بسم الله الرحمن الرحیم
( سفرنامه / حاشیه های اردوی جهادی - تابستان ۱۳۹۱ )
+ صبح است ... با بچه های گروه جهادی ، رفته ایم بهشت ، بالا سر شهید ِ گروه که تا پارسال جهادگر بود و همراه لحظات ِ ناب ِ جهادی ... چقدر جوان بود .. چقدر ... اینکه بدانی با گروهی همراهی که شهید دارد ، انگار کارت را سخت تر میکند... ایضا مسئولیتت را ......
+ گلزار شهدا حسابی خلوت است ... صدای زیارت عاشورا حسابی در فضا پیچیده ،انگار فقط قدم زدن ، آرام میکند دل بیقرار آدمی را ...
+ از دیشب که به ناگاه و تصادفی معلوم شده است عازمم حسابی گیج ِ گیجم ! تا به خودم می آیم می بینم پشت گیت های راه آهن ، مرا هم جزو افراد مسافر دارند می شمارند ... افتاده ام در گروه جهادی ای که هیچ یک را نمیشناسم ...
+ از دیشب که معلوم شده عازمم ، خبرش کرده ام ، با هزار بند و بساط و مکافات بالاخره بلیت جورشده از مشهد خودش را رساند تهران ... صبح که تهران رسید ، راه آهن ، باید سوار میشدیم دوباره ... معرفت خرج کرد ... همحار را میگویم ! رفیق ِ کربلا رفته ام ...
+ 120 نفر آقا ... 2۳ نفر ماییم ... و یک منطقه محروم ! ... بهتر بگویم 14۳ نفر با دست های خالی اما با دلی پر از احساس برای فشردن دست های منتظر ِ مردمان روستایی رهسپار شده ایم !

و بدانید ذهن اینجانبه هنوز درگیر یک کلام ساده است و آن کلمه ، کلمه ای نیست به جز " وانت " که اگر دقیق تر به آن نگرشی داشته باشیم میشود مقوله جذاب ِ " وانت سواری " !
بسیار بر ما سختی و مشقت رفت تا از یک زاویه قابل تامل ، نوشتن از این سفر جهادی را آغاز بنماییم ... خواستیم از خیر نوشتن این مقوله در گذریم اما دیدیم نمیشود که نمیشود ... و القصه اینکه بدانید و آگاه باشید ما همچنان آدم نشدیم !
اگر بدانی در این چندین سال و در طی این سفرهای جهادی ، چقدر دلمان غنج رفته برای لحظه ای نشستن پشت وانت ، و چقدر حسرت هایمان را قورت دادیم برای دَمی جلوس بر ترک وانت های سایپا (!) یا آن وانت های سفید ِ قراضه (!) قطعا من باب هم دردی کنارمان دقایقی جلوس خواهی کرد و های های با ما اشک خواهی ریخت...
روز اول ، اعزام به مناطق و عرصه ها بود و طفل درون ما هم از همه جا بی خبر... سر ساعت وقتی همه روبروی در ورودی تجمع داشتیم تا مینی بوسی چیزی به سراغمان بیاید ، چیزی عایدمان نگشت تا مسئول محترم تشریف فرما شدند گفتند سوار شید ! ماهم خیره مانده بودیم که اینجا به جز چند وانت چیزه دیگری نیست برای سوار شدن ! دقیقا همین لحظه بود که شعف و شادی غیر قابل وصفی در تمام رگ ها و مویرگ هایمان جاری گشت که البته سعی وافر نمودیم چیزی به روی خودمان نیاوریم و مثل یک دیپلمات با کلاس ، از پشت سوار وانت های مذکور شویم ...

در عمر شریفمان ، اولین بار بود این چنین با این مشقات و این تعداد کثیر وجای قلیل پشت وانت سوار شدیم ! یک حالی میگویم یک حالی میشنوید ... پشت وانت ننشستید ، آن هم در جاده های ناهموار و خاکی و راننده با اعصاب (!) تا بدانید چه واگویه میکنم !
هوا داغ ِ داغ ... آفتاب هم چسبیده بر فرق سر و تابناک بر سیاهی چادرها ....و حالا بادی با سرعت 73 کیلومتر بر ساعت در حال نوازش ...و ما هم باید با حرفه ای غیر قابل وصف همه چیز خود را جمع جور کنیم که نکند باد آن را ببرد ، که البته ناگفته نماند در همین وانت سواری ها چه تعداد کلاه و چه لوازمی را بر باد دادیم و خسارت زدیم بر اموال جهادی !

و دیدیم آری اینجا در این اردو ، کلا تنها وسیله ی نقلیه ای که برای جابه جایی یافت میشود همین وانت شریف و عزیز است ! بنابراین تمام این ده روز رفت و آمد ما خواهران محترمه (!) با همین وسیله نقلیه محبوب صورت گرفت .
و امان از آن شب هایی که تعداد وانت ها کم بود و تعداد ما کثیر ....آنچنان که ما دو سه نفری مجبور بودیم ایستاده بچسبیم به میله های وانت تا بقیه بتوانند جلوس داشته باشند ... خدا میداند که لحظاتی تند تند اشهدمان را غلط و غلوط زیر لب زمزمه میکردیم تا بلکه....
و همان لحظه های شیرینی که از پشت وانت بر فرق آسمان میخواندیم " کربلا کوفه نجف ، سامرا ، شابدُل عظیم بیا بالا ! "
و یا همان موعد هایی که پاهایمان زیر دست و پای رفقا از جهت کمبود جا ، بالواقع لواشک میشد و بی حس .... انچنان که بعد از توقف ، توانایی حرکت دادن برخی از اندام هایمان را برای لحظاتی از دست میدادیم ..
و هیچ لذتی بالا تر از این نبود که دم به دم غروب خورشید جلوی چشم هایمان رخ میداد ... سکوت میشد ... آسمان آتش میگرفت ..رنگ ها پاشیده میشد بر صحن آسمان .... خورشید گم میشد .... هوا سیاهی مطلق میشد ... میشستیم به شمارش ستاره ها ...سر به هوا میشدیم .... دلمان هوایی میشد ... نوحه می آمد وسط ! چشم هایمان بازی شان میگرفت ! و قشنگترین لحظات سفرت به وقوع می پیوست .... همان دمی که نجوایت با امام حی ات شکل میگرفت ....

همان دم که در آن تاریکی مطلق ، در آن سکوتی که فقط صدای باد بود که در گوش ها میچرخید ، فرشته دست هایش را میکشید بالا و از تح دلش با صدای بلندی که در آن صوت باد گم میشد ، چندین بار داد میزد : اللهم عجل لولیک الفرج .... و همه ما پشت وانتی ها هم ، آمین های کشدارمان را روانه آسمان میکردیم ... عشق ...عشق ... عشق میکردیم ... ....
همان دم که مداحی برای شهید نجاری عزیزمون رو توی وانت میخوندیم و بغض خفمون میکرد ....
" توفیق ِ شهادت تو به ما گرچه ندادی / عشق ِ شهدا بر دل آلوده نهادی / ما تحت ِ لوای نظر لطف ولایت / خیبرشکنانیم در اردوی جهادی... (از اینجا بشنوید ) "
- برگشته ایم به شهر ... شهر ... شهر ... حرف برای گفتن از این اردو بسیار است ! توفیق باشد مینویسمشان ...
- نوای بلاگ ، مداحییه که در وصف شهید ِ گروه ، شهید نجاری خوانده شده است و ما شب ها موعد بازگشت به روستا آن را پشت وانت همخوانی میکردیم .....
ـ «دنيا خانه آرزوهايي است که زود نابود ميشود و کوچ کردن از وطن حتمي است. دنيا شيرين و خوش منظر است که به سرعت به سوي خواهانش ميرود و بيننده را مي فريبد، سعي کنيد با بهترين زاد و توشه از آن کوچ کنيد و بيش از کفاف و نياز خود از آن نخواهيد و بيشتر از آنچه نياز داريد طلب نکنيد»
امیر المؤمنین - خطبه 45 نهج البلاغه