصرفِ جهادیست ! ... خداوند اجرمان دهد به مقداری قلیل !!

هوا گرم است ! .... ....به گمانم باید این لفظ ِ گرم بودن را بیش از این ، درهم شکافت ...

   آفتاب ِ داغ ، از همان صبح به شکل غریبی در رأس ِ آسمان جاخوش می کند و نشانه می رود بر فرق ِ رئوس طفلان روستایی و البته خادمانِشان ، که ما باشیم  ! ... هرچه باشد اینجا کرمان است .... جایی قریب به بندرعباس ! آفتاب سر ِسازش ندارد با اَعمال فی سبیل الله گونه ی ما .... می تابد و می تابد ... نمیدانم شاید این حوالی خورشید نمیخندد ... !

     آب .. آب ... گفتم آب ؟ ...آره همون آب ..... به روستای مورد نظر که می رسیم ، مسئول تدارکات یک بطری آب ِنه چندان تگرگی (!) را روانه ی یدیمان می کنند ..

   کلاس شروع میشود ...خادم ِ - گروه کودک - که باشی ، قبل از قبول رَحمت ِ پذیرش این کلاس ، باید یک واحد تئوری و سه واحد عملی درس " چگونه از حنجره ِمان کار بکشیم ؟ " را پاس کرده باشی ... گرنه قطعا دچار مشکل خواهی شد و چه بسا تارهای صوتیت را هم درین ره از دست بدهی !

 رادوی جهادی نوروز 1391 - جنبش و جوش بچه ها

    شروع میکنم به چشمان بچه ها خیره  شدن و سخن راندن را ! ... هوا خشک است ... جنبش و جوش بچه ها و ایضا دنبال کردنشان توسط مربی ها، در امر کلاس داری امریست عادی (!).... ذرات گرد و غبارمعلق در هوا به وفور یافت میشود ... در این هوای داغ ، خشک و پُر از ذرات معلق نا آشنا ، آب به شدت میچسبد ... آب ..آب.... گفتم آب ؟ آره همون آب ....

به دنبال شیشه ی مذکوره آب ، اهدایی از سوی مقامات اردو ، گام برمیداریم ...یافت نمیشود ... از بچه ها که جویا میشوم ، بطری خالی اش را برایم نشانه میگیرند که توسط خودشان تا آخرین قطره را سر کشیده اند ... و من .... من .... دست میگذارم روی گلویم ! و آرام زمزمه میکنم : " قوی باش حنجره  !!  " ...

 ***

   می رسیم محل ِ اسکان ... سفره ی طویلی پهن است ، ظرف های کوچک " ماست و خیار "کنارِ غذاها ، به شدت دلم را آب میاندازد ... و خداوند را شاکر میشوم که تا دقایق دیگر آن ها را در حدِ کمال ، نوش جان خواهم کرد ! امروز قریب به سی نفر از دختران ِجوان روستایی ناهار مهمانِ ما هستند ، غذاها را که می شماریم می بینیم تعدادشان کم است برای ما + آنها ! ... بچه های خادمان جمع می شویم در اتاق و قرار می گذاریم که جوری مطرح کنیم که ما غذاها را دونفر یکی میخوریم ... با لبخندی روانه میشویم به جمع دختران روستایی ، که در نهایت استیصال می بینیم همه شروع کرده اند به غذا خوردن ... ناخودآگاه دستم را میگذارم روی دیوار و تکیه میدهم به آن و ایضا آهی عمیق میکشم از این احساس ِ  گرسنگی دنیایی !... با صوتی حزین میگویم بی سیم بزنید شاید در  آشپزخانه غذایی مانده باشد ، جوابی روانه میشود که به جز دیگ های نشسته چیزی اینور یافت نمی شود ... و ما گشنه اندر گشنه در اتاق ها خودمان را سرگرم می کنیم که آنها متوجه نشوند غذا کم بوده و به خادمان نرسیده ...

 اردوی جهادی نوروز1391 - سفره ناهار

  تازه میفهمم چقدر یک "ماست و خیار " نفس مرا، ناجوانمردانه به بازی گرفته بود ... که تماما دقایقی از لحظات ناب ِ جهادی ام را صرف فکر کردن به آن ماست و خیار ها نموده بودم ... امان از امور دنیوی !! ...

