تبليغاتX
.

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  جان ِ شب را نفس میکشم .... میدانی گاهی اوقات شب ها برایم میشوند مَجالی برای تماشا......  دلم میرود ...دلم میرود برای آنچه که از روبروی چشم هایم میگذرد ...

     شب ها ، من دست هایم قفل ِضریح است ... انگشتانم فرو میرود در شبکه های نقره ای ... حوالی ضریح را خلوت می بینم و می نشینم بلند بلند  برایش حرف میزنم ...برایش دَرد میگویم .... برایش لذت  ...عشق ..... حتی برایش گریه هم می گویم .... 

    روی واژه هایم دست میکشم و غبارشان را فوت میکنم ، بعد یک به یک واژه هایم را می بوسم و از بالا میریزم درون ِضریح .... حتی خوب نگاه ِشان میکنم که کجا می افتند ...

    شب ها ، من این حوالی پرسه میزنم ، گاهی زیر بالِشـَم چیزی میگذارم ..گاهی لب هایم را عاریت میدهم تا مدام یک ، چند هجا را بالا و پایین کند ...

 

      به خودِ خودم که برمی گردم ، آنقدر تردید و دوراهی روبه رویم قد علم میکند که به ناگاه روی زانوهایم میافتم... نمیدانم چرا هر وقت روی زانوهایم که میافتم ذهنم مرا میبرد....میبرد .... همان نقطه از بین الحرمین که مرا انداخت روی زمین ... همان لحظه ای که زانوهایم شدند تکیه گاه ِ قامت ِخسته ام... .... افتادم و من.....من... من بَد شکستم ! ...

    هیچ وقت اهل این دست واژه ها نبودم ، این جور نوشتن ها .. کسانی که مرا میشناسند بهتر مرا میفهمند ! ... نمیدانم ...  شاید مریض شده ام ...   اما هنوز که هنوز شش هایم یک هوا را در خود محبوس نگاه داشته ... هوای حسین ... هوای حرم .... نمیدانم ! شاید مریض شده ام که اساس ِ زندگی کردنم ، تمام آنچه که روی ویترنش چیده بودم ، تغییر کرده.... من این نبودم ! ..... نمیدانم باید خوب شوم یا بد ... حالم را نمیفهمم !  

   شب ها ، پرسه میزنم  .... تماشای سوختن ِ دل ها و دلهای سوخته - دست خودم نیست اما - حسابی حواسم را پرت میکنند ، تا دلم آب میشود برای حال ِ خوش ِ آنها ، سریع خودم را گم میکنم زیر پتو .....حواسم را پرت میکنم به قل هوالله احد خواندن .... چشم هایم را میبندم و میگویم خوب بخوابی......

 

 باور کن خدا ! من تاب َش را ندارم .... اینکه شب ها من دستانم را در درگاهت ببینم که میلرزد .... اینکه تمنایت را میکند و میلرزد  .. تاب َش را ندارم مادامی که چشم هایم را که میچرخانم ، دل های خاک خورده را می بینم که عاشقانه آمده اند برای سجود ............و من... من  هنوز درگیر  ِ دست های لرزانمم که رو به آسمانت ، درجا میزند .... آسمان ....

کاش روی خاک بیافتم ...  کاش .... ..... کاش ............................ میترسم خسته شوم ! ... از نابلدی ام خسته شوم .... خدا باور کن دست های لرزانم گاهی اوقات ،شب هایم را از من میگیرد ..... آسمان نه ..خاکت را میخواهم ! ...ابرها و بارانش را نه .... خاک های نمناکت را میخواهم .....

 خدا.....

 چقدر دلم میخواهد ، مثل ِ همان خوش بوترین روزهایم کنار " شائق " ، پشت همان خانه ی مُراد ، روی همان رمل های هوتبانی ، با همان دل های زلال بچه ها ، با همان اشک های بهشتی ِشان ، باهم باز بخونیم :

آهای خدای مهربون ....تنگه دلامون ...

برای صاحب َالزمون تنگه دلامون ..... برای یار ِ مهربون تنگه دلامون .....

برای بین الحرمین ...برای بوی کربلا ... برای سوز سینه ها تنگه دلامون ....

 

  اردوی جهادی نوروز91 - هق هق بچه ها در میان نوحه ی اهای خدای مهربون تنگه دلامون ...

 

در میان هق هق بچه ها بودن هم ، عالمی دارد .... وقتی که دیگر صدای خودت را هم به زحمت بشنوی ...  حتما خودت که میدانی کودکانه گریه میکنند و پر سر و صدا ....

نمیدانم چرا همیشه که می نشینم به تسبیح کردن واژه هایم روی نخ ، چندتا از آن دانه های مرغوب تــُربتی َش ، به جهادی میرسد .... انگار واژه هایم از لحظه های نابِ جهادی مدد میگیرند ، همیشه ! ...


- گلایه نکنید اگر هنوز دست نکشیده ام از واژه های اینچُنینی ... و هنوز نتوانسته ام بنویسم از خاطرات ِ خوش ِ باهم بودن در روزهای جهادی .... از همان خاطرات ِ پر شور وشعف ... مینویسم  انشالله ....

