پرده اول 

موقعیت  "  قطار تهران - کرمان ٬ واگن هشتم ، کوپه وادی شهادت

زمان      " موعد رفع گرسنگی ملقب به شام  "


   از آنجایی که قرار بر این بود هرکس یک وعده غذایی را درمیان البسه خود ، برای نوبت شام  به همراه داشته باشد ، سرانجام موعد افتتاح اغذیه ها گشت  ، بحمدالله چنان خوراک ها و ماکولات متفاوت به کثرت یافت میشد که به هیچ صراطی هیچ اشتهایی آنجا بی پاسخ نمی ماند .... شنیدیم و گمان بردیم یحتمل آنطرفتر ، خطه برادران طبق شناختی که ما داریم از جمعیت مذکران ، امکانش هست از چنین نعمتی درمانده باشند ، ماهم تصمیم گرفتیم فی طریق الله اغذیه هایی را که اصلن افتتاح نشده بود را رهسپار آنطرف کنیم ... بچه ها شروع کردن با ظرافتی خاص آماده کردن و تزیین کردن لقمه ها ... که بماند چه عبارات طنزآلودی که ردوبدل نشد ... 

خلاصه ماکولات بسته بندی شده به سبک خواهران را ٬ انتقال دادیم به رابط تا منتقل شود آن سوی مرزها ! که به ناگاه صدای شعف و فریاد سرور  با فرکانس کلفت بود که از زیر در  ، وارد کوپه ایمان شد .... 


 امداد رسانی خواهرانه... - گروه جهادی وارثان زمین                      


 

پرده دوم 

موقعیت " خوابگاه - مدرسه شبانه روزی

موعد " رسیدگی به سلول های گرسنه

   

   شب اول  و دلتنگی که شش ماه در خود پروراندیم تا به - وعده های ناهار و شام جهادی - دست بیابیم ... و چقد دلمان برای دستپخت آن سوی مرزها ! تنگ شده بود .... سفره طویلی مناسب تعداد کثیرمان پهن گشت ، ظرفهای دربسته یکبار مصرف بود که خوراک خود را از مردمک چشم هامون پنهان کرده بود ، با نیتی خالصانه در را گشودم .... قابل وصف نیست شعفی که آن لحظه من باب ملاآقات با آن غذا ذر من رخنه کرد ، بی هوا پاشدم خیز بردم به چمدان و دوربین را قاپیدم و با زوایه 92 درجه از بالا عکسی تهیه نمودم تا یادم بماند ظاهر خوشمزه ترین غذاها را ...که در این شهر کمیاب است .... 

 چه جانانه است طعم غذاهای منتسب به جهادی ....  - گروه جهادی وارثان زمین                        

 


پرده سوم

موقعیت " شهرستان رودبار دشت مهران روستای هوتبان"

زمان " روز اول  - دیدار اول "

شش ماه از اخرین خداحافظی ام گذشته است ، دلتنگ همه بودم  و جدای همه ٬ دلتنگ آقا رضایم ! ... وقتی داشتم پیاده میشدم به همه ی خاله ها !! این وعده را دادم که الان است چشمانتان منور میگرد به دیدار رخسار این طفل ، پیاده شدم در استقبال گرم و اغوش و بوسه های بی دریغ بچه ها .. . همه را دراغوش کشیدم وقتی به خود امدم با چشمانم دنبال اقا رضا گشتم ... نبودش ! نمیخواستم به روی بچه ها بیاورم که دنبال شخص خاصی هستم ، میپرسیدم بچه ها کسی از شما کم نیست ؟ همه هستند .... ؟ آنقدر شاد بودند که وجود خود را کافی می دانستند ..... ندیدمش ! من آقا رضا را ندیدم .....  نبود ...

 

اما کپرها بودند .... با همان زاویه انحنا...

 

                          گروه جهادی وارثان زمین - روستای هوتبان


اولین قابی که از یک کپر در مقابل چشمانت قرار میگرفت هیچ کاری نمیتوانستی کنی ،  حتی جرات  مقایسه کردن هم نداشتی ، چون مقدور نبود برایت ! مقایسه کنی با چه ؟ که منصفانه باشد و قیاسی صورت گیرد ؟ با خانه ات ؟ با اتاقت ؟ با اتاقک سرایدار منزل ؟ با کدام ؟ ...قیاس واژه کپر با کدامین واژه ؟  با کلمه " کپر " باید جمله می ساختی ! بالواقع کپر چه بود فقط یک کلام سه حرفی !

کپر سه حرف بود اما خانه تو چهار حرف  داشت ... خانه ات فخر داشت ! چه بخواهی چه نخواهی !

کپر کومه ای برای قرائت زندگی!

کپر پناهی  برای خانواده  

کپر اتاقی  مشترک برای مادر -  پدر و بچه های زیاد خانواده

کپر آشپزخانه ی اپنی برای مادر خانواده

کپر خلاصه شده غیرمنصفانه همه اجزای خانه !

کپر جایی برای نفس کشیدن! سقف کوتاهش ، انحنای سختش ! معماری بی نظیرش که در تقابل با باران و بازی آسمان سر سیتز ندارد ...

کپر.......... چه میگویم من ، من کپر را نمیشناسم ! کپر را کسی می شناسد که در آن درس زندگی را پیاده کرده است ، هرچند سخت و دشوار و غیرقابل تصور ! دارم سعی می کنم با کپر جمله بسازم ! چه ملال آور است چیزی که درکش نمی کنی و تلاش کنی  که از آن سخن برانی ....

گفتن از چیزی که نمیشناسمش چه سود دارد و چه جای تاثیر ؟

 

  پرده چهارم

موقعیت : " روستای هوتبان سر کلاس "

وقتی بیست و یک طفل مونث و گاها به روایتی 2۴ طفل ، چشمایشان را به تو دوخته اند ... چه احساس سنگینی است ، بماند شلوغی بی دریغی که کوچکترها دارند و حنجره ما در این راه ، مبدل به جاده ای خاکی با ناهمواری هایی بس نامتقارن گشته است ... و در هیمن حین است که سر میچرخانم  و پسران را میبینم که از هرجایی کله اشان بیرون خزیده و ما را نظاره میکنند بر طبق وظیه اول ، رخسارم را کمی اخم الود میکنم و به سمت آنها میروم ، و هنوزکلامی از دهانم نجسته آنها با سرعتی وصف ناپذیر از دیده ام پنهان میشوند و نمیدانم چگونه ! ؟ و دوباره کم کم جفت چشمانشان آشکار میشود ... و بازم خاله ی اخمو به سمت آنان گام برمیدارد و باز ....

   به پرویز گفته ام ، شما مسئول پسرها هستی ، در نمود نگهبان ! تا از ورود پسربچه ها به این خطه جلوگیری بنمایی ....  وچه تاثیری شگفتی داشت و چه فخری میفروخت این پرویزخان و چه خوب حواسش بود بچه ها را پراکنده کند .... خیلی هوایم را دارد !

 

                          گروه جهادی وارثان زمین - شهرستان رودبار - دشت مهران - روستای هوتبان

 


 

آخ که اینجا چقدر در گوشم کسی زمزمه میکند  " «نحن اقرب اليه من حبل الوريد»"

انگار در شهر گوش هایمان سنگین است ....

  

 


برچسب‌ها: اردوی جهادی, گروه جهادی وارثان زمین, گاهی زمین همیشه آسمان
+تاريخ شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:37 نويسنده - کعبه ی دل - |