بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»

 

 

   اذان صبح برایم قشنگ ترینِ اذان هاست ! قند دلم آب می شود وقتی الله اکبر اول ربیع ، روی  سجاده هایمان می نشیند ..... شکلات کاکائویی و یک گز مختصر  ، شیرینی ربیع خانه ماست برای کنار تسبیح هایمان .... ربیع الاول برایم همیشه شیرین بوده است !

    چشم هایم سنگینِ خواب می شود و بین الطلوعین از کفِ جان و دلم  می رود ... عجیب خواب می چسبد و عجیب حسرتی دارد از کف دادن بیداری بین الطلوعین ..... حتما آن وسوسه گر هم کیف می کند ....آخ ! اعوذ بالله من الشیطان الرجیم .... 


   بوی ِخیس ِخاک ، گیجم  میکند ... آفتاب ، ریخته روی صورتم که بیدار می شوم ..... بلند میشوم و یک مُشت از کاسه آب را میزنم  بر صورتم و همان را وضویش میکنم و صلوات هایم را بلند بلند میفرستم ... امروز اول ربیع است و  من " جانم " باید غسل کند ! صلوات ، معجون خوبیست برای این طهارت ....

  تمام امروز را نیت میکنم تا زبانم ، ذکر " یَا مُدَبِّرَ النورِ یَا مُقَدِّرَ النورِ یَا نورَ کُلِ نور " را ببوسد... حتما کیف میدهد وقتی زبان آدم مزه نور بگیرد ! ...  

دیشب بلوز سفیدش را اتو کردم و گل های مریم را لا بلای لباسش گذاشتم تا امروز بپوشد .... !

حالا  لباس مشکی اش را آویزان کرده بود و گل ها ریخته روی زمین .... نزدیک می شوم و  لباس مشکی اش را می بویم ؛ کسی در گوشم میگوید " یا حسین " ...


 صدایش از حیاط می آید ، همه ی نباتات و متعلقاتش را خیسونده بود ... میدانست مجنون ِ قاطی شدن بوی گِل و خیسی برگ هایم ! میخواهد باز عاشقم کند ... حافظ می خواند ...راستی چقد شعر به تن ِ او می آید ...

   سرم را از پنجره می اندازم بیرون و دست هایم را تکیه میدهم به قاب پنجره ، خیره شده ام به " او " که حالا میان همان حیاط ِکوچک ، روی همان تخت ِ چوبی ِقدیمی با گلیم قرمز ؛ دراز کشیده  ، حتما گوشش دنبال صدای بلبل هاست ، فقط من احساسات ِنابش را میدانم...میخوانم .. !

    هوا قر وقاطیست ، یک مُشت نور ،صورتم را گرم میکند و نسیم خنک ِخیس هم ، لُپ هایم را حسابی قلقک می دهد  ....چقدر ربیع ، شعر دارد برای سرودن ! .... ربیعی که در کنار او  باشد ....کاش شاعر شوم ! ... 

   نوارکاست قدیمی را می گذارم درون ضبط صوت و دکمه پخش را فشار می دهم  ...صدای شهید آوینی باز زنده می شود  : " .... زندگی زیباست ! اما شهادت از آن زیباتر ...سلامت تن زیبا ، اما پرنده عشق ...تن را قفسی .... "  

میدانم ، آوینی را دوست دارد ؛ من نیز ! ... دلم میخواهد چشم هایم را ببندم و آوینی برایمان بگوید و بگوید .... آخ ! چقدر ربیع قشنگ می شود وقتی نفسی از آسمان برایت بخواند !

   چقدر قند است وقتی صبح ِ ربیع ، باز یادت بیافتد که دنیا ارزش چسبیدن ندارد .... باز دلت آسمان بخواهد و گیر آسمان باشد ... !

 

   می روم سمت ِسماور  ، گذاشته َمَش رو یک چهار پایه ی چوبی ِکوتاه ، بسم اللهی  میگویم و چایی تازه میگذارم در قوری چینی با کمی هم هِل .. و مثل همیشه به سان ِیک طفل دو ساله ،  ذوق شنیدن ِ قُل قُلش را دارم ، اصلا شاید به  همین خاطر است که هنوز دوست ندارم ، سماور های جدید و شکیل را جایگزین کنم ! حتی حس میکنم ایمانم با چایی دم کردنی هم  -که قربه الی الله است -  میتواند زیادتر  شود ! .. اما حس نه ! یقین دارم که زیادتر میشود ....

   یک مشت اسپند را می گذارم روی شعله ، اسپند را نه برای رفع چشم و دفع بلا (!) ، بل برای اینکه مرا یاد آمدن کسی می اندازد ، دوست می دارمش ... شاید نوید آمدن میهمانیست ...خصوصا وقتی که جمعه باشد ...اسپند را برای این دوست دارم ...

    پارچه ی چهار گوش ِسفید را روی پُشتی قرمز  مرتب می کنم ، دو لیوان ِ من و خودش را وارسی میکنم تا حسابی برق بزند ، دوست دارم کیف کند ...البته بیشتر دوست دارم " خدا  " کیف کند ! میدانم حواسش به همه چیز هست .... باید بیشتر حواسم به همه چیز باشد !

پرده را کنار میزنم ، پنجره را نیمه باز ، بوی ربیع الاول می ریزد در اتاق ......

   نهج البلاغه ، زیر آفتاب حواسم را پرت میکند ، یاد دیروز عصر می افتم که عربی از رویش میخواند و مکث می کرد ..... معتقدم نهج البلاغه ، صراط است ؛ باید جرعه جرعه نوشید ..... فانوس جان است نهج البلاغه ! بلند میشوم نهج البلاغه عزیزمان را می گذارم در کتابخانه ... خانه باید مرتب باشد ! هرچیز جای خودش .....


   مثل همیشه غافلگیرم کرده ، سفره را که باز می کنم، نان ِتازه اش را از همان نانوایی ِسنتی ای که خمیرهایش را در تنور گِلی میپزد تا جان بگیرند نان ها، برایم خریده  ؛ ژست مادربزرگها را می گیرم و از ته دلم برایش دعا میکنم ،.... « خدایا در راه خودت ثابت قدمش بدار  !  » ، همیشه باید دعا کرد ، سر هر اتفاق کوچک دعایت را دریغ نکن ..... دعا معجزه میکند خصوصا وقتی که از ته دل باشد !  ،مگر میشود دعای سر سفره نان و برکت خدا گیرا نباشد ؟ 

   دوتا تخم مرغ می شکنم در ماهیتابه ، جلیز ولیزش را دوست دارم !! هنوز سفت نشده می ریزمش توی ظرف ، با ذوق می نشینم به تزیین کردنش ...

  امروز اول ربیع است و برایم حکم عسل را دارد ..... ماژیک مشکی ام را برمیدارم و خیز میکنم سمت آینه و شمعدان یادگار لحظه های عقد  ، برایش مینویسم از دل ... بعدهم بالای آینه بزرگ مینویسم " وَأَما بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ " ... و به نعمت پروردگارت سخن گوى- كه شكر آن است- …

    بساط کرسی کوچک زمستانی هنوز گوشه اتاق پهن است ، چقدر زنده بودن گرمی کرسی می ارزد به این شوفاژ های بی روح ِ آپارتمان های این شهر  ...

   دسته ی گل نرگس را پریروز گرفته بودم برایم ، هنوز جان دارند و تره تازه اند حسابی ..... می آورم میگذارم وسط سفره ی صبحانه ! صدای قل قل سماور بلند  شده و من باز و باز ذوق میکنم !

   سجاده هایمان ، روبروی پنجره در دل خورشید پهن است ، کنار همدیگه ، تسبیح فیروز ه ای من همیشه شلخته روی سجاده افتاده ، اما تسبیح او همیشه در طواف ِمهرش جا خوش کرده ، همیشه صلوات های بعد نمازش از همه چیز بیشتر بهم میچسبد ؛ معجون مِهر است صلوات !.... حریم محرمانه ی ما و خدایمان را دوست دارمش ... .... بوی گلاب میدهد ! نه  گلاب صنعتی شهرها ....نه ! بوی گل و آب میدهند .... همیشه یک کاسه سفالی آب کنار سجاده هایمان هست ، جفتمان دوست داریم به آب خیره شویم وقتی خورشید زیر آب شنا میکند .... راستی هر روز یک نوشته برای هم روی سجاده هایمان میگذاریم ، گاهی هم یک حدیثِ ناب ...... مشکلاتمان اینطور حل می شود سر سجاده هایمان !

    رد ِنگاهم رو به سجاده هاست که سایه اش حواسم را پرت می کند ، بالاخره آمد ..... میخندم ، از جایم بلند می شوم ...او هم میخندند.... احترام گذاشتن را دوست دارم ، به دلم میچسبد ... انگار " ایمان " پای این کارها ، بیشتر جان میگیرد ! حواسم باید بیشتر به ایمانم باشد .... ممکن است ضعف و قوت ایمانم به هرچیزی در این خانه و خانواده ربط پیدا کند ..... ریسمان ایمانم یقینا و حتما محدود به سجاده و قنوتم نیست ... ممکن است با هر چیزی امتحان شوم ! ....

   دیشب نگذاشت در برداشتن چند پرچم مشکی کوچکی که تخت دیوارهای خانه مان بود ؛ کمکش کنم ، میدانم دوست داشت بغض هایش را من نبینم ، اما یقین دارم کتیبه ها را که داد من تا کنم ، اشک هایش هم لای تار و پود مخملی کتیبه ها گم شده بود .... هرچند بی محابا زیر لب برای خودش نوحه می خواند ! ... خانه ی دینی باید رنگ و بوی عزا به خودش داشته باشد ، باید حسینیه باشد ، باید چای این دو ماه را به نیت چای مجلس عزا به اهل خانه داد ، وگرنه برکت از آن خانه می رود ...شاید برکت یعنی اشک سحرگاهی ... ! نمیدانم شاید اعتقاداتم قره قاطی شده که اینگونه واگویه میکنم !

*   دوستانم میگفتند نمی شود  در شهر  پشتی های قرمز گذاشت ، نمی شود ! اما من عاشق اینم که همه روی زمین دورهم بنشینند و یک تشکچه هم بدهم بگذارند زیر دستشان تا کیف کنند  .. !! نه اینکه مسئله وجود مبل باشد یا پشتی .... میخواهم گیر نباشیم روی یک چیزی که اگر یک وقتی هم نبود ، دغدغه شود و دل را مشغول خودش کند ... دل ، نباید گیر مُدل شود ... دل باید قدیمی باشد و دست نخورده !

 عجیب مجنون ِ سادگی َم ! ..راستی حواست باشد خانه ات را خواستی بچینی هرچه میخری ایرانی باشد ...بگو به یاد شهدا و قربه الی الله ایرانی میخرم ، من که یقین دارم این نیت و کلام ضمانت میشود تا برابری کند با جنس مشابه خارجی .. باید هزینه این خاک کنیم ... باید ... شاید اعتقادات من کمی عجیب غریب است ! اما .....  من به اثرات عالم آسمان بیشتر معتقدم تا خاک ، حتی در مادی ترین مسائل دنیوی .... !

  بخار چایی بلند میشود ...

امروز اول ربیع است  و نمیدانم چرا این اعتقادات ِ خوشمزه ی دینم ، بوی عشق میدهد ....هوس عاشقی  ریخته در سراسر وجودم .....  

احترام گذاشتن را دوست دارم وقتی حواسش نباشد و خم شوم دستانش را ببوسم ..... احساس میکنم خدا هم کیف می کند ! وقتی تفسیر دین بیافتد به دستان من ِ نابلد همین می شود دیگر ...!

دینم را دوست دارم .... احساس میکنم به زندگی آدم ، مزه ی ناب آسمان میدهد .... ! خوشمزه است ... و دلم عمیق می سوزد برای کسانی که با " دین " نفس نکشیده اند و حالا برایش سپر گرفته اند ... میدانم که ما خود مقصر بودیم  !  ... خدا نکند هوای دینداری برم دارد اما با حساب دنیایی همه چیز را بسنجم ...وقتی دینداری ،یعنی  فقط حواست باشد « تو » به وظیفه ات درست عمل کنی ... به تقدیر و تحسین و تخریب و... دیگران کاری نداشته باش ...وظایفت را بشناس عامل باش همین ! ..نگو پدرم اینگونه نیست و قدر نمیداند یا...همسرم انگونه که باید باشد نیست و یا ..... تو فقط بنده باش ! حواست به خودت باشد .... 

 

***

سفره را باهم جمع میکنیم  ، تشکر میکند و  بلند می شود ، میدانم کجا میخواهد برود ،....

حتما همان اتاق پشتی ،جایی که یک پارچه سفید سفید پهن کرده ام و رحل قرآنش مهیاست ،  از بسم الله ش که شروع میکند ، دلم می لرزد ...، وقتی صدایش اوج میگیرد در آن آیات حساس ، دلم میخواهد غش کنم برای آن  کلماتِ  ....

    خوشحالم هر صبح ، خانه را با قشنگترین ملودی عالم ؛ صفا می دهد ، دیگر دوست ندارم حتی رادیو را هم روشن کنم ، تا وقتی صدایی هست که جان داشته باشد و از جانان بگوید ، چه نیاز به فرکانس های مصنوعی رادیو ....  ،  صدایش عشق را روی در و دیوار خانه می چسباند و هوای قره قاطی اینجا را هم ، استرلیزه میکند ! باور نمیکنی ؟ ....

  من با دینم عشق میکنم ، هرچه دارم از دینم دارم ......قسم به همین روز اول ربیعش که میگوید بشارتتان باد به یک لبخند و یک تبسم عاشقانه ! ؛ دین ،  همه چیز است .. به قدر ِ ناچیزی که چشیده ام سخن میگویم سندِ کلاس اولی بودنم هم همین چند خطیست که بی رخصت جاری میشود ، گرنه اگر بیش از این چشیده بودم از دین ؛ حکمش سکوت بود ، خوش به حال آن دلدادگانی که بهره ای بیشتر از دین شان برده اند  ...

خدا سکوت را روانه ی دلم کند ....

ان شالله 


- معتقدم در ربیع همه چیز باید تازه شود ، هوس نوشته های گذشته زد بسرم ، بهانه کردم این هوای دل را ، همان  گذشته ها را  رنگ و لعابی تازه دادم و دوباره منتشرش کردم به بهانه ربیع عزیز ...


-  نوشته بالا صرفا فقط یک تفکر است نه روایت واقعیت زندگی کسی همچون من ! ....البته شاید بتواند برای هرکسی به وقوع بپیوندد !  ... زندگی هر کس فراز و نشیب و سختی های خودش را دارد ، مهم دم نزدن از مشکلات است ...

 -  قطعا قلم همچون منی قاصر است از رساندن منظور  و مقصودی که در دل دارم و برای آن قلم میزنم  ، امید دارم خودش انچه را که نیت میکنم به اجابت برساند .... وگرنه خودش جوهر قلمم را بخشکاند اگر سفیر اتلاف وقت است چه برای خویش چه برای دیگران . 


- علیکم به خودم و دوستانم : حضرت علی بن الحسین امام سجاد علیه السلام در مورد حقوق همسر فرموده اند :

 و اما حق همسرت آن است که بدانی خداوند متعال با آفرینش او وسیله ارامش و رفاه و انس و نگهداری تو را فراهم نموده است.هر کدام از شما زن و مرد بر نعمت وجود دیگری خدا را سپاس گوید و بداند که این نعمت الهی است.بر او و بر تو واجب است که نعمت الهی را گرامی داشته و در معاشرت با او خوشرفتاری و رفق پیشه کنی اگرچه حق تو بر زن سخت تر و رعایت محبوب و مکروه تو بر او لازم تر است ، ولی زن حق مهربانی و انس بر تو دارد و جایگاه آرامش و آسایش غریزه ای ست که گریزی از آن نیست و این حق بزرگی است.

رساله حقوق امام سجاد علیه السلام


برچسب‌ها: ربیع الاول, سبک زندگی دینی
+تاريخ شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 0:51 نويسنده - کعبه ی دل - |

* بسم الله .  خواندن این پست را پیشنهاد نمی کنم ، برای دل نوشتم .... فقط درد نوشت است ! نور چشم هایتان شاید اسراف شود با خواندنش .....  التماس دعا .



بسم الله الرحمن الرحیم

« رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی »


تزورونی أعاهدکم ...

تعرفونی شفیع لکم ...

أسامیکم أسجلهه أسامیکم ...

هلا بیکم یا زواری هلا بیکم ...  ( از اینجا گوش کنید) 

    عربی میخواند باخودش ! زیر لبانش ذکر گرفته  ....." هلابیکم یا زواری ... هلابیکم ..... خوش آمدید ای زوار من ..خوش آمدید..." ؛ چشم هایش قشنگ می شود اما باز می خواند : " هلابیکم یا زواری ...." 

    در مترو همه نگاهش می کنند .... چشم در چشم آدم های شهری و نگاه های سرد میکند و باز زیر لب میخواند "هلابیکم یا زواری ....."؛  نگاه ها در مترو سردند ، چشم هایش را می بندد .... زیر پلک هایش آتش می گیرد ؛ آب می جوشد ... لب هایش خیس ، اما باز تکان می خورد : "هلابیکم یا زواری ".....

    آخر دارد تصور می کند زائرانی را که زانو زده اند روبروی حرم ...زائرانی که خاکی شده اند و بعد از دو سه روز پیاده روی ؛ با گریه سلام می کنند ...دارد سعی میکند ؛ تصور کند نعم الامیرش را که چگونه خوش آمد میگوید و خاک از سر و روی زائرانش  برمی دارد ....

و  زائران - خاک بر سر - میروند اما

 با عطر تربت برمی گردند .....

 

 


چادرش حسابی خاکی شده است... تکانش نمی دهد ... فقط بغض می کند !

گلویش خشک ِ خشک .... چشمانش تنگ ِ تنگ !

جوراب هایش تمیز ِ تمیز .... ! منتظر هیچ روزی از هفته نیست ؛ هیچ روزی موعد سفرش نیست ! فقط بدرقه می کندهر روز زائران کربلا را ...بدرقه ..... .... پاهایش را دوست ندارد ....

 

   از اربعین پارسال ، با همان خستگی های بی امانش گفته بود :«  دیگر بسه ! » اما .... 
غروب اربعین سال پیش که تمام شد در حرم حضرت شاه عبدالعظیم (ع)  وقتی که بلند نجوا میکرد " لک لبیک حسین لک لبیک ... " ؛ مگر خودت نیامدی و  آرامش کردی و گفتی فقط یکسال دیگر صبر کن...یکسال.. یکسال میدانی برای او چگونه بود ؟ چگونه گذشت ؟  

    بار پنجم ، ششم بود که باز کاروان رفته بود و او برگشته بود خانه ! تمام دل و جانش را برای اربعین امسال جمع کرده بود ... تمام تمام حسرت های شب های این یک سال را .... تمام تمام جاماندگی هایش را به امید اریعین امسال ، تحمل کرده بود .... و حالا .....

    سخت است ... باور کن آقای من ! سخت است ...به یک باره  کمی تربت چشانده باشی َش و تمام وجودش خاک شده باشد و  حالا ؛ رها در شهری غریب ؛ دنبالت بگردد ... !..... هر وقت عطرت به مشامش برسد ، آشفته دنبال آن عطر آشنا می دود و گاهی به خیسی یک چشم یا غزل نیم سوخته ای  میرسد و باز دیوانه میشود  و باز......  ...

      طعم تربت ؛ آدم را دیوانه میکند ؛ خصوصا وقتی تربت را شما پشت شلوغی های حرم ، قاطی گریه های تحت القبه و میان هیاهوی زائران ؛ ریخته باشی در نای ِ زائر محتاجت ....

    هرکاری کند یادش نمی رود لحظات ِ ورود به بین الحرمین را ... هرکاری کند زانوهای ناتوانش را یادش نمی رود ... هرکای کند آن غوغا و انقلاب  زیر قبه را یادش نمی رود ..... به خدا مریض می شود با این یادآوری ها !

   نسخه اش دادم تا حواسش را پرت کند اما حالش مدام بدتر می شود ....چند بار نسخه های مرا پاره کرده و با صدای بلند حالی ام کرده که فقط طبیب ِ خودش را می خواهد و دیگر دست از سرش بردارم ... !  ...

    بیست روز پیش روی کارتی برایش نوشته بودند « بیست روز مانده به سفر کربلا » .... تسبیح تربتش را دست گرفته بود و هر روزش را چندبار می شمرد ... مدام با خودش نجوا میکرد " یعنی بناست معجزه شود که من هم بروم کربلا ؟ یعنی می شود ؟ "

  اما این روزها  دانه های تربت تسبیحش خُرد شده اند و افتاده اند روی سجاده ! دیگر فقط نگاهشان می کند ... دستش به ذکر نمی رود .... نور میخواهد ! طبیب خودش را میخواهد ......

   برایش نسخه نوشته بودم که چند روزی چشم هایش نباید هیچ ضریحی ببیند ... .... نباید پا برهنه ای را ببیند ...نباید روضه بشنود ... نباید پرچم ببیند .......... نباید کربلا ببیند ...نباید امامزده ببیند ...نباید گنبد ببیند ....نباید .......... به گمانم این روزها  بهتر است چشم هایش؛ هیچ نبیند.... آخر چشم هایش را دیگر دوست ندارد  ! چشم هایی که اربعین آمد اما لیاقت دیدن حرم را نداشت ... کاش ....

   چشم هایش قشنگ می شود اما باز می خواند " هلابیکم یا زواری ...." ، با بغض ِ سنگینی بی مقدمه  می گوید " لطفا کسی تلویزیون را خاموش کند ... " ..... ؛ همه سکوت می کنند و با تعجب بر میگردند اویی را می بیندد که باز یادش رفته کجا نشسته ................... دوباره تکرار می کند : " لطفا کسی تلویزیون را خاموش کند ! " 

 

   نمیفهمم آخر چرا این همه لنز دوربین باید بر روی پاهای زائران پیاده زوم شود و روی آن ها بماند و بماند  و بماند ...  ؟چشم ها هم پشت قاب تلویزیون است که می ماند بر تصویر قدم هایی که بر جاده کربلا ، گریه می کنند ...پاهایی که اشک می ریزند..........قدم هایی که آدم دلش می خواهد با بوسه دنبالش راه بیافتد و با هر قدم خودش را بیندازد روی زمین ........ همین است تمام سهم یک جامانده ؟؟ دیدن ِ چند دقیقه پخش زنده و دست کشیدن روی شیشه تلویزیون و حسرت جانسوز  ؟؟ 

    مگر ما دل نداریم ؟؟ این همه لنز دوربین افتاده اند به جان ِ بی جان ما که چه بشود ؟ این همه تصویر پخش زنده پیاده روی ،به خدا  خیلی سنگین است برای له کردن ما ...

کفایتمان کرد ، جانمان سوخت .... تلویزیون را خاموش کنید ! بخدا ما دیگر داریم می سوزیم .... کاش برق ها برود و همه چیز خاموش شود ......

 بلد نیست روضه بخواند اما آقاجان دلش گریه می خواهد ! کاش همه جا خاموش شود تا هرچقدر دلش میخواهد بلند بلند گریه کند .......مثل خیمگاه ... مثل کنار شش گوشه.... مثل تل .... آخ !

    نمی فهمم یعنی آنها که لنز های دوربین را زوم می کنند بر چشم های خیس ِ زائران  پیاده و بی مقدمه می پرسند « لطفا از حس و حالتان برای جاماندگان قافله چند کلمه ای بگویید » ؛  فکرِ ما بیچاره ها را نمی کنند که حسرت دارد خفه مان می کند ؟ آقا جان بگو تکلیف این دل بی قرارت که زخمی شده چیست  ؟  التیام می خواهد آقا ..... 


  وقتی دوربین ها زوم میشود روی خادمین  و غوغای موکب ها

زوم می شود روی عشق و عاشقی محضِ جاده ها .... 

 فقط چشم هایم آب می شود .... 

چقدر بعضی ها توفیق دارند ! 

چقدر بعضی خوب بلدند عشق شان را هزینه کنند .... 

آخ ... 

     


    چند سال شد ؟ چند ماه شد التماس کرد ؟ ..... چند بار در ماه  ، مستند پیاده روی اربعین را گذاشت در لب تاپش و خیره شد به مانیتور و نگاه کرد تا بلکه اقاجانش ببیند یک دختربچه افتاده این گوشه دلش تاول میخواهد ...تاول پا ....دلش خرابی میخواهد .... دلش ....دلش تیمار از جانب طبیبش میخواهد ..... دلش میخواهد برگرد به خانه اش ! .... 

   چقد این دختر ، نشست و گفت دیگر نمی نویسم آقا ! از شما نمی نویسم ... باشد که همه حرف هایمان بماند بین خودمان ! رفت و زد به خط نوشتن چیزایی که فکر میکرد حرف های خوبی است برای رشد خودش.. ! اما این روزها می بیند هیچ حرفی بهتر از کلمه هایی نیست که بوی تربت می دهد ...بوی کربلا میدهد .... هیچ معنایی زیباتر از آن نیست که که تعبیر شما باشد و به شما ختم بشود  ..... برای همین دیگر باید می نوشت از شما آقا جانم .....! او را ببخشید که عهد شکنی کرد ! 

    آقا ! راستش را بخواهی هیچ جوره فکرش را نمی کرد امسال هم باید پاهایش بی تاول بماند...امسال هم نمیتواند بمیرد ...نمیتواند قدم بردارد و بمیرد بمیرد بمیرد... .اقا میدانی چند بار تصور کرده است ؟ اقا به خدا ادم دیوانه میشود از این همه تصور کردن  .... جواب چشم هایش را چه بدهد ؟ این همه انتظار ...این همه خودشان را ناز کردند تا بخری شان ... اقا ... اقا به خدا بلد نیستم ارامش کنم  .... خودت آرامش کن !

 

   چقدر شب ها خودم می شنیدم که می خواند " هوای حسین هوای حرم هوای شب جمعه  زد بسرم ..."..

اما  باز هم که کاروان آمد و او چشم هایش غش کرد تا تک تک شان را بدرقه کند.... بدنش درد می کند .... قلبش ،نا منظم می تپد ! حرف های عجیبی از او میشونم ؛ ..به من میگوید فقط در کربلا قلبش درست کار میکرد... منظم می تپید ...منظم یا حسین یا حسین میگفت ... آخ ! .. کاش می فهمیدم چه می گوید  : 

 چند روز پیش دست یکی از زائرانت را گرفته بودم ، رفته بودم برای خدا حافظی ؛ باید راهی میشد برای رفتن به جاده ی کربلایت ...ببخش اقا دلش را لرزاندم ...در گوشش گفتم :« یک چیز میپرسم تو را به ان آقایت هرچه میدانی بگو بر من » ... پرسیدم : «  بهای زائر پیاده شدن چیست؟ چه کرده ای که اقا اینگونه صدایت کرده ؟ که اینجور با پای  پیاده فرا خوانده ات ؟ اینطور در استانه شهر کربلا خوش آمد میگویدتان ؟ چه ....  » 

آقاجان  در پاسخ هیچ نگفت ... فقط گریه کرد ! و چه تعبیر و پاسخی زیباتر از گریه ...

 اقا من بلد نیستم ..... به خدا بلد نیستم که پرسیدم .....

.

.

   از روزی که در راه حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) ، همین چند هفته پیش فهمید که دیگر زائرت نیست و از لیست خط خورده ، در درونش خُرد شد ! دلش شکست .... سعی کرد بلند شود و ادای ایستاده ها را دربیاورد ولی به خدا سخت است اقا جان ....طاقت این یکی را نداشت !

این همه زائر ... چند نفر میشوند آقا ؟ ....... نمیشد ماهم می آمدیم میان آن همه زائر یعنی ؟ .... بخدا اقاجان ، وارد حرمت نمی شدیم ؛ فقط از دور نگاهت میکردیم .... می ایستادیم یک طرف خیابان ، عاشقانت که می رسیدند را با چشم هایم می بوسیدیم.... آخ ! بهشت میشد آن زمان ... آن زمین ...آن آسمان ..... !  از همان دور آرام می گفتیم لک لبیک حسین ...لک لبیک حسین جان ... جان ....

و بعد می نشستیم به گوش کردن نجوای زائرانت که از روستاهای اطراف ، بازبان  عربی قربان صدقه ات می رفتند .... آخ!

 

 

یک بیچاره ای مثل او ؛  فقط یکبار آمد پیشتان و شما کریمانه جیره ی جانی به او بخشیدید ؛

بعد این همه مدت جانش به لبش رسیده .... .نمی تواند ...نمی تواند ....

لنزهای دوربین را بگو جمع کنند آقا جان..... آدم آتش می گیرد ....

اقا به خدا دیگر نمی تواند ....

معجزه می خواهد ..... معجزه .....

اقا به خدا جیره جانی که داده بودید ته کشیده....

 به نفس نفس افتاده .....

نفس میخواهد !


 


عربی میخواند باخودش ! زیر لبانش ذکر گرفته  ....." هلابیکم یا زواری ... هلابیکم ..... خوش آمدید ای زوار من ..خوش آمدید..." .........
      قطار می ایستد ؛حواسش را جمع میکند ، همین است ! همین ایستگاه باید پیاده شود که برود بدرقه ی کاروان زائران پیاده ی اربعین ....... خیسی صورتش را با چادرش خشک می کند .... چادرش...چادرش ....... چقدر چادرش را دوست دارد ...بوی کربلا میدهد ....... می بوسد کربلا را ..... راه می افتد .... 

   از مترو که میزند بیرون ، راننده تاکسی داد میزند " امام حسین ، یک نفر .... حرکته ! " .... دلش بدجور باز هوایی می شود ! 





- السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ( علیه اسلام ) ، همین ما را بس که هوای دلمان را دارید ....... باید برویم برات کربلایمان را بگیریم از آقایمان .... دلش هوای گوشه مسجد گوهرشاد را کرده ، تا برای خودش کربلا بپا کند !

- امانت اربابم را دوست دارم ...خیلی ! ... 

- صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام ...الحمدالله که غمت نصیبمان شد حسین جان .... 

- شنیدن این صوت را از دست ندهید  .....

- دوم دی امسال که مصادف شده با اربعین حسینی ، دومین سالگرد اتفاق خوب ِ زندگی ام . 


 اللهم ارزقنا شفاعه الحسین علیه السلام ..... 

خدایا ما را به خیل کربلاییان برسان ....

 الهی آمین . 

   


برچسب‌ها: أسامیکم أسجلهه أسامیکم, هلا بیکم یا زواری هلا بیکم, جامانده از قافله کربلا
+تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 2:26 نويسنده - کعبه ی دل - |