- راستی ، کعبه ها دلشان کجاست ؟

-. اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد/  باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود

- کاش هر وقت ، انگشتانم میرود لای برگه های کتاب ِ حضرت ِحافظ ، همیشه و همیشه این بیت برایم بیآید " یوسف گمگشته باز آید به کنعان ، غـَم مخور ...... "  کاش .....

بعد نوشت :

 - زهرا خ ، راست می گوید .... نقطه ضعفِ چشم ها و احساسات ِ ما شده چند هجای ساده ی" کربُ و بلا " .............

 


برچسب‌ها: شب نوشته, مناجات, اردوی جهادی, آهای خدای مهربون
+تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 1:38 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  کبریت هجوم میبرد برای ساییده شدن.... دو شمع ، جان میگیرند . ...

پَر میزنم امشب .. مثل ِهمان کبوتر سفیدی که هر روز به یک ساعت ِ مُقرَر کنار پنجره ی اتاقم مینشیند ...همانی که من هر روز برایش دانه میریزم ....  همانی که دیروز جوجه اش ، پرید... رسیده بودم کنار پنجره ... نگرانش بودم که نکند افتاده باشد .. اما رفته بود پنجره ی بالایی ... پریده بود ... پر کشیده بود ! اوج گرفته بود ...

 پَرمیزنم امشب ... پَر پَر .....

اما...اما  بال هایم بیشتر ، خاکی میشود تا آنکه بوی آسمان بگیرد ...

در تقویم آخرت نمیدانم اما به حساب ِ دنیا تا چند ساعت ِ دیگر ، خط سفید ِممتد ِ یک جاده را باید انتخاب کنم ... اما نگرانم ! ..از زمین خوردن هراس دارم ... یادم باشد قبل از حرکت برای خودم یک بقل گل بچینم ... باید در تمام طول مسیر ،گم شوم در رایحه اش تا یادم نرود ..... یادم نرود ....  !

 

 

نمیدانم آب شدن شمع های پارافینی روی کیک (!) ، کافیست برای اینکه بگویم تمام شد ! ...

شعله های نشسته بر شمع ، عجیب سوسو میکنند امشب ... عجیب انعکاسشان را روی مردمک های چشم هایم حس میکنم .... خیره شده ام بر قامت شمع ... اشک میریزد و میسوزد ... نمیدانم امشب ، ماتم شمع های شام غریبان را یا عزای شمع های تک و توک کز کرده در گوشه و کنار امامزاده  را  تصور کنم تا بلکه دلم آرام بگیرد .... نمیدانم !

آخَر دلمان گوشه ای دنج از حرم ِخراسانت را میخواست که ................. هیچ ! چَشم میبندیم  و باز زمزمه میکنیم :

 " السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ع  "

 " زانوهایم را بغل گرفته ام ...سرم را به دیوار ِ حرم ، رو به گنبد تو  ،تکیه می دهم و حرفهایم را برایت حرف به حرف گریه می کنم !  دیدی آقا گفته بودم بین من و مادر چیزهایی هست ... همیشه بین بهترینهای عمرم و مادر ارتباطی هست ... 

ببینم تو هم شنیدی ؟ انگار کسی همین لحظه زمزمه کرد " حسین مصباح الهدی سفینه نجاه " ....

   من عاشق رقص این پرچمم ، تو هم این را خوب می دانی ، همین است که هر وقت ، رد ِنگاهم به گنبد می افتد پرچمت را برایم تکان می دهی، آن هم از آن تکان های سحرامیز، آرام ...  !!
آن وقت دل من هم با ناز ِ پرچمت، تاب می خورد، تاب می خورد، تاب می خورد... من عاشق این تاب خوردن ِدل َم... دلم تاب می خورد و من هر لحظه ..گویی به گمان ِ خودم ، عاشق تر میشوم ! 
   من عاشق اذن دخول خواندنم، من عاشق سلام دادنم، آن هم از آن سلام های پُر بُغض، آن هم از آن سلامهایی که به غایت یک دل ، برایت حرف آورده باشد، دریا دریا برایت دلتنگی آورده باشد... اما  نمیدانم چرا همان دَم که در آغوش صحن و سرایت گم میشوم ، انگار تمام وجودم  و جمله هایم در سکوت غرق میشود .. انگار همه اش را خوانده ای و از روی دلم جمعش کرده باشی ... انگار فقط میخواهی آرام نگاهت کنم بی آنکه دلم اضطراب ِ سخن با تو را داشته باشد ... "

راستی زیارتِ از چند فرسخی ام را میپذیری ؟؟  یعنی زیارتم قبول است ؟

   باور کن دست ِ من نبود که بی بلیط ِ اذنت ، وارد هندسه ی عشقت شدم .. من که گفتم  ما از آنهایش نیستیم که آنقدر بایستیم روبروی در های حرمت و چشم بدوزیم تا قلبمان اذن دهد .. تا الهاممان شود که داخل شو.... ما تا دلمان میگیرد به سان ِکودکان اذن نامه ی دنیایی و کاغذی را  دستمان می گیریم و میخوانیمش و وارد می شویم ... تا دلمان میگیرد متوسل قلم میشویم و برای  " بشر ابن الآدم  "، آنچه را که نباید ، مینویسیم ... !  تو بر ما ببخش این وارد شدن های نابجا را ... ما دوستت داریم !

 

در ابعاد اتاقم ، زیر این هوای پراز دی اکسید شهر پایتخت ، جا دادن آن همه صحن و سرا ، آن همه زائر .. آن همه صدا ...آن همه کبوتر هم عالمی دارد ...

 شمع ها هنوز روشن اند ، باید فوتشان کنم زودتر .... اگر بمیرند ... نه ! ... فوتشان خواهم کرد ...

پَر پَر میزنم  با آنکه خیلی سنگینم... بدان آنقدر پر میزنم تا انحنای گنبدت را برای فرود و نشستن رویش ، احساس کنم ... آخر مگر نه اینکه خودش گفته : " لاتقنطوا من رحمه الله .... "

 

 

یارب انت القادر علی کل شیء
انا عبدک الذی یعترف لک بالعبودیه
انا عجز محض
انا ضعف محض
انا جهل محض
انا فقر محض
انت یارب انت الغنی انت العالم انت القادر
انت المحیط بکل شیء
انت الکریم انت الرحیم
و قد ابتلیتنی بمبتلیتنی
و اختبرتنی بمختبرتنی
یارب اعنی علی مبتلیتنی

یارب انصرنی
علی شهوتی علی غضبی علی انفعالی علی رغباتی..............

 


- آنقدر امشب با خودم کلنجار رفتم ،برای تصمیم به گذاشتن این پست ، که آخر سر ، سردرگم و مستاصل دلم را سپردم به آیه های  مبین ِ " قرآن ِ حی  "... تا مطمئن شوم  در صحت تصمیمم.... قرآن آرامم کرد ... قلبم ... الهی شکر .

- کاش عمرمان در مسیری هزینه شود که سراسر بوی عشق بدهد ... برای لحظات همدیگر دعا کنیم تا زودتر معطر شوند به بوی عشق ................... ! دعا کنیم ...  

- فردا شب ٍ جمعه چهاردهم .... میگویند سال های پیش ، درچٌنین روزی متولد شده ام ! ... اما من دقیقترش را میدانم شب جمعه ای بود در کربلا .... اینگونه تاریخ بزنید در شناسنامه ام ..... هوای حسین ... هوای حرم ... هوای شب جمعه زد ب ٍ سرم ....

 

+تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 1:27 نويسنده - کعبه ی دل -

بسم الله الرحمن الرحیم

از وقتی چفیه ی کربلا ، شده سجاده ی اوقات ِ خوش ِ نمازم ......از وقتی تسبیحم ، شده تربت ح س ی ن ، از وقتی سربند ِ " یا اباعبدالله الحسین ع " ، همان سربندی که آنجا به نشانِ - کاروان عاشقان - را به چادرهایمان سنجاق میکردیم ، در نماز ، روبروی قنوت ِ چشم هایم هست  ، از وقتی که پارچه سبز حرم حسین ع و آن تکه پارچه قرمزِحرم ِقمربنی هاشم ع ، نشسته اند کنار مهر ِ نمازم ..... از همان موقع که همه ی آنها روی سجاده ام جمع شدند ،  سجده هایم دیگر بوی کربلا میدهد .... حتی وقتی که چشم هایم ، اهل  و درگیرِ پایتخت شده باشد ... حتی وقتی چشم هایم هجوم ِ دست ها را به شش گوشه فراموش کند ... به یکباره ابعاد سجاده ام  مرا می برد .... می برد  در شلوغی های زیر قبه .. گفتم قبه .............آخ ! ... قبه ی حرم اربابم ح س ی ن  ....

   و حالا این سجاده ام رسیده به تربت ِ " هوتبان " ... روی حصیر ِ همیشگی روستا ... ...

  سجاده ی عشق ... سجاده ی کربلایی ام ...

 

  از درد تا مرهم .....از شوق تا نفس...
از خواب تا هوش ....
از بغض تا باران....
از مرگ تا رهایی...
از یک تا دو !
از من تا او....
تا ما..........
        آنقدر مخیله ام پُر است از کلام های داغ ! آنقدر دفترچه ذهنی ام سیاه شده با لحظات ناب ِ جهادی ... آنقدر دلتنگم ..دلتنگ ِ لحظات ورود به بین الحرمین ... دلتنگ ِ حرم عباس ع ...دلتنگ ِ بقیع ....  دلتنگ ِ سکوت حرم امیرالمومنین ع .... دلتنگ جنوب شرقی مسجد گوهرشاد رو به گنبد علی بن موسی الرضا ع ...آنچنان که فقط دلم میخواهد بی ملاحظه واژه هایم را بریزم  بر صحنِ اینجا ....آخر نمیدانم چرا  احساس میکنم این داغ بودن ها، فقط با نوشتن آرام میشود ... مشتاقم تا بنویسم ...  ....اما احساس میکنم باید یک مدت –  نمیدانم چقدر  -  با خودم خلوت کنم .... حالا که نوشته هایم را دیگر خودم ، صاحب نیستم ...حالا که شده ام راوی !  حالا که با نیت مینویسم ... حالا که شده ام روایت کننده  لحظات ِ خوش ِ روی زمین .... به خلوت نیاز دارم ...... سکون وسکوت میخواهم تا هر وقت یقین پیدا کردم  دست نوشته هایم ،  فایده دارد و او میخواهد ... ...برگردم تا باز بنویسم  .... شاید خیلی زود ...شایدم .....

 

فک نمی کردم در  هجوم خاطرات جهادی نوروز، در قعر این قیل وقال های درونی ام ،در میان ِ تمام دقایق ِ پیچ در پیچ حیاتم و این ویترین ِ کذایی .... ننوشتن را در این مقطع ، ترجیح دهم ... اگر صلاح بر نوشتن بود برمیگردم ... انشالله .

 

کاش همیشه و هنوز
شب عشاق را
سپیده دمی در کار نبود ...

 

-کاش یکی از گوشه های دنج ِ حرم خراسان ، نصیبم میشد برای این لحظاتِ خیسم ...


 

-منو  از  نظرات ، عقاید ،جمله ها و راهنمایی هاتون دراین دوراهی  ، بی نصیب نزارید ....حتی از خوانندگان خاموش و گمنامی که اینجا حضور داشتند اینو میخوام...کمکم کنید ! ...

 دعام کنید

یا زهرا س




بعد نوشت ( درد نوشت ) :

با زهرا در تاکسی نشسته ایم ، ترافیک است و نزدیک غروب ...حرف  هایمان بی مقدمه از ایوان طلای نجف مَدَد میگیرد ... زهرا از نجف میگوید ... اینکه فقط میخواهد این روزهایش را آنجا باشد ...دلم تنگ میشود ... کلاممان میرسد به سفر پیش ِ روی کربلای گروه جهادی ِ مان  ... آخ ... دلم تنگ ِ تنگ میشود .... حرف میزنیم اما بازم میرسیم به نجف ... غروب است ... حالا چشم هایم ، یادِ گلدسته های زمین گیر ِ نجف می افتد ... گوشیَ م زنگ میخورد ، به زهرا میگویم شماره را نمیشناسم .. با تردید ، گوشی را برمیدارم ... 


- بله !! ... بفرمایید .. الو ... الو .... بفرمایید ...

- خانم  ِ ...

- بله خودم هستم ... ! بفرمایید ... شما ؟

- از حج و زیارت دانشجویی تماس میگیرم ، خانم شما اسمتون دراومده ... تا فردا حتما گذرنامه رو بفرستید .. و..

- بلــــــه !؟ ببخشید آقا ؟ شما مطمئن هستید من ؟ ینی قطعیه ؟ ینی دوباره قرعه کشی ندارن ؟ ینی .. ؟ 

- بله خانم .. هشتم تیر حرکته ، برای نیمه شعبانم اونجاییم .... از نجف تا کربلا هم " پیاده " میریم ... برای اطلاعات بیشترم با ...

- آقا ... یادداشت میکنم بفرمایید ... آخه من ... آقا ... ( جانـَم ، درد می گیرد ... )

- فقط مدارکتون رو تا فردا بفرستید ....خدانـگهـدارتون .

- خـُدا حا فـ ــظ   ...


 ..... و صدای بوق ِ ممتد ِ پشت ِ خط تلفن که میپیچد بین ِ بوق های ممتد ِ ترافیک ِ شهر ....

خواستم این چند لحظه ام را در " ویترین ِحیاتم " داشته باشم .... لحظه هایی که ...

هیچ ... همین .


غروب ِ سه شنبه 29 فروردین سال یکهزار و سیصد و نود و یک

 

+تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 1:34 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یک جای دلم...
یک جای دلم،باران می‌آید

     هیچ کدام از خیابان ها و حتی کوچه پس کوچه های بی مهرِ آسفالت شده ی تهران برایم ، جاده های گرم  ِ   خاکی ِ جنوب ِ کرمان نمی شود ....  از تهران ، دلتنگ آن قطعه خاکی بودم که در جهادی تابستان ، به هنگام غروب ، رویش نشستیم و بچه ها روضه خواندند... همان روزی که اشک هایشان روضه مجسم شده بود برای ما ... 

و آن روز بواسطه زمزمه ی حنجره ی بچه ها ، بوی کربلا در روستا پیچید ... و پنجاه و هفت روز بعدش ، بواسطه ی دعای همین بچه ها ، من در راه کربلا بودم ... منی که هنوز باورم نیست بر این سفر ...  

    امسال ، آمده بودم  جهادی تا .... هیچ !

  روز اول ،  بچه ها سرشار بودند از شور و هیجان ...هر کدامشان یک خبری را با آب و تاب تعریف می کرد ... که کسی گفت : 

 - خاله  اجازه ! مسجد ( حسینیه ) درست کردیم ...

- خاله میدونی کجا درست کردیم ؟ ...

- خاله امسال کل روزهای محرم ما اونجا جمع می شدیم ...روضه میخوندیم ... تازه خاله ، شب ها نذری هم میدادیم بهم دیگه ...

- خاله اجازه !  این اولین سالی بود که اینجوری مراسم داشتیم

 - ولی خاله محرم که تموم شد ...دیگه کسی اونجا جمع نشد ... سقفش رو باد خراب کرد ...دیگه کسی درستش نکرد ...

-  خاله میدونی کجاس ؟ ..خاله همونجایی که دفعه قبل نشسته بودیم روی زمین و گریه میکردیم برای امام حسین ع  .....

 

باورم نشد ...

 رفتیم ... باورم نمیشد ... .. همان گوشه ی دنج ِ روستا بود .... همانجا که دفعه پیش رفتیم و مطمئن بودیم صدایمان را کسی نمی شنود ... ...

  حسینیه ی ساخته شده توسط روستاییان هوتبان - اردوی جهادی نوروز 1391

 حتما بر قامتِ این ستون ِ چوبی هم که آسمان را نشانه گرفته ، پرچم یا حسین علیه السلام  ، دل می بُرده ..  آن هم چه دل بُردنی  !

رفتیم داخلش .... سقفش خراب شده بود ، بچه ها شروع کردند به خواندن ...

سعی کردم تصور کنم  ، شب های مُحرمی را که اینجا بچه ها سینه زدند ... شب هایی که توی این سکوتِ کویر ... توی این بیابانِ خشک ...  ...زیر وسعتِ این آسمان ...  صدای یا حسین گفتن هاشون بلند میشده...

راستی کاش ...مُحرم ...منم اینجا بودم ...  

 حسینیه ساخته توسط روستاییان هوتبان - اردوی جهادی نوروز 1391 

چه عزاخانه ی خلوتی  .................. چه میگویم من !

  چه عزاخانه ی پُر میهمانی ... مگر میشود این دل های زلال ، حسین ِشان ع را بخوانند ... کسی از اینجا با عبای سبز  رد نشود ...  مگر میشود مادرم  در تاریکی این شب ها ، بر کربلای حسینَ ش ع اشک نریزد ...حتما این حرف های مرا به حساب حال ِ ناخوشم میگذارید نه ؟ ... چه بگویم ... ملالی نیست !

    چه عزاخانه ی ساده ای ... وقتی ستون های عزاخانه ات از چوب باشد و درهایش از پرده  ، وقتی نذری نان و خرما بدهند ... وقتی چادرهای خانمها خاکی میشود  ... وقتی که ..... آخ  که چقدر اینجا بوی یاس میدهد ...

 .....فاطمیه .... چقدر در و دیوار کپر های اینجا ... چقدر بیابان و غُربت اینجا .... چقدر سکوت و نیمه شب های اینجا ... آدم را هوایی می کند ...

کاش این شب های فاطمیه ... آنجا بودم ... در همان حسینیه ... همانی که بچه ها می گفتند باباهامون باهم جمع شدند و درست َش کردند ... همانی که می گفتند مامان هامون نون می پختند نذری می دادند ...

دلم روضه ی مادر میخواهد ...

  حالا ما در میان این اسکلت برهنه ی چوب ها ،در معرض این وزش تند ِ باد ... گرد نشسته ایم ، بچه ها از محرم متفاوت امسال ِشان ، یک روضه تام را به عاریت گرفته بودند ... زمزمه ..زمزمه ...

    - دلم همان جایی را میخواهد که ما بلد نبودیم چیزی برای بچه ها بخوانیم ...اما اشک ِ آنها ما را به قعر ِ ویرانی می بُرد... به قعر ِ نداری ... به نقطه استجابت  ! ... همان هق هق های پرسر و صدای کودکانه ِشان که بغض های ما را تحریک میکرد ... همان کلام های طفلانه ِشان که فهم ما را زیر سوال می برد .....

 اشک ِ بچه های روستای هوتبان - اردوی جهادی نوروز 1391 

       صحنه های درد روبرویم است ... همان وقتی که در روستاهای دیگر ، دنبال باقی رفقا میرفتیم  ... همان وقتی که سوار میشدند و اوج استیصال ، در رخسارشان هویدا بود  ... وقتی که خیره میشدیم در چشم هایشان و جویای علت ؟ ... فقط کلمه های مُقطع و جمله های درهم شکسته بود که میریخت در میانِ مینی بوس ... اینجا کجاس ؟ اینا کین ؟ .....

   آدمی وقتی که ریز میشود در این سادگی ها ... در این کم داشتن هایشان ... آنوقت است که به مرز ِ " یاد گرفتن " نزدیک خواهد شد ... خوش به حال رفقایی که دل ، خوش نکردند به این پوسته  کذایی و آنچه که می بینند ...خوش به حال ِ رفقایی که ژست ِ معلمی ، حواسشان را پرت نکرد ... ... و خواستند که بفهمند ...  سرسری ندیدند ... ریز شدند ... 

   میدانی ، آخَر ریز که  شوی تازه رگه های طلا و بــِکر  را میانشان حس میکنی ... تازه میچشی ...  و اینجا نقطه عطف جهادیست ! ... اینکه تو در تهران با این همه ادعا ، آب شوی ...

   به خدا سوگند آنجا در همه لحظاتت داری خُرد میشوی .... خُرد... له میشوی ...  از آن له شدنی هایی که نتوانی دیگر نفس بکشی ...

    در این چند سفر ، غبطه خورده ام به بچه هایی که دورَم بودند و وقتی برگشته ایم به تهران ، شروع کردند به تراشیدن خودشان ...به وضوح تغییرشان را دیده ام ! تراشیدن هم که میدانی یعنی چه ؟ تغییر توام با سختی ...تغییر شکل دادن...ترک ِ عادت ...ترک ِ عادت .... باور کن تراشیدن کار آسانی نیست اینکه بخواهی از خودت ، خود ِ دیگری بسازی ! سخت است ... سخت ...

 و من هنوز می ترسم دست به تیشه بزنم ... چه برسد به ...

   منی که فقط له شدم ... هنوز درگیر -نفس ِ پوچم - مانده ام ... هنوز گیرم ..گیرم ... قبول ...نَفسم چاق .. نفسم سرکش ... غبطه خوردم به آنها ...که نه مثل من که فقط به سان ِ یک دانش آموز ابتدایی ، فقط درد ها را هجی میکنم و می نویسم ِشان .... نمیدانم کِی دست می کشم از این نوشتن های بی سرانجام ... کاش... .....

اعوذ بــ الله مِن شرّ نفسی

 

این شب ها روضه ی مادر ...

مرا یاد ِ شب های جهادی ِمان  میاندازد ... یاد ِ لحظه های بعد از نماز مغرب ...یادِ زیارت آل یاسین ها.... یاد ِ وقتی که تازه یاد گرفته بودیم باهم  بخونیم : " اغیثینی یا مولاتی ........... "  

 

این شب ها ، من فقط دلم میخواهد زیر آسمان ِجنوب ِ کرمان باشم ...... خاک ... خاک ... خاک ... دلم میخواهد بچه هام برایم روضه بخوانند ... کاش فقط جایی باشم که این همه نگاه سنگین ِمردم  شهر نشین ِ متمدن ! آزارم ندهد ... جایی که در و دیوارش عزادار باشند ... جایی که ...

 راهی‌ام
از جنوب ِ بغض
تا شمال ِ های‌های

شانه‌ام ولی
شکسته است... مدام به در و دیوار میخورم ... شاکی ام از نَفس ِ سرکشِ آپارتمانی ام !

 

سَفـَر،مجالِ نپوسیدن است
خواهم رفت ...

 


-  تازه دیشب ، لابه لای روضه های مادر ، فهمیدم چرا از بین الحرمین ،اون سوغاتی رو گرفتم ! ...

 - کاش ...کاش .... با همین همراهان لحظات ِ خوش ِ  نفس کشیدنم ، .... بریم ...بریم بقیع ! .... هوای روزهای بقیع زده به سرم ...

- دعا.... دعا ...........

...


برچسب‌ها: اردوی جهادی, جهادی نوروز 1391, عزاخانه حسین ع, ایام فاطمیه
+تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 19:43 نويسنده - کعبه ی دل - |

بسم الله الرحمن الرحیم

  ساعت به وقت تحویل سال - گروه جهادی خادمان وارثان زمین - قبرستان روستای هوتبان  - نوروز 1391

    ساعت دو و سی هشت دقیقه نیمه شب  ...

    به حساب ِ دنیا ، چند ساعت دیگر ، سال رقم میخورد میشود یک هزار سیصد و نود و یک ... نمیدانم در این هجوم ِعددها، یک سال از عمرمان کم خواهد شد یا یک سال جمع میخورد رویش !

   دلم میخواهد ثانیه های اینجا را نفس بکشم ! حتی همین نیمه شبی که چند نفری بیدارهستیم مقوا و سکه و سیر و  چه و چه بسته بندی میکنیم برای سفره ی هفت سین فردا ...

  قیچی را گرفته ام ، زر ورق ها را برای سفره بُرش میزنم ... سال نود ، بَرق میخورد روی زر ورق ها ... سال نودِ من ... ! سال نود ِ ریحانه ... سال نود بچه های وارثان ... سال نود بچه های کربلا کاروان عاشقان ! ...  

یک لحظه میگویم  اگر جهادی نبود ! ... میترسم ... بُرش کاغذ ها را ادامه میدهم !

 تهیه سفره هفت سین روستاها - شب اول قبل از تحویل سال 1391 - اردوی جهادی

    دلم میخواهد خلاصه کنم همه روز های پُر درد سال نودم را ... نمیشود ! ... آخر نمیدانستم روزهای سال نود من ،  وام دارخواهند شد ... وام دار حسین - علیه السلام - ...... نمیدانستم در خیابان منتهی به بین الحرمین – من - خودم زمزمه کنم  شاه بیت ِ "  بر مشام میرسد لحظه بوی کرب بلا ... " را ...

 نه ! من نمیدانستم ...

 بیست و هفتم آبان ماه سال نود ... وقتی نفس هایم سنگین شد ، تا به نفس نفس افتادم  در خاک ِ بین الحرمین ...

و هفتم آذر ماه وقتی که ..........مادرم ...آخ .... مادرم ............

 

 روز های سال ِ نود من ...

بوی عشق گرفتند

حرف ِ من تمام !

 


 

     با کلی جعبه و مخلفات ، همه وارد مینی بوس شده ایم  ، قرار است در 4 منطقه مراسم تحویل داشته باشیم ، تقریبا همه بچه ها پیاده شده اند ، میرسیم منطقه آخر ...روستای هوتبان ... خلوت است ... خلوت تر از همیشه ! ساعت هفت و چهل دقیقه صبح است ... جویا که میشویم میفهمیم رسم  دارند اهالی سر تحویل سال بروند قبرستان ! ... یخ میزنم  ...جعبه ها را میگذارم روی زمین و حالا به چشم های همان چندتا بچه ای که دورمان را گرفته اند خیره میشوم ! ..

    نمیدانیم چکار کنیم ...مستاصل ..مستاصل ...  در مینی بوس مینشینم ! روی صندلی تکیه میدهم ! بغض خفه ام میکند ...... سعی میکنم روستاهای دیگر را تصور کنم و شور وحالشان را ...  فکر نداشتن آن لیاقتی که خُدام با وارثان زمین  پای یک سفره بنشینند دیوانه ام میکند... همه دمق شده ایم ... سکوت است ...مینی بوس خاموش گوشه ی روستا کز کرده ... روستا هم خلوت ... بی صدا ....

    ساعت نزدیک هشت ...یعنی چهل وچهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه دیگر تحویل میشود !  تصمیم گرفته میشود برویم به سمت قبرستان که گویا فاصله زیادم هست ... وحالا چشم های من که ثانیه ها را میشمارد ... وارد جاده ی خاکی شده ایم ... کویر ..کویر .... کم کم دیگر هیچ چیزی نیست به جز خاک های خشک و ترک خورده ... ساعت از هشت ونیم صبح هم میگذرد ... قلبم .. شور و شعفی در مینی بوس جاریست ... با بلندگو مولودی پخش است ..تصاویر پشت شیشه مینی بوس سریع حرکت میکند ... کمتر از 12 دقیقه دیگر تحویل سال است و ما هنوز در دل ِ کویریم ...

    یقین میکنیم که در مینی بوس سالمان تحویل بشود ... راننده همچنان گاز میدهد و ما روی صندلی ها روی ناهمواری های جاده بالا و پاین میپریم !! از احساس پُرم ... از هیجان ... نگرانی ...شوق ...بغض ... نمیدانم ! اما هرچه هست دلم همین کویر و خشکی و وسعت اسمانش را میخواهد که همینجا مهیاست ! ...

تویی و جاده

تویی و خاک

خاک است و خاک

تویی و تو

اشک است و خاک

تویی و عشق

خاک است و نخلستان

تویی و دلتنگی

تویی و اشک

تویی و گرد و خاک ............. 

رقیه کنارم نشسته ... چند دقیقه دیگر تحویل میشود ... شوخی هایمان به راه است ... جعبه ی اقلام هفت سین را دونفری گرفته ایم ! ...دل های آشفته را فقط نور ، رام میکند ....  قران را در هیاهوی حرکت مینی بوس  باز میکنیم ! و حالا یک مشت نور میریزد روی قلب هایمان ... آرام میشویم !

باورم نمیشود  !!!!!  در دل ِ کویر ، چند قبر و جمعیت ِ متراکم شده ی یک روستا ، روشن میشود... ما رسیده ایم ! هنوز تحویل نشده ... از اتوبوس میریزیم پایین .. هفت و هشت دقیقه مانده تا تحویل ... سفره و همه ی انچه که اماده کرده بودیم را در فاصله چند دقیقه میچینیم ... هیچ کس از اهالی روستا به سمت مان نیامده ...... اما کوچکتر ها دورمان را گرفته اند ! ...

 چیدن سفره هفت سین در سه چهار دقیقه - قبرستان روستای هوتبان - مراسم تحویل سال 1391 - گروه جهادی خادمان وارثان زمین

    میدَوَم به سمت قبرها ... با نهایت تعجب گروه زن های روستایی را میبینم که همه مشکی پوشیده اند و چشم هایشان سرخ است ... دور قبری حلقه زده اند ، مینشینم کنارشان ، گمان میکنم تازه فوت شده ... اما اینطور نبود ! ... دو سه دقیقه مانده به تحویل ... با لبخند ،با دستم میزنم پشت یکی از خانم ها ... سبزه سر قبرشان را برمیدارم و میگویم یالا اونور ... انگار تردید داشته باشند ... باز تاکیید میکنم و میگویم بابا سر تحویل ساله ! بیاید اونور... پاشید ...پاشید یالا .... و انگار تا به تک تک شون نگم کسی از جاش بلند نمیشه ... سبزه اشان را برمیدارم و میدَوَم به سمت سفره ِمان و میگذارم روی سفره تحویل سالمان ...( همان عکس اول پست ، سبزه روستای هوتبان که دارد میرود سمت سفره) ...حالا سفره دوتا سبزه دارد ...  چقدر ترکیب سبزه تهران با سبزه روستای هوتبان قشنگ میشود !

     خانم ها کنار سفره جمع شده ا ند ... اما چندتا قبر انطرفتر هنوز چند تا خانوم نشسته اند ... تا میایم صدا کنم ...از ان طرف صدای بووف ِ تحویل سال میاید ... دلم ...دلم ... خدایا.... ذوق میکنم ، دست هاییشان را یک به یک میگیرم و شروع میکنم به روبوسی کردنو تبریک عید .... آنقدر دست هایم را گرم فشار میدهند که آب میشوم ... صمیمتی که بی حساب روی خاک های ترک خورده ی آنجا ریخته بود را دوست داشتم ! ...و چه لحظه تحویل سال پر شور و نشاطی ... چقدرشگفت انگیز ... چقدر دوست داشتنی ! ...

 مراسم تحویل سال 1391 - قبرستان روستای هوتبان - اردوی جهادی وارثان زمین

از بچه ها ... خانم ها ...دیگر کسی میان قبرها نیست ... همه دور سفره جمع شده ایم ! برنامه شروع شده ... حواسم پرت لبخندهای خانم های روستایست ...  

یکی از خانم های روستایی بینشون با صدای بلند میگه : خانوما پاشید شاد باشید لباسهای سیاهتون رو دیگه دربیارید ...

میروم در جماعت بچه ها ...ترغیبشان میکنم به جیغ و فریاد ... چقدر درهم آمیختن جوانی ام با کودکی اشان ، بهم میچسبد ... دلم میرود برای هر لبخندی که میزنند ... دلم میرود برای صدای خنده اشان که بلند میشود ...

طعم ِ خوش ِ شیرینی عید روستای هوتبان ، وقتی در دستان کوچک همه بچه ها شیرینی باشد ، چقدر لذت بخش است ... شیرینی ....شیرینی .... !

 مراسم تحویل سال نوروز1391 - گروه جهادی خادمان وارثان زمین - قبرستان روستای هوتبان

 با یکی از دختران جوان ، مشغول صحبت میشوم......رها میشویم روی خاک ها ، حرف که میزنیم کم کم تولد حلقه اشک روی چشم هایش ، بغضم را تحریک میکند ... از رابطه اش با خدا میگوید ... از اینکه ... چقدر شرمنده است ... از اینکه میخواهد به خدا قول بدهد ... از اینکه چقدر امام رضایش را دوست دارد ... دستم را میگیرد... انگشتر فیروزه  یادگار مشهدش  را درمیاورد و انگشتم میکند ومن در میمانم در این سخاوتِ آسمانی اش ... چندبار درمیاورم تا برش گردانم با اخمی ، دوباره بهم برمیگرداند و میگوید این عیدی من به تو ... هر وقت دیدیش یادم کن ! ...

 

مراسم تمام شده ...

چَشم های بی نصیبِ من در پی نگاهی ...

کوچکی خودم را می بینم در یک دشت ِ وسیع ِ خشک ... آسمان را می بینم و ابرهای درهم ... آفتاب داغ ... دلم میخواهد تمام دشت را بدَوَم.............

 با بچه ها شروع می کنیم به دویدن ...آن طرف زمین برهوت که میرسم ..دم پایی های جامانده ام گوشه  خاک ها مرا میخنداند ...... سکوتِ کویر ، با صدای نفس نفس زدن های مان شلوغ  شده است  ... نفس نفس .... 

اینجا آسمان به زمین چسبیده است... باور کن !

 


- نه تنها بهترین تحویل ِ سال  ، بلکه بهترین لحظات زندگیم رو داشتم ... الحق که لحظه تحویل در بهشت بودم ... ...  ( + )

تو آسمونِ پُر غبار ، ستاره رو نمیشه دید ....اما شبا توی ِ کویر .... حس ِ عاشقی ، آدمو دیونه میکنه !

- فکر میکنم از الان باید شروع کنم برای دعا کردن ... اللهم ارزقنا " جهادی "

 


برچسب‌ها: اردوی جهادی, جهادی نوروز 1391, خادمان وارثان زمین, خاطرات جهادی, لحظه تحویل سال در جهادی
+تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 0:37 نويسنده - کعبه ی دل - |

دریافت همین آهنگ