      پس از یک روز طاقت فرسا از سر گشنگی و نبود ِ ماکولاتی برای خوردن ، والبته مملوء از عشق ، شور و شعف میان طفلان هوتبان ،  رویت رخساره ی سفره ی منسوب به شام را شدید خواهان بودیم ... دلمان برای انواع برنج های شفته و شفته جات تنگ شده بود و هر وعده منتظر بودیم تا شفته ای را نوش جان کنیم ،... اما باز بخت یاری ِمان ننمود و غذایی شگفت انگیز روبروی چشم هایمان قد عَلم کرد ...آری چیزی نبود جز کشک بادمجان ! آن هم به مقداری بس قلیل و ضعیف ! همان ماکولی را که در پایتخت ، در جوارِ مادر گرام ، لب نمیزدم و نسبت به ساحت غذا ،اظهار بی علاقگی میکردم... اما ... اما ..... از سر گشنگی دو سه قاشقی را به کام گرفتم تا بدین منوال شبی را در آروزی شفته ، سر بر بالین بگذارم ...

 اردوی جهادی نوروز1391 - سفره شام کشک بادمجان !

 

    - خواستیم بگوییم ... ما غذاهای شیک هم داشتیم ... آن هم با تزیینات وافر !

 

 اردوی جهادی نوروز 1391 -

برکت یعنی اینکه تو با چند لقمه نان و چند تکه تن ماهی یا هندوانه  و.... به عنوان یک وعده غذایی ، آنقدر انرژی بگیری که بتوانی چندین ساعت سراپا  خُدامی کنی .... و ایضا شور و شادی ات آنقدر اوج بگیرد که قشنگترین لحظات زندگی ات را با رفقایت - بهترین رفقایت -  تجربه کنی ... ...

 اردوی جهادی نوروز91 - بفرمایید شام !

 

    برکت یعنی آنکه به هیچ عنوان کم نیاوری و خُلقت حتی برای لحظه ای هم تنگ نشود !  نبود ِبرکت یعنی آن چیزی که اگر در همین پایتخت ، وقتی گم شدیم در ترافیک ماشینها و گیر کردیم در بزرگراه چمران ، حواسمان را پرت میکند ... و هرچه جلویمان بگذارند و هرچقدر نعمت داشته باشیم باز نبینیمش ... و شاکی باشیم و لذت نبریم از بیشترین ها ...

 اما آنجا ... از کمترین ها ، ما عشق را استخراج میکنیم و با شیطنت بر رخسار ِ یکدیگر نشانه میگیرمش !

    میدانم شاید تمثیل دوریست ...اما برای ذهن کوچک ِ من ، کارساز بود ! ... تمثیل ماه مبارک رمضان ، که گویی فرصتی است برای قدر دانستن ! ... فرصتی است برای فکر کردن به آنان که گاهی گرسنه میخوابند ... اما تا ماه مبارک تمام میشود و روزی چند از ان میگذرد باز میشویم همان انسان ِفراموشکار !

" سفر جهادی" نیز فرصت ِ طلایی ایست برای قدر دانستن هر آنچه که در شهر داریم .... کاش باز بعد از رجعت ، یادمان نرود ... به قول ِ یکی از بزرگوارانم که گفتند :  " جهادی درهای گشوده رحمتِ الهیست ، همیشه این درها باز نیستند ، تا میتوانید از آن استفاده کنید ... "

برای همین است که به مدد ِ هر چیزی که شده شاید همین خاطره پوچ ِ ساده ، میخواهم گاهی یادمان نرود ، ..یادمان نرود ....

 


- از همین خطه ی جغرافیایی ، صمیمانه تبریک و تهنیت میگم  ، سالروز تولد " شکوفه " دوست خاص ، عزیز ،  و کتاب خوانم  را ، که تولدش مقارن شد با میلاد بانوی دو عالم  !

- اللهم ارزقنا " جهادی " به کررات و مررات ! .... ایضا مشهد !! ..... یه نگاه فقط آقا جونم ! نمیشه ؟

- چون نسیمی طلب گنج بقا کن به یقین  / شاه و درویش در این منزل ویرانه یکی است

- كاش دائم دل ما از تو بلرزد اي عشق  / آن دلي كز تو نلرزد،به چه ارزد اي عشق

 


برچسب‌ها: اردوی جهادی, جهادی نوروز 1391, خاطرات جهادی, برکت
+تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:33 نويسنده - کعبه ی دل